زمین می چرخد تا مردگان اش را هضم کند
و گورها به رویمان خمیازه می کشند
وحشت من
چیزی فراتر از مردن است
اینکه خاک
همه را به یک شیوه در بر می گیرد
و ناپاکی هیچ انسانی خاک را آلوده نمی کند...
سابیر هاکا
@book_tips 🐞
و گورها به رویمان خمیازه می کشند
وحشت من
چیزی فراتر از مردن است
اینکه خاک
همه را به یک شیوه در بر می گیرد
و ناپاکی هیچ انسانی خاک را آلوده نمی کند...
سابیر هاکا
@book_tips 🐞
راه گریزی نبود
عشق آمد و جان مرا در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست...
شیرکو بیکس
@book_tips 🐞
عشق آمد و جان مرا در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزیرهای خواهم زیست...
شیرکو بیکس
@book_tips 🐞
گفت: خیلی میترسم
گفتم: چرا؟
گفت: چون از ته دل خوشحالم، این جور خوشحالی ترسناک است
پرسیدم: آخه چرا؟
جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد
سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!
بادبادک باز
خالد حسینی
@book_tips 🐞
گفتم: چرا؟
گفت: چون از ته دل خوشحالم، این جور خوشحالی ترسناک است
پرسیدم: آخه چرا؟
جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد
سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!
بادبادک باز
خالد حسینی
@book_tips 🐞
هر آدمى دو قلب دارد.❤❤
قلبى كه از بودن آن با خبر است و قلبى كه از حضورش بيخبر.
قلبى كه از آن با خبر است، همان قلبى است كه در سينه مى تپد.
همان كه گاهى مى شكند،
گاهى مى گيرد و گاهى مى سوزد.
گاهى سنگ مى شود و سخت و سياه و گاهى هم از دست مى رود...
با اين دل است كه عاشق مى شويم،
با اين دل است كه نفرين مى كنيم و
گاهى وقت ها هم كينه مى ورزيم...
اما قلب ديگرى هم هست،
قلبى كه از بودنش بيخبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمى شود
و بجاى اينكه بتپد،
مى وزد و مى بارد و مى گردد و مى تابد.
اين قلب نه مى شكند، نه مى سوزد و نه مى گيرد.
سياه و سنگ هم نمى شود..
زلال است و جارى مثل رود
نسيم است و آنقدر سبك كه هيچ وقت جا نمى ماند.
بالا مى رود و بالا مى رود و بين زمين و ملكوت مى رقصد.
اين همان قلبى است كه وقتى تو نفرين مى كنى،
او دعا مى كند.
وقتى تو مى رنجى، او مى بخشد.
اين قلب كار خودش را مى كند.
نه به احساست كارى دارد نه به تعقلت.
نه به آنچه مى گويى، نه به آنچه مى خواهى.
و آدم ها به خاطر همين است که دوست داشتنى اند.
به خاطر قلب ديگرشان،
به خاطر قلبى كه از بودنش بي خبرند.❤❤
@book_tips 🐞
قلبى كه از بودن آن با خبر است و قلبى كه از حضورش بيخبر.
قلبى كه از آن با خبر است، همان قلبى است كه در سينه مى تپد.
همان كه گاهى مى شكند،
گاهى مى گيرد و گاهى مى سوزد.
گاهى سنگ مى شود و سخت و سياه و گاهى هم از دست مى رود...
با اين دل است كه عاشق مى شويم،
با اين دل است كه نفرين مى كنيم و
گاهى وقت ها هم كينه مى ورزيم...
اما قلب ديگرى هم هست،
قلبى كه از بودنش بيخبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمى شود
و بجاى اينكه بتپد،
مى وزد و مى بارد و مى گردد و مى تابد.
اين قلب نه مى شكند، نه مى سوزد و نه مى گيرد.
سياه و سنگ هم نمى شود..
زلال است و جارى مثل رود
نسيم است و آنقدر سبك كه هيچ وقت جا نمى ماند.
بالا مى رود و بالا مى رود و بين زمين و ملكوت مى رقصد.
اين همان قلبى است كه وقتى تو نفرين مى كنى،
او دعا مى كند.
وقتى تو مى رنجى، او مى بخشد.
اين قلب كار خودش را مى كند.
نه به احساست كارى دارد نه به تعقلت.
نه به آنچه مى گويى، نه به آنچه مى خواهى.
و آدم ها به خاطر همين است که دوست داشتنى اند.
به خاطر قلب ديگرشان،
به خاطر قلبى كه از بودنش بي خبرند.❤❤
@book_tips 🐞
🔸️یک جرعه کتاب
در حافظه هرچه بخواهی هست !
حافظه نوعی داروخانه یا آزمایشگاه شیمی است ،
که در آن اتفاقی، دستت گاه به دارویی
آرامبخش و گاه به زهری خطرناک میرسد !
مارسل_پروست
جست وجوي زمان از دست رفته
@book_tips🐞
در حافظه هرچه بخواهی هست !
حافظه نوعی داروخانه یا آزمایشگاه شیمی است ،
که در آن اتفاقی، دستت گاه به دارویی
آرامبخش و گاه به زهری خطرناک میرسد !
مارسل_پروست
جست وجوي زمان از دست رفته
@book_tips🐞
چوپاني ماري را از ميان بوته هاي آتش گرفته نجات داد و در خورجين گذاشته و به راه افتاد.
چند قدمي که گذشت مار از خورجين بيرون آمده و گفت:
به گردنت بزنم يا به لبت؟
چوپان گفت:
آيا سزاي خوبي اين است؟
مار گفت:
سزاي خوبي بدي است. قرار شد تا از کسي سوال بکنند،
به روباهي رسيدند و از او پرسيدند.
روباه گفت:
من تا صورت واقعه را نبينم نميتوانم حکم کنم. پس برگشته و مار را درون بوته هاي آتش انداختند،
مار به استمداد برآمد و روباه گفت:
بمان تا رسم خوبي از جهان برافکنده نشود...
@book_tips🐞
چند قدمي که گذشت مار از خورجين بيرون آمده و گفت:
به گردنت بزنم يا به لبت؟
چوپان گفت:
آيا سزاي خوبي اين است؟
مار گفت:
سزاي خوبي بدي است. قرار شد تا از کسي سوال بکنند،
به روباهي رسيدند و از او پرسيدند.
روباه گفت:
من تا صورت واقعه را نبينم نميتوانم حکم کنم. پس برگشته و مار را درون بوته هاي آتش انداختند،
مار به استمداد برآمد و روباه گفت:
بمان تا رسم خوبي از جهان برافکنده نشود...
@book_tips🐞
#سخن_ناب
کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانهی خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن، عشق است.
#امیلی_دیکنسون
♥️🍃
@book_tips 🐞
#سخن_ناب
کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانهی خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن، عشق است.
#امیلی_دیکنسون
♥️🍃
@book_tips 🐞
تعصب چيست؟
تعصب شايع ترين بيمارى فكرى
در جـوامع عـقب افتاده است.
درمان آن هم بسيار دشوار است،
چون هــيچ كس خـود را متعصب
نمى داند..
احمد_شاملو
@book_tips🐞
تعصب شايع ترين بيمارى فكرى
در جـوامع عـقب افتاده است.
درمان آن هم بسيار دشوار است،
چون هــيچ كس خـود را متعصب
نمى داند..
احمد_شاملو
@book_tips🐞
دلم را که مرور میکنم
تمام آن از آن توست
فقط نقطه ای از آن خودم
روی آن نقطه هم
میخ میکوبم
و قاب عکس تو را می آویزم.
#نزار_قبانی
💫
@book_tips 🐞
دلم را که مرور میکنم
تمام آن از آن توست
فقط نقطه ای از آن خودم
روی آن نقطه هم
میخ میکوبم
و قاب عکس تو را می آویزم.
#نزار_قبانی
💫
@book_tips 🐞
گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...
هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!
چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر ...در آستینت میکنند ...
ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن
چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند
نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...
@book_tips🐞
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...
هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!
چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر ...در آستینت میکنند ...
ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن
چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند
نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...
@book_tips🐞
"آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت و دوستش داشتم
سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم ،
آبیِ آبی .. آبی به رنگ دریـا ..
و ناگهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که
سر تا پایش زرد بود .. زرد ، مثل نـور
من شنا نمی دانستم .
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم .
و غرق شدم
در دریایِ آبی بیکران رویاها و کابوسها!"
حسین پناهی
🍷🍒
@book_tips 🐞
سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم ،
آبیِ آبی .. آبی به رنگ دریـا ..
و ناگهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که
سر تا پایش زرد بود .. زرد ، مثل نـور
من شنا نمی دانستم .
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم .
و غرق شدم
در دریایِ آبی بیکران رویاها و کابوسها!"
حسین پناهی
🍷🍒
@book_tips 🐞
ملتِ بی سواد ، زاده نمی شود ، ساخته می شود ... !
بی سوادی یعنی ؛ شبکه ی محبوبِ اجتماعی را که باز می کنی ؛
تمامِ صفحات ، پر باشد از روزمرگیِ آدم معروف ها ،
و مسخره بازیِ معروف نماها ...
نه از مطالبِ آموزشی خبری باشد ،
نه از چهار کلام حرفِ حساب ... !
بی سوادی یعنی ؛ تویِ صفحه و روی پروفایلت بنویسی ؛
"به بهشت نمی روم اگر مادرم آن جا نباشد ... "
و کمی آنطرف تر ، مادرت از بی توجهی ات بغض کرده باشد ...
بی سوادی یعنی ؛ مسیرِ تمامِ لباس فروشی و
آرایشگاه هایِ شهر را از حفظ باشی ،
اما حتی یک بار هم گذرت به کتابفروشی نیفتاده باشد ...
این بی سوادیِ مدرن
دارد فرهنگمان را از ریشه می خشکانَد ...
حواستان هست ؟!
@book_tips🐞
بی سوادی یعنی ؛ شبکه ی محبوبِ اجتماعی را که باز می کنی ؛
تمامِ صفحات ، پر باشد از روزمرگیِ آدم معروف ها ،
و مسخره بازیِ معروف نماها ...
نه از مطالبِ آموزشی خبری باشد ،
نه از چهار کلام حرفِ حساب ... !
بی سوادی یعنی ؛ تویِ صفحه و روی پروفایلت بنویسی ؛
"به بهشت نمی روم اگر مادرم آن جا نباشد ... "
و کمی آنطرف تر ، مادرت از بی توجهی ات بغض کرده باشد ...
بی سوادی یعنی ؛ مسیرِ تمامِ لباس فروشی و
آرایشگاه هایِ شهر را از حفظ باشی ،
اما حتی یک بار هم گذرت به کتابفروشی نیفتاده باشد ...
این بی سوادیِ مدرن
دارد فرهنگمان را از ریشه می خشکانَد ...
حواستان هست ؟!
@book_tips🐞
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: «من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: «من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند
@book_tips🐞
دانه اولي گفت: «من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: «من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند
@book_tips🐞
باز باران ، میچکد از چشم خیسم!
با گهر های فراوان ، قصه ام را مینویسم
میخورد بر بام گونه ، اشکای بی درنگمI
میچکد بر روی کاغذ ، لحظه های رنگ رنگم
یادم آرد روز باران ، چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز شیرین ، در بلندای نگاهش
شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل ها پر احساس از نگارم می سرودم
می دویدم همچو آهو ، گرد قلب مهربانش
می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش
می شنیدم از پرنده ، قصه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده ، عشق های رفته بر باد
داستان های نهانی ، گشت بر من آشکارا
راز های زندگانی ، کرده بودش سنگ خارا
پیش چشم روزگاران ، دستش از دستم جدا شد
قصه ي عشق من و او خاطراتي برفنا شد
@book_tips🐞
با گهر های فراوان ، قصه ام را مینویسم
میخورد بر بام گونه ، اشکای بی درنگمI
میچکد بر روی کاغذ ، لحظه های رنگ رنگم
یادم آرد روز باران ، چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز شیرین ، در بلندای نگاهش
شاد و خرم نرم و نازک عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل ها پر احساس از نگارم می سرودم
می دویدم همچو آهو ، گرد قلب مهربانش
می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش
می شنیدم از پرنده ، قصه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده ، عشق های رفته بر باد
داستان های نهانی ، گشت بر من آشکارا
راز های زندگانی ، کرده بودش سنگ خارا
پیش چشم روزگاران ، دستش از دستم جدا شد
قصه ي عشق من و او خاطراتي برفنا شد
@book_tips🐞
صبح آمد
دفتر اين زندگى را باز کن,
زيستن را با سلام تازه اى آغازکن
روشن و شفاف باش
و بى تخلف همچو روز,
با نواى مهربانى عاشقى را سازکن,
با محبت آشتى کن همزبانى پيشه ساز,
قلب خود را با صفاى همدلى دمساز کن,
گل بخند و گل شنو درگلشن اين بوستان,
غنچه هاى لحظه ها را با نوازش نازکن,
روز تازه, فکرتازه, راه تازه پيش گير,
عاشقى را باکلام تازه اى آواز کن
بگذر از امواج منفى همچو طوفان خزر,
سمت و سوى ساحل آرام دل پرواز کن.
@book_tips🐞
دفتر اين زندگى را باز کن,
زيستن را با سلام تازه اى آغازکن
روشن و شفاف باش
و بى تخلف همچو روز,
با نواى مهربانى عاشقى را سازکن,
با محبت آشتى کن همزبانى پيشه ساز,
قلب خود را با صفاى همدلى دمساز کن,
گل بخند و گل شنو درگلشن اين بوستان,
غنچه هاى لحظه ها را با نوازش نازکن,
روز تازه, فکرتازه, راه تازه پيش گير,
عاشقى را باکلام تازه اى آواز کن
بگذر از امواج منفى همچو طوفان خزر,
سمت و سوى ساحل آرام دل پرواز کن.
@book_tips🐞
📗 یک جرعه کتاب📕
کتاب را هرگز کسی نمیخواند. در خلال کتابها ما خود را میخوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینیتری دارند بیشتر دچارِ پندارند.
بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش میبندد، بل آن که ضربهی جان بخش وی زندگیهای دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گون درخت مایه میگیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و پس از آن که آتش سوزی در گرفت از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد.
رومن_رولان
سفر دروني
@book_tips🐞
کتاب را هرگز کسی نمیخواند. در خلال کتابها ما خود را میخوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینیتری دارند بیشتر دچارِ پندارند.
بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش میبندد، بل آن که ضربهی جان بخش وی زندگیهای دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گون درخت مایه میگیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و پس از آن که آتش سوزی در گرفت از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد.
رومن_رولان
سفر دروني
@book_tips🐞
☆اندکی تفکر☆
اگر شما در اسراییل به دنیا میآمدید به احتمال زیاد یهودی میشدید !
اگر در عربستان به دنیا میآمدید قطعا مسلمان میشدید !
اگر در اروپا به دنیا میآمدید به احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن به دنیا میآمدید شینتو میشدید !
"دین" پدیده ای است که ؛
"جغرافیا" برای شما تعیین میکند ، پس تعصب برای چیست ؟!
آنچه مهم است" اخلاق و انسانیت" است که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست !
چارلی چاپلین
@book_tips🐞
اگر شما در اسراییل به دنیا میآمدید به احتمال زیاد یهودی میشدید !
اگر در عربستان به دنیا میآمدید قطعا مسلمان میشدید !
اگر در اروپا به دنیا میآمدید به احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن به دنیا میآمدید شینتو میشدید !
"دین" پدیده ای است که ؛
"جغرافیا" برای شما تعیین میکند ، پس تعصب برای چیست ؟!
آنچه مهم است" اخلاق و انسانیت" است که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست !
چارلی چاپلین
@book_tips🐞