🍃🌺🍃
- بابا لنگدراز عزیزم از تو آموختم
زندگی چیزی نیست که جمع میکنیم
زندگی قلبهایی است که جذب میکنیم
بابا لنگدراز
جین_وبستر
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
- بابا لنگدراز عزیزم از تو آموختم
زندگی چیزی نیست که جمع میکنیم
زندگی قلبهایی است که جذب میکنیم
بابا لنگدراز
جین_وبستر
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🔹زنی به کشیش کلیسا گفت: من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم!
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
🔸زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عدهای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،
بعضیا به من خیره شدن
🔹کشیش ساکت بود و بعد گفت: میتونم از شما بخواهم کاری رو برای من انجام بدین قبل از اینکه تصمیم آخر خودتون رو بگیرید؟
زن گفت: حتما چه کاری هست؟
کشیش گفت: میخواهم لیوانی آب تو دستتون بگیرین و دو مرتبه دور کلیسا بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد.
زن گفت: بله می توانم!
زن لیوان را گرفت و دوبار به دور کلیسا گردید.
برگشت و گفت: انجام دادم!
🔸کشیش پرسید : کسی رو دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟
کسی رو دیدی که غیبت کند؟
کسی رو دیدی که فکرش جای دیگر باشد؟
کسی رو دیدی که خوابیده باشد؟
🔹زن گفت: نمیتوانستم چیزی ببینم، چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از اون بیرون نریزد...
کشیش گفت: وقتی به کلیسا میآیید باید همه حواس و تمرکزتان به «خدا» باشد. نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند. بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود.
♦️نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی و قضاوت دیگران🌹
@book_tips 🐞
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
🔸زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عدهای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،
بعضیا به من خیره شدن
🔹کشیش ساکت بود و بعد گفت: میتونم از شما بخواهم کاری رو برای من انجام بدین قبل از اینکه تصمیم آخر خودتون رو بگیرید؟
زن گفت: حتما چه کاری هست؟
کشیش گفت: میخواهم لیوانی آب تو دستتون بگیرین و دو مرتبه دور کلیسا بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد.
زن گفت: بله می توانم!
زن لیوان را گرفت و دوبار به دور کلیسا گردید.
برگشت و گفت: انجام دادم!
🔸کشیش پرسید : کسی رو دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟
کسی رو دیدی که غیبت کند؟
کسی رو دیدی که فکرش جای دیگر باشد؟
کسی رو دیدی که خوابیده باشد؟
🔹زن گفت: نمیتوانستم چیزی ببینم، چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از اون بیرون نریزد...
کشیش گفت: وقتی به کلیسا میآیید باید همه حواس و تمرکزتان به «خدا» باشد. نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند. بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود.
♦️نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی و قضاوت دیگران🌹
@book_tips 🐞
من گناهکار نیستم فقط در عمل انجام شده قرارم میدن
عصبی نیستم فقط تو موقعیتی قرارم میدن که نمیخوامش
مهربونم ولی جوری باهام رفتار میکنن که بعدا سنگدلانه منو میبینن.این آدمی که میبینید من نیستم.شما چیزی رو که خودتون ساختید میبینید.شما خواستید که من چجوری باهاتون رفتار کنم.
اگر بدم
اگر خوبم
مهربونم
نا آرومم
هر چه و هر چه که هستم،با برخوردای شما ساخته شدم.پس چپ چپ بهم نگاه نکنید.وقتی از جلوتون رد شدم
پشت سرم پچ پچ نکنید.من ساخته شده ی تک تک اعمال و رفتارتون با خودم هستم...
پشت صورت جدیم ،من شوخ طبعی پنهانه
پشت تمام سنگدلی هام ،من مهربون و دلسوزی پنهانه
پشت این منی که میبینید،من های زیادی هست که هر کسی نمیتونه ببیندش،فقط ما دو تا میبینیمش... من و
خودم ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🐞
عصبی نیستم فقط تو موقعیتی قرارم میدن که نمیخوامش
مهربونم ولی جوری باهام رفتار میکنن که بعدا سنگدلانه منو میبینن.این آدمی که میبینید من نیستم.شما چیزی رو که خودتون ساختید میبینید.شما خواستید که من چجوری باهاتون رفتار کنم.
اگر بدم
اگر خوبم
مهربونم
نا آرومم
هر چه و هر چه که هستم،با برخوردای شما ساخته شدم.پس چپ چپ بهم نگاه نکنید.وقتی از جلوتون رد شدم
پشت سرم پچ پچ نکنید.من ساخته شده ی تک تک اعمال و رفتارتون با خودم هستم...
پشت صورت جدیم ،من شوخ طبعی پنهانه
پشت تمام سنگدلی هام ،من مهربون و دلسوزی پنهانه
پشت این منی که میبینید،من های زیادی هست که هر کسی نمیتونه ببیندش،فقط ما دو تا میبینیمش... من و
خودم ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🐞
زمانی که تنها یارِ خلوتم، اتاق، میز و خودکارم بود برای نوشتن،
یادش بهخیر!
خوشی بود و تنهایی؛
اینک مینویسم از خاطرات و از بودنهای یار؛ یاری که رفت در پسِ ابری سپید و میگفت: زندگی باید کرداکنون ....
همهچیزبیهودهست، ساعتها، روزها و گذشتِ وقتهای پُر ارزش.
دروغ بود داستان عشق، اما... حالا خود را یافتم، در کنار داشتهها و ایمانم و تنها یک چیز را هرگز فراموش نمیکنم:
مجازی به من یاد داد قلب فقط یک استیکره 💔
پس حرمت قلب واقعی را باید دانست چون حقیقت در درون ما یافت میشود، نه در دنیایی از نیرنگ و دروغ!
@book_tips 🐞
یادش بهخیر!
خوشی بود و تنهایی؛
اینک مینویسم از خاطرات و از بودنهای یار؛ یاری که رفت در پسِ ابری سپید و میگفت: زندگی باید کرداکنون ....
همهچیزبیهودهست، ساعتها، روزها و گذشتِ وقتهای پُر ارزش.
دروغ بود داستان عشق، اما... حالا خود را یافتم، در کنار داشتهها و ایمانم و تنها یک چیز را هرگز فراموش نمیکنم:
مجازی به من یاد داد قلب فقط یک استیکره 💔
پس حرمت قلب واقعی را باید دانست چون حقیقت در درون ما یافت میشود، نه در دنیایی از نیرنگ و دروغ!
@book_tips 🐞
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ !
ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ !
ﻣﻴﺪﻭﻧﯾﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺍﺳﺘﺮﺱ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ...
@book_tips 🐞
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ !
ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ !
ﻣﻴﺪﻭﻧﯾﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺍﺳﺘﺮﺱ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ...
@book_tips 🐞
#نقد_کتاب
ملت عشق اثر الیف شافاک
یکی از جذابترین و گیراترین کتابهایی که تابحال مطالعه کرده ام بی شک کتاب ملت عشق است. کتابی که دو تاریخ را با فاصله زمانی طولانی بهم پیوند زده است. رابطه مولانا و شمس و زندگی الّلا روبنشتاین. و آنچه که مهم است نشان از این دارد که عشق نه تنها زمان و مکان نمیشناسد بلکه با گذشت زمان نیز شکل عوض نمی کند. رنگ و بویش یکی است و از ذات ازلی سرچشمه میگیرد. کسی که در این راه قدم می گذارد بایستی از خود بگذرد و ذوب در معشوق گردد. تا جائیکه شمس از جان مایه می گذارد و مولانا با تمام ابهت معنوی و شهرتش در میان عامه مردم می پذیرد از میخانه شراب بخرد. کسیکه با اینکه کتابهایش ارزشمندترین دارائی اش محسوب می شود به تماشای ریخته شدن کتابهایش توسط شمس در آب حوض می نشیند و دم بر نمی آورد.
چهل قاعده شمس هم فقط چهل قاعده نیست بلکه هرکدام می تواند یک سرنوشت باشد یک زندگی. نه تنها این 40 قاعده، زندگی شمس و مولانا بلکه زندگی شخصیتهای اطراف شمس هم اثرگذار است. شخصیتهایی همچون اللا، کرّا، گل کویر، علاء الدین، سلطان ولد، کیمیا، بیبرس، ....
علاوه بر جذابیتهایی که در کتاب هست، با مطالعه کتاب سوالها و ابهامات زیادی هم به ذهن می آید. از جمله اینکه چرا شمس حاضر به رنجش دیگران می شود. طوری که با ورود شمس اطرافیان مولانا و حتی مردم دچار رنجش و بدبینی می شوند، زن مولانا دستش از شوهرش کوتاه می شود، مردم دیگر مولانا را در مجلس وعظ نمی بینند، پسر مولانا احساس حقارت می کند تا جایی که حاضر به کمک در قتل شمس می شود، و .... آیا این مسائل از تبعات عشق است؟/ و آیا افرادی که رنجی دیده اند حقی از آنها ضایع نشده؟ و آیا عشق مجاز است باعث اذیت و آزار دیگران گردد؟؟
و اینکه افرادی که شمس به آنها کمک کرده به غیر از مولانا به چند نفر بیشتر ختم نمی گردد، افرادی مثل گل کویر، کیمیا، و سلطان ولد. و چرا شمس با اینکه می دانست کشته می شود ولیکن از آن دوری نکرد.
#فرامرز
@book_tips 🐞
ملت عشق اثر الیف شافاک
یکی از جذابترین و گیراترین کتابهایی که تابحال مطالعه کرده ام بی شک کتاب ملت عشق است. کتابی که دو تاریخ را با فاصله زمانی طولانی بهم پیوند زده است. رابطه مولانا و شمس و زندگی الّلا روبنشتاین. و آنچه که مهم است نشان از این دارد که عشق نه تنها زمان و مکان نمیشناسد بلکه با گذشت زمان نیز شکل عوض نمی کند. رنگ و بویش یکی است و از ذات ازلی سرچشمه میگیرد. کسی که در این راه قدم می گذارد بایستی از خود بگذرد و ذوب در معشوق گردد. تا جائیکه شمس از جان مایه می گذارد و مولانا با تمام ابهت معنوی و شهرتش در میان عامه مردم می پذیرد از میخانه شراب بخرد. کسیکه با اینکه کتابهایش ارزشمندترین دارائی اش محسوب می شود به تماشای ریخته شدن کتابهایش توسط شمس در آب حوض می نشیند و دم بر نمی آورد.
چهل قاعده شمس هم فقط چهل قاعده نیست بلکه هرکدام می تواند یک سرنوشت باشد یک زندگی. نه تنها این 40 قاعده، زندگی شمس و مولانا بلکه زندگی شخصیتهای اطراف شمس هم اثرگذار است. شخصیتهایی همچون اللا، کرّا، گل کویر، علاء الدین، سلطان ولد، کیمیا، بیبرس، ....
علاوه بر جذابیتهایی که در کتاب هست، با مطالعه کتاب سوالها و ابهامات زیادی هم به ذهن می آید. از جمله اینکه چرا شمس حاضر به رنجش دیگران می شود. طوری که با ورود شمس اطرافیان مولانا و حتی مردم دچار رنجش و بدبینی می شوند، زن مولانا دستش از شوهرش کوتاه می شود، مردم دیگر مولانا را در مجلس وعظ نمی بینند، پسر مولانا احساس حقارت می کند تا جایی که حاضر به کمک در قتل شمس می شود، و .... آیا این مسائل از تبعات عشق است؟/ و آیا افرادی که رنجی دیده اند حقی از آنها ضایع نشده؟ و آیا عشق مجاز است باعث اذیت و آزار دیگران گردد؟؟
و اینکه افرادی که شمس به آنها کمک کرده به غیر از مولانا به چند نفر بیشتر ختم نمی گردد، افرادی مثل گل کویر، کیمیا، و سلطان ولد. و چرا شمس با اینکه می دانست کشته می شود ولیکن از آن دوری نکرد.
#فرامرز
@book_tips 🐞
"در انتظار گودو"
دختری کنارم بود
که مانند من
به پنکه سقفی بسته شده بود
بر زخم هایش چاقوها می گریستند
و بر ناله هایش ددمنشی ها سوگوار بودند
با اشک هایم در آغوشش کشیدم
گفتم: بی قراری نکن
هر چقدر که ظلم و ستم به درازا کشد
سرانجام آزادی را در آغوش می گیریم
به من خیره شد
سپس نفس های آخرش را کشید و گفت:
متأسفم آقا
#من_همان_آزادی_ام.
بذر فریاد
احمد مطر
گودو نمیاد! گودو خود ما هستیم.... ✌️
@book_tips🐞
دختری کنارم بود
که مانند من
به پنکه سقفی بسته شده بود
بر زخم هایش چاقوها می گریستند
و بر ناله هایش ددمنشی ها سوگوار بودند
با اشک هایم در آغوشش کشیدم
گفتم: بی قراری نکن
هر چقدر که ظلم و ستم به درازا کشد
سرانجام آزادی را در آغوش می گیریم
به من خیره شد
سپس نفس های آخرش را کشید و گفت:
متأسفم آقا
#من_همان_آزادی_ام.
بذر فریاد
احمد مطر
گودو نمیاد! گودو خود ما هستیم.... ✌️
@book_tips🐞
💫به نام خدای رحمان و رحیم💫
🔹رمضان، به پیچ نهایی اش، نزدیک
می شود، و لحظه های قدر از راه می رسندشب های قدر، فرصت میوه چینی اند!
و ما... برداشت می کنیم، همه آنچه را که یکسال در زمین قلبمان، کاشته ایم!
🔸عمر یکساله ام را که برانداز میکنم، هیــچ نقطة روشنی، برای دریافت کرامتت نمی بینم.اما... مهربانی یکساله تو را، که مرور می کنم؛ دلم به لیلةالقــدرِ این رمضان نیز، قرص می شود.
🔹سالهاست که رسم میان من و تو، همین بوده است ؛من... یکسال...را خراب کرده ام!و تو....سال بعد را به نیکوترین تقدیر، نوشته ای!چه رازی است میان تو و اسم "رحمانت"...که از هر چه بگذری، مِهر پاشیدن بر بندگانت را، رها نمی کنی؟
🔸سیاه دل تر از همیشه... و شکسته تر از هر سال... چشم براه لیلةالقدرت نشسته ام.... امـــا یقین دارم؛ که سهم عظیمی از "عشــق" را برایم، کنار گذاشته ای. ️من، بی تو، تمام می شوم...؛ دلبرم.
🔹دفتر تقدیرم را، از هر چه خالی می کنی، خیالی نیست؛امــا، تقدیر مرا، از احساس وجودت، خالی مکن.مــن بدون تــو.یعنـی؛ تمــام.
🔸تــو، ای عزیز بی همتای من !تنها ثروت قابل شمارش منی...خدای خوب من!
و من...به انتظار سهم بیشتری از تو، گوشه سفره رمضانت را، رها نکرده ام.
🔹رحمان، مگر جز مهر، می داند؟ لیلةالقدر مرا، به طوفانی از مِهَــــرت،
تکان بده.یا رحمانُ..یا رحمانُ..یا رحمان
@book_tips🐞
🔹رمضان، به پیچ نهایی اش، نزدیک
می شود، و لحظه های قدر از راه می رسندشب های قدر، فرصت میوه چینی اند!
و ما... برداشت می کنیم، همه آنچه را که یکسال در زمین قلبمان، کاشته ایم!
🔸عمر یکساله ام را که برانداز میکنم، هیــچ نقطة روشنی، برای دریافت کرامتت نمی بینم.اما... مهربانی یکساله تو را، که مرور می کنم؛ دلم به لیلةالقــدرِ این رمضان نیز، قرص می شود.
🔹سالهاست که رسم میان من و تو، همین بوده است ؛من... یکسال...را خراب کرده ام!و تو....سال بعد را به نیکوترین تقدیر، نوشته ای!چه رازی است میان تو و اسم "رحمانت"...که از هر چه بگذری، مِهر پاشیدن بر بندگانت را، رها نمی کنی؟
🔸سیاه دل تر از همیشه... و شکسته تر از هر سال... چشم براه لیلةالقدرت نشسته ام.... امـــا یقین دارم؛ که سهم عظیمی از "عشــق" را برایم، کنار گذاشته ای. ️من، بی تو، تمام می شوم...؛ دلبرم.
🔹دفتر تقدیرم را، از هر چه خالی می کنی، خیالی نیست؛امــا، تقدیر مرا، از احساس وجودت، خالی مکن.مــن بدون تــو.یعنـی؛ تمــام.
🔸تــو، ای عزیز بی همتای من !تنها ثروت قابل شمارش منی...خدای خوب من!
و من...به انتظار سهم بیشتری از تو، گوشه سفره رمضانت را، رها نکرده ام.
🔹رحمان، مگر جز مهر، می داند؟ لیلةالقدر مرا، به طوفانی از مِهَــــرت،
تکان بده.یا رحمانُ..یا رحمانُ..یا رحمان
@book_tips🐞
عذر میخواهم اگر باد کمی تندی کرد
گل نازک! دل پیراهن تو پرپر شد
عذر میخواهم اگر ماه بلندم هر شب
تن به پرپشتی ابری زد و لاغرتر شد
عذر میخواهم اگر یاد تو افتادم باز
آتشی بود در این سینه که خاکستر شد
غلامرضا_بروسان
@book_tips🐞
گل نازک! دل پیراهن تو پرپر شد
عذر میخواهم اگر ماه بلندم هر شب
تن به پرپشتی ابری زد و لاغرتر شد
عذر میخواهم اگر یاد تو افتادم باز
آتشی بود در این سینه که خاکستر شد
غلامرضا_بروسان
@book_tips🐞
وقتی به هریک از بخش های زندگیِ خود توجه می کنید متوجه می شوید که نگرش ها و باورهای شما به شما منعکس می شوند ،
شما دنیا را نه به آن شکلی که هست ؛ بلکه به آن شکلی که شما هستید و می خواهید ، تماشا می کنید .
آنچه در درون هستید مشخص می کند که در بیرون از شما چه می گذرد.
برايان تريسى
@book_tips🐞
شما دنیا را نه به آن شکلی که هست ؛ بلکه به آن شکلی که شما هستید و می خواهید ، تماشا می کنید .
آنچه در درون هستید مشخص می کند که در بیرون از شما چه می گذرد.
برايان تريسى
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
در پیله ی خود آنقدر میمانم
و ریاضت می کشم
تا آماده ی پرواز شوم
روزی که
در آسمان آرامش زندگی
به پرواز درآمدم
به همگان مژده خواهم داد
که پرواز را جایگزین ثبوت کرده ام
#آذر
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
در پیله ی خود آنقدر میمانم
و ریاضت می کشم
تا آماده ی پرواز شوم
روزی که
در آسمان آرامش زندگی
به پرواز درآمدم
به همگان مژده خواهم داد
که پرواز را جایگزین ثبوت کرده ام
#آذر
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
چنان که ابر،
گره خورده با گریستنش،
چنان که گل،
همه عمرش مسخّرِ شادی است،
چنان که هستیِ آتش،
اسیر سوختن است،
تمام پویهٔ انسان
به سوی آزادی است!
شفیعیکدکنی
@book_tips 🐞
گره خورده با گریستنش،
چنان که گل،
همه عمرش مسخّرِ شادی است،
چنان که هستیِ آتش،
اسیر سوختن است،
تمام پویهٔ انسان
به سوی آزادی است!
شفیعیکدکنی
@book_tips 🐞
*
لبهایت را
بیشتر از تمامی کتاب هایم
دوست می دارم
چرا که با لبان تو بیش از آنکه باید بدانم ، می دانم.
لبهایت را
بیشتر از تمامی گل ها دوست می دارم
چرا که لبهایت
لطیف تر و شکننده تر از تمامی آنهاست.
لبهایت را
بیش از تمامی کلمات دوست می دارم
چرا که با لبهای تو
دیگر نیازی به کلمه ها نخواهم داشت.
" ژاک پرِه رو"
@book_tips 🐞
لبهایت را
بیشتر از تمامی کتاب هایم
دوست می دارم
چرا که با لبان تو بیش از آنکه باید بدانم ، می دانم.
لبهایت را
بیشتر از تمامی گل ها دوست می دارم
چرا که لبهایت
لطیف تر و شکننده تر از تمامی آنهاست.
لبهایت را
بیش از تمامی کلمات دوست می دارم
چرا که با لبهای تو
دیگر نیازی به کلمه ها نخواهم داشت.
" ژاک پرِه رو"
@book_tips 🐞
وقتي تمام دنيا برايم تنگ شد
وقتي تمام انتظارها را كشيدم
وقتي تمام روحم اماده شد كه فراموشت كنم
دوباره مرا به اغوش كشيدي
نميدانم از روي عشق بود
يا ترسيدي
يا غرور مردانه ات نميخواست در ذهنم تمام شوي
ولي هر چه كه بود خوب كردي
خوب كردي كه دوباره مستم كردي
خوب كردي كه دوباره بازويت را بالشت خياليم كردي
هر چه كه هست باشد
ميخواهد هوس باشد
ميخواهد عشق
من با تو ميخواهمش
از دل و جان ميخواهمش
فقط دوستم بدار
#یار_بوک_تیپس
#هاجر
@book_tips 🐞
وقتي تمام انتظارها را كشيدم
وقتي تمام روحم اماده شد كه فراموشت كنم
دوباره مرا به اغوش كشيدي
نميدانم از روي عشق بود
يا ترسيدي
يا غرور مردانه ات نميخواست در ذهنم تمام شوي
ولي هر چه كه بود خوب كردي
خوب كردي كه دوباره مستم كردي
خوب كردي كه دوباره بازويت را بالشت خياليم كردي
هر چه كه هست باشد
ميخواهد هوس باشد
ميخواهد عشق
من با تو ميخواهمش
از دل و جان ميخواهمش
فقط دوستم بدار
#یار_بوک_تیپس
#هاجر
@book_tips 🐞
💦باران و کفشدوزک💦
قطره باران بر تن کفشدوزک خورد. کفشدوزک با تمام وجودش خندید.
طبع لطیف باران را خوش نیامد.پس پرسید:به چه می خندی موجود کوچک؟
کفشدوزک با مهربانی و آرام گفت:کوچکی عیب نیست. خیلی وقتها هم بسیار خوب است که گفته اند:چه خوش بود نیستی، که هرکجا ایستی، کس نگوید کیستی.
خنده ام هم خنده شوق رسیدن به تو بود ای هدیه الهي !
باران گفت: من بارانم، نه فرستاده خدا، وانگهی نمی ترسی که با این کوچکیت تو را در خود غرق نمایم؟
کفشدوزک متواضعانه گفت:تو از بالا می آیی. جنست لطیف است. تشنگان را سیراب می نمایی، زمین را بارور می کنی، همه دوستت دارند. کشاورزان، شاعران، بیماران، تشنگان،..........
پس چگونه تردید کنم که تو فرستاده خدا نیستی.
دل باران لرزید. این حریف کوچک چه خوب درون موجودات را می بیند، اما نباید مهر خود را آشکار نماید.پس پرسید:از من چه می خواهی؟ و کفشدوزک عاشقانه پاسخ داد:هیچ. من
عاشقم.همین مرا کافی است. اما اگر بیشتر می خواهی بدانی،عاشق همواره همراهی و یکی شدن با عاشق را می طلبد.
و باران با تندی بارید و گفت: نمی دانی که این همراهی خاموشی و نابودی ترا در پی خواهد داشت؟ کفشدوزک خندید و گفت: با معشوق بودن سراسر زندگیست. شکل و ماهیتش چه تفاوت دارد. اگر مقصود تو جان و تن من است که دیر زمانی است که جانم تویی و تن را فراموش کرده ام. مرا از رسیدن به آرزویم میترسانی؟
باران مشتاقانه کفشدوزک را می نگریست. کوچک بود اما زیبا با وقار، زحمت کش و کاری و از همه مهمتر صادق . ارزش مهر ورزیدن را دارا بود.چقدر خوشبخت بود که چون از جنس آب است کسی اشکهایش را نمی دید. اشک عاشق شدن .کفشدوزک را کوچک بزرگی یافت.
دیگر جایی برای گفتگو نبود.باران کفشدوزک را در آغوش خود پذیرفت و با خود برد. هیچکس نفهمید که کجا رفتند و چه کردند. تنها خدا به دنبال عاشقان است و نگاهبان این قوم
@book_tips🐞
قطره باران بر تن کفشدوزک خورد. کفشدوزک با تمام وجودش خندید.
طبع لطیف باران را خوش نیامد.پس پرسید:به چه می خندی موجود کوچک؟
کفشدوزک با مهربانی و آرام گفت:کوچکی عیب نیست. خیلی وقتها هم بسیار خوب است که گفته اند:چه خوش بود نیستی، که هرکجا ایستی، کس نگوید کیستی.
خنده ام هم خنده شوق رسیدن به تو بود ای هدیه الهي !
باران گفت: من بارانم، نه فرستاده خدا، وانگهی نمی ترسی که با این کوچکیت تو را در خود غرق نمایم؟
کفشدوزک متواضعانه گفت:تو از بالا می آیی. جنست لطیف است. تشنگان را سیراب می نمایی، زمین را بارور می کنی، همه دوستت دارند. کشاورزان، شاعران، بیماران، تشنگان،..........
پس چگونه تردید کنم که تو فرستاده خدا نیستی.
دل باران لرزید. این حریف کوچک چه خوب درون موجودات را می بیند، اما نباید مهر خود را آشکار نماید.پس پرسید:از من چه می خواهی؟ و کفشدوزک عاشقانه پاسخ داد:هیچ. من
عاشقم.همین مرا کافی است. اما اگر بیشتر می خواهی بدانی،عاشق همواره همراهی و یکی شدن با عاشق را می طلبد.
و باران با تندی بارید و گفت: نمی دانی که این همراهی خاموشی و نابودی ترا در پی خواهد داشت؟ کفشدوزک خندید و گفت: با معشوق بودن سراسر زندگیست. شکل و ماهیتش چه تفاوت دارد. اگر مقصود تو جان و تن من است که دیر زمانی است که جانم تویی و تن را فراموش کرده ام. مرا از رسیدن به آرزویم میترسانی؟
باران مشتاقانه کفشدوزک را می نگریست. کوچک بود اما زیبا با وقار، زحمت کش و کاری و از همه مهمتر صادق . ارزش مهر ورزیدن را دارا بود.چقدر خوشبخت بود که چون از جنس آب است کسی اشکهایش را نمی دید. اشک عاشق شدن .کفشدوزک را کوچک بزرگی یافت.
دیگر جایی برای گفتگو نبود.باران کفشدوزک را در آغوش خود پذیرفت و با خود برد. هیچکس نفهمید که کجا رفتند و چه کردند. تنها خدا به دنبال عاشقان است و نگاهبان این قوم
@book_tips🐞
👍1
بعضی روزها رو باید گذاشت دم در که بازیافت بیاد ببرتشون و یه روز نو بسازه ازشون.
بعضی هارو باس انداخت توو سطل زباله و روش یه خروار آشغال ریخت تا نابود شه درجا و دیگه نتونه نفس بکشه.
بعضی روزها رو باس گذاشت لای کتاب و گَه گاه برای یادآوری، لای کتاب و باز کرد و دیدشون و به خاطر سپردو کتابو بست.
اما بعضی روزا رو باس با یه میخ محکم چسبوند به در و دیوار دل.
گرده های فوران کردش از مغزو رشد داد و کاشت تو یه گلدون و گذاشت جلوی دید، توو بهترین نقطه ی خونه، تا همیشه عطرش بپیچه توو لحظه ها و ذرات خوشی و امید رو پهن کنه رو گل های قالی و کیفور کنه آدمو.
کاش میشد خاطرات خوبو کاشت و هی برداشت.
@book_tips🐞
بعضی هارو باس انداخت توو سطل زباله و روش یه خروار آشغال ریخت تا نابود شه درجا و دیگه نتونه نفس بکشه.
بعضی روزها رو باس گذاشت لای کتاب و گَه گاه برای یادآوری، لای کتاب و باز کرد و دیدشون و به خاطر سپردو کتابو بست.
اما بعضی روزا رو باس با یه میخ محکم چسبوند به در و دیوار دل.
گرده های فوران کردش از مغزو رشد داد و کاشت تو یه گلدون و گذاشت جلوی دید، توو بهترین نقطه ی خونه، تا همیشه عطرش بپیچه توو لحظه ها و ذرات خوشی و امید رو پهن کنه رو گل های قالی و کیفور کنه آدمو.
کاش میشد خاطرات خوبو کاشت و هی برداشت.
@book_tips🐞
قاعده سی و دوم:
همه پرده های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی ، قواعدی داشته باش اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره شان استفاده نکن ، به ویژه از بت ها بپرهیز . مراقب باش از راستی هایت بت نسازی ! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی مباش.
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips 🐞
همه پرده های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی ، قواعدی داشته باش اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره شان استفاده نکن ، به ویژه از بت ها بپرهیز . مراقب باش از راستی هایت بت نسازی ! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی مباش.
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips 🐞
هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟
برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش
تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است
شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست
گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکترازخون و رگ گردنمان هست...
@book_tips🐞
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟
برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش
تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است
شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست
گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکترازخون و رگ گردنمان هست...
@book_tips🐞