#نقد
ملت عشق
🍃🌺🍃
☆نقد کتاب ملت عشق ☆
کتاب ملت عشق دو رمان در یک داستان است که در دو زمان و مکان مختلف رخ می دهد. و ماجرای هر رمان جذابیت خاصی دارد .داستان اللا داستان بسیاری از زنان جامعه ی ما هست صرفنظر از اینکه در چه کشوری و با چه فرهنگی زندگی می کنند.مهمترین پیام این کتاب" زندگی بدون عشق" معنا ندارد . این کتاب عشق زمینی و عشق عرفانی را مقایسه می کند که هر دو یک ریشه دارند .و تحول بزرگی که در شخصیتهای زنان این داستان رخ میدهد تحول در زندگی اللا ، کیمیا و گل کویر نشان میدهد نویسنده گامی در جهت فمینسیم برداشته .
جذابیت های این رمان سفر از زمان حال به زمان گذشته هست که ادبیات داستان هم در همون راستا تغییر می کند نویسنده در این رمان شخصیت شمس تبریزی را خیلی زیبا به تصویر کشیده به طوریکه خواننده جذب و شیفته ی شخصیت شمس می شود . در نظر نویسنده عدد ۴۰ گویا مصداق خاصی داشته . تحول اللا در چهل سالگی ، چهل قاعده شمس ،۴۰ روز شبانه روز که شمس و مولانا چله نشینی می کنند و چهل شب که مولانا خواب میبیند .
و در اخر داستان که اللا با از دست دادن عزیز و عشق زمینی اش به عشق حقیقی و آسمانی دست مییابد .
#آذر
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
ملت عشق
🍃🌺🍃
☆نقد کتاب ملت عشق ☆
کتاب ملت عشق دو رمان در یک داستان است که در دو زمان و مکان مختلف رخ می دهد. و ماجرای هر رمان جذابیت خاصی دارد .داستان اللا داستان بسیاری از زنان جامعه ی ما هست صرفنظر از اینکه در چه کشوری و با چه فرهنگی زندگی می کنند.مهمترین پیام این کتاب" زندگی بدون عشق" معنا ندارد . این کتاب عشق زمینی و عشق عرفانی را مقایسه می کند که هر دو یک ریشه دارند .و تحول بزرگی که در شخصیتهای زنان این داستان رخ میدهد تحول در زندگی اللا ، کیمیا و گل کویر نشان میدهد نویسنده گامی در جهت فمینسیم برداشته .
جذابیت های این رمان سفر از زمان حال به زمان گذشته هست که ادبیات داستان هم در همون راستا تغییر می کند نویسنده در این رمان شخصیت شمس تبریزی را خیلی زیبا به تصویر کشیده به طوریکه خواننده جذب و شیفته ی شخصیت شمس می شود . در نظر نویسنده عدد ۴۰ گویا مصداق خاصی داشته . تحول اللا در چهل سالگی ، چهل قاعده شمس ،۴۰ روز شبانه روز که شمس و مولانا چله نشینی می کنند و چهل شب که مولانا خواب میبیند .
و در اخر داستان که اللا با از دست دادن عزیز و عشق زمینی اش به عشق حقیقی و آسمانی دست مییابد .
#آذر
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
قالی زندگی ات را نخرند !
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
قالی زندگی ات را نخرند !
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
شازده کوچولو:سلام
گل:سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید:آدم ها کجایند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود، این بود که گفت: آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان. نه اینکه ریشه ندارند. این بی ریشگی دردسرشان شده!
شازده کوچولو گفت:خداحافظ
گل هم گفت:خداحافظ
🍃🌺🍃
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری
@book_tips 🐞
شازده کوچولو:سلام
گل:سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید:آدم ها کجایند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود، این بود که گفت: آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان. نه اینکه ریشه ندارند. این بی ریشگی دردسرشان شده!
شازده کوچولو گفت:خداحافظ
گل هم گفت:خداحافظ
🍃🌺🍃
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری
@book_tips 🐞
🔸آخر هفته بود و زوجی با دو پسربچه کوچکشان برای شام به یکی از بهترین رستوران های شهر مُدِنا رفتند. مُدِنا شهری در ایتالیا است که از مشهورترین منطقه های گردشگری است به خاطر رستوران ها و سرآشپزهای فوق العاده و منحصربفردش. این رستوران ها معمولا با غذاهای کلاسیک (غیر فست فودی) ایتالیایی از مهمانان پذیرایی می کنند.
پدر یکی از منوهای محبوب رستوران را که شامل 10 نوع از بهترین غذاها بود انتخاب کرد. پیشخدمتی که برای گرفتن سفارش به سر میز خانواده آمده بود، قبل از اینکه میز را ترک کند متوجه نکته ای شد. پیشخدمت متوجه شد که به نظر می رسد پسربچه ها از سفارش پدر خوشحال نیستند و برای همین بی درنگ از پسر کوچک تر پرسید شما چی دوست دارید بخورید؟! پسر کوچک هم بی معطلی گفت: پیتزا!
🔸خب مساله این بود که در چنین رستورانی اصلا پیتزا سرو نمی شد! اما پیشخدمت کار عجیبی کرد. همانجا با بهترین پیتزا فروشی شهر تماس گرفت و پیتزا سفارش داد. کمی بعد پیتزا به رستوران رسید و پیشخدمت آن را به میز خانواده رساند. و این کاری بود که در رستوران سطح بالایی مثل رستوران آن ها، غیرقابل تصور بود!
شاید برای مدیر رستوران وجود چنین پیشخدمتی اصلا اذیت کننده باشد و ترجیح بدهد عذرش را بخواهد. اما پدر، مادر و بچه ها هیچ گاه حرکت متفاوت و محبت آمیز پیشخدمت را فراموش نکردند.
🔸فرانچسکو گینو، نویسنده و استاد دانشگاه هاروارد معتقد است افرادی مانند پیشخدمت این رستوران، هم برای ما بسیار قابل احترام بوده و هم رفتارشان برایمان بسیار قابل تامل است، چرا که اینگونه افراد چیزهای زیادی برای آموختن به ما دارند.
ایشان کتابی دارد که به بررسی چنین رفتارهایی پرداخته و در سال 2018 به تازگی منتشر شده است. نام کتابش «استعدادهای شورشی: چرا شکستن قوانین کار و زندگی ارزش دارد؟!» است و در آن توصیف می کند که چنین افرادی چگونه شادی و معنی را به زندگی ما می آورند.
نکته عمیقی که در داستان رستوران ایتالیایی و پیشخدمت متفاوتش وجود دارد این است که اغلب ما عادت داریم تا به این فکر کنیم که چه کاری را باید انجام دهم؟ چه کاری وظیفه من است؟ به جای آنکه به این فکر کنیم که چه کاری را می توانم انجام دهم؟ پیشخدمت رستوران خیلی راحت مانند اغلب پیشخدمت ها می توانست بگوید ما اینجا پیتزا نداریم یا اصلا برایش اهمیتی نداشته باشد که پسربچه ها از غذای سنتی خوشحال به نظر می رسند یا نمی رسند. اما بجای آنچه باید و وظیفه اش بود، آن کاری را که می توانست انجام دهد انجام داد!
🔸حال ما چگونه می توانیم در مواجهه با مسائل و مشکلاتمان راهکارهای جذاب تری بیابیم؟ چگونه می توانیم یک «شورشی مفید» باشیم؟
1️⃣ نتایج بررسی های استاد دانشگاه هاروارد نشان می دهد رمز موفقیت در این است که «سوال» را چگونه مطرح کنیم؟ وقتی ما با مساله ای مواجه می شویم و از خود می پرسیم چه کاری باید انجام دهم؟ راهحلها و گزینه های محدودی به ذهن مان خطور می کند. اما وقتی که از خودمان می پرسیم چه کاری می توانم انجام دهم؟ همین «تغییر ساده از باید به می توان» در واژه ها، تحول بزرگی در مغز ما ایجاد می کند.
اطرافمان را که نگاه کنیم مادرها، پدرها، دوستان، کارمندان، معلمان، استادان و ... را می یابیم که بجای اینکه تنها دنبال شرح وظایفشان باشند، گهگاه فراتر رفته و آنچه از دست شان برمی آید را انجام می دهند و این افراد هم زندگی خودشان و هم ما را شیرین تر، جذاب تر و امیدوارانه تر می کنند.
2️⃣ معمولاً سه چیز ذهن ما را محدود می کند: قواعد بر آمده از دستورالعملها و آییننامهها، سنتهای برگرفته از تجربیات پیشینیان و اراده یا اعتماد به نفس ناکافی برای شکستن قواعد یا سنت ها.
هر از چندگاهی می توان اینگونه اندیشید که چه کار می توان کرد که همان نتیجه مورد نظر را داشته باشد اما لزوما همان مسیری که سنت ها و قواعد می گویند را طی نکنیم؟ اینگونه پنجره های جدیدی پیش روی ما باز می شود.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@book_tips 🐞
پدر یکی از منوهای محبوب رستوران را که شامل 10 نوع از بهترین غذاها بود انتخاب کرد. پیشخدمتی که برای گرفتن سفارش به سر میز خانواده آمده بود، قبل از اینکه میز را ترک کند متوجه نکته ای شد. پیشخدمت متوجه شد که به نظر می رسد پسربچه ها از سفارش پدر خوشحال نیستند و برای همین بی درنگ از پسر کوچک تر پرسید شما چی دوست دارید بخورید؟! پسر کوچک هم بی معطلی گفت: پیتزا!
🔸خب مساله این بود که در چنین رستورانی اصلا پیتزا سرو نمی شد! اما پیشخدمت کار عجیبی کرد. همانجا با بهترین پیتزا فروشی شهر تماس گرفت و پیتزا سفارش داد. کمی بعد پیتزا به رستوران رسید و پیشخدمت آن را به میز خانواده رساند. و این کاری بود که در رستوران سطح بالایی مثل رستوران آن ها، غیرقابل تصور بود!
شاید برای مدیر رستوران وجود چنین پیشخدمتی اصلا اذیت کننده باشد و ترجیح بدهد عذرش را بخواهد. اما پدر، مادر و بچه ها هیچ گاه حرکت متفاوت و محبت آمیز پیشخدمت را فراموش نکردند.
🔸فرانچسکو گینو، نویسنده و استاد دانشگاه هاروارد معتقد است افرادی مانند پیشخدمت این رستوران، هم برای ما بسیار قابل احترام بوده و هم رفتارشان برایمان بسیار قابل تامل است، چرا که اینگونه افراد چیزهای زیادی برای آموختن به ما دارند.
ایشان کتابی دارد که به بررسی چنین رفتارهایی پرداخته و در سال 2018 به تازگی منتشر شده است. نام کتابش «استعدادهای شورشی: چرا شکستن قوانین کار و زندگی ارزش دارد؟!» است و در آن توصیف می کند که چنین افرادی چگونه شادی و معنی را به زندگی ما می آورند.
نکته عمیقی که در داستان رستوران ایتالیایی و پیشخدمت متفاوتش وجود دارد این است که اغلب ما عادت داریم تا به این فکر کنیم که چه کاری را باید انجام دهم؟ چه کاری وظیفه من است؟ به جای آنکه به این فکر کنیم که چه کاری را می توانم انجام دهم؟ پیشخدمت رستوران خیلی راحت مانند اغلب پیشخدمت ها می توانست بگوید ما اینجا پیتزا نداریم یا اصلا برایش اهمیتی نداشته باشد که پسربچه ها از غذای سنتی خوشحال به نظر می رسند یا نمی رسند. اما بجای آنچه باید و وظیفه اش بود، آن کاری را که می توانست انجام دهد انجام داد!
🔸حال ما چگونه می توانیم در مواجهه با مسائل و مشکلاتمان راهکارهای جذاب تری بیابیم؟ چگونه می توانیم یک «شورشی مفید» باشیم؟
1️⃣ نتایج بررسی های استاد دانشگاه هاروارد نشان می دهد رمز موفقیت در این است که «سوال» را چگونه مطرح کنیم؟ وقتی ما با مساله ای مواجه می شویم و از خود می پرسیم چه کاری باید انجام دهم؟ راهحلها و گزینه های محدودی به ذهن مان خطور می کند. اما وقتی که از خودمان می پرسیم چه کاری می توانم انجام دهم؟ همین «تغییر ساده از باید به می توان» در واژه ها، تحول بزرگی در مغز ما ایجاد می کند.
اطرافمان را که نگاه کنیم مادرها، پدرها، دوستان، کارمندان، معلمان، استادان و ... را می یابیم که بجای اینکه تنها دنبال شرح وظایفشان باشند، گهگاه فراتر رفته و آنچه از دست شان برمی آید را انجام می دهند و این افراد هم زندگی خودشان و هم ما را شیرین تر، جذاب تر و امیدوارانه تر می کنند.
2️⃣ معمولاً سه چیز ذهن ما را محدود می کند: قواعد بر آمده از دستورالعملها و آییننامهها، سنتهای برگرفته از تجربیات پیشینیان و اراده یا اعتماد به نفس ناکافی برای شکستن قواعد یا سنت ها.
هر از چندگاهی می توان اینگونه اندیشید که چه کار می توان کرد که همان نتیجه مورد نظر را داشته باشد اما لزوما همان مسیری که سنت ها و قواعد می گویند را طی نکنیم؟ اینگونه پنجره های جدیدی پیش روی ما باز می شود.
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
جهان را باید مثل کتابی ببینی. مثل کتابی که در انتظار خوانندهاش است. هر روزش را باید جداگانه خواند. نه روی گذشته باید تمرکز کنی، نه روی آینده. اصل این لحظه است. باید صفحه به صفحه پیش بروی.
بعداز عشق
الیف شافاک
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
جهان را باید مثل کتابی ببینی. مثل کتابی که در انتظار خوانندهاش است. هر روزش را باید جداگانه خواند. نه روی گذشته باید تمرکز کنی، نه روی آینده. اصل این لحظه است. باید صفحه به صفحه پیش بروی.
بعداز عشق
الیف شافاک
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
سقفِ آزادی رابطهی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد.
در جامعهای که قامتِ تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه میشود !
وقتی سقف کوتاه باشد آدم های بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند !
مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند و سقفها پایین و پایینتر می پآید و مردم بیشتر و بیشتر قوز میکنند تا اینکه کمر خم میشود و دیگر نمیتوانند قد راست کنند !
بیچارگان
فئودور داستایوفسکی
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
سقفِ آزادی رابطهی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد.
در جامعهای که قامتِ تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه میشود !
وقتی سقف کوتاه باشد آدم های بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند !
مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند و سقفها پایین و پایینتر می پآید و مردم بیشتر و بیشتر قوز میکنند تا اینکه کمر خم میشود و دیگر نمیتوانند قد راست کنند !
بیچارگان
فئودور داستایوفسکی
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
نه سفیدی بیانگر زیبایی است و نه سیاهی نشانه زشتی !
کفن سفید اما ترساننده است و کعبه سیاه اما دوست داشنتی است ...
انسانیت انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش !
قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشتههایت را به پیش خداوند گلایه کنی ، نظری به پایین بینداز و داشتههایت را شاکر باش ...
انسان بزرگ نمیشود ، جز به وسیلهی فكرش !
شریف نمیشود ، جز به واسطهی رفتارش ...
و قابل احترام نمیگردد ، جز به سبب اعمال نیكش !
مولا علی (ع)
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
نه سفیدی بیانگر زیبایی است و نه سیاهی نشانه زشتی !
کفن سفید اما ترساننده است و کعبه سیاه اما دوست داشنتی است ...
انسانیت انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش !
قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشتههایت را به پیش خداوند گلایه کنی ، نظری به پایین بینداز و داشتههایت را شاکر باش ...
انسان بزرگ نمیشود ، جز به وسیلهی فكرش !
شریف نمیشود ، جز به واسطهی رفتارش ...
و قابل احترام نمیگردد ، جز به سبب اعمال نیكش !
مولا علی (ع)
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بوﺩﻡ؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ بوﺩﻧﺪ، ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻡ. ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺮاﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﯾﺎﻓﺘﻢ. ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ :
ﺩﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺰ ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍند.
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بوﺩﻡ؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ بوﺩﻧﺪ، ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻡ. ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺮاﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﯾﺎﻓﺘﻢ. ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ :
ﺩﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺰ ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍند.
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ساختن واژه ای بنام فردا بزرگترين اشتباه انسان بود، از وقتی فردا را ياد گرفتيم، همه چيز را گذاشتيم برای فردا. از داشته های امروز لذت نبرديم و گذاشتيم برای روز مبادا. شايد بايد اينگونه فردا را معنی كنيم: «فردا» روزيست كه داشته های امروزت را نداری، پس امروز را زندگی کن فردا حقيقت ندارد.
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
ساختن واژه ای بنام فردا بزرگترين اشتباه انسان بود، از وقتی فردا را ياد گرفتيم، همه چيز را گذاشتيم برای فردا. از داشته های امروز لذت نبرديم و گذاشتيم برای روز مبادا. شايد بايد اينگونه فردا را معنی كنيم: «فردا» روزيست كه داشته های امروزت را نداری، پس امروز را زندگی کن فردا حقيقت ندارد.
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
آدمها:
قند را میشکنند تا از حلاوتش بهره گیرند
رکورد را میشکنند تا به افتخارش برسند
هیزم را میشکنند تا به گرمای آتش برسند
غرور را میشکنند تا به افتادگی برسند
سکوت را میشکنند به آوازی برسند...
برای همه شکستن هایشان دلایل خوبی دارند آدمها...اما هنوز نفهمیدم چرا "دل" میشکنند؟!💔
@book_tips 🐞
قند را میشکنند تا از حلاوتش بهره گیرند
رکورد را میشکنند تا به افتخارش برسند
هیزم را میشکنند تا به گرمای آتش برسند
غرور را میشکنند تا به افتادگی برسند
سکوت را میشکنند به آوازی برسند...
برای همه شکستن هایشان دلایل خوبی دارند آدمها...اما هنوز نفهمیدم چرا "دل" میشکنند؟!💔
@book_tips 🐞
🔺جهان برای آنچه می خواهید با شما دیالوگ می کند
آیا آنچه را می خواهید باور دارید؟
شما: من می خواهم شاد باشم.
کائنات: اما آیا باور داری که می توانی شاد باشی؟
شما : راستش نه.
کائنات: باور به کاری که من انجام می دهم با باور به بی کرانگی خودت مرتبط است. اگر خودت باور نداشته باشی که می توانی شاد باشی، من چگونه کمکت کنم؟ تو قادر نیستی آنچه را به تو عطا می کنم، تشخیص دهی، بنابراین نمی توانی به آسانی آن را پذیرا باشی.
شما: اما من تا چیزی را نبینم، نمی توانم باورش کنم. چگونه می توانم رها کنم و اعتماد کنم در حالی که نمی دانم در آینده چه خواهد شد؟
کائنات: من از باور تو پیروی می کنم، و باور یعنی آنچه را رخ می دهد، مشتاقانه پذیرا باشیم. تو حرکت را آغاز کن. من فقط زمانی می توانم به تو کمک کنم که خودت قدم اول را برداری
راز عمیق تر
آنه ماری پُستما-ترجمه منصوره فتاحیان
@book_tips 🐞
آیا آنچه را می خواهید باور دارید؟
شما: من می خواهم شاد باشم.
کائنات: اما آیا باور داری که می توانی شاد باشی؟
شما : راستش نه.
کائنات: باور به کاری که من انجام می دهم با باور به بی کرانگی خودت مرتبط است. اگر خودت باور نداشته باشی که می توانی شاد باشی، من چگونه کمکت کنم؟ تو قادر نیستی آنچه را به تو عطا می کنم، تشخیص دهی، بنابراین نمی توانی به آسانی آن را پذیرا باشی.
شما: اما من تا چیزی را نبینم، نمی توانم باورش کنم. چگونه می توانم رها کنم و اعتماد کنم در حالی که نمی دانم در آینده چه خواهد شد؟
کائنات: من از باور تو پیروی می کنم، و باور یعنی آنچه را رخ می دهد، مشتاقانه پذیرا باشیم. تو حرکت را آغاز کن. من فقط زمانی می توانم به تو کمک کنم که خودت قدم اول را برداری
راز عمیق تر
آنه ماری پُستما-ترجمه منصوره فتاحیان
@book_tips 🐞
دره توریستی خزینه در لرستان که دارای یک پل معلق است که آن را بهعنوان بلندترین پل معلق ایران و حتی خاورمیانه میشناسند. رودخانه ی کرخه از میان این دره میگذرد.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
قاعده سی و دوم:
همه پرده های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی ، قواعدی داشته باش اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره شان استفاده نکن ، به ویژه از بت ها بپرهیز . مراقب باش از راستی هایت بت نسازی ! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی مباش.
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips
همه پرده های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی ، قواعدی داشته باش اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره شان استفاده نکن ، به ویژه از بت ها بپرهیز . مراقب باش از راستی هایت بت نسازی ! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی مباش.
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips
افراد سست اراده همیشه منتظر معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند اما افراد قوی، خود آفریننده معجزه ها و رویداد های شگفت انگیزند.
ژان ژاک روسو
@book_tips 🐞
ژان ژاک روسو
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
- بابا لنگدراز عزیزم از تو آموختم
زندگی چیزی نیست که جمع میکنیم
زندگی قلبهایی است که جذب میکنیم
بابا لنگدراز
جین_وبستر
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
- بابا لنگدراز عزیزم از تو آموختم
زندگی چیزی نیست که جمع میکنیم
زندگی قلبهایی است که جذب میکنیم
بابا لنگدراز
جین_وبستر
🍃🌺🍃
@book_tips 🐞
🔹زنی به کشیش کلیسا گفت: من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم!
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
🔸زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عدهای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،
بعضیا به من خیره شدن
🔹کشیش ساکت بود و بعد گفت: میتونم از شما بخواهم کاری رو برای من انجام بدین قبل از اینکه تصمیم آخر خودتون رو بگیرید؟
زن گفت: حتما چه کاری هست؟
کشیش گفت: میخواهم لیوانی آب تو دستتون بگیرین و دو مرتبه دور کلیسا بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد.
زن گفت: بله می توانم!
زن لیوان را گرفت و دوبار به دور کلیسا گردید.
برگشت و گفت: انجام دادم!
🔸کشیش پرسید : کسی رو دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟
کسی رو دیدی که غیبت کند؟
کسی رو دیدی که فکرش جای دیگر باشد؟
کسی رو دیدی که خوابیده باشد؟
🔹زن گفت: نمیتوانستم چیزی ببینم، چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از اون بیرون نریزد...
کشیش گفت: وقتی به کلیسا میآیید باید همه حواس و تمرکزتان به «خدا» باشد. نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند. بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود.
♦️نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی و قضاوت دیگران🌹
@book_tips 🐞
کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟
🔸زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن
عدهای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند،
بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند،
بعضیا فقط جسمشان اینجاست،
بعضیا خوابند،
بعضیا به من خیره شدن
🔹کشیش ساکت بود و بعد گفت: میتونم از شما بخواهم کاری رو برای من انجام بدین قبل از اینکه تصمیم آخر خودتون رو بگیرید؟
زن گفت: حتما چه کاری هست؟
کشیش گفت: میخواهم لیوانی آب تو دستتون بگیرین و دو مرتبه دور کلیسا بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد.
زن گفت: بله می توانم!
زن لیوان را گرفت و دوبار به دور کلیسا گردید.
برگشت و گفت: انجام دادم!
🔸کشیش پرسید : کسی رو دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟
کسی رو دیدی که غیبت کند؟
کسی رو دیدی که فکرش جای دیگر باشد؟
کسی رو دیدی که خوابیده باشد؟
🔹زن گفت: نمیتوانستم چیزی ببینم، چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از اون بیرون نریزد...
کشیش گفت: وقتی به کلیسا میآیید باید همه حواس و تمرکزتان به «خدا» باشد. نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند. بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود.
♦️نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی و قضاوت دیگران🌹
@book_tips 🐞
من گناهکار نیستم فقط در عمل انجام شده قرارم میدن
عصبی نیستم فقط تو موقعیتی قرارم میدن که نمیخوامش
مهربونم ولی جوری باهام رفتار میکنن که بعدا سنگدلانه منو میبینن.این آدمی که میبینید من نیستم.شما چیزی رو که خودتون ساختید میبینید.شما خواستید که من چجوری باهاتون رفتار کنم.
اگر بدم
اگر خوبم
مهربونم
نا آرومم
هر چه و هر چه که هستم،با برخوردای شما ساخته شدم.پس چپ چپ بهم نگاه نکنید.وقتی از جلوتون رد شدم
پشت سرم پچ پچ نکنید.من ساخته شده ی تک تک اعمال و رفتارتون با خودم هستم...
پشت صورت جدیم ،من شوخ طبعی پنهانه
پشت تمام سنگدلی هام ،من مهربون و دلسوزی پنهانه
پشت این منی که میبینید،من های زیادی هست که هر کسی نمیتونه ببیندش،فقط ما دو تا میبینیمش... من و
خودم ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🐞
عصبی نیستم فقط تو موقعیتی قرارم میدن که نمیخوامش
مهربونم ولی جوری باهام رفتار میکنن که بعدا سنگدلانه منو میبینن.این آدمی که میبینید من نیستم.شما چیزی رو که خودتون ساختید میبینید.شما خواستید که من چجوری باهاتون رفتار کنم.
اگر بدم
اگر خوبم
مهربونم
نا آرومم
هر چه و هر چه که هستم،با برخوردای شما ساخته شدم.پس چپ چپ بهم نگاه نکنید.وقتی از جلوتون رد شدم
پشت سرم پچ پچ نکنید.من ساخته شده ی تک تک اعمال و رفتارتون با خودم هستم...
پشت صورت جدیم ،من شوخ طبعی پنهانه
پشت تمام سنگدلی هام ،من مهربون و دلسوزی پنهانه
پشت این منی که میبینید،من های زیادی هست که هر کسی نمیتونه ببیندش،فقط ما دو تا میبینیمش... من و
خودم ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🐞
زمانی که تنها یارِ خلوتم، اتاق، میز و خودکارم بود برای نوشتن،
یادش بهخیر!
خوشی بود و تنهایی؛
اینک مینویسم از خاطرات و از بودنهای یار؛ یاری که رفت در پسِ ابری سپید و میگفت: زندگی باید کرداکنون ....
همهچیزبیهودهست، ساعتها، روزها و گذشتِ وقتهای پُر ارزش.
دروغ بود داستان عشق، اما... حالا خود را یافتم، در کنار داشتهها و ایمانم و تنها یک چیز را هرگز فراموش نمیکنم:
مجازی به من یاد داد قلب فقط یک استیکره 💔
پس حرمت قلب واقعی را باید دانست چون حقیقت در درون ما یافت میشود، نه در دنیایی از نیرنگ و دروغ!
@book_tips 🐞
یادش بهخیر!
خوشی بود و تنهایی؛
اینک مینویسم از خاطرات و از بودنهای یار؛ یاری که رفت در پسِ ابری سپید و میگفت: زندگی باید کرداکنون ....
همهچیزبیهودهست، ساعتها، روزها و گذشتِ وقتهای پُر ارزش.
دروغ بود داستان عشق، اما... حالا خود را یافتم، در کنار داشتهها و ایمانم و تنها یک چیز را هرگز فراموش نمیکنم:
مجازی به من یاد داد قلب فقط یک استیکره 💔
پس حرمت قلب واقعی را باید دانست چون حقیقت در درون ما یافت میشود، نه در دنیایی از نیرنگ و دروغ!
@book_tips 🐞
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ !
ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ !
ﻣﻴﺪﻭﻧﯾﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺍﺳﺘﺮﺱ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ...
@book_tips 🐞
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ !
ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﺮﻓﺖ !
ﻣﻴﺪﻭﻧﯾﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟
ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕﻪ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺕ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻯ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ
ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺍﺳﺘﺮﺱ
ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﻣﻴﺸﻰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ
ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ...
@book_tips 🐞