Book_tips
21.8K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
587 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
مرد به رغم چندین عشق طولانی و پرمخمصه، یک بند فقط به او فکر کرده بود و پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز سپری شده بود. لزومی نداشت تا مثل زندانی ها روی دیوار سلول هر روز خط بکشد تا زمان را به خاطر داشته باشد و قاطی نکند.

عشق سالهای وبا
گابریل گارسیا مارکز

@book_tips 🌸
می خواهم لااقل یک نفر باشد
که با او
از همه چیز
همانطور حرف بزنم
که با خودم حرف میزنم ..❤️

داستایوفسکی

@book_tips 💙
یه جایی هست توی زندگی که دلت گرفته، ولی مجبوری بخندی و شاد باشی،
بهش می گن اوج بدبختی!

دسته دلقک ها
لوئی فردینان سلین

@book_tips 🌹
‏بدترین نوع خودکشی دوست داشتن کسی است که اصلا حواسش به تو نیست


@book_tips 🌿
نبودن هایی هست که آدم را
زمین گیر میکند
هیچ وقت تمام نمی شود
بُود نمی شود
پُر نمی شود
کهنه نمی شود
همیشه می ماند
فراموش نمیشود
خُوره میشود
موریانه می شود
می اُفتد به جان زندگی ات.......

@book_tips 😒
‍ به شوق آمدنت ،

بیدار شدم،

و فقط به اندازه بوئیدن یک سیب،

خوابیدم.


با آفتاب،خندیدم،

غصه ها را،

زیر انبوهی از برگها ،

پنهان کردم ،

باتو عشق را نوشتم،

و تا رسیدن انجیرها،

در سبد یاس ها، چیدم.

موهایم سپید می شد.

دوباره آفتاب می آمد،

انجیرها رسیده بود،

و تو هیچوقت،

نیامدی ، و من دوباره،

به اندازه بوییدن یک سیب،

خواهم خوابید....

شاید فردا ،با آفتاب بیایی.


@book_tips 🌹🌺🌹
در من چیزی کم بود و دراین زندگانی هم چیزی کج بود.میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند. ما دیر آمدیم یا زود هرچه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می‌گذرد.

محمود دولت آبادی
کلیدر

@book_tips 🌸
🎖یادآوری 🎖

مطالعه سهم روز نوزدهم کتاب ملت عشق

@book_tips 🍀😍🍀
🌦
هنــوز از مــن
تاريخ تولدم را میپــرسی؟

پـس بنويـس
روز عاشـق شدنم به تـو
روز ميـــلاد مــن است. . .

نزار قبانی

@book_tips 🌸
"اين يكى از چيزهاييه كه خدا براى امتحان ما مى فرسته."
گفتم:"فكر كنم خدا كارهاى مهم ترى از امتحان كردن ما داره."
گفت:"پس چرا همچين اتفاقاتى مى افتن؟"
گفتم:"كدوم اتفاقات؟"
"اتفاقات بد."
گفتم:" كشيش مى گه براى تنبيه ما به خاطر ذات خراب مون."
پرسيد:" نظر تو چيه؟"
چند لحظه مكث كردم و گفتم:"به نظر من هيچ دليلى پشت اين اتفاقات نيست."

پروژه خونين او
گرم مكرى برنت

@book_tips 😍
دروغ را به سَبک خود گفتن
بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری ‌،
زیرا در مورد اول تو انسانی
ولی در مورد دوم تو فقط و فقط یک طوطی هستی ...!

“فئودور داستایوفسکی”


@book_tips 🌿🍀🌿
دنیای اطرافمان را با “پرده ی سینما” اشتباه گرفته ایم،
یکی فراموش میشود
یکی خاموش میشود
یکی میمیرد …
و ما تماشا میکنیم!

@book_tips 🌸
عشق؛ اگر چه می‌سوزاند
اما جلای جان نیز هست ...
لحظه‌ها را رنگین می‌کند ...


محمود دولت آبادی

@book_tips 💐
آنچه در آن موقع اینهمه مرا ناراحت کرد، گول خوردگی و فریب بود. فریب ِ مشاهده. اینکه این مرد جوان با این حالت تسلیم و اطاعت رفته بود. بدون آنکه کوچکترین تلاشی کرده باشد تا مرا به چنگ آورد. برای اینکه پیش من بماند‌.
از مشاهده ی اینکه در کمال تواضع و در نهایت احترام از اولین تقاضای من که میخواستم از اینجا برود اطاعت کرد و تسلیم شد، بجای اینکه مرا به زور و جبر به طرف خودش بکشد از مشاهده اینکه فقط مثل یک زن «مقدس» که بر سر راهش ظاهر شده بودم به من احترام میکرد. و اینکه...
اینکه اصلأ احساس نمیکرد که من یک زن بودم .

استفان زوایگ
۲۴ ساعت از زندگی یک زن

@book_tips 🌹
هروقت خواستی پارچه‌ای بخری، آن را در دست مچاله كن و بعد رهايش كن،
اگر چروك برنداشت، جنس خوبی دارد.
آدم‌ها نیز همينطورند...
آدم‌هايی كه بر اثر فشارها و مشكلات، اخلاق، و رفتارشان عوض می‌شود،
و چروک برمیدارند،
اينها جنس خوبی ندارند،
و برای رفاقت، معاشرت، مشارکت، ازدواج و اعطای مسئولیت به ایشان،
به هیچ وجه گزینهٔ مناسبی نخواهند بود.

مراقب انتخاب آدم های اطرافمان باشیم، هر کسی لیاقت هر چیزی را ندارد..

دکترمحمود‌معظمی
اینجا ذهنت رو مثبت کن

@book_tips 🌸
خاطره‌ای از بهزاد سیفی


🔹 مادرم عاشق شد...مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد..در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد...یک روز همه پنج فرزندش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده...عاشق جوانکی سی و چند ساله...هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند سمتش و بوسیدندش و تبریک گفتند....برادرم نگاهم کرد..آن یکی برادرم نگاهم کرد...خواهرم نگاهم کرد...آن یکی خواهرم نگاهم کرد...و من همه را نگاه کردم..و رفتم در فکر مادر هفتاد و یک ساله تازه عاشق شده ام...تصورش را کردم که مادرم دست در دست جوانک سی و چند ساله بروند کافی شاپ و کاپوچینویی سفارش بدهند و جوانک بسته ای کادوپیچ شده از جیبش در بیاورد و بگیرد سمت مادرم و بگوید تقدیم به عشق محبوبم و مادرم بگیرد و با شور و شوق بازش کند و ببیند که هدیه جوانک سی و چند ساله از این عروسک های موزیکال سرامیکی زلف افشان است که عروسک با لباس پرچین بلند دور خودش آهسته می رقصد و مادرم چشمانش پر از اشک شادی شود و جعبه را ببندد و بگذارد روی قلبش و به جوانک بگوید ممنونم عشق محبوبم...من غرق این افکار شدم در میانه بهت چهار خواهر و برادر دیگرم...نه زبان نرم و نه زبان تلخ و تند ما حریف خواسته مادر هفتاد و یک ساله ام نشد و عشق شان به ازدواج کشید...برادر بزرگم همه دارایی اش را فروخت و از شهرمان رفت...

🔹 خواهر کوچکم را دامادمان طلاق داد که مادرت زنی هرزه ست و من با هرزه زاده زیر یک سقف زندگی نمی کنم...اما مادرم بهایی نداد به هیچ کدام از این ها و خوب و خوش بود با شوهرش...من گوشه گیر شدم و از کلمه مادر ترس داشتم و خوف و بیم و هراس..

🔹 آن یکی برادرم موهایش یک شبه سفید شد...و فقط من بودم که گاهی میرفتم سری به مادرم میزدم...
پدرخوانده ام ده سال از من کم سن تر بود... و چه دردناک بود که پسری از پدر یا ناپدری اش بزرگتر باشد...اما عاشق هم بودند...مادرم را تر و خشک میکرد و نازش را با هزار قلم و رقم می کشید...

🔹اما من همیشه دلتنگ بودم چه پیش مادرم چه دور از او....شبی باغبان باغ پدر اصلی مان دو جعبه سیب آورد و گفت که امسال همه درختان باغ سرمازده شده اند و محصولی نبوده غیر این...و من فردا عصرش یک جعبه سیب باغ پدر اصلی مان را برداشتم و بردم در خانه مادرم...و حرف باغبان را برایش تکرار کردم................

🔹 حالا که دارم اینها را می نویسم چند سالی گذشته از فوت مادرم...از پدرخوانده ام خبری ندارم...برادرم هنوز روی برگشتن به شهرمان را ندارد و خواهرکم هنوز در بیم و امید برگشتن به خانه شوهر سابق اش....اما یک چیز را خیلی خوب فهمیدم..چه در مردها و چه در زنها...چه در پیرمردها و چه در پیرزن ها...عاشقی نکردن برای انسان خطرناک است...مثل عقده و غده روزی سر باز می کند و می ترکد...مادرم معشوقه خوب و زیبایی بود اما پدرم بلد نبود عاشقی کند.. مادر مرحومم می گفت پدرت حتی یکبار یک سیب از هزاران سیب باغش را جلویم نگرفت و حتی یکبار به من نگفت خانم و حتی یکبار به رویم نخندید.....

حالا که دور شده ام از آن سالها به عاشق شدن مادرم حق میدهم....
کاری ندارم
کجایی
چه میکنی
اما بی عشق سر مکن
که دلت زود پیر میشود.....

بهزاد سیفی

@book_tips 🌸💚🌸
👍1
۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.

💬
۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی های که می کشید در حد بچه های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکست خورده بود به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره

💬
پدرم در نظرم قهرمان بود. یکسال اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه هاش درس خون بودند. کار و بارش منظم بود و کار و زندگی مرتبی داشت و کم کم آماده میشد برای بازنشستگی و استراحت.
در مقابل عمه ام همه چیز زندگیش روی هوا بود و حالا تازه رفته بود نقاشی یاد بگیره

💬
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می کردم و داشتم زندگیم را کم کم می ساختم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می زدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ می زنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشی های عمه دیگه!
[وحید: گویا نویسنده در کانادا زندگی می‌کنه]
💬
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته اینکار رو می کنه. نقاشی هاش رو می فروشه یکی دو جا هم تدریس می کنه. خیلی معروف شده.
داشتم شاخ در می آوردم.

💬
حالا بعد از چند سال که نگاه می کنم می بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می کردم از یه جای به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.

💬
عمه ام را که مقایسه می کنم با پدرم می بینم عمه ام بعد از بازنشستگی زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد. پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر ورق بازی کنه و سرخودش را با ورق بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه که چیز بدی هم نیست و قابل مقایسه با کار عمه ام نیست.

💬
عمه ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهر هام بعد از لیسانس رشته هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی شون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان یاد گرفت که کتاب ترجمه کنه. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که ازبچگی بهش علاقه داشت.

💬
می خوام بگم زندگی مثل بازی والیبال می مونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال می مونه. هر ست که تمام میشه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده



@book_tips 🌸
تو تمنای من و جان من و یار منی
پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی

من سراپا همه یک جلوه ای از عشق توام
عشق را جز تو ندیدم به سراپای کسی !

#مولانا




@book_tips ❤️
در دنیا هیچ چیز ناراحت کننده تر از نگران استطاعت مالی بودن نیست.
من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند.
این را هم می شنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه ی هنرمند است،این‌ها نیش فقر را هرگز در جان و تن شان حس نکرده اند، این‌ها نمی دانند که فقر چه بر سر و روزگار آدم می آورد، تو را به ذلت و حقارتی بی پایان می اندازد. بال تو را از جای می کند و روحت را مثل سرطان می خورد...

سامرست موآم

@book_tips 🍀
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ ،
ﺑﻪ ﻫﻮﺷﻤﻨﺪﯼ ﺍﺵ ﻣﯽ ﻧﺎﺯﺩ ؛
ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﮐﻪ ،
ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﺪ...!

"ﺳﯿﻤﻮﻥ ﺩﯾﻞ"


@book_tips 💐
پیداکردن آدم جدید ساده است،

ولی یافتن آدمی واقعی دشواره.

@book_tips 🌸