Book_tips
21.5K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
587 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
برادرم را دیگر هیچ وقت ندیدم. به یک باره توی این دنیا
تک و تنها مانده بودم. نتوانستم توی خانهای بمانم که همه جایش بوی مادرم را میداد. توی نانوایی که اصلاً نتوانستم بمانم. آخرسر تصمیم گرفتم پیش عمهام بروم که نزدیکترین قوم و خویش زندهام بود. دختر ترشیدهای بود. توی قسطنطنیه زندگی میکرد. خانه و نانوایی را همانطور گذاشتم و برای رفتن پیش عمهام به راه افتادم. سیزده ساله بودم.
سوار دلیجان مسافری شدم که به قسطنطنیه میرفت. جوانترین مسافر دلیجان من بودم. چند ساعت بیشتر راه نرفته بودیم که راهزنان راهمان را بستند. همه چیزمان را گرفتند، کیفها، چمدانهاف کلاههاف چکمهها، کمربندها، حتی سوسیسهای راننده دلیجان. چون چیزی نداشتم که به آنها بدهم، گوشهای بیصدا ایستادم، گمان نمیکردم آسیبی به من برسانند.
اما درست همان موقع که داشتند راه میافتادند، رئیس راهزنها به طرف من برگشت و گفت: "آهای خشگله، به من نگاه کن، ببینم دختری یا نه؟" از خجالت سرخ شدم. دست نداشتم به همجین سوال بیربطی جواب بدهم. نگو سرخ شدنِ صورتم همان جوابی بوده که میخواسته بشنود.
رئیس راهزن ها فریاد زد: "یالا راه بیفتیم، همه اسبها را بیاورید. این دختر را هم بیاورید."
من گریه و زاری کنان مقاومت میکردم. اما هیچ کدام از مافرهای دیگر به کمکم نیامدند. راهزنها به جنگلی بزرگ بردندم. نگو وسط جنگل برای خودشان ده داشتند. دستهای از زن آنجا ویلان بود و همان قدر هم بچه. همه جا پر اردک . غاز و بز بود. خوک ها هم برای خودشان میگشتند. اگر راهزنها آنجا زندگی نمیکردند، گمان میکردی بهترین ده دنیاست.
خیلی زود فهمید چرا رئیس زندانها از من پرسید دخترم یا نه. نگو راهزنها رهبری داشتهاند که تیفوس گرفته و حالش خراب بوده. از خیلی وقت پیش بستری بوده، دواهای زیادی امتحان کرده بودند، اما بیفایده. آنوقت یگی پیدا شده و در گوشش نسخهای سحرآمیز زمزمه کرده:"اگر با باکرهای بخوابی، بیماریات به او منتقل میشود و تو پاک میشوی، شفا پیدا میکنی."
در زندگیام چند چیز هست که اصلا نمی خواهم به یاد بیاورم. روزهایی که در جنگل گذراندم از آن جملههاست. حتی امروز هم هر موقع به یاد جنگل بیفتم، فقط در فکر درختهای کاجم. بهجای آنکه پیش زنهای ده بمانم، میرفتم میان درختها، تک و تنها مینشستم و گریه میکردم. زنهای آن جا یا زنِ راهزنها بودند یا دخترشان. البته بدکارههایی هم بودند که به میل خودشان آمده بودن. هیچجوری درک نمیکردم که چرا به آنجا آمدهاند. من اما تصمیم خودم را گرفته بودم، میخواستم در اولین فرصت فرار کنم.
بعضی وقتها در جنگل کالسکه هایی اسبی می دیدم. پیشترشان هم مال اصلیزادهها بودند. نمیفهمیدم چرا این کالسکهها را غارت نمیکنند. بعدها فهمیدم کالسکهچیها پیش از عبور از جنگل به راهزنها حق حساب میدهند. و به جایش امن و امان از جنگل میگذرند. بعد از آن فهمیدم کارها چطور پیش میرود. نقشهای کشیدم و جلو یکی از کالسکههایی را که به شهر بزرگ میرفت گرفتم و به کالسکه التماس کردم مرا هم ببرد. با آن که می توانست حدس بزند پولی ندارم، اجرت زیادی خواست. اجرتش را به شکل دیگری پرداخت کردم.
پس از آن که به قسطنطنیه رسیدم و چند روز آنجا ماندم، فهمیدم چرا زنهای توی جنگل آنجا را برای ماندن انتخاب کردهاند. شهر از جنگل بدتر شده بود. حتی نیازی ندیدم دنبال عمام بگردم. با خودگفتم حتما دوست ندارد کسی مثل من را به خانهاش راه دهد. تک و تنها مانده بودم. شهر خیلی زود روحم را له کرد. دیگر در دنیایی کاملا متفاوت رها شده بودم. دنیای خشونت، شر، تجاوز، ظلم و بیماری. چند بار پشت سرهم حامله شدم با میل و سیخ چند بچه انداختم. بدنم چنان خراب شد که دیگر عادت ماهانهام هم قطع شدو در جوانی نازا شدم.
در آن کوچهها چنان چیزهایی دیدم که کلمه ها از بیانشان عاجزند. پس از آنکه شهر را ترک کردم با سربازها، بازیگرها، پیشگوها و کولی ها گشتم، برده لذت همهشان شده بودم. بعد قلچماقی به اسم کله شغال پیدایم کرد، مرا گرفت و به قونیه به این خانه آورد.
رئیس خنثی تا موقعی که به کارش میآمدم، به اینکه از کجا آمده ام اهمیتی نمیداد. وقتی شنید نمیتوانم بچهدار شوم خیلی خوشحال شد، مسئلهای به اسم حاملگی پیش نمیآمد. برای آنکه به نازا بودنم اشاره کرده باشد لقب "کویر" به من داد. اما لابد این لقب به نظرش زیادی خشک آمده بود که بزکی هم کنارش گذاشت و به این ترتیب شدم "گل کویر".

@book_tips
هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش!
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس، به غنچه ای می رسی که زندگی ات را روشن میکند...


پایان دوئل
خورخه لوئیس بورخس


@book_tips 💓
👍1
-زن داری؟
-نه، امیدوارم بگیرم
عصبانی گفت: خیلی خری، مرد که نباید زن بگیرد!
-چرا؟ سینیور ماجیوره
با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد. نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد، نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد. مرد که نباید خودش را توی هچل بیندازد و دنبال چیزهایی باشد که آن‌ها را بعدا از دست می‌دهد.
-حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟
سرگرد گفت: به هر حال از دست می‌دهد. از دست می‌دهد پسر با من بحث نکن!
شنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت. یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانه‌ام و گفت: شرمنده‌ام نباید گستاخی می‌کردم. زنم تازه مُرده! مرا ببخش.

مردان بدون زنان
ارنست همینگوی


@book_tips 🍀
#معرفی_کتاب

سپتامبر بی باران
ویلیام فاکنر



این داستان کوتاه از پنج بخش تشکیل شده است، اما به دلیل نوع روایت و فرم اجرای کار گویی متنی است بدون فاصله و مکث و سکته.
شایع شده است که پیردختری به نام دوشیزه "مینی" که احدی از مردها به او توجه نشان نمی‌دهد، مورد اهانت واقع شده است.
اینکه فرد متعارض چه به او گفته است یا با او چه کرده است، در پرده ابهام است و هیچ کس چیزی نمی‌داند. خودش هم به عمد چیزی نمی‌گوید و فقط با چهره یک مظلوم و نگاهی مظلومانه‌تر، می‌خواهد به زبان بی‌زبانی به همه بگوید که موضوع از آن چیزی که بر سر زبان‌هاست، فاجعه آمیزتر است...


@book_tips 📗
#معرفی_کتاب

سپتامبر بی باران
ویلیام فاکنر

@book_tips 📗
دوستان،
در کتاب ملت عشق مادر گل کویر بهش میگه «تو در مکانی درست ولی زمانی اشتباه بدنیا آمدی»،

حالا میخوام این سوالو از شما بکنم، لطفا فکر کنید و صادقانه جواب بدین 👇👇👇

@book_tips
لطفاً فکر کنید و صادقانه جواب بدین.
anonymous poll

ب- در زمانی درست ولی مکانی اشتباه بدنیا آمده ام. – 85
👍👍👍👍👍👍👍 45%

ج- در زمانی اشتباه و مکانی اشتباه بدنیا آمده ام – 57
👍👍👍👍👍 30%

الف- در مکانی درست ولی زمانی اشتباه بدنیا آمده ام – 45
👍👍👍👍 24%

👥 187 people voted so far.
Book_tips pinned «لطفاً فکر کنید و صادقانه جواب بدین. anonymous poll ب- در زمانی درست ولی مکانی اشتباه بدنیا آمده ام. – 85 👍👍👍👍👍👍👍 45% ج- در زمانی اشتباه و مکانی اشتباه بدنیا آمده ام – 57 👍👍👍👍👍 30% الف- در مکانی درست ولی زمانی اشتباه بدنیا آمده ام – 45 👍👍👍👍 24% 👥 187 people…»
یک گزینه جا مونده☺️☺️
anonymous poll

در مکانی درست و زمانی درست بدنیا آمده ام. – 48
👍👍👍👍👍👍👍 100%

👥 48 people voted so far.
🎖یادآوری 🎖

مطالعه سهم روز سیزدهم کتاب ملت عشق

@book_tips 🍀😍🍀
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپی دیدنی از قهرمانی تیم فوتسال زنان ایران در آسیا

تقدیم به دخترانی که بر بام آسیا ایستادند
💪⚽️🇮🇷

@book_tips 🌺👌🌺👌🌺
مهم نبود که آیا شتاب زده تصمیم گرفته بودیم یا نه. مهم آن بود که گام در راهی می گذاشتیم که دوست داشتیم. ما به راه افتادیم و رفتیم و رفتیم. هنگامی که بازگشتیم، دیگر آن آدم پیشین نبودیم. عوض شده بودیم.
سفر، نگاه ما را به اوج ها برده بود. بزرگتر شده بودیم. دو نفری که آن روز به سفر دور آمریکای جنوبی رفتند، در آن دور دست ها مردند. آنهایی که بازگشتند، آدم هایی تازه اند...

خاطرات سفر با موتورسیکلت
ارنستو چه گوارا

@book_tips 🌸
اینجا، بعضی ها زندگی نمی کنند، مسابقه ی دو گذاشته اند ،می خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند .

آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است ...

جین وبستر
بابا لنگ دراز

@book_tips 🍀
بزرگترين ضعف اغلب انسانها
ترديد آنهاست!!
دراينكه به ديگران
هنگامیكه هنوز زنده هستند
بگويند
چقدر دوستشان دارند...

باتيستا اورلاندو


@book_tips 🍀
خودم را در آغوش گرفته‌ام! نه چندان با لطافت نه چندان با محبت اما وفادار... وفادار...

ساموئل بكت

@book_tips
🎖یادآوری 🎖

مطالعه سهم روز پانزدهم کتاب ملت عشق

@book_tips 🍀😍🍀
🔴پیدا کردن نقطه ضعف های دیگران
کمی هوش میخواهد،
اما سوء استفاده نکردن از آنها،
مقدار زیادی شعور!

والت ویتمن

@book_tips 🌸
تمام آدم‌هایی را که در زندگی‌ات دیده‌ای، مجسم کن. تعدادشان خیلی زیاد است. آن‌ها مثل موج می‌آیند و جلو و عقب می‌روند. بعضی از موج‌ها خیلی بزرگ‌ترند. چیزهایی را از عمق دریا با خودشان می‌آورند و همان‌جا در ساحل رها می‌کنند؛ میان ذرات ریز ماسه، آثاری به جای می‌گذارند که حتی مدت‌ها بعد از آنکه موج عقب‌نشینی می‌کند، نشان می‌دهد امواج آن‌جا بوده‌اند...

ما تمامش می‌کنیم
کالین هوور


@book_tips 🌺
#معرفی_کتاب


شاهین آناوارزا

 یاشار کمال



شبهای آبگیری در تابستان واقعاً شب های خاطره انگیزی هستند در تاریکی شب در بیابان در کنار باغ با یک چراغ فانوس که باد شعله های آن را تکان می دهد فکرهای خیلی عجیبی به ذهن آدم می رسد.
شب در کنار آتش در بیابان دور از روستا در جایی که خانه ای نیست آدم انگار مدنیت دست و پا گیری که به قول روسو زنجیری شده است بر پایش ، به فراموشی سپرده و به شهری تعلق ندارد. نیم رخ افراد دور آتش گاهی روشن و گاهی تاریک می شود.صدای پای آب ، صدای چاه موتور، صدای سگ ها و چراغ هایی که از دور سوسو می زنند همگی انسان را تا بی نهایت خیال پیش می برند، تا بی نهایت بودن. آدم آنجا واقعا نمی داند چرا هست و چرا باید باشد.دید انسان وسیع می گردد انگار از بالا به مردم دنیا نگاه می کنی. چه قدر کارهای آنها و شتابشان به نظر مسخره می رسد. انگار زمان متوقف شده است .


@book_tips 📗
شاهین آناوارزا
یاشار کمال
ایرج نوبخت



یاشار کمال

@book_tips 📗
جدا ماندن از ...
کسے که ...

دوستش دارے ...
فرقی با مردن ندارد...

پس عمرے که...
بی تو مے گذرد...

مرگیست به نام زندگی.

@book_tips 🌿