یک مادر می تواند تا 10 بچه را نگهداری کنه،
ولی گاهی 10 تا بچه هم نمی توانند از یک مادر نگهداری کنن،😔😔
روز جهانی مادر مبارک،
@book_tips 🌸🌺🌸🌺
ولی گاهی 10 تا بچه هم نمی توانند از یک مادر نگهداری کنن،😔😔
روز جهانی مادر مبارک،
@book_tips 🌸🌺🌸🌺
آدم هر قدر بیشتر بفهمد، تنهاتر می شود. یک عمر با ترس هایمان زندگی کردیم، با ترس هایی که توی مغزمان فرو کرده اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم.
اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را توی گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود...
روح انگیز شریفیان
روزی که هزار بار عاشق شدم
@book_tips 🌹💐🌹
اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را توی گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود...
روح انگیز شریفیان
روزی که هزار بار عاشق شدم
@book_tips 🌹💐🌹
دوستی یعنی این 💘💘💘
خوبیهایی رو انجام بدی و مطمین باشی که جای جبرانی براش نیست،
میتونی اینجوری باشی؟؟؟ 🤔
@book_tips 😍
خوبیهایی رو انجام بدی و مطمین باشی که جای جبرانی براش نیست،
میتونی اینجوری باشی؟؟؟ 🤔
@book_tips 😍
سلام صبحتون بخیر و شادی
در کتاب ملت عشق شخصیتی وجود دارد به نام «گل کویر» ماجرای جالبی دارد، بعد از مطالعه زندگی گل کویر ابهامات و سوالات زیادی در ذهن ایجاد شد،
ابتدا ماجرای زندگی گل کویر را در کانال میگذارم بعد از آن سوالی که در ذهن من هست را مطرح میکنم.
مادر گل کویر هم جمله ای به او گفت که جالبه و من دوست دارم اونو اینجا بصورت نظر سنجی مطرح کنم. مطمئنا ذهن شما را قلقلک داده و به تفکر وا خواد داشت.
@book_tips ❤️
در کتاب ملت عشق شخصیتی وجود دارد به نام «گل کویر» ماجرای جالبی دارد، بعد از مطالعه زندگی گل کویر ابهامات و سوالات زیادی در ذهن ایجاد شد،
ابتدا ماجرای زندگی گل کویر را در کانال میگذارم بعد از آن سوالی که در ذهن من هست را مطرح میکنم.
مادر گل کویر هم جمله ای به او گفت که جالبه و من دوست دارم اونو اینجا بصورت نظر سنجی مطرح کنم. مطمئنا ذهن شما را قلقلک داده و به تفکر وا خواد داشت.
@book_tips ❤️
گل کویر- ملت عشق (االیف شافاک)
کتاب ملت عشق را می خواندم، که در آن رابطه بین مولانا و شمس آورده شده و چهل قاعده شمس. در میان ماجراها، شخصیتی وجود دارد بنام گل کویر. گل کویر لقب دختری است که به جبر روزگار اتفاقات زیادی برای وی می افتد. علی رغم میل باطنی خود به سمت سرنوشتی می رود که از جنبه عمومی و شریعت گناه و بسیار نا پسند است. ولیکن سوالات و ابهاماتی در ذهن ایجاد شد. ابتدا ماجرای گل کویر را که در کتاب آمده می نویسم. در انتها ابهامات را طرح می کنم.
در دهی کوچک نزدیک نیقیه بدنیا آمدم. مادرم همیشه می گفت: "در مکان درستی به دنیا آمدی اما در زمانی اشتباه"
گل کویر
زمانه بد بود، معلوم نبود فردا چه پیش می آید. از سالی تا سال بعد همه چیز عوض می شد. اول شایعه برگشتن صلیبی ها ترساندمان. شنیدیم چه ظلم و جنایتی در قسطنطنیه کرده اند. ملک و املاک مردم را غارت کرده بودند و همه شمایل های توی کلیسا را، چه کوچک و چه بزرگ، شکسته بودند.
بعد همه صحبت کردند به صحبت درباره حمله سلجوقیها. هنوز آقار ترس از قشون سلجوقی پاک نشده بود که حملههای بیرحمانه مغول شروع شد. انگار اسم و جسمِ دشمن مدام عوض میشد. اما ترسمان از نابود شدن به دست دیگران، مثل تودههای برف بالای قله ایدا، ثابت میماند.
پدر و مادرم نانوا بودند. مسیحیهای خوب و انسانهای مؤمنی بودند. اولین چیزی که از دوران بچگی به یاد دارم، بوی نان تازه از تنور درآمده است. پولدار نبودیم. حتی آن وقتها که خیلی کوچک بودم این را میدانستم. اما این را هم میدانستم که فقیر هم نیستیم. از نگاههای پر از غبطه فقرایی که برای گدایی دم در دکان میآمدند، حال و روزمان را میفهمیدم. شبها پیش از خواب زانو میزدم، دعا میخواندم و از خدا تشکر میکردم که گرسنه نمیخوابیم. با او طوری صحبت میکردم انگار با یکی از دوستانم حرف میزنم. چون آن وقتها پروردگار تنها دوستم بود.
هفت سالم بود که مادرم حامله شد. الان فکر میکنم لابد قبل از آن چند بار بچه انداخته بوده، اما آن وقتها عقلم به این چیزها قد نمیداد. آنقدر معصوم بودم که اگر میپرسیدند بچه چطور به دنیا می آید، لابد میگفتم خدا بچهها را با خمیر نرم و تازه درست میکند.
اما خمیری که توی شکم مادرم داشت درست میشد به چیزی غولآسا شبیه شده بود. خیلی نگذشت آنقدر بزرگ شد که دیگر نتوانست را برود. قابله ده گفت بدن مادرم آب آورده. من که منظورش را نفهمیدم، کجای "آب آوردن" بد بود؟
اما چیزی بود که نه مادرم میدانست و نه قابله: نگو توی رحم به جای یک بچه سه بچه بوده. هر سه هم پسر. نگو برادرهایم توی شک مادرم داشتهاند دعوا میکرده اند. نزدیک وضع حمل یکی از سهقلوها دیگری را با بند نافف خفه کرده بوده، بچه خفه شده هم برای انتقام گرفتن راه خروج را بسته بوده. اینطوری همه بچهها توی آن گیر کرده و مانده بودند. مادرم چهار روز آزگار برای بدنیا آوردن برادرهایم درد کشیده. شب و روز صدای فریادش را میشنیدیم، تا زمانیکه صدا و نفسش برید.
قابله که نتوانسته بود مادرم را نجات بدهد، سعی کرد برادرهایم را نجات بدهد. با آنکه قیچی برداشت و شکم مادرم را برید، اما فقط توانست یکی از بچهها را زنده بیرون آورد. برادرم اینطوری بدنیا آمد. پدرم که به نظر میرسید اورا مقصر اصلی میداند، از روزی که برادرم به دنیا آمد با او بنای بدرفتاری گذاشت.
مادرم که مرد، پدرم تبدیل شد به مردی اخمو و بداخلاق، زندگی هم دیگر بیمزه شد. کار نانوایی هم خیلی سریع رو به کسادی رفت. از آن میترسیدم که روزی ما هم شبیه گداهایی بشویم که دم در نانوایی میآمدند. زیر رختخوابم نان قایم میکردم، آنجا میماندند و بیات میشدند. اما سختی اصلی را من نه، برادرم کشید. دستکم من زمانی طعم علاقه و محبت را چشیده بودم. برادرم اما طعم هیچیک از اینها را نچشید. خیلی ناراحت میشدم از اینکه میدیدم این قدر با او بدرفتاری میشود. کاش از برادرم حمایت میکردم. آن وقت همه چیز فرق میکرد. من هم امروز در قونیه توی همچو خانهای نبودم. زندگی چقدر عجیب است.
یکسال بعد پدرم دوباره ازدواج کرد. تنها چیزی که در زندگی برادرم عوض شد این بود: قبلاً فقط پدرم با او بدرفتاری میکرد، اما الان هم پدرم، هم نامادریام با او بد رفتاری میکردند. دیگر هر فرصتی بدستش میافتاد از خانه فرار میکرد. به خانه که بر میگشت دوستهای بد و عادتهای بدتر پیدا کرده بود. از آن روز به بعد برادرم به سرعت تغییر کرد. نگاهی ظالمانه توی تخم چشمهایش نشست. حس میکردم توی سرش نقشههایی دارد، اما نمیدانستم چه کارهای بدی میکند. ای کاش میدانستم. ای کاش میتوانستم جلو این فاجعه را بگیرم.
خیلی نگذشته بود که پدر و نامادریام را مرده پیدا کردیم. یکی توی آرد نانی که خورده بودند مرگ موش ریخته بود. همین که خبر پخش شد، همه به برادرم شک کردند. محافظها تحقیقات را شروع که کردند، او هم ترسید و فرار کرد.
ادامه 👇👇👇👇
@book_tips
کتاب ملت عشق را می خواندم، که در آن رابطه بین مولانا و شمس آورده شده و چهل قاعده شمس. در میان ماجراها، شخصیتی وجود دارد بنام گل کویر. گل کویر لقب دختری است که به جبر روزگار اتفاقات زیادی برای وی می افتد. علی رغم میل باطنی خود به سمت سرنوشتی می رود که از جنبه عمومی و شریعت گناه و بسیار نا پسند است. ولیکن سوالات و ابهاماتی در ذهن ایجاد شد. ابتدا ماجرای گل کویر را که در کتاب آمده می نویسم. در انتها ابهامات را طرح می کنم.
در دهی کوچک نزدیک نیقیه بدنیا آمدم. مادرم همیشه می گفت: "در مکان درستی به دنیا آمدی اما در زمانی اشتباه"
گل کویر
زمانه بد بود، معلوم نبود فردا چه پیش می آید. از سالی تا سال بعد همه چیز عوض می شد. اول شایعه برگشتن صلیبی ها ترساندمان. شنیدیم چه ظلم و جنایتی در قسطنطنیه کرده اند. ملک و املاک مردم را غارت کرده بودند و همه شمایل های توی کلیسا را، چه کوچک و چه بزرگ، شکسته بودند.
بعد همه صحبت کردند به صحبت درباره حمله سلجوقیها. هنوز آقار ترس از قشون سلجوقی پاک نشده بود که حملههای بیرحمانه مغول شروع شد. انگار اسم و جسمِ دشمن مدام عوض میشد. اما ترسمان از نابود شدن به دست دیگران، مثل تودههای برف بالای قله ایدا، ثابت میماند.
پدر و مادرم نانوا بودند. مسیحیهای خوب و انسانهای مؤمنی بودند. اولین چیزی که از دوران بچگی به یاد دارم، بوی نان تازه از تنور درآمده است. پولدار نبودیم. حتی آن وقتها که خیلی کوچک بودم این را میدانستم. اما این را هم میدانستم که فقیر هم نیستیم. از نگاههای پر از غبطه فقرایی که برای گدایی دم در دکان میآمدند، حال و روزمان را میفهمیدم. شبها پیش از خواب زانو میزدم، دعا میخواندم و از خدا تشکر میکردم که گرسنه نمیخوابیم. با او طوری صحبت میکردم انگار با یکی از دوستانم حرف میزنم. چون آن وقتها پروردگار تنها دوستم بود.
هفت سالم بود که مادرم حامله شد. الان فکر میکنم لابد قبل از آن چند بار بچه انداخته بوده، اما آن وقتها عقلم به این چیزها قد نمیداد. آنقدر معصوم بودم که اگر میپرسیدند بچه چطور به دنیا می آید، لابد میگفتم خدا بچهها را با خمیر نرم و تازه درست میکند.
اما خمیری که توی شکم مادرم داشت درست میشد به چیزی غولآسا شبیه شده بود. خیلی نگذشت آنقدر بزرگ شد که دیگر نتوانست را برود. قابله ده گفت بدن مادرم آب آورده. من که منظورش را نفهمیدم، کجای "آب آوردن" بد بود؟
اما چیزی بود که نه مادرم میدانست و نه قابله: نگو توی رحم به جای یک بچه سه بچه بوده. هر سه هم پسر. نگو برادرهایم توی شک مادرم داشتهاند دعوا میکرده اند. نزدیک وضع حمل یکی از سهقلوها دیگری را با بند نافف خفه کرده بوده، بچه خفه شده هم برای انتقام گرفتن راه خروج را بسته بوده. اینطوری همه بچهها توی آن گیر کرده و مانده بودند. مادرم چهار روز آزگار برای بدنیا آوردن برادرهایم درد کشیده. شب و روز صدای فریادش را میشنیدیم، تا زمانیکه صدا و نفسش برید.
قابله که نتوانسته بود مادرم را نجات بدهد، سعی کرد برادرهایم را نجات بدهد. با آنکه قیچی برداشت و شکم مادرم را برید، اما فقط توانست یکی از بچهها را زنده بیرون آورد. برادرم اینطوری بدنیا آمد. پدرم که به نظر میرسید اورا مقصر اصلی میداند، از روزی که برادرم به دنیا آمد با او بنای بدرفتاری گذاشت.
مادرم که مرد، پدرم تبدیل شد به مردی اخمو و بداخلاق، زندگی هم دیگر بیمزه شد. کار نانوایی هم خیلی سریع رو به کسادی رفت. از آن میترسیدم که روزی ما هم شبیه گداهایی بشویم که دم در نانوایی میآمدند. زیر رختخوابم نان قایم میکردم، آنجا میماندند و بیات میشدند. اما سختی اصلی را من نه، برادرم کشید. دستکم من زمانی طعم علاقه و محبت را چشیده بودم. برادرم اما طعم هیچیک از اینها را نچشید. خیلی ناراحت میشدم از اینکه میدیدم این قدر با او بدرفتاری میشود. کاش از برادرم حمایت میکردم. آن وقت همه چیز فرق میکرد. من هم امروز در قونیه توی همچو خانهای نبودم. زندگی چقدر عجیب است.
یکسال بعد پدرم دوباره ازدواج کرد. تنها چیزی که در زندگی برادرم عوض شد این بود: قبلاً فقط پدرم با او بدرفتاری میکرد، اما الان هم پدرم، هم نامادریام با او بد رفتاری میکردند. دیگر هر فرصتی بدستش میافتاد از خانه فرار میکرد. به خانه که بر میگشت دوستهای بد و عادتهای بدتر پیدا کرده بود. از آن روز به بعد برادرم به سرعت تغییر کرد. نگاهی ظالمانه توی تخم چشمهایش نشست. حس میکردم توی سرش نقشههایی دارد، اما نمیدانستم چه کارهای بدی میکند. ای کاش میدانستم. ای کاش میتوانستم جلو این فاجعه را بگیرم.
خیلی نگذشته بود که پدر و نامادریام را مرده پیدا کردیم. یکی توی آرد نانی که خورده بودند مرگ موش ریخته بود. همین که خبر پخش شد، همه به برادرم شک کردند. محافظها تحقیقات را شروع که کردند، او هم ترسید و فرار کرد.
ادامه 👇👇👇👇
@book_tips
برادرم را دیگر هیچ وقت ندیدم. به یک باره توی این دنیا
تک و تنها مانده بودم. نتوانستم توی خانهای بمانم که همه جایش بوی مادرم را میداد. توی نانوایی که اصلاً نتوانستم بمانم. آخرسر تصمیم گرفتم پیش عمهام بروم که نزدیکترین قوم و خویش زندهام بود. دختر ترشیدهای بود. توی قسطنطنیه زندگی میکرد. خانه و نانوایی را همانطور گذاشتم و برای رفتن پیش عمهام به راه افتادم. سیزده ساله بودم.
سوار دلیجان مسافری شدم که به قسطنطنیه میرفت. جوانترین مسافر دلیجان من بودم. چند ساعت بیشتر راه نرفته بودیم که راهزنان راهمان را بستند. همه چیزمان را گرفتند، کیفها، چمدانهاف کلاههاف چکمهها، کمربندها، حتی سوسیسهای راننده دلیجان. چون چیزی نداشتم که به آنها بدهم، گوشهای بیصدا ایستادم، گمان نمیکردم آسیبی به من برسانند.
اما درست همان موقع که داشتند راه میافتادند، رئیس راهزنها به طرف من برگشت و گفت: "آهای خشگله، به من نگاه کن، ببینم دختری یا نه؟" از خجالت سرخ شدم. دست نداشتم به همجین سوال بیربطی جواب بدهم. نگو سرخ شدنِ صورتم همان جوابی بوده که میخواسته بشنود.
رئیس راهزن ها فریاد زد: "یالا راه بیفتیم، همه اسبها را بیاورید. این دختر را هم بیاورید."
من گریه و زاری کنان مقاومت میکردم. اما هیچ کدام از مافرهای دیگر به کمکم نیامدند. راهزنها به جنگلی بزرگ بردندم. نگو وسط جنگل برای خودشان ده داشتند. دستهای از زن آنجا ویلان بود و همان قدر هم بچه. همه جا پر اردک . غاز و بز بود. خوک ها هم برای خودشان میگشتند. اگر راهزنها آنجا زندگی نمیکردند، گمان میکردی بهترین ده دنیاست.
خیلی زود فهمید چرا رئیس زندانها از من پرسید دخترم یا نه. نگو راهزنها رهبری داشتهاند که تیفوس گرفته و حالش خراب بوده. از خیلی وقت پیش بستری بوده، دواهای زیادی امتحان کرده بودند، اما بیفایده. آنوقت یگی پیدا شده و در گوشش نسخهای سحرآمیز زمزمه کرده:"اگر با باکرهای بخوابی، بیماریات به او منتقل میشود و تو پاک میشوی، شفا پیدا میکنی."
در زندگیام چند چیز هست که اصلا نمی خواهم به یاد بیاورم. روزهایی که در جنگل گذراندم از آن جملههاست. حتی امروز هم هر موقع به یاد جنگل بیفتم، فقط در فکر درختهای کاجم. بهجای آنکه پیش زنهای ده بمانم، میرفتم میان درختها، تک و تنها مینشستم و گریه میکردم. زنهای آن جا یا زنِ راهزنها بودند یا دخترشان. البته بدکارههایی هم بودند که به میل خودشان آمده بودن. هیچجوری درک نمیکردم که چرا به آنجا آمدهاند. من اما تصمیم خودم را گرفته بودم، میخواستم در اولین فرصت فرار کنم.
بعضی وقتها در جنگل کالسکه هایی اسبی می دیدم. پیشترشان هم مال اصلیزادهها بودند. نمیفهمیدم چرا این کالسکهها را غارت نمیکنند. بعدها فهمیدم کالسکهچیها پیش از عبور از جنگل به راهزنها حق حساب میدهند. و به جایش امن و امان از جنگل میگذرند. بعد از آن فهمیدم کارها چطور پیش میرود. نقشهای کشیدم و جلو یکی از کالسکههایی را که به شهر بزرگ میرفت گرفتم و به کالسکه التماس کردم مرا هم ببرد. با آن که می توانست حدس بزند پولی ندارم، اجرت زیادی خواست. اجرتش را به شکل دیگری پرداخت کردم.
پس از آن که به قسطنطنیه رسیدم و چند روز آنجا ماندم، فهمیدم چرا زنهای توی جنگل آنجا را برای ماندن انتخاب کردهاند. شهر از جنگل بدتر شده بود. حتی نیازی ندیدم دنبال عمام بگردم. با خودگفتم حتما دوست ندارد کسی مثل من را به خانهاش راه دهد. تک و تنها مانده بودم. شهر خیلی زود روحم را له کرد. دیگر در دنیایی کاملا متفاوت رها شده بودم. دنیای خشونت، شر، تجاوز، ظلم و بیماری. چند بار پشت سرهم حامله شدم با میل و سیخ چند بچه انداختم. بدنم چنان خراب شد که دیگر عادت ماهانهام هم قطع شدو در جوانی نازا شدم.
در آن کوچهها چنان چیزهایی دیدم که کلمه ها از بیانشان عاجزند. پس از آنکه شهر را ترک کردم با سربازها، بازیگرها، پیشگوها و کولی ها گشتم، برده لذت همهشان شده بودم. بعد قلچماقی به اسم کله شغال پیدایم کرد، مرا گرفت و به قونیه به این خانه آورد.
رئیس خنثی تا موقعی که به کارش میآمدم، به اینکه از کجا آمده ام اهمیتی نمیداد. وقتی شنید نمیتوانم بچهدار شوم خیلی خوشحال شد، مسئلهای به اسم حاملگی پیش نمیآمد. برای آنکه به نازا بودنم اشاره کرده باشد لقب "کویر" به من داد. اما لابد این لقب به نظرش زیادی خشک آمده بود که بزکی هم کنارش گذاشت و به این ترتیب شدم "گل کویر".
@book_tips
تک و تنها مانده بودم. نتوانستم توی خانهای بمانم که همه جایش بوی مادرم را میداد. توی نانوایی که اصلاً نتوانستم بمانم. آخرسر تصمیم گرفتم پیش عمهام بروم که نزدیکترین قوم و خویش زندهام بود. دختر ترشیدهای بود. توی قسطنطنیه زندگی میکرد. خانه و نانوایی را همانطور گذاشتم و برای رفتن پیش عمهام به راه افتادم. سیزده ساله بودم.
سوار دلیجان مسافری شدم که به قسطنطنیه میرفت. جوانترین مسافر دلیجان من بودم. چند ساعت بیشتر راه نرفته بودیم که راهزنان راهمان را بستند. همه چیزمان را گرفتند، کیفها، چمدانهاف کلاههاف چکمهها، کمربندها، حتی سوسیسهای راننده دلیجان. چون چیزی نداشتم که به آنها بدهم، گوشهای بیصدا ایستادم، گمان نمیکردم آسیبی به من برسانند.
اما درست همان موقع که داشتند راه میافتادند، رئیس راهزنها به طرف من برگشت و گفت: "آهای خشگله، به من نگاه کن، ببینم دختری یا نه؟" از خجالت سرخ شدم. دست نداشتم به همجین سوال بیربطی جواب بدهم. نگو سرخ شدنِ صورتم همان جوابی بوده که میخواسته بشنود.
رئیس راهزن ها فریاد زد: "یالا راه بیفتیم، همه اسبها را بیاورید. این دختر را هم بیاورید."
من گریه و زاری کنان مقاومت میکردم. اما هیچ کدام از مافرهای دیگر به کمکم نیامدند. راهزنها به جنگلی بزرگ بردندم. نگو وسط جنگل برای خودشان ده داشتند. دستهای از زن آنجا ویلان بود و همان قدر هم بچه. همه جا پر اردک . غاز و بز بود. خوک ها هم برای خودشان میگشتند. اگر راهزنها آنجا زندگی نمیکردند، گمان میکردی بهترین ده دنیاست.
خیلی زود فهمید چرا رئیس زندانها از من پرسید دخترم یا نه. نگو راهزنها رهبری داشتهاند که تیفوس گرفته و حالش خراب بوده. از خیلی وقت پیش بستری بوده، دواهای زیادی امتحان کرده بودند، اما بیفایده. آنوقت یگی پیدا شده و در گوشش نسخهای سحرآمیز زمزمه کرده:"اگر با باکرهای بخوابی، بیماریات به او منتقل میشود و تو پاک میشوی، شفا پیدا میکنی."
در زندگیام چند چیز هست که اصلا نمی خواهم به یاد بیاورم. روزهایی که در جنگل گذراندم از آن جملههاست. حتی امروز هم هر موقع به یاد جنگل بیفتم، فقط در فکر درختهای کاجم. بهجای آنکه پیش زنهای ده بمانم، میرفتم میان درختها، تک و تنها مینشستم و گریه میکردم. زنهای آن جا یا زنِ راهزنها بودند یا دخترشان. البته بدکارههایی هم بودند که به میل خودشان آمده بودن. هیچجوری درک نمیکردم که چرا به آنجا آمدهاند. من اما تصمیم خودم را گرفته بودم، میخواستم در اولین فرصت فرار کنم.
بعضی وقتها در جنگل کالسکه هایی اسبی می دیدم. پیشترشان هم مال اصلیزادهها بودند. نمیفهمیدم چرا این کالسکهها را غارت نمیکنند. بعدها فهمیدم کالسکهچیها پیش از عبور از جنگل به راهزنها حق حساب میدهند. و به جایش امن و امان از جنگل میگذرند. بعد از آن فهمیدم کارها چطور پیش میرود. نقشهای کشیدم و جلو یکی از کالسکههایی را که به شهر بزرگ میرفت گرفتم و به کالسکه التماس کردم مرا هم ببرد. با آن که می توانست حدس بزند پولی ندارم، اجرت زیادی خواست. اجرتش را به شکل دیگری پرداخت کردم.
پس از آن که به قسطنطنیه رسیدم و چند روز آنجا ماندم، فهمیدم چرا زنهای توی جنگل آنجا را برای ماندن انتخاب کردهاند. شهر از جنگل بدتر شده بود. حتی نیازی ندیدم دنبال عمام بگردم. با خودگفتم حتما دوست ندارد کسی مثل من را به خانهاش راه دهد. تک و تنها مانده بودم. شهر خیلی زود روحم را له کرد. دیگر در دنیایی کاملا متفاوت رها شده بودم. دنیای خشونت، شر، تجاوز، ظلم و بیماری. چند بار پشت سرهم حامله شدم با میل و سیخ چند بچه انداختم. بدنم چنان خراب شد که دیگر عادت ماهانهام هم قطع شدو در جوانی نازا شدم.
در آن کوچهها چنان چیزهایی دیدم که کلمه ها از بیانشان عاجزند. پس از آنکه شهر را ترک کردم با سربازها، بازیگرها، پیشگوها و کولی ها گشتم، برده لذت همهشان شده بودم. بعد قلچماقی به اسم کله شغال پیدایم کرد، مرا گرفت و به قونیه به این خانه آورد.
رئیس خنثی تا موقعی که به کارش میآمدم، به اینکه از کجا آمده ام اهمیتی نمیداد. وقتی شنید نمیتوانم بچهدار شوم خیلی خوشحال شد، مسئلهای به اسم حاملگی پیش نمیآمد. برای آنکه به نازا بودنم اشاره کرده باشد لقب "کویر" به من داد. اما لابد این لقب به نظرش زیادی خشک آمده بود که بزکی هم کنارش گذاشت و به این ترتیب شدم "گل کویر".
@book_tips
هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش!
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس، به غنچه ای می رسی که زندگی ات را روشن میکند...
پایان دوئل
خورخه لوئیس بورخس
@book_tips 💓
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس، به غنچه ای می رسی که زندگی ات را روشن میکند...
پایان دوئل
خورخه لوئیس بورخس
@book_tips 💓
👍1
-زن داری؟
-نه، امیدوارم بگیرم
عصبانی گفت: خیلی خری، مرد که نباید زن بگیرد!
-چرا؟ سینیور ماجیوره
با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد. نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد، نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد. مرد که نباید خودش را توی هچل بیندازد و دنبال چیزهایی باشد که آنها را بعدا از دست میدهد.
-حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟
سرگرد گفت: به هر حال از دست میدهد. از دست میدهد پسر با من بحث نکن!
شنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت. یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانهام و گفت: شرمندهام نباید گستاخی میکردم. زنم تازه مُرده! مرا ببخش.
مردان بدون زنان
ارنست همینگوی
@book_tips 🍀
-نه، امیدوارم بگیرم
عصبانی گفت: خیلی خری، مرد که نباید زن بگیرد!
-چرا؟ سینیور ماجیوره
با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد. نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد، نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد. مرد که نباید خودش را توی هچل بیندازد و دنبال چیزهایی باشد که آنها را بعدا از دست میدهد.
-حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟
سرگرد گفت: به هر حال از دست میدهد. از دست میدهد پسر با من بحث نکن!
شنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت. یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانهام و گفت: شرمندهام نباید گستاخی میکردم. زنم تازه مُرده! مرا ببخش.
مردان بدون زنان
ارنست همینگوی
@book_tips 🍀
#معرفی_کتاب
سپتامبر بی باران
ویلیام فاکنر
این داستان کوتاه از پنج بخش تشکیل شده است، اما به دلیل نوع روایت و فرم اجرای کار گویی متنی است بدون فاصله و مکث و سکته.
شایع شده است که پیردختری به نام دوشیزه "مینی" که احدی از مردها به او توجه نشان نمیدهد، مورد اهانت واقع شده است.
اینکه فرد متعارض چه به او گفته است یا با او چه کرده است، در پرده ابهام است و هیچ کس چیزی نمیداند. خودش هم به عمد چیزی نمیگوید و فقط با چهره یک مظلوم و نگاهی مظلومانهتر، میخواهد به زبان بیزبانی به همه بگوید که موضوع از آن چیزی که بر سر زبانهاست، فاجعه آمیزتر است...
@book_tips 📗
سپتامبر بی باران
ویلیام فاکنر
این داستان کوتاه از پنج بخش تشکیل شده است، اما به دلیل نوع روایت و فرم اجرای کار گویی متنی است بدون فاصله و مکث و سکته.
شایع شده است که پیردختری به نام دوشیزه "مینی" که احدی از مردها به او توجه نشان نمیدهد، مورد اهانت واقع شده است.
اینکه فرد متعارض چه به او گفته است یا با او چه کرده است، در پرده ابهام است و هیچ کس چیزی نمیداند. خودش هم به عمد چیزی نمیگوید و فقط با چهره یک مظلوم و نگاهی مظلومانهتر، میخواهد به زبان بیزبانی به همه بگوید که موضوع از آن چیزی که بر سر زبانهاست، فاجعه آمیزتر است...
@book_tips 📗
دوستان،
در کتاب ملت عشق مادر گل کویر بهش میگه «تو در مکانی درست ولی زمانی اشتباه بدنیا آمدی»،
حالا میخوام این سوالو از شما بکنم، لطفا فکر کنید و صادقانه جواب بدین 👇👇👇
@book_tips
در کتاب ملت عشق مادر گل کویر بهش میگه «تو در مکانی درست ولی زمانی اشتباه بدنیا آمدی»،
حالا میخوام این سوالو از شما بکنم، لطفا فکر کنید و صادقانه جواب بدین 👇👇👇
@book_tips
لطفاً فکر کنید و صادقانه جواب بدین.
anonymous poll
ب- در زمانی درست ولی مکانی اشتباه بدنیا آمده ام. – 85
👍👍👍👍👍👍👍 45%
ج- در زمانی اشتباه و مکانی اشتباه بدنیا آمده ام – 57
👍👍👍👍👍 30%
الف- در مکانی درست ولی زمانی اشتباه بدنیا آمده ام – 45
👍👍👍👍 24%
👥 187 people voted so far.
anonymous poll
ب- در زمانی درست ولی مکانی اشتباه بدنیا آمده ام. – 85
👍👍👍👍👍👍👍 45%
ج- در زمانی اشتباه و مکانی اشتباه بدنیا آمده ام – 57
👍👍👍👍👍 30%
الف- در مکانی درست ولی زمانی اشتباه بدنیا آمده ام – 45
👍👍👍👍 24%
👥 187 people voted so far.
یک گزینه جا مونده☺️☺️
anonymous poll
در مکانی درست و زمانی درست بدنیا آمده ام. – 48
👍👍👍👍👍👍👍 100%
👥 48 people voted so far.
anonymous poll
در مکانی درست و زمانی درست بدنیا آمده ام. – 48
👍👍👍👍👍👍👍 100%
👥 48 people voted so far.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپی دیدنی از قهرمانی تیم فوتسال زنان ایران در آسیا
تقدیم به دخترانی که بر بام آسیا ایستادند
💪⚽️🇮🇷
@book_tips 🌺👌🌺👌🌺
تقدیم به دخترانی که بر بام آسیا ایستادند
💪⚽️🇮🇷
@book_tips 🌺👌🌺👌🌺
مهم نبود که آیا شتاب زده تصمیم گرفته بودیم یا نه. مهم آن بود که گام در راهی می گذاشتیم که دوست داشتیم. ما به راه افتادیم و رفتیم و رفتیم. هنگامی که بازگشتیم، دیگر آن آدم پیشین نبودیم. عوض شده بودیم.
سفر، نگاه ما را به اوج ها برده بود. بزرگتر شده بودیم. دو نفری که آن روز به سفر دور آمریکای جنوبی رفتند، در آن دور دست ها مردند. آنهایی که بازگشتند، آدم هایی تازه اند...
خاطرات سفر با موتورسیکلت
ارنستو چه گوارا
@book_tips 🌸
سفر، نگاه ما را به اوج ها برده بود. بزرگتر شده بودیم. دو نفری که آن روز به سفر دور آمریکای جنوبی رفتند، در آن دور دست ها مردند. آنهایی که بازگشتند، آدم هایی تازه اند...
خاطرات سفر با موتورسیکلت
ارنستو چه گوارا
@book_tips 🌸