#برشی_از_یک_کتاب
در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور.
یکجور انتقامِ آیینی.
ما زنها رسم خوبی داریم: زمانه که سخت میگیرد شروع میکنیم به کوتاه کردن موها، ناخنها، حرفها، رابطهها...
#ویرجینیا_وولف
از کتاب: خاطرات خانه ییلاقی
@book_tips
در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور.
یکجور انتقامِ آیینی.
ما زنها رسم خوبی داریم: زمانه که سخت میگیرد شروع میکنیم به کوتاه کردن موها، ناخنها، حرفها، رابطهها...
#ویرجینیا_وولف
از کتاب: خاطرات خانه ییلاقی
@book_tips
Book_tips
#برشی_از_یک_کتاب در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور. یکجور انتقامِ آیینی. ما زنها رسم خوبی داریم: زمانه که سخت میگیرد شروع میکنیم به کوتاه کردن موها، ناخنها، حرفها، رابطهها... #ویرجینیا_وولف…
حالا زمانه دارد سخت میگیرد و من قیچی برداشتهام و شروع کردهام به کوتاه کردن، انگار مادرزاد استاد سلمانی به دنیا آمدهام انقدر که شیرین قیچی به دستم نشسته است. چندوقتیست که حرفها کوتاه شدهاند و یک انباری به نام دل شده مامنشان. موها را که نگو و نپرس، خیلی وقت است که تیغ قیچی را بیخ گلویشان نگه داشته ام، ناخنهایم را هم به کلافگیهایم دارم میبخشم و حالا قیچی بیخ گلوی رابطهها نشسته..
زمانه که سخت میگیرد رسم ما زنها مثل خواب زمستانی به سراغمان میآید تا ما را از دوران سرما بگذراند. در حال گذارم، میگذرم از خودم اما از تو نمیدانم میتوانم یا نه! همه چیز بسته به برندگی قیچی روزگار است..
@book_tips
زمانه که سخت میگیرد رسم ما زنها مثل خواب زمستانی به سراغمان میآید تا ما را از دوران سرما بگذراند. در حال گذارم، میگذرم از خودم اما از تو نمیدانم میتوانم یا نه! همه چیز بسته به برندگی قیچی روزگار است..
@book_tips
Book_tips
#حرف_آخر لذت نمانده است در آیینه حیات از "عیش های رفته" دلی شاد می کنیم! #صائب_تبریزی @book_tips
مثل همیشه:
مراقب دل هم باشیم
امیدوار باشیم
انسان به امید زنده ست...
شبتون بخیر ❤️
مراقب دل هم باشیم
امیدوار باشیم
انسان به امید زنده ست...
شبتون بخیر ❤️
یک روز از خواب بیدار می شوی نگاهی به تقویم می اندازی !
نگاهی به ساعتت ،
و نگاهی به خودِ خودت در آینه ،
و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست ...
لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری
گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی
ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی
یک روز از خواب بیدار می شوی
و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی
صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی
متوجه می شوی
بدترین بدهکاری ، بدهکاری به قلب مهربان خودت هست ...
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !
#نسرين_بهجتي
سلام
یجورایی صبحتون بخیر ❤️☺️
@book_tips
نگاهی به ساعتت ،
و نگاهی به خودِ خودت در آینه ،
و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست ...
لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری
گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی
ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی
یک روز از خواب بیدار می شوی
و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی
صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار
یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی
متوجه می شوی
بدترین بدهکاری ، بدهکاری به قلب مهربان خودت هست ...
و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !
#نسرين_بهجتي
سلام
یجورایی صبحتون بخیر ❤️☺️
@book_tips
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي
خدایا سینهام را گشایش بفرما
وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي
و کارم را برایم آسان بگردان
پایان شب سیه سپید است. دنیا هیچوقت رو یه پاشنه نمیگرده
محکم باشیم ❤️
@book_tips
خدایا سینهام را گشایش بفرما
وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي
و کارم را برایم آسان بگردان
پایان شب سیه سپید است. دنیا هیچوقت رو یه پاشنه نمیگرده
محکم باشیم ❤️
@book_tips
💐🍂🍃💐🍂🍃💐🍂🍃💐🍂🍃💐🍂🍃💐🍂🍃
من عاشق امروزم
دیروز را که نمیتوانم جان دوباره ببخشم،
دیروز رفت ... اما امیدی هست،
از دیروزم درس می گیرم تا امروزم را بسازم ..
نمیگذارم فردا نگرانم کند،
شاید هیچ وقت فردایی نداشته باشم،
🍁🌿🍁🌿🍁
من عاشق امروزم
بهترین هدیه خداوند...
امروز بهترین لباسم را میپوشم،
بهترین عطرم را میزنم،
عزیزانم را به آغوش میکشم؛
تا فرصت دارم
هر چه "دوستت دارم" نگفته دارم، خرج میکنم،
من عاشق امروزم
چقدر کار برای امروز دارم،
باید امروزم را زندگی کنم :::
💐🍂💐🍂💐🍂💐🍂💐
@book_tips
من عاشق امروزم
دیروز را که نمیتوانم جان دوباره ببخشم،
دیروز رفت ... اما امیدی هست،
از دیروزم درس می گیرم تا امروزم را بسازم ..
نمیگذارم فردا نگرانم کند،
شاید هیچ وقت فردایی نداشته باشم،
🍁🌿🍁🌿🍁
من عاشق امروزم
بهترین هدیه خداوند...
امروز بهترین لباسم را میپوشم،
بهترین عطرم را میزنم،
عزیزانم را به آغوش میکشم؛
تا فرصت دارم
هر چه "دوستت دارم" نگفته دارم، خرج میکنم،
من عاشق امروزم
چقدر کار برای امروز دارم،
باید امروزم را زندگی کنم :::
💐🍂💐🍂💐🍂💐🍂💐
@book_tips
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
ممکن نیست!
در این دنیای مادی،
میتونی زندگیت رو تغییر بدی؛
بهترش کنی یا بدتر از اینی که هست.
راهش سختتر کار کردن نیست.
جدی درس خوندن نیست.
عرق ریختن هم نیست.
وقتی افکارت رو تغییر میدی،
زندگیت عوض میشه و
تغییرات بزرگی اتفاق میافته.
تغییر افکارت خیلی راحتتر از تغییر این دنیای مادیه.
به همین سادگی!
نامههایی از هستی
مایک دلی
@book_tips 🍀
ممکن نیست!
در این دنیای مادی،
میتونی زندگیت رو تغییر بدی؛
بهترش کنی یا بدتر از اینی که هست.
راهش سختتر کار کردن نیست.
جدی درس خوندن نیست.
عرق ریختن هم نیست.
وقتی افکارت رو تغییر میدی،
زندگیت عوض میشه و
تغییرات بزرگی اتفاق میافته.
تغییر افکارت خیلی راحتتر از تغییر این دنیای مادیه.
به همین سادگی!
نامههایی از هستی
مایک دلی
@book_tips 🍀
در عصرِ ما
همه همیشه دیر می رسند!
یکی به اتوبوس،
یکی به قطار،
یکی
به یکی..!
#رویا_شاهحسینزاده
@book_tips
همه همیشه دیر می رسند!
یکی به اتوبوس،
یکی به قطار،
یکی
به یکی..!
#رویا_شاهحسینزاده
@book_tips
ما یه رفیقی داشتیم دوران دانشگاه ، پسر خوبی بود.
رفیق وعده های قبل و بعد خرمن بود.
ذره ای جریان نداشت آب زیر کاه این بشر
با همه مثل کف دست صاف و صادق بود.
اسمش ولی وحید بود. یه اخلاق خاصی داشت.
وقتی بهش میگفتی مثلا وحید حال و حوصله ندارم بلافاصله برمیگشت
میگفت:«به درک، چرا؟».
هربار هم جمله بندیش رو عوض میکرد، ولی اصالت مطلب رو حفظ
میکرد. یه بار میگفت «به جهنم، چرا؟»
یه بار میگفت«به درک، چرا؟»
یه بار دیگه ش میگفت«به حالت مضطرب قیمت دلار که حالت بده،
چرا حالا؟».
اونارو که باهاشون صمیمی بود حواله میداد به ... و بعد
میپرسید چرا؟
با من صمیمی نبود.
رودروایسی داشت.
چند وقت پیش اتفاقی دیدمش.
هنوز مثل گذشته بود. پرسید اوضاع چطوره؟
گفتم خوب نیست خیلی. نه
گذاشت نه برداشت گفت:
«به درک، چرا؟»
متریال اخلاقیش خاصه.
اول متوجهت میکنه که حال بد تو به هیچ جای
من نیست.
بعد بهت میگه:«ولی بازم اگه دوس داری میتونی برام توضیح بدی که
چرا حالت بده، من گوش میدم. ولی برام مهم نیست.»
همیشه یادت باشه آدما همشون به فکر نجات خودشونن.
اونکه همراه با تو خودشم غرق میشه یا عاشقته، یا مادرت.
باقی آدما اولویت اولشون خودشونن.
بیتی از غزل کاظم بهمنی:
ما رفیق وعده های قبل و بعد خرمنیم
ذره ای جریان ندارد آب زیر کاه ما
#محمدرضا_جعفری
@book_tips
رفیق وعده های قبل و بعد خرمن بود.
ذره ای جریان نداشت آب زیر کاه این بشر
با همه مثل کف دست صاف و صادق بود.
اسمش ولی وحید بود. یه اخلاق خاصی داشت.
وقتی بهش میگفتی مثلا وحید حال و حوصله ندارم بلافاصله برمیگشت
میگفت:«به درک، چرا؟».
هربار هم جمله بندیش رو عوض میکرد، ولی اصالت مطلب رو حفظ
میکرد. یه بار میگفت «به جهنم، چرا؟»
یه بار میگفت«به درک، چرا؟»
یه بار دیگه ش میگفت«به حالت مضطرب قیمت دلار که حالت بده،
چرا حالا؟».
اونارو که باهاشون صمیمی بود حواله میداد به ... و بعد
میپرسید چرا؟
با من صمیمی نبود.
رودروایسی داشت.
چند وقت پیش اتفاقی دیدمش.
هنوز مثل گذشته بود. پرسید اوضاع چطوره؟
گفتم خوب نیست خیلی. نه
گذاشت نه برداشت گفت:
«به درک، چرا؟»
متریال اخلاقیش خاصه.
اول متوجهت میکنه که حال بد تو به هیچ جای
من نیست.
بعد بهت میگه:«ولی بازم اگه دوس داری میتونی برام توضیح بدی که
چرا حالت بده، من گوش میدم. ولی برام مهم نیست.»
همیشه یادت باشه آدما همشون به فکر نجات خودشونن.
اونکه همراه با تو خودشم غرق میشه یا عاشقته، یا مادرت.
باقی آدما اولویت اولشون خودشونن.
بیتی از غزل کاظم بهمنی:
ما رفیق وعده های قبل و بعد خرمنیم
ذره ای جریان ندارد آب زیر کاه ما
#محمدرضا_جعفری
@book_tips
میان این آدمهایی که
می آیند و
می روند ...
یکنفر اما
یادش تا همیشه خواهد ماند
و تا آخر عمر هربار که حرف عشق شود
جز او به یاد کسی نخواهی افتاد ...
#مسلم_علادی
@book_tips
می آیند و
می روند ...
یکنفر اما
یادش تا همیشه خواهد ماند
و تا آخر عمر هربار که حرف عشق شود
جز او به یاد کسی نخواهی افتاد ...
#مسلم_علادی
@book_tips
وقتي از ته دل بخندی
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی،
وقتی برای شاد بودن،
نیاز به بهانه نداشته باشی،
آن زمان است که واقعا زندگی میکنی
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست
اندیشهها، کردارها و سخنان ما، دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
چهار اثر از فلورانس
#فلورانس_اسکاول_شین
@book_tips
وقتی هر چیزی را به خودت نگیری،
وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی،
وقتی برای شاد بودن،
نیاز به بهانه نداشته باشی،
آن زمان است که واقعا زندگی میکنی
بازی زندگی، بازی بومرنگهاست
اندیشهها، کردارها و سخنان ما، دیر یا زود با دقت شگفتآوری به سوی ما بازمیگردند
زمانی که آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند، هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
چهار اثر از فلورانس
#فلورانس_اسکاول_شین
@book_tips
همیشه به زندگی دیگران غبطه خوردیم...
و خواستیم که جای دیگران باشیم.
ولی من دلم میخواد جای خودم باشم!
مگه چند نفر هستن که تو دوستشون داری؟!
چند نفر هستن که تو با چشمای قهوه ای مهربونت عاشقانه بهشون نگاه میکنی؟!
چند نفر هستن که صورتشونو نوازش میکنی؟!
چند نفر هستن که عطرتو حس میکنن؟!
من میخوام جای خودم باشم.
جای خودم تو قلب تو...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🌸
و خواستیم که جای دیگران باشیم.
ولی من دلم میخواد جای خودم باشم!
مگه چند نفر هستن که تو دوستشون داری؟!
چند نفر هستن که تو با چشمای قهوه ای مهربونت عاشقانه بهشون نگاه میکنی؟!
چند نفر هستن که صورتشونو نوازش میکنی؟!
چند نفر هستن که عطرتو حس میکنن؟!
من میخوام جای خودم باشم.
جای خودم تو قلب تو...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🌸
دو دوست که زمانی یکدیگر را دوست داشتند بعد از هفده سال در یک کافه بر سر یک میز نشسته اند!
زن: چرا حرفی نمیزنی؟
مرد: (بعد از سکوت طولانی) اگر فرض کنیم فردا آخرین روز دنیاست
باید بگم که تو عشق اول و آخرم بودی
اما فردا اخرین روز دنیا نیست و توام حرف منو نشنیده بگیر...!
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
@book_tips 🌸💓🌸
زن: چرا حرفی نمیزنی؟
مرد: (بعد از سکوت طولانی) اگر فرض کنیم فردا آخرین روز دنیاست
باید بگم که تو عشق اول و آخرم بودی
اما فردا اخرین روز دنیا نیست و توام حرف منو نشنیده بگیر...!
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
@book_tips 🌸💓🌸
#پنجشنبه_نوشت_شما
من یک زنم...
زنی در دهه ۵۰زندگی ، زنی که سنتی ازدواج کرد.
سنتی زندگی کرد ، زنی هستم متعلق به دوران عروس و مادرشوهری ، زنی که درون گرا بود ، از اجتماع گریزان
خانه بودن رابه همه چیز ترجیح دادن
هرچندتحصیل کرده بودم ؛اما خصوصیات ناپسندی داشتم.
زندگی کردم و گذراندم و گذشتم.
زمان گذشت و گذشت تا وارد دهه ۵۰زندگی شدم
هترین سالهای عمرم بدیاخوب سپری شد.تااینکه تلگرام امد.
با کانالهای روانشناسی وخانوادگی اشنا شدم ، چشم گوش من باز شد .
فهمیدم میتوان برون گراشدو احساسات را بروز داد. میتوان همه مردم رادوست داشت.با همه مهربان بود .
فهمیدم میتوانم احساس واقعیم رابه همسرم نشان دهم و خجالت نکشم که قربان صدقه اش بروم.
فهمیدم میتوان زندگی راازاول ساخت.؛هرچنددیر.فهمیدم میتوانم ازتواناییهایم برای پیشرفتم استفاده کنم.
شروع کردم به نوشتن کتاب و شعرگفتن.کاری که از ۱۸سالگی رها کرده بودم.شروع کردم به دوست داشتن اطرافیانم؛مردم شهر؛مردم کشورم.فهمیدم که چقدر درگذشته باخته ام.فهمیدم هنوز دیر نشده .
وقتی درکانالی میبینم خانم مسنی عاشقانه دست در دست همسرش گذاشته و به او نگاه میکند میفهمم هنوز برای ابراز احساسات دیر نیست.
وقتی درکانالی میبینم راه ورسم اشپزی و مهمانداری و پذیرایی را عرضه میکنند فهمیدم چگونه کدبانو باشم.
وقتی درکانالی تشویق به مطالعه میکنند فهمیدم که میتوان دوباره سراغ کتابهای گرد گرفته کتابخانه ام رفت و لابلای انها گم شد
اری من در تلگرام زندگی کردن را اموختم و عاشق زندگی شدن را؛ اقایانی که دستتان روی دگمه فیلترتلگرام نشست ؛بدانید که من چگونه فکرکردن را در تلگرام اموخته ام؛ پس باکی نیست اگر زمانی با فیلترشکن هم نتوانم وارد ان شوم چرا که مفهوم زندگی را اموخته ام ؛ودرضمن به اندازه یک سیاستمدارهم سرم میشود.رودی شده ام که مسیرش رابه دریا پیدا کرده است
رفتن و جاری شدن را
@book_tips
من یک زنم...
زنی در دهه ۵۰زندگی ، زنی که سنتی ازدواج کرد.
سنتی زندگی کرد ، زنی هستم متعلق به دوران عروس و مادرشوهری ، زنی که درون گرا بود ، از اجتماع گریزان
خانه بودن رابه همه چیز ترجیح دادن
هرچندتحصیل کرده بودم ؛اما خصوصیات ناپسندی داشتم.
زندگی کردم و گذراندم و گذشتم.
زمان گذشت و گذشت تا وارد دهه ۵۰زندگی شدم
هترین سالهای عمرم بدیاخوب سپری شد.تااینکه تلگرام امد.
با کانالهای روانشناسی وخانوادگی اشنا شدم ، چشم گوش من باز شد .
فهمیدم میتوان برون گراشدو احساسات را بروز داد. میتوان همه مردم رادوست داشت.با همه مهربان بود .
فهمیدم میتوانم احساس واقعیم رابه همسرم نشان دهم و خجالت نکشم که قربان صدقه اش بروم.
فهمیدم میتوان زندگی راازاول ساخت.؛هرچنددیر.فهمیدم میتوانم ازتواناییهایم برای پیشرفتم استفاده کنم.
شروع کردم به نوشتن کتاب و شعرگفتن.کاری که از ۱۸سالگی رها کرده بودم.شروع کردم به دوست داشتن اطرافیانم؛مردم شهر؛مردم کشورم.فهمیدم که چقدر درگذشته باخته ام.فهمیدم هنوز دیر نشده .
وقتی درکانالی میبینم خانم مسنی عاشقانه دست در دست همسرش گذاشته و به او نگاه میکند میفهمم هنوز برای ابراز احساسات دیر نیست.
وقتی درکانالی میبینم راه ورسم اشپزی و مهمانداری و پذیرایی را عرضه میکنند فهمیدم چگونه کدبانو باشم.
وقتی درکانالی تشویق به مطالعه میکنند فهمیدم که میتوان دوباره سراغ کتابهای گرد گرفته کتابخانه ام رفت و لابلای انها گم شد
اری من در تلگرام زندگی کردن را اموختم و عاشق زندگی شدن را؛ اقایانی که دستتان روی دگمه فیلترتلگرام نشست ؛بدانید که من چگونه فکرکردن را در تلگرام اموخته ام؛ پس باکی نیست اگر زمانی با فیلترشکن هم نتوانم وارد ان شوم چرا که مفهوم زندگی را اموخته ام ؛ودرضمن به اندازه یک سیاستمدارهم سرم میشود.رودی شده ام که مسیرش رابه دریا پیدا کرده است
رفتن و جاری شدن را
@book_tips