خندهدار است که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینید ولی برای پدر و مادر شدن، نه
هر هالویی میتواند پدر و مادر بشود، حتی لازم نیست در سمیناری یكروزه شرکت کند
استیو تولتز
@book_tips 🌸
هر هالویی میتواند پدر و مادر بشود، حتی لازم نیست در سمیناری یكروزه شرکت کند
استیو تولتز
@book_tips 🌸
اگر یک دختر فوق العاده باشد،
بدست آوردنش راحت نیست،
اگر راحت باشد، پس فوق العاده نیست.
اگر ارزشش را داشته باشد، تو ازش دست نمیکشی،
اگر دست بکشی، تو ارزشش را نداشتی.
باب مارلی
@book_tips 🌸💓🌸
بدست آوردنش راحت نیست،
اگر راحت باشد، پس فوق العاده نیست.
اگر ارزشش را داشته باشد، تو ازش دست نمیکشی،
اگر دست بکشی، تو ارزشش را نداشتی.
باب مارلی
@book_tips 🌸💓🌸
فرق " آرامش و آسایش " چیست؟
آسایش یک امر بیرونی؛
و آرامش یک پدیده ی درونیست؛
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشند؛
اما معدود افرادی هستند که درآرامش زندگی میکنند!
" آسایش " یعنی راحتی در زندگی؛
که با امکانات و ثروت خوب و زیاد
به دست میاد؛ هرچی دلشون بخواد میخرند؛ هر کجا خواستند میروند و
" آرامش " رو کسانی دارند که از درون سالم و سلامتند..
⠀ @book_tips 🌸
آسایش یک امر بیرونی؛
و آرامش یک پدیده ی درونیست؛
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشند؛
اما معدود افرادی هستند که درآرامش زندگی میکنند!
" آسایش " یعنی راحتی در زندگی؛
که با امکانات و ثروت خوب و زیاد
به دست میاد؛ هرچی دلشون بخواد میخرند؛ هر کجا خواستند میروند و
" آرامش " رو کسانی دارند که از درون سالم و سلامتند..
⠀ @book_tips 🌸
🎖یادآوری🎖
مطالعه روز هشتم کتاب ملت عشق
بخشهایی از کتاب سهم روز هشتم، صفحه 151، 152
شمس طوری که انگار به فکر فرو رفته باشد، چانهاش را خاراند. لحظهای گمان کردم که به من حق داده.
ناگهان پرسید: "شاگرد موقرمز، جنمش را داری که با من رفاقت کنی؟"
هیجان زده و خیلی سریع بلند شدم. "البته که دارم! جنمم از جوهرهام است."
«خیلی خوب. پس حالا که میخواهی مرید من باشی، اولین وظیفه ات این است: به نزدیکترین میخانه برو، یک کوزه شراب بخر. بعد بیا وسط این میدان بایست و کوزه را لاجرعه سربکش!»
دهانم از حیرت باز ماند. این همه مدت برای پخته شدن در راه تصوف زحمت و محنت و اذیتی که تحمل نکرده باشم. برای تقویت معنویاتم صد تا پیاز را با هم خرد می کردم. توی دیگهای بزرگ، پلو چرب میپختم، شیرینیهای عسلی درست میکردم، جلو آتش توی دود و دم مینشستم و قابله هم میزدم، دیگ میساییدم، در و پنجره برق میانداختم، اینور و آنور را جارو میزدم، خلاصه مثل سگ جان میکندم. اما راستش معنویاتم آنقدر تقویت نشده بود که توی شلوغی بازار بایستم و جلو چشم همه شراب بخورم. مانده بودم که چهکار بکنم.
گفتم:«استغفرالله، توبه. اگر پدرم بشنود پاهایم را میشکند به خدا. خانوادهام مرا به خانقاه بابا زمان فرستادند تا مسلمان خوبی بشوم. نه اینکه کافر و گمراه بشوم. بعدش این جماعت در بارهام چه فکری میکنند؟ در و همسایه چه میگویند؟»
شمس با نگاههای سوزان سرتاپایم را نگریست. درست مثل اولین شب که من از سوراخ در او را میپائیدم، با نگاهش دلم را له کرد و از بین برد. سرانجام حکمش را در بارهام داد، افسار اسبش را کشید و گفت: «شاگرد موقرمز تو نمیتوانی مرید من بشوی. به اینکه دیگران چه فکری میکنند و چه نظری دارند خیلی اهمیت میدهی. ایگر اینطور باشی، انتقادها و حرفهای آنها نمیگذاری هیچ کاری بکنی.»
@book_tips 🌸❤️🌸
مطالعه روز هشتم کتاب ملت عشق
بخشهایی از کتاب سهم روز هشتم، صفحه 151، 152
شمس طوری که انگار به فکر فرو رفته باشد، چانهاش را خاراند. لحظهای گمان کردم که به من حق داده.
ناگهان پرسید: "شاگرد موقرمز، جنمش را داری که با من رفاقت کنی؟"
هیجان زده و خیلی سریع بلند شدم. "البته که دارم! جنمم از جوهرهام است."
«خیلی خوب. پس حالا که میخواهی مرید من باشی، اولین وظیفه ات این است: به نزدیکترین میخانه برو، یک کوزه شراب بخر. بعد بیا وسط این میدان بایست و کوزه را لاجرعه سربکش!»
دهانم از حیرت باز ماند. این همه مدت برای پخته شدن در راه تصوف زحمت و محنت و اذیتی که تحمل نکرده باشم. برای تقویت معنویاتم صد تا پیاز را با هم خرد می کردم. توی دیگهای بزرگ، پلو چرب میپختم، شیرینیهای عسلی درست میکردم، جلو آتش توی دود و دم مینشستم و قابله هم میزدم، دیگ میساییدم، در و پنجره برق میانداختم، اینور و آنور را جارو میزدم، خلاصه مثل سگ جان میکندم. اما راستش معنویاتم آنقدر تقویت نشده بود که توی شلوغی بازار بایستم و جلو چشم همه شراب بخورم. مانده بودم که چهکار بکنم.
گفتم:«استغفرالله، توبه. اگر پدرم بشنود پاهایم را میشکند به خدا. خانوادهام مرا به خانقاه بابا زمان فرستادند تا مسلمان خوبی بشوم. نه اینکه کافر و گمراه بشوم. بعدش این جماعت در بارهام چه فکری میکنند؟ در و همسایه چه میگویند؟»
شمس با نگاههای سوزان سرتاپایم را نگریست. درست مثل اولین شب که من از سوراخ در او را میپائیدم، با نگاهش دلم را له کرد و از بین برد. سرانجام حکمش را در بارهام داد، افسار اسبش را کشید و گفت: «شاگرد موقرمز تو نمیتوانی مرید من بشوی. به اینکه دیگران چه فکری میکنند و چه نظری دارند خیلی اهمیت میدهی. ایگر اینطور باشی، انتقادها و حرفهای آنها نمیگذاری هیچ کاری بکنی.»
@book_tips 🌸❤️🌸
شمس تبریزی دنیا را به دیگی بزرگ تشبیه میکرد. دیگی که آشی مهم در آن میپزد. اعمالمان، احساساتمان، حرفهایمان، حتی فکرهایمان را توی این دیگ میریزند. برای همین باید از خود بپرسیم چه چیزی به این آشِ در هم جوشِ جهانی اضافه کرده ایم. دلخوری، عصبانیت، خونخواهی و خشونت؟ یا عشق، ایمان و هماهنگی؟
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips 🌸
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips 🌸
من زخم خوردم از این سراب ها،
از این گرگ های بی نقاب
از روزگاری که کاغذی شده و این مردمان بی هراس...
من در میان این سراب ها مدهوش به راهم ادامه میدهم ... سراب عشق ، عدالت ، ایمان و انسانیت...
ولی میدانم که باز هم زخم خواهم خورد
از این راه بی پایان...
زیرا که میدانم عشق و عدالت و ... فقط سراب است؛ فقط نقشی است که افراد بازی میکنند
وای به آن روری که نزدیکشان شوی و واقعیت درونیشان را ببینی ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🌸🌸
از این گرگ های بی نقاب
از روزگاری که کاغذی شده و این مردمان بی هراس...
من در میان این سراب ها مدهوش به راهم ادامه میدهم ... سراب عشق ، عدالت ، ایمان و انسانیت...
ولی میدانم که باز هم زخم خواهم خورد
از این راه بی پایان...
زیرا که میدانم عشق و عدالت و ... فقط سراب است؛ فقط نقشی است که افراد بازی میکنند
وای به آن روری که نزدیکشان شوی و واقعیت درونیشان را ببینی ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🌸🌸
نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم !
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم .
به تنگنای عجیبی افتادهایم ...!
ژان_پل_سارتر
گوشه نشینان آلتونا
@book_tips
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم .
به تنگنای عجیبی افتادهایم ...!
ژان_پل_سارتر
گوشه نشینان آلتونا
@book_tips
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه , شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت:
نرو, تورا وزیر دادگستری میکنیم.
شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم
فروانروا گفت:
خب, خودت را محاکمه کن! این سخت ترین کار دنیاست! اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری
@book_tips 🌸
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه , شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت:
نرو, تورا وزیر دادگستری میکنیم.
شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم
فروانروا گفت:
خب, خودت را محاکمه کن! این سخت ترین کار دنیاست! اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...
شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری
@book_tips 🌸
ای انسان های متمدن و عاقل، احساس غرور نکنید. عقلی که مدعی آنید و به آن می بالید، لحظه ای برای مختل شدن و از میان رفتنش کفایت می کند.
واقعه ای غیر منتظره، احساس هیجانی شدید و ناگهانی در روح، یکباره معقول ترین و ذکاوتمندترین انسان را به فردی غضبناک یا سفیه تبدیل خواهد کرد.
تاریخ جنون
میشل فوکو
@book_tips 🍀🌸🍀
واقعه ای غیر منتظره، احساس هیجانی شدید و ناگهانی در روح، یکباره معقول ترین و ذکاوتمندترین انسان را به فردی غضبناک یا سفیه تبدیل خواهد کرد.
تاریخ جنون
میشل فوکو
@book_tips 🍀🌸🍀
زمانی می رسد که انسان دیگر جوشش عشق را حس نمی کند.آنچه که می ماند تنها تراژدی ست.
زیستن برای کسی یا چیزی دیگر معنایی ندارد
دیگر هیچ چیز معنایی ندارد ...
جز اندیشه مردن به خاطر چیزی.
آلبر کامو
@book_tips 💐
زیستن برای کسی یا چیزی دیگر معنایی ندارد
دیگر هیچ چیز معنایی ندارد ...
جز اندیشه مردن به خاطر چیزی.
آلبر کامو
@book_tips 💐
#معرفی_کتاب
خدایان تشنه اند
آناتول فرانس
محمدتقی غیاثی
365 صفحه
رمانی مهیب و تکان دهنده، اثر آناتول فرانس دربارهٔ برخی وقایع بعد ازانقلاب فرانسه میباشد، که در سال ۱۹۱۲ منتشر شدهاست. این رمان سرگذشت انقلابیونی را روایت میکند که پس از رسیدن به قدرت خویی حیوانی به خود میگیرند و به نام آزادی دست به هر جنایتی میزنند.
@book_tips 📗
خدایان تشنه اند
آناتول فرانس
محمدتقی غیاثی
365 صفحه
رمانی مهیب و تکان دهنده، اثر آناتول فرانس دربارهٔ برخی وقایع بعد ازانقلاب فرانسه میباشد، که در سال ۱۹۱۲ منتشر شدهاست. این رمان سرگذشت انقلابیونی را روایت میکند که پس از رسیدن به قدرت خویی حیوانی به خود میگیرند و به نام آزادی دست به هر جنایتی میزنند.
@book_tips 📗
🔴اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩاند باعث ﺁﺭﺍﻣﺶو ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ.ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ نیاز دارد
@book_tips 🌸
@book_tips 🌸
#برشی_از_یک_کتاب
در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور.
یکجور انتقامِ آیینی.
ما زنها رسم خوبی داریم: زمانه که سخت میگیرد شروع میکنیم به کوتاه کردن موها، ناخنها، حرفها، رابطهها...
#ویرجینیا_وولف
از کتاب: خاطرات خانه ییلاقی
@book_tips
در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور.
یکجور انتقامِ آیینی.
ما زنها رسم خوبی داریم: زمانه که سخت میگیرد شروع میکنیم به کوتاه کردن موها، ناخنها، حرفها، رابطهها...
#ویرجینیا_وولف
از کتاب: خاطرات خانه ییلاقی
@book_tips
Book_tips
#برشی_از_یک_کتاب در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور. یکجور انتقامِ آیینی. ما زنها رسم خوبی داریم: زمانه که سخت میگیرد شروع میکنیم به کوتاه کردن موها، ناخنها، حرفها، رابطهها... #ویرجینیا_وولف…
حالا زمانه دارد سخت میگیرد و من قیچی برداشتهام و شروع کردهام به کوتاه کردن، انگار مادرزاد استاد سلمانی به دنیا آمدهام انقدر که شیرین قیچی به دستم نشسته است. چندوقتیست که حرفها کوتاه شدهاند و یک انباری به نام دل شده مامنشان. موها را که نگو و نپرس، خیلی وقت است که تیغ قیچی را بیخ گلویشان نگه داشته ام، ناخنهایم را هم به کلافگیهایم دارم میبخشم و حالا قیچی بیخ گلوی رابطهها نشسته..
زمانه که سخت میگیرد رسم ما زنها مثل خواب زمستانی به سراغمان میآید تا ما را از دوران سرما بگذراند. در حال گذارم، میگذرم از خودم اما از تو نمیدانم میتوانم یا نه! همه چیز بسته به برندگی قیچی روزگار است..
@book_tips
زمانه که سخت میگیرد رسم ما زنها مثل خواب زمستانی به سراغمان میآید تا ما را از دوران سرما بگذراند. در حال گذارم، میگذرم از خودم اما از تو نمیدانم میتوانم یا نه! همه چیز بسته به برندگی قیچی روزگار است..
@book_tips