مادربزرگم میگوید:
قلب آدم نباید خالی بماند، اگر خالی بمتند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند...
نادر ابراهیمی
@book_tips
قلب آدم نباید خالی بماند، اگر خالی بمتند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند...
نادر ابراهیمی
@book_tips
برای کانال کدام اسم را انتخاب میکنید؟
anonymous poll
بوک تیپس – 81
👍👍👍👍👍👍👍 52%
دفتر عشق – 17
👍 11%
کتابخانه ی همراه – 17
👍 11%
کتاب تنهاست – 15
👍 10%
یار مهربان – 7
👍 5%
جهان در نوشتار – 7
👍 5%
همراه همیشگی – 4
▫️ 3%
عشق کتاب – 4
▫️ 3%
مونس تنهایی – 3
▫️ 2%
👥 155 people voted so far.
anonymous poll
بوک تیپس – 81
👍👍👍👍👍👍👍 52%
دفتر عشق – 17
👍 11%
کتابخانه ی همراه – 17
👍 11%
کتاب تنهاست – 15
👍 10%
یار مهربان – 7
👍 5%
جهان در نوشتار – 7
👍 5%
همراه همیشگی – 4
▫️ 3%
عشق کتاب – 4
▫️ 3%
مونس تنهایی – 3
▫️ 2%
👥 155 people voted so far.
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ
So be patient. Indeed, the promise of Allah is truth
پس تو صبر پیشه کن، که وعده خدا البته حق و حتمی است
@book_tips 🌺
So be patient. Indeed, the promise of Allah is truth
پس تو صبر پیشه کن، که وعده خدا البته حق و حتمی است
@book_tips 🌺
سلام صبح زیبای شما بخیر و شادی
منتظر اینکه کارها سادهتر، بهتر، و آسانتر بشوند نباشید. زندگی همیشه پیچیده است. یاد بگیرید همین الان شاد باشید. در غیر اینصورت زمان را از دست خواهید داد.
@book_tips 😍
منتظر اینکه کارها سادهتر، بهتر، و آسانتر بشوند نباشید. زندگی همیشه پیچیده است. یاد بگیرید همین الان شاد باشید. در غیر اینصورت زمان را از دست خواهید داد.
@book_tips 😍
🎖 یادآوری🎖
مطالعه سهم روز هفتم کتاب ملت عشق،
❤️❤️
بخشهایی از کتاب سهم روز هفتم، صفحه 134
آخرهای پیام صدای ژانت موجدار شد، «مامان جونم خیلی دوستت دارم، مبادا فراموش کنی.»
اِللا لبخند زد. فورا نامه عزیز زاهارا یادش آمد. پس «درخت دلهای شکسته» کار خودش را کرده بود. خواسته عزیز محقق شده بود. دستکم نصفش! ژانت با تلفن کردن به مادرش و پیغام گذاشتن وظیفهاش را انجام داده بود. حالا نوبت اللا بود.
به تلفن همراه دخترش زنگ زد و موقع درس خواندن در کتابخانه دانشگاه گیرش آورد.
«عزیزم به پیغامت گوش کردم. از چیزهایی که پیش آمده خیلی متاسفم. من را ببخش».
@book_tips 🌸
مطالعه سهم روز هفتم کتاب ملت عشق،
❤️❤️
بخشهایی از کتاب سهم روز هفتم، صفحه 134
آخرهای پیام صدای ژانت موجدار شد، «مامان جونم خیلی دوستت دارم، مبادا فراموش کنی.»
اِللا لبخند زد. فورا نامه عزیز زاهارا یادش آمد. پس «درخت دلهای شکسته» کار خودش را کرده بود. خواسته عزیز محقق شده بود. دستکم نصفش! ژانت با تلفن کردن به مادرش و پیغام گذاشتن وظیفهاش را انجام داده بود. حالا نوبت اللا بود.
به تلفن همراه دخترش زنگ زد و موقع درس خواندن در کتابخانه دانشگاه گیرش آورد.
«عزیزم به پیغامت گوش کردم. از چیزهایی که پیش آمده خیلی متاسفم. من را ببخش».
@book_tips 🌸
به وعدههای تو آنکس که اعتماد کند
عجیب نیست اگر تکیه هم به باد کند !
به ابروان هلالت مجال جلوه بده
که کار و کاسبی ماه را کساد کند
رقیب گفت که دور تو ماهرو کم نیست
به طعنه گفتمش آری، خدا زیاد کند !
بخند بیشتر و بیشتر که خندۀ تو
دل مرا که اسیر غم است شاد کند
چقدر برگ گل آویختم به خود که بهار
از این درخت که خشکیدهاست یاد کند
👤 سجاد سامانی
@book_tips
عجیب نیست اگر تکیه هم به باد کند !
به ابروان هلالت مجال جلوه بده
که کار و کاسبی ماه را کساد کند
رقیب گفت که دور تو ماهرو کم نیست
به طعنه گفتمش آری، خدا زیاد کند !
بخند بیشتر و بیشتر که خندۀ تو
دل مرا که اسیر غم است شاد کند
چقدر برگ گل آویختم به خود که بهار
از این درخت که خشکیدهاست یاد کند
👤 سجاد سامانی
@book_tips
#برشی_از_یک_کتاب
زمانِ حال چیز خنده دارىست؛ اصولا نمىتواند وجود داشته باشد. به مجرد اینکه از آن آگاه مىشویم، سپرى مىشود و دیگر حال نیست. این طورى ما مدام در گذشته زندگى به سر مىبریم، حتى هنگامى که در حال رویاپردازى دربارهى آینده هستیم!
#کالم_مک_کان
از کتاب: دیدن از سیزده منظر
@book_tips
زمانِ حال چیز خنده دارىست؛ اصولا نمىتواند وجود داشته باشد. به مجرد اینکه از آن آگاه مىشویم، سپرى مىشود و دیگر حال نیست. این طورى ما مدام در گذشته زندگى به سر مىبریم، حتى هنگامى که در حال رویاپردازى دربارهى آینده هستیم!
#کالم_مک_کان
از کتاب: دیدن از سیزده منظر
@book_tips
خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید
مرا مسافرِ شب های انتظار کشید
تو را شکفته و مغرور و سنگدل اما
مرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید...
به دیگران محبت کنیم
شبتون بخیر ❤️
مرا مسافرِ شب های انتظار کشید
تو را شکفته و مغرور و سنگدل اما
مرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید...
به دیگران محبت کنیم
شبتون بخیر ❤️
سلام صبح زیبای شما بخیر و شادی.
خود را دوست داشتن، خودخواهی نیست بلکه یک امر مهم، ضروری, ناجی، گرانبها، نیرو بخش، عامل موفقیت و کیمیاست.
@book_tips
خود را دوست داشتن، خودخواهی نیست بلکه یک امر مهم، ضروری, ناجی، گرانبها، نیرو بخش، عامل موفقیت و کیمیاست.
@book_tips
خندهدار است که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینید ولی برای پدر و مادر شدن، نه
هر هالویی میتواند پدر و مادر بشود، حتی لازم نیست در سمیناری یكروزه شرکت کند
استیو تولتز
@book_tips 🌸
هر هالویی میتواند پدر و مادر بشود، حتی لازم نیست در سمیناری یكروزه شرکت کند
استیو تولتز
@book_tips 🌸
اگر یک دختر فوق العاده باشد،
بدست آوردنش راحت نیست،
اگر راحت باشد، پس فوق العاده نیست.
اگر ارزشش را داشته باشد، تو ازش دست نمیکشی،
اگر دست بکشی، تو ارزشش را نداشتی.
باب مارلی
@book_tips 🌸💓🌸
بدست آوردنش راحت نیست،
اگر راحت باشد، پس فوق العاده نیست.
اگر ارزشش را داشته باشد، تو ازش دست نمیکشی،
اگر دست بکشی، تو ارزشش را نداشتی.
باب مارلی
@book_tips 🌸💓🌸
فرق " آرامش و آسایش " چیست؟
آسایش یک امر بیرونی؛
و آرامش یک پدیده ی درونیست؛
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشند؛
اما معدود افرادی هستند که درآرامش زندگی میکنند!
" آسایش " یعنی راحتی در زندگی؛
که با امکانات و ثروت خوب و زیاد
به دست میاد؛ هرچی دلشون بخواد میخرند؛ هر کجا خواستند میروند و
" آرامش " رو کسانی دارند که از درون سالم و سلامتند..
⠀ @book_tips 🌸
آسایش یک امر بیرونی؛
و آرامش یک پدیده ی درونیست؛
مردم ممکنه خیلی تو آسایش باشند؛
اما معدود افرادی هستند که درآرامش زندگی میکنند!
" آسایش " یعنی راحتی در زندگی؛
که با امکانات و ثروت خوب و زیاد
به دست میاد؛ هرچی دلشون بخواد میخرند؛ هر کجا خواستند میروند و
" آرامش " رو کسانی دارند که از درون سالم و سلامتند..
⠀ @book_tips 🌸
🎖یادآوری🎖
مطالعه روز هشتم کتاب ملت عشق
بخشهایی از کتاب سهم روز هشتم، صفحه 151، 152
شمس طوری که انگار به فکر فرو رفته باشد، چانهاش را خاراند. لحظهای گمان کردم که به من حق داده.
ناگهان پرسید: "شاگرد موقرمز، جنمش را داری که با من رفاقت کنی؟"
هیجان زده و خیلی سریع بلند شدم. "البته که دارم! جنمم از جوهرهام است."
«خیلی خوب. پس حالا که میخواهی مرید من باشی، اولین وظیفه ات این است: به نزدیکترین میخانه برو، یک کوزه شراب بخر. بعد بیا وسط این میدان بایست و کوزه را لاجرعه سربکش!»
دهانم از حیرت باز ماند. این همه مدت برای پخته شدن در راه تصوف زحمت و محنت و اذیتی که تحمل نکرده باشم. برای تقویت معنویاتم صد تا پیاز را با هم خرد می کردم. توی دیگهای بزرگ، پلو چرب میپختم، شیرینیهای عسلی درست میکردم، جلو آتش توی دود و دم مینشستم و قابله هم میزدم، دیگ میساییدم، در و پنجره برق میانداختم، اینور و آنور را جارو میزدم، خلاصه مثل سگ جان میکندم. اما راستش معنویاتم آنقدر تقویت نشده بود که توی شلوغی بازار بایستم و جلو چشم همه شراب بخورم. مانده بودم که چهکار بکنم.
گفتم:«استغفرالله، توبه. اگر پدرم بشنود پاهایم را میشکند به خدا. خانوادهام مرا به خانقاه بابا زمان فرستادند تا مسلمان خوبی بشوم. نه اینکه کافر و گمراه بشوم. بعدش این جماعت در بارهام چه فکری میکنند؟ در و همسایه چه میگویند؟»
شمس با نگاههای سوزان سرتاپایم را نگریست. درست مثل اولین شب که من از سوراخ در او را میپائیدم، با نگاهش دلم را له کرد و از بین برد. سرانجام حکمش را در بارهام داد، افسار اسبش را کشید و گفت: «شاگرد موقرمز تو نمیتوانی مرید من بشوی. به اینکه دیگران چه فکری میکنند و چه نظری دارند خیلی اهمیت میدهی. ایگر اینطور باشی، انتقادها و حرفهای آنها نمیگذاری هیچ کاری بکنی.»
@book_tips 🌸❤️🌸
مطالعه روز هشتم کتاب ملت عشق
بخشهایی از کتاب سهم روز هشتم، صفحه 151، 152
شمس طوری که انگار به فکر فرو رفته باشد، چانهاش را خاراند. لحظهای گمان کردم که به من حق داده.
ناگهان پرسید: "شاگرد موقرمز، جنمش را داری که با من رفاقت کنی؟"
هیجان زده و خیلی سریع بلند شدم. "البته که دارم! جنمم از جوهرهام است."
«خیلی خوب. پس حالا که میخواهی مرید من باشی، اولین وظیفه ات این است: به نزدیکترین میخانه برو، یک کوزه شراب بخر. بعد بیا وسط این میدان بایست و کوزه را لاجرعه سربکش!»
دهانم از حیرت باز ماند. این همه مدت برای پخته شدن در راه تصوف زحمت و محنت و اذیتی که تحمل نکرده باشم. برای تقویت معنویاتم صد تا پیاز را با هم خرد می کردم. توی دیگهای بزرگ، پلو چرب میپختم، شیرینیهای عسلی درست میکردم، جلو آتش توی دود و دم مینشستم و قابله هم میزدم، دیگ میساییدم، در و پنجره برق میانداختم، اینور و آنور را جارو میزدم، خلاصه مثل سگ جان میکندم. اما راستش معنویاتم آنقدر تقویت نشده بود که توی شلوغی بازار بایستم و جلو چشم همه شراب بخورم. مانده بودم که چهکار بکنم.
گفتم:«استغفرالله، توبه. اگر پدرم بشنود پاهایم را میشکند به خدا. خانوادهام مرا به خانقاه بابا زمان فرستادند تا مسلمان خوبی بشوم. نه اینکه کافر و گمراه بشوم. بعدش این جماعت در بارهام چه فکری میکنند؟ در و همسایه چه میگویند؟»
شمس با نگاههای سوزان سرتاپایم را نگریست. درست مثل اولین شب که من از سوراخ در او را میپائیدم، با نگاهش دلم را له کرد و از بین برد. سرانجام حکمش را در بارهام داد، افسار اسبش را کشید و گفت: «شاگرد موقرمز تو نمیتوانی مرید من بشوی. به اینکه دیگران چه فکری میکنند و چه نظری دارند خیلی اهمیت میدهی. ایگر اینطور باشی، انتقادها و حرفهای آنها نمیگذاری هیچ کاری بکنی.»
@book_tips 🌸❤️🌸
شمس تبریزی دنیا را به دیگی بزرگ تشبیه میکرد. دیگی که آشی مهم در آن میپزد. اعمالمان، احساساتمان، حرفهایمان، حتی فکرهایمان را توی این دیگ میریزند. برای همین باید از خود بپرسیم چه چیزی به این آشِ در هم جوشِ جهانی اضافه کرده ایم. دلخوری، عصبانیت، خونخواهی و خشونت؟ یا عشق، ایمان و هماهنگی؟
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips 🌸
ملت عشق
الیف شافاک
@book_tips 🌸
من زخم خوردم از این سراب ها،
از این گرگ های بی نقاب
از روزگاری که کاغذی شده و این مردمان بی هراس...
من در میان این سراب ها مدهوش به راهم ادامه میدهم ... سراب عشق ، عدالت ، ایمان و انسانیت...
ولی میدانم که باز هم زخم خواهم خورد
از این راه بی پایان...
زیرا که میدانم عشق و عدالت و ... فقط سراب است؛ فقط نقشی است که افراد بازی میکنند
وای به آن روری که نزدیکشان شوی و واقعیت درونیشان را ببینی ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🌸🌸
از این گرگ های بی نقاب
از روزگاری که کاغذی شده و این مردمان بی هراس...
من در میان این سراب ها مدهوش به راهم ادامه میدهم ... سراب عشق ، عدالت ، ایمان و انسانیت...
ولی میدانم که باز هم زخم خواهم خورد
از این راه بی پایان...
زیرا که میدانم عشق و عدالت و ... فقط سراب است؛ فقط نقشی است که افراد بازی میکنند
وای به آن روری که نزدیکشان شوی و واقعیت درونیشان را ببینی ...
#یار_بوک_تیپس
#مبینا_جعفری
@book_tips 🌸🌸
نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم !
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم .
به تنگنای عجیبی افتادهایم ...!
ژان_پل_سارتر
گوشه نشینان آلتونا
@book_tips
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم .
به تنگنای عجیبی افتادهایم ...!
ژان_پل_سارتر
گوشه نشینان آلتونا
@book_tips