Book_tips
22K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
592 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
تا وقتی که انسان در روستا _در آغوش طبیعت، در میان حیوانات خانگی، پیوسته با فصول و تکرار آنها_زندگی می‌کرد، بارقه‌ای از این خیال و خاطره‌ی بهشت در او وجود می‌داشت.

بارهستی
میلان کوندرا

@book_tips 🖤
از گابریل گارسیا می پرسند:
اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟
گفت:
99 صفحه رو خالی میذارم . صفحه آخر
می نویسم:

"یادت باشه دنیا گرده،
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی"
زندگی ساختنی است؛
نه ماندنی..
بمان برای ساختن»
نساز برای«ماندن».

منتطرنباش کسی برایت گُل بیاورد!
خاک را زیر و روکن...
بذر را بکار،
از آن مراقبت کن
گل خواهد داد .!.

@book_tips 🌸
در یک روز روشن بهاری، ناگهان پرستار با چکمه‌ های پاره، در حالی که مانند اسب به زمین پا می‌کوبید، به درون اتاق جهید و گزارش داد که زنی در بوته‌های منطقهٔ حفاظت شدهٔ بالای رودخانه در آستانهٔ زایمان است. یادم هست گونهٔ چپم را با حوله خشک کردم و اصلاح صورتم را نیمه کاره گذاشتم. به همراه پرستار بیرون شتافتم. سه نفری به سوی رودخانهٔ کف‌ آلود و خروشان، میان درختان عریان بید شتافتیم: ماما، من و پرستار ... در کنار پل فرسوده صدای جیغ آرام و شکوه‌ آمیزی بلند شد، از بالای جریان خروشان آب گذشت و خاموش شد. به آن سو دویدیم و زنی با سر و وضع آشفته را دیدیم که به خود می‌پیچد، روسری‌اش افتاده و موهایش به پیشانی عرق کرده چسبیده بود. با درد و عذاب چشمانش را به این سو و آن سو می‌چرخاند و با ناخن پوستین خود را می‌درید. خون پر رنگی بر روی علف های نورس ریخته بود. پرستار شتاب زده گفت: «نتوانسته خودش را به بیمارستان برساند.» و مشغول گشودن کیفش شد. من و ماما آنجا ضمن گوش سپردن به خروش شادمانهٔ آب که خود را به الوارهای تیره شدهٔ پایهٔ پل می‌کوبید، نوزادی از جنس مذکر به این دنیا آوردیم. زنده به دنیا آوردیم و مادر را هم نجات دادیم. سپس زائو را با برانکار به بیمارستان رساندیم. هنگامی که زائو آرام و رنگ پریده زیر ملافه دراز کشید و نوزاد در گهواره‌ای کنارش جای گرفت و همه چیز رو به راه شد، از او پرسیدم: «خانم جان برای زاییدن جایی بهتر از پل پیدا نکردی؟ چرا با اسب نیامدی؟» پاسخ داد: «پدر شوهرم اسب نداد. گفت پنج کیلومتر بیشتر نیست، خودت می‌توانی بروی. گفت زن سالمی هستی، لازم نیست بی‌خود اسب را خسته کنیم!» گفتم: «پدر شوهرت احمق و بی پدر مادر است.» پرستار با دلسوزی گفت: «آه، عجب مردم جاهلی!»

یادداشت های یک پزشک جوان
میخاییل بولگاکوف

@book_tips 🖤
📖 #برشی_از_یک_کتاب

شب، زمان مناسبی است که بیندیشیم چه کرده‌ایم تا جهان، بهتر و شفیق‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از پیش شود.

اگر پاسخی هم نبود، باز شب وقت خوبی است که ببینیم از دستمان چه کاری برمی‌آید. لازم نیست کاری کنیم کارستان.

می‌شود به امور دست به نقد و ساده پرداخت: تلفنی که هنوز نزده‌ایم، نوشتن نامه‌ای که بی‌خیالش شده‌ایم، تلافی کردن لطفی که نتوانسته‌ایم پاسخ دهیم. برای بخشیدن عشق، فرصت نامحدود است و در دسترس همگان.


زاده برای عشق
بوسكالیا لئو

@book_tips 🖤
بهترین جاهایی از دنیا که میشه حضور داشت:


در ذهن کسی،
در دعای کسی،
و در قلب کسی بودن هست

@book_tips
ایجاد یک تغییر بزرگ در زندگی ترسناکه،


ولی میدونی ترسناکتر از اون چیه،

🖤افسوس خوردن 🖤

@book_tips 🖤
مدیریت بحران،
تقریبا نیم روز از حادثه گذشته، ولی چیزی پیدا نشده

🖤🖤🖤

@book_tips 🖤
هر خروجی،

ورودی به ی جایی دیگر است.


@book_tips 🌸
🖤

@book_tips 🖤
این روزها قاب یک لبخند بردیوارسرزمین من کم است ؛کبوترهای شادی درقفس ها زندانی شده اند وهرروز فصل تازه ای ازغم درفصلی سرد ورق می خورد ...
بارانی نیست که بشوید ؛ زمستانی ست عجب سردوغمگین وآسمانی بغض آلود که نمی بارد ازسرغرور...
آرزوهایمان زیرآوارو به دست دریا روبوده شده ؛کبوترهای شادی را آب ودانه کنیم تا نشود عادت غم ،شایددرپایان این دریای آتش ساحلی آرام به انتظارمان نشسته باشد....
#ناهید_آقاطبا
@book_tips ◼️
ای كاش دعای مرگ برای دیگر ملتها از دهان ايرانيان بيفتد...
ای کاش جمعه به جمعه برای نیمی از جهان آرزوی مرگ و نیستی نکنیم تا اينقدر مملكتمان دچار مرگ و غم و عزا نشود...
همان انرژی منفی كه بعد هر نماز از حلقوم ایرانیان هیجان زده در می آید، عاقبت به سر ايرانيان برمی گردد
كاش بعد هر نماز در مساجد آرزوی بركت و ایمان و يكتا پرستی برای تمام دنيا می كرديم تا شاید قطره ای از این دریای انرژی مثبت به خودمان بازگردد
#الهی_قمشه‌‌ای

@book_tips ⬛️
#کتاب_صوتی 🎤

زن زیادی ( قسمت ششم )
داستان #دزد_زده
#جلال_آل_احمد


@book_tips 📚
#کتاب_صوتی

زن زیادی ( قسمت هفتم )
داستان #جا_پا
#جلال_آل_احمد


@book_tips 📚
حالا دیگر چیزهایی می دانم ،از بعضی چیز ها سر در می آورم ؛می دانم که آنچه زنها را بیش و کم زیبا جلوه می دهد نه لباس وجامه است ،نه بزک ،نه سرخاب و سفیداب ،نه زیور آلات و نه حتی نادرگی ،می دانم که چیز دیگری است ،چه چیز نمی دانم ،ولی می دانم همانی نیست که زنها می پندارند.

#عاشق
#مارگریت_دوراس

@book_tips
باورِ آدمهای ساده را خراب نکن !
آدمهای ساده با تو تا ته خط می‌آیند ،
و اگر بی‌معرفتی ببینند
قهر نمیکنند، میمیرند !
مرگِ پروانه را دیده‌ای؟
پروانه با یک تلنگر می‌میرد !


✍🏼 #سیمین_بهبهانی

@book_tips 🌺🌺🌺
@book_tips 📚☕️❄️
Book_tips
@book_tips 📚☕️❄️
خوشحالم که به حرفم گوش نمی کنی، این رفتارت را می پسندم، نشانه ی خوبی است، خوب بزرگت کرده ایم، کوچولو، به تو یاد داده ایم که فقط حرفهای دلت را گوش کنی و بس
راه درست برای بچه ها، هیچ وقت راه پدر و مادرشان نیست، هیچ وقت..

📝 کریستین بوبن
📕 دیوانه وار

@book_tips 📚☕️❄️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فیلم_انیمیشن_کوتاه

دستیابی #REACH
کارگردان:Ahmed Elmatarawi
محصول: 2015

داستان و نگاهی ساده، پیامی بزرگ درباره «نوع دوستی» می‌دهد

@book_tips 🎥
من ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ؛
ﺑﻪ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺧﻨﺪﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ
ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺴﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ، ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﺵ ﺍﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!
ﻣﮕﻪ ﻣﺎ ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؟
آﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯾﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ آﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻏﺼﻪﻫﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ مشکلاﺗﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ،
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ آﺷﻐﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ...

#پرویز_پرستویی

@book_tips 📚
رنجوری را گفتند دلت چه می خواهد؟
گفت آنکه دلم چیزی نخواهد.

گلستان سعدی

@book_tips 📚