Book_tips
22.1K subscribers
7.06K photos
2.35K videos
68 files
596 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
⭐️
دنیا هم که از آن تو باشد
تا زمانی که درون قلب یک زن
جایی نداشته باشی
تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی
و سهمی از دلشوره های زنی نداشته باشی
فقیرترین مردی!
@book_tips
#شکسپیر
همان اندازه که کمک خواستن از روی نیاز است،

اگر کمک کردن هم از روی نیاز باشد،

شادی حقیقی را به ارمغان می آورد


🌺🌿🌺

@book_tips 💚
من ؟
من عاشق خودش بودم و کل خانواده‌اش . لعنتی‌های دوست‌داشتنی ، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش . به خانه ما که می‌آمدند ، حالم عوض می‌شد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق می‌کرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بی‌وقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچک‌تر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی
بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفته‌بودند . اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم . هیچکس نفهمیده‌بود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند ، خستگیش به تنت می‌ماند ....
همین .


(چیستا یثربی)
@book_tips
👍1
در عجبم از کسی که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر برسد، ولی خویش را نمی کاود تا به درون خود راه یابد.


It is utterly strange to see people who mine deep into the heart of mountains to find jewelry but who don’t bother to mine into their own beings to find themselves!

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺@book_tips
ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم...
شایدرنگ موردعلاقه یکدیگرنباشیم!!!
اماروزی ...
برای کامل کردن نقاشیمان؛
دنبال هم خواهیم گشت !

به شرطی که اینقدر
نتراشیم همدیگرراتاحدنابودی

@book_tips📚
به دوستي گفتم : چراديگر خروسٍ تان نميخواند؟ !!!

گفت : همسايه ها شاكي بودند كه صبح ها مارا از خواب خوش بيدار مي كند ،ما هم سرش را بريديم .

آنجا بود كه فهميدم هر كس مردم رابيدار كند سرش راخواهند بريد . در دنیای که كه همه از مرغ تعريف ميكنند نامي ازخروس نيست، زيرا همه بفكر سيرشدن هستند ... نه بفكر بيدار شدن ...!!!

@book_tips📚
بعضی از آدمایی که تو زندگیتون میان، برکت هستن،


برخی هم که میان، درس میشن،

مادر ترزا


@book_tips 🌸
برای اینکه نجنگی یک مایل هم راه برو، ولی وقتی شروع شد دیگه حتی یک قدم هم نباید برگردی،


@book_tips 🌿
تکنولوژی،
دنیا را به هم وصل،

و انسانها را از هم جدا می‌کند.

@book_tips 🌺
قطرات باران سقوط میکنند، بخاطر اینکه وزنشون رو دیگه نمیتونن تحمل کنن،

و قطرات اشک سقوط میکنن بدلیل اینکه قلب دیگه نمیتونه درد را تحمل کنه،

@book_tips 😞
زندگی همش پول نیست،

گاهی آدمایی رو ملاقات میکنی که شادترین هستن،

@book_tips 👌
به قلبم افتخار میکنم، 💓

با اینکه باهاش بازی کردن، سوزوندن و شکستنش،

ولی هنوز داره کار میکنه،

@book_tips 😍
زﻣﺎن همه را ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽاﻧﺪازد ...!
ﻣﺜﻞ آن دُرُﺷﮑﻪﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐِ ﭘﯿﺮش آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽ‌زﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد ...
اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪای ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽزﻧﻨﺪ، ﻣﻼﯾﻤﺖِ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد. ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ‌فهمیم ﮐﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮرده‌ایم ...!


👤 هاروکی موراکامی
📙 چاقوی شکاری
@book_tips📚
روزگار غریبی است ...
نمکدان را که پر میکنی توجهی به ریختن نمکها نداری ...اما زعفران راکه میسابی به دانه دانه اش توجه میکنی..!!

حال آنکه بدون نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست...
ولی بدون زعفران ماهها و سالها می توان آشپزی کرد و غذا خورد ...

مراقب نمکهای زندگیتان باشید ...
ساده و بی ریا و همیشه دم دست ...
که اگر نباشند وای بر سفرهٔ زندگی...

@book_tips📚
به راستی هیچ چیز هرگز جای رفیق گمشده را پُر نخواهد کرد .
نمی‌توان برای خود دوستان قدیمی درست کرد.
هیچ چیز با این گنجینه‌ی خاطرات مشترک، این همه رنج‌ها و مصائبِ با هم چشیده، این همه قهرها و آشتی‌ها و هیجان‌های تند همسنگ نیست ...
این دوستی‌ها تکرار نمی‌شوند !
کسی که نهال بلوطی به این امید می‌نشاند که به زودی در سایه‌اش بنشیند، خیالی خام می‌پرورد ...!


✍🏼 #آنتوان_دوسنت_اگزوپری
📙 زمین انسان‌ها

@book_tips 🍃🍃🍃
‍ دی‌ ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی‌ به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچوقت کسی‌ ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیل‌کرده‌ ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی‌ پولدار بودند، پولی‌ که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی‌ می‌کنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی‌ که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی‌ خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی‌ نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچه‌هایی‌ که نداریم و می‌تونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی‌ در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی‌ بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو می‌خوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. " راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی‌ فاصله داره تا شهر." ولی‌ مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو می‌خوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم."اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی‌ از دیوار‌ها بود. کسی‌ تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. سالها گذشت، خیلی‌ اتفاق‌ها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی‌ هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی‌، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظه‌ای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی‌ از زیباترین، مجهزترین دانشگاه‌های ایران. شامل دانشکده‌های مختلف تقریبا در تمامی‌ رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی‌ از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی‌ تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی‌ افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی‌ میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی‌ به اون داده نشد. ولی‌ او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکده‌های مختلف یکی‌ بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی‌ بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی‌ هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشته‌های مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی‌ حتی نمی‌دونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی‌ رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی‌ کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاش‌ها و کاری که کرده ‌اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پله‌ها بالا رفتند. هیچ سخنرانی‌ نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی‌ قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند.

@book_tips
1
ببین خلقِ دنیا چیکار کرده بودن با صائب تبریزی که غمش این بوده:
مرا به روز قیامت غمی که هست این است :
که رویِ مردمِ عالم ، دوباره باید دید ...

@book_tips📚
non sottovalutare mai le persone ,
buone sono buone, non stupide ...

هرگز آدمای خوب رو دست کم نگیر ،
خوبن نه احمق ... 😊

📸 تارا عبداللهی

@book_tips📚
چه دويست نفر شما را فالوو كنند،
چه دو هزار نفر،
چه بيشتر!
آدم هاي مهم زندگي شما دو، سه نفر بيشتر نيستند...
همسر،فرزند،پدر و مادر ،دوست
اگر دو سه نفر نزديك خودتان داشتيد
كه برايتان تب كنند ، اشك بريزند و شما را بفهمند؛
دليل بزرگي داريد كه از زنده بودن شادمان باشيد.....
بقيه آن چند صد نفر و دو هزار و ... ، براي شما "اعداد" اند و شما براي آنها
"اسم" و "عكس"
مواظب آدمهای نزدیک و واقعی زندگیتان باشید.

@book_tips 📚
👍1