Book_tips
22.1K subscribers
7.06K photos
2.35K videos
68 files
596 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
اگر چیزی که تاحالا نداشتی میخوای،


باید کاری که تا حالا نکردی رو انجام بدی،

@book_tips 🌷💐
یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند، نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند. هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند . زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

#صادق_هدايت
#زنده_بگور
@book_tips
video.mpeg
5 MB
در این دنیا، هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر نیست

@book_tips 🌸
@book_tips ❤️
⭐️
دنیا هم که از آن تو باشد
تا زمانی که درون قلب یک زن
جایی نداشته باشی
تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی
و سهمی از دلشوره های زنی نداشته باشی
فقیرترین مردی!
@book_tips
#شکسپیر
همان اندازه که کمک خواستن از روی نیاز است،

اگر کمک کردن هم از روی نیاز باشد،

شادی حقیقی را به ارمغان می آورد


🌺🌿🌺

@book_tips 💚
من ؟
من عاشق خودش بودم و کل خانواده‌اش . لعنتی‌های دوست‌داشتنی ، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش . به خانه ما که می‌آمدند ، حالم عوض می‌شد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق می‌کرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بی‌وقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچک‌تر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی
بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفته‌بودند . اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم . هیچکس نفهمیده‌بود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند ، خستگیش به تنت می‌ماند ....
همین .


(چیستا یثربی)
@book_tips
👍1
در عجبم از کسی که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر برسد، ولی خویش را نمی کاود تا به درون خود راه یابد.


It is utterly strange to see people who mine deep into the heart of mountains to find jewelry but who don’t bother to mine into their own beings to find themselves!

🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺@book_tips
ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم...
شایدرنگ موردعلاقه یکدیگرنباشیم!!!
اماروزی ...
برای کامل کردن نقاشیمان؛
دنبال هم خواهیم گشت !

به شرطی که اینقدر
نتراشیم همدیگرراتاحدنابودی

@book_tips📚
به دوستي گفتم : چراديگر خروسٍ تان نميخواند؟ !!!

گفت : همسايه ها شاكي بودند كه صبح ها مارا از خواب خوش بيدار مي كند ،ما هم سرش را بريديم .

آنجا بود كه فهميدم هر كس مردم رابيدار كند سرش راخواهند بريد . در دنیای که كه همه از مرغ تعريف ميكنند نامي ازخروس نيست، زيرا همه بفكر سيرشدن هستند ... نه بفكر بيدار شدن ...!!!

@book_tips📚
بعضی از آدمایی که تو زندگیتون میان، برکت هستن،


برخی هم که میان، درس میشن،

مادر ترزا


@book_tips 🌸
برای اینکه نجنگی یک مایل هم راه برو، ولی وقتی شروع شد دیگه حتی یک قدم هم نباید برگردی،


@book_tips 🌿
تکنولوژی،
دنیا را به هم وصل،

و انسانها را از هم جدا می‌کند.

@book_tips 🌺
قطرات باران سقوط میکنند، بخاطر اینکه وزنشون رو دیگه نمیتونن تحمل کنن،

و قطرات اشک سقوط میکنن بدلیل اینکه قلب دیگه نمیتونه درد را تحمل کنه،

@book_tips 😞
زندگی همش پول نیست،

گاهی آدمایی رو ملاقات میکنی که شادترین هستن،

@book_tips 👌
به قلبم افتخار میکنم، 💓

با اینکه باهاش بازی کردن، سوزوندن و شکستنش،

ولی هنوز داره کار میکنه،

@book_tips 😍
زﻣﺎن همه را ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽاﻧﺪازد ...!
ﻣﺜﻞ آن دُرُﺷﮑﻪﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐِ ﭘﯿﺮش آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽ‌زﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد ...
اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪای ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽزﻧﻨﺪ، ﻣﻼﯾﻤﺖِ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد. ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ‌فهمیم ﮐﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮرده‌ایم ...!


👤 هاروکی موراکامی
📙 چاقوی شکاری
@book_tips📚