Book_tips
22.1K subscribers
7.07K photos
2.35K videos
68 files
596 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
4_1262900666276249709.PDF
8 MB
📚هر روز یک کتاب

سفرنامه_آدام_اولئاریوس
(ایران عصر صفوی از نگاه یک آلمانی)

✍🏻نویسنده: آدام اولئاریوس

@book_tips 📕
بودنت
آلزايمر آينه ها را برطرف مي كند و
خنده ات پري هاي زخمي را جوري شفا داده گويي مزرعه ي خانه ي ماست كه هيچ رنج خشكسالي نديده

نگاهت شرف گلوله را مي اندازد
و حكمي كه مرگ را موجه ميكند و بهشتي كه از آخرين چوب هاي نمرود مي رويد

با توست كه دريا در چشم چكه نمي كند و بي خوابي هاي عظيم منكر همه قدمهاي كوچه و باد نيست

اگر باشي از پيش دستي اتفاق نمي ترسم
از رگ به رگ شدن خنجرها در شكمم
از اعدام فرشتگان
از قسمت هاي نا تمام كتاب ها

بي تو

خودم را از دست مي دهم

باشي اما هيچ وقت روياهايم آتش نميگيرد

زاگرو نورالهی

@book_tips 🍀🌸
گاه عشق گم است، اما هست، هست چون نیست. عشق مگر چیست؟ آنچه پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست، معرفت است. عشق از آن رو هست که نیست، پیدا نیست و حس می شود، می شوراند، منقلب میکند، به رقص و شلنگ اندازی وامیدارد، می گریاند، می چزاند، می کوباند و میدواند، دیوانه به صحرا....

جای خالی سلوچ
نویسنده: محمود دولت آبادی

@book_tips 🍀❤️🌸
برعکس عمل کن! 10 روز، به جای این‌که احساسِ یک آدم ضعیف و غمگین را داشته باشی، احساسِ یک انسانِ با اقتدار و قوی را داشته باش و از تهِ دل اقتدار و شادی را حس کن.
ـ یعنی به خودم دروغ بگویم؟!
چه فکر کنی ضعیف هستی و چه قوی، در هر دو صورت داری به خودت دروغ می‌گویی، پس چه بهتر که دروغِ با ارزشی باشد.
ـ این کار چه سودی دارد؟
جهانت را به سمتِ آن‌چه که رفتار می‌کنی سوق می‌دهد.

«سفر به دیگر سو»
کارلوس کاستاندا


@book_tips 🍀💚🍀
عشق اما گاهی سخت می شود،
آن قدر سخت که تنها تیشه از پس
آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از
عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.

من هشتمین آن هفت نفرم
عرفان نظر آهاری

@book_tips 🌸🍀🌸
خودباوری

اولین راز موفقیته،

@book_tips 💓
امروز دلیل خنده کسی باش،


مهربانی، زیباااااااست، 🌿🌿

@book_tips 💋
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ی همچین جایی میخوام،

@book_tips 🌸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥اگر با دیدن عوض کردن سریع چرخ ماشین‌های فرمول یک هیجان زده میشین، این رو هم ببینین!
یه ده باری باید دید تا فهمید چی میشه!
@book_tips 👌
هیچ وقت، آدما رو با ظاهرشون قضاوت نکنین،

@book_tips 🌸
همیشه تو زندگیت یکی هست که،

مخفیانه مراقبته

@book_tips ❤️
اگر چیزی که تاحالا نداشتی میخوای،


باید کاری که تا حالا نکردی رو انجام بدی،

@book_tips 🌷💐
یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند، نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند. هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند . زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

#صادق_هدايت
#زنده_بگور
@book_tips
video.mpeg
5 MB
در این دنیا، هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر نیست

@book_tips 🌸
@book_tips ❤️
⭐️
دنیا هم که از آن تو باشد
تا زمانی که درون قلب یک زن
جایی نداشته باشی
تا درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی
و سهمی از دلشوره های زنی نداشته باشی
فقیرترین مردی!
@book_tips
#شکسپیر
همان اندازه که کمک خواستن از روی نیاز است،

اگر کمک کردن هم از روی نیاز باشد،

شادی حقیقی را به ارمغان می آورد


🌺🌿🌺

@book_tips 💚
من ؟
من عاشق خودش بودم و کل خانواده‌اش . لعنتی‌های دوست‌داشتنی ، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش . به خانه ما که می‌آمدند ، حالم عوض می‌شد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق می‌کرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بی‌وقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچک‌تر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی
بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفته‌بودند . اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم . هیچکس نفهمیده‌بود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند ، خستگیش به تنت می‌ماند ....
همین .


(چیستا یثربی)
@book_tips
👍1