Book_tips
22.1K subscribers
7.07K photos
2.35K videos
68 files
600 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
زمانی که بخواهید
وصیتنامه بنویسید
متوجه خواهید شد
تنها کسی که از داراییتان
سهمی ندارد خودتان خواهید بود
پس از زندگییتان تا میتوانید لذت ببرید!

تولستوی در بستر مرگ

@book_tips 🌺
وقتی سوال شد، چطور 65 سال با هم بودین، زن پاسخ داد:

دورانی ما بدنیا اومدیم، اگر چیزی میشکست،
بجای اینکه دور انداخته بشه، ترمیم میشد.

@book_tips 🌺
آدمایی که بخوان تو زندگی شما کنارتون بمونن،

همیشه بهانه ای برای موندن پیدا میکنن،

@book_tips 🌸
استاد عاشق

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...

فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام. گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....

مرتضی برزگر

@book_tips
سلام میگویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر به زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی به دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.
روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون به شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده به قافله سالار میدهد تا در شهر به برادرش برساند.
منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق به این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.
چون قافله سالار به شهر و بازار محل کسب برادر میرسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان میکند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و به قافله سالار میدهد تا آن را در جواب به برادرش بدهد.
چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی بیند عزم دیدارش کرده و به شهر و دکان وی میرود.
در گوشه دکان چشم به برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان میکند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان به زمین میریزد.
چون زرگر این را می بیند میگوید:
ای برادر اگر به دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه زاهد هستند...


@book_tips 🌸
هاردی: استن پدرت چیکاره بوده؟
لورل: تو کار چوب بوده. البته به صورت محدود.
هاردی: یعنی چیکار می کرده؟
لورل: خلال دندون می فروخته!

لورل و هاردی🎬
دیالوگ

@book_tips 💚
کودکان هر چیزی که میگویید را میشنوند،

و هرکاری که میکنید را تقلید میکنند،

پس کارای خوب تحویلشون بدین،

@book_tips 🌸
💛🗝💛🗝💛🗝💛🗝💛🗝💛

خانم‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند مانند
مردان موفق باشند!

چون زنی ندارند که راهنمایی‌شان
کند...!
#دیک‌_ون‌_دایک

@book_tips 💛🗝💛🗝💛
کافیست بشکنی...
دیگر چه فرقی‌ می‌کند
برایت بمیرند،
یا عاشقت شوند!
تکه تکه می‌‌شوند
آرزوهایی که با آنها رویا ساخته بودی...

امیر_وجود

@book_tips
یک معلم بازنشسته مسن به دیدن
پسرش به آمریکا رفت.

پسر یک نشان کوچک روی یقه کت او
نصب کرد و گفت؛
حالا تنها هم میتوانی بیرون بروی،

پدر هرکجا میرفت احترام میدید.

هنگامی که پیاده عبور میکرد از خیابان،
ماشینها به احترامش می ایستادند.
در فروشگاه ها و مغازه ها برایش
صندلی میگذاشتند.

میدانید روی نشان چه نوشته بود ؟!
فقط یک جمله ؛
#این _یک_معلم_است.
جامعه ایی که در آن
پزشک از همه بیشتر محترم باشد،
مردم آن جامعه بیمارند.

جامعه ایی که در آن نظامی ها از
همه محترم تر باشند،
مردم آن جامعه وحشی اند.

جامعه ایی که در آن
معلم از همه ارزشمند تر باشد،
مردمش با فرهنگ هستند....


افلاطون


التماس تفکر.....

@book_tips ❤️
👍1
~~♡~~♡~
چشمانت شعله‌ ورند
از شرابی سرخ
چگونه بنشانم اين شعله‌هــا را ؟

تنها با نوشيدن از هر دو چشم
به بوسه
يکی پـس از ديگری
آن‌گاه دوباره آن‌ها را پر می ‌کنی
از شراب زرد
که بيـش از همه دوست می‌دارم.


گونار اکلوف

@book_tips 🌸
زن پرسید: تخم مرغ ها را به چه قیمتی می فروشی؟
پیرمرد تخم مرغ فروش پاسخ داد: دانه ای پانصد تومان خانوم
زن به او‌گفت: من برای شش تخم مرغ ۲۵۰۰ تومن پرداخت می‌کنم و یا چیزی از‌ تو‌ نمی خرم
پیرمرد در‌جواب گفت: بیا به قیمتی که می خواهی، تخم مرغ هایت را بردار. شاید این شروع خوبی برای فروش امروز من باشد، چرا که از صبح حتی یک تخم مرغ نیز نفروختم
او تخم مرغ ها را خرید و با احساسی سرشار از پیروزی از آنجا دور شد. سپس سوار ماشین گرانقیمت خود شد و به همراه دوست خود به سمت رستوران مجللی حرکت کرد.
او به همراه دوست خود، در آن رستوران هر آنچه که دوست داشتند برای خود سفارش دادند و مقدار کمی از غذاها را خورده و مقادیر فراوانی از آن را همانجا رها کردند. سپس او درخواست صورتحساب غذاهای سفارش داده خود را کرد. صورت حساب او‌ مبلغ ۱۴۰۰۰۰ تومن بود.
او ۱۵۰۰۰۰ تومن پرداخت کرد و به صاحب رستوران گفت که باقیمانده پول را نیز نگاه دارد.

این موضوع برای مالک رستوران پیشامد کاملا عادی و متداولی به نظر‌ می رسید اما برای پیرمرد تخم مرغ فروش بسیار دردناک بود.

نکته اینجاست:
چرا زمانیکه از فردی‌ محتاج چیزی خریداری می نماییم، همواره خود را در جایگاه قدرت و برتری قرار می دهیم؟
و چرا نسبت به افرادی که حتی به بخشش ما نیازی نیز ندارند، بسیار بخشنده و رئوف می شویم؟
گاهی بروز بودن ایراده بزرگی
گاهی ادا در آوردن ایراده بزرگی
گاهی همه چیز ایراده


@book_tips 😒
دست از تخریب خودتان بردارید.

همۀ ما صدای غرغروی درونمان را داریم که به ما می گوید: هیچوقت به اندازه کافی خوب نیستی، نمی تونی هیچکاری انجام بدی.
این صدای منتقد درونی قادر است تمام وجود ما را زیر سوال ببرد و مانع دستیابی ما به اهدافمان شود.
👤مزلو، روانشناس بزرگ، معتقد است همۀ ما دو نیاز اساسی داریم:

📍تبدیل شدن به کسی که واقعا هستیم، رشد آرزو و خودشکوفایی.

📍نیاز به امنیت

وقتی می خواهیم به اهداف جدیدمان برسیم، نیاز به امنیت در ما فعال می شود.
بخشی از وجود ما دوست دارد جلو برود و ریسک کند و بخش دیگر دوست دارد ترمز کند و در شرایط امن قبلی بماند.
پشت آنچه که خودتخریبی به نظر می‌رسد این است که منتقد درونی ما مایل است همیشه در امنیت باشیم، صدمه نبینیم و شکست نخوریم. منتقد درونی با استفاده از انتقاد کردن یا ترساندن ما، می گوید:" نمیتونی انجامش بدی. به اندازه کافی خوب نیستی" و به این وسیله سعی می کند ما را از خطر حفظ کند و در همان مسیر قبلی نگه دارد.
گاهی خانواده و دوستانمان این نقش را ایفا می کنند.
تغییر را تهدید در نظر می گیرند،
آنها بین ما و رویاهایمان مانع می سازند؛
ترس هایی را عنوان می کنند که درجا یخ بزنیم. اما موذی ترین منتقد درونی، صدای ترس درونی‌ خودمان است.

چطور می توانیم با این مشکل ترس درونی مقابله کنیم⁉️

⚠️گام اول، صدای منتقد درونی را بشناسید.
سعی نکنید برایش دلیل بیاورید.
منتقد درونی کاملا غیرمنطقی است.
به عبارت دیگر با این موجود درونی دست و پنجه نرم کنید اما در عوض، آن را بشناسید. منتقد درونی شما شبیه چیست و صدای او مانند کیست؟
منتقد درونی ما شاید شبیه یک جادوگر باشد که سوت می زند و می گوید:" تو یه متقلب هستی"، " تو نمی دونی چیکار باید بکنی" ،"تو ادم خوبی نیستی"، " تو باید تنبیه بشی".

می‌توانید منتقد درونی خود را شکل کاریکاتورها یا شخصیت های کمدی کارتون ها و فیلم ها ببینید تا قدرتشان برای ترساندن‌تان کمتر شود.
با این حال، اگر این منتقد، احساسات حل نشده یا آسیب های دوران کودکی را یاد شما می آورد، شاید لازم باشد به یک درمانگر مراجعه کنید.
⚠️گام بعدی، مقابله با “منتقد درونی” است. بعضی افراد با استفاده از تکنیک تصویر سازی این منتقد را درون زیرزمین می اندازند
و در را قفل می کنند یا آن را درون سطل آشغال می اندازند.
هر طور که خودتان راحت هستید از شر آن خلاص شوید و این تصویر سازی را تا هر زمان که لازم است انجام دهید.
وقتی ذهن تان روشن شد، نفس عمیقی بکشید و گام کوچکی برای رسیدن به اهداف و رویاهایتان بر دارید.

@book_tips 🍀
📌⁠⁣يک امتحان ساده براى ارزيابى خودتون جاى ساعت ديوارى خونتون را عوض كنين
ميبينيد كه تا ماه ها هنوز روى ديوار ناخوداگاه دنبالش ميگردين . . .

ذهن شما براى قبول و پردازش تغيير يک ساعت ساده و بى احساس نياز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشيد تغييرات بزرگتر را در زمان كوتاه و بدون
مشكل قبول كنه...

پس برای هرتغییر، اندکی صبرباید...

@book_tips 💚
⭐️
انسانها؛

نمی‌دانند که تجربه
نوعی شکست است
باید
همه چیزت را از دست بدهی
تا ذره ای بفهمی...

آلبر کامو
@book_tips 🌸
هیـچ درخـتی
به خـاطر پنـاه دادن به کبوتـرها 
بی بـار و بـرگ نـشده است ...
تـکیه گاه بـاشیـم ، 
مهـربـانی سخـت نـیست ...

‌‌‌‌‌‌‎
@book_tips
ژرفای
      فاجعه ی
         نبودنت را
           هرگز گذاری نیست،

    حتی اگر تمام  دنیا
                  برایم پل باشند...

#یار_بوک_تیپس
مژگان عظیمی کاظمی/12بهمن 96

@book_tips 💚
Life is like riding a bicycle. To keep your balance, you must keep moving.
🍃🌸🍃زندگی مانند دوچرخه سواری می ماند. برای حفظ تعادل خود، باید خود را در حال حرکت نگه دارید.

❤️❤️

@book_tips 🌸