Book_tips
22.1K subscribers
7.07K photos
2.35K videos
68 files
601 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
خداوند بهترين شنونده است، نه نياز دارى فرياد بزنى و نه با صداى بلند گريه كنى.

چرا كه خداوند حتى بى صداترين دعاى يك قلب بى ريا را ميشنود...

@book_tips 💚
Wait, do not go!!.
Come on, take the heart you love with you. I do not know. Then you ...I'm in my breast.!

صبر کن نرو!!.
بیا قلبی که عاشق کردی رو
با خودت ببر.
بعید میدونم بعد تو.... توی سینه ام بتپه.!

علی میرزائی

@book_tips 🌸
🥀❤️🥀❤️🥀❤️🥀
آنچه را
عاشقانه دوست می داری
بیاب و بگذار تو را بکشد
بگذار غرقت کند
در آن چه که هستی
بگذار بر شانه هایت بچسبد
سنگینت کند
تو را به سمت پوچی ببرد

بگذار تو را بکشد
و تمامت را ببلعد
زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت
دیر یا زود
اما چه بهتر
آنچه دوستش میداری بکشدت


چارلز بوکوفسکی

@book_tips 🌱🍃
عشق واقعی کمیابه،


و تنهای چیزیه که به زندگی مفهوم واقعی میده،

@book_tips ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر انسانی الماس وجودیشو باید بشناسه

اینو برای کسانی که برات ارزشمند هستن بفرست.

@book_tips 🌸🌸
☺️☺️☺️☺️☺️


My heart is mine but whenever I argue with it about you,it takes your side.
قلبِ من،مال خودمه؛ولی هر موقع که سرِ تو باهاش جر و بحث میکنم،طرف تو رو میگیره.

@book_tips 😍

☺️☺️☺️☺️☺️☺️
گاهی نمیشود مسیر نگاه و خط لبخند با هم  همسفر  بشوند!
اگر میخواهی بابت غمگین نبودنم، شاد باشی،
هرگز به لبخند روی لبهایم اعتماد نکن...

#یار_بوک_تیپس
مژگان عظیمی کاظمی/10 بهمن 96

@book_tips 🌸
گروهی فریاد میزنند: دوستم داشته باش و گروهی دیگر: دوستم نداشته باش.
ولی گروهی هم هستند که جز بدترینها و بدبخت ترینهایند, آنها فریاد می زنند: دوستم نداشته باش اما وفادار باش!

👤 آلبر کامو
سقوط

@book_tips 🍀
تنها کاری که باید انجام دهیم این است که درک کنیم همه مان بنا به دلیلی به این جهان آمده ایم که باید نسبت به آن خود را متعهد کنیم.

آنگاه هست که میتوانیم بر رنج‌های بزرگ و کوچک خود بخندیم و بدون ترس پیش برویم و آگاه باشیم که در هر گام ما مقصودی و منظوری نهفته است.

پائولو کوئیلو
ساحره پورتوبلو

@book_tips 🌹
مشهدی رمضان علی خاکستر ته چپقش را تکان داد و گفت :خدا پدرت را بیامرزد. پس ما برای چه اینجا آمده ایم؟ سه سال پیش من در راه خراسان سورچی بودم. دونفر مسافر پولدار داشتم، میان راه کالسکه چاپاری شکست، یکی از آنها مرد، آن یکی دیگر را هم خودم خفه کردم و هزار و پانصد تومان از جیبش درآوردم. چون پا به سن گذاشت ام، امسال به خیال افتادم که آن پول حرام بوده، آمدم به کربلا آن را تطهیر بکنم.

خانم گلین همانطور که پک به قلیان میزد گفت:مگر پای منبر نشنیدی. زوار همان وقت که نیت می کند و راه می افتد اگر گناهش به اندازه برگ درخت هم باشد، طیب و طاهر می شود.

صادق_هدایت
طلب آمرزش

@book_tips 🌿
هرگز در ميان موجودات
مخلوقى كه براى كبوتر شدن
آفريده شده كركس نمى شود.

اين خصلت در ميان
هيچ يک از مخلوقات نيست
جز آدميان!

ويكتور هوگو

@book_tips 💓
شخصی که با مرغ‌ها بگردد،
قُدقُد کردن یاد می‌گیرد

و شخصی که
با عقاب‌ها همنشین شود
پرواز خواهد نمود...

استیو مارابولی

@book_tips 🌺
زمانی که بخواهید
وصیتنامه بنویسید
متوجه خواهید شد
تنها کسی که از داراییتان
سهمی ندارد خودتان خواهید بود
پس از زندگییتان تا میتوانید لذت ببرید!

تولستوی در بستر مرگ

@book_tips 🌺
وقتی سوال شد، چطور 65 سال با هم بودین، زن پاسخ داد:

دورانی ما بدنیا اومدیم، اگر چیزی میشکست،
بجای اینکه دور انداخته بشه، ترمیم میشد.

@book_tips 🌺
آدمایی که بخوان تو زندگی شما کنارتون بمونن،

همیشه بهانه ای برای موندن پیدا میکنن،

@book_tips 🌸
استاد عاشق

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...

فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام. گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....

مرتضی برزگر

@book_tips
سلام میگویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر به زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی به دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.
روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون به شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده به قافله سالار میدهد تا در شهر به برادرش برساند.
منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق به این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.
چون قافله سالار به شهر و بازار محل کسب برادر میرسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان میکند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و به قافله سالار میدهد تا آن را در جواب به برادرش بدهد.
چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی بیند عزم دیدارش کرده و به شهر و دکان وی میرود.
در گوشه دکان چشم به برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان میکند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان به زمین میریزد.
چون زرگر این را می بیند میگوید:
ای برادر اگر به دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه زاهد هستند...


@book_tips 🌸
هاردی: استن پدرت چیکاره بوده؟
لورل: تو کار چوب بوده. البته به صورت محدود.
هاردی: یعنی چیکار می کرده؟
لورل: خلال دندون می فروخته!

لورل و هاردی🎬
دیالوگ

@book_tips 💚