Book_tips
21.5K subscribers
7.07K photos
2.35K videos
68 files
598 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503


تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016
Download Telegram
🍃🌺🍃

#رسوایی(۵۳)

رفتیم داخل اتاق. رییس دادگاه اشاره کرد که رامین برود در جایگاه. رفت؛ آرام شده بود: "توجه کن! اینجا دادگاه است، کار را برای ما و خودت سخت‌تر از این نکن. ما هم علم غیب نداریم. پس حقیقت را بگو که هم به ما کمک کند هم خودت. وکیلت آمد و اظهارات خانم نگین صفایی را تایید کرد. تو راهی نداری جز بیان واقعیت..".

رامین به من خیره شد؛ آیا می‌خواست مرا سرزنش کند؟ ایا درمانده بود و یاری می‌طلبید؟خودم را مشغول به کاغذهایی که داشتم، کردم. صدای رامین بلند شد: "من...من چی باید بگم...اگه اون روز جلوی ما رو نگرفته بود، اگه چاقو در نیورده بود، اگه این‌قدر فحش نمی‌داد و حرفای زشت نمی‌زد، نه الان اون زیرخاک بود و من در این حال و روز...". قدری سکوت کرد.

رئیس دادگاه دست راستش را بالا اورد و جلوی صورتش تکان داد: "توجه کن. من نمی‌خوام اینجا حاشیه بری. اظهارات خانم صفایی را تایید می‌کنی یا نه؟ "رامین گفت: "من چی بگم؟ به خدا نه من ادمکشم نه این نگین.

اگه فقط چار تا مشت تو سر و کله من زده بود من دستش رو هم می‌بوسیدم تا ماجرا تموم بشه. ما یه عمر با آبروداری زندگی کردیم، حالا رسوای عالم شدیم. به روح مادرم که تو دنیا برام از همه عزیزتره اون می‌خواست ما را بکشه؛ هر دومون را...". من بلند شدم و اجازه خواستم تا حرفی بزنم. قاضی پذیرفت.

لحظه حساسی بود. سعی کردم عواطف موکل را جلب کنم: "تو فقط باید واقعیت را تعریف کنی. مطمئن باش که اگه مادرت هم اینجا نشسته بود همین رو ازت می‌خواست". رامین مدتی  سکوت کرد و بعد گفت: "هرچی نگین گفته درسته. من وقتی زیر دست و پای حامد افتاده بودم و چشام جایی را نمی‌دید اشهدم رو خوندم، چون گفتم الانه که چاقوش تو قلبم یا گلوم فرو بره...بعد که نگین با سنگ زد تو پشت کله‌ش و اون بلند شد، من چشام رو مالوندم و دیدم حامد افتاد و سینه خیز می‌ره طرف نگین.

به خدا جوون نداشتم بشینم چه برسه که پاشم کاری بکنم...بعد که بالا سرش اومدم نگین داشت گریه می‌کرد...چاقو هنوز تو دست حامد بود ولی خودش بی‌حرکت افتاده بود. باور نمی‌کرد که مردن  به این آسونی باشه ...

آدمی که داشت من رو می‌کشت حالا شده بود یه جنازه. چند بار صداش کردم، وقتی فهمیدم مُرده، شروع کردم به گریه‌کردن و نگین هم به جيغ و فریاد کردن. نگین رو آروم کردم...بعد پاشدم برم یکی رو خبر کنم. پاهام جوون نداشتم. با هر بدبختی بود رفتم  تا مزرعه و بابام و کارگرا را خبر کردم .....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍93
🍃🌺🍃

#رسوایی(۵۴)

رامین که ساکت شد، دوباره سکوت بر جلسه حاکم گشت. وکیل مادر حامد هم چیزی نگفت و فقط نگاه می‌کرد. پیرزن هم فقط به رامین خیره مانده بود و دیگر نفرین نمی‌کرد. رئیس چیزی در صورتجلسه دادگاه می‌نوشت و چشمان  مستشار هم در کتاب قانون مجازات دنبال مواد قانونی می‌دوید.

دو خبرنگاری هم که از اول جلسه با دقت مذاکرات را یادداشت می‌کردند با موبایل‌هایشان مشغول بودند. رئیس دادگاه گفت: "خانم صفایی شما باید وثیقه‌ای بگذارید و الا جلب می‌شوید". نگین با اضطراب گفت: "من اطلاع نداشتم...":"ضامن چطور؟ باید کسی  از شما کفالت نماید".__:"والله، نمی دونم...".

از پدر رامین خواستم که کفالت نگین را قبول کند، پذیرفت. وکیل شاکی اعتراض کرد که با توجه به اتهام سنگین قتل عمد، قرار کفالت سبک و بی‌تناسب است، رئیس دادگاه توجه نکرد. ایستادم تا فرم‌ها امضا و تشریفات انجام و نگین از بازداشت رهایی پیدا کرد. معلوم بود که قضات اتهام نگین را سخت و سنگین نمی‌دانند و الا قرار کیفری محکمتری از او طلب می‌کردند.

رامین راهی زندان شد. دو خبرنگار به اصرار از من سوالاتی داشتند. با آن جلسه پر هیجان واقعا خسته بودم و پاسخی به آنان ندادم. خودم هم از نتیجه کار تصویری نداشتم و نگران آینده بودم. کاری که نگین کرد، صفحه پرونده را ورق زد؛ حالا من مانده بودم و انتظار بی‌پایان برای تصمیم قضات.

چقدر حکم دادن کاری است سخت و شاق. این‌که گردش قلمی بتواند باعث مرگ یا خلاص دیگری از چوبه دار شود چقدر کار را بر صاحب قلم دشوار می‌سازد.

چند روزی گذشت. به زندگی عادی مشغول بودم ولی گوشه دلم پرونده‌ای برای نگرانی از سرنوشت رامین باز کرده  بودم و گاهی سراغ آن می‌رفتم و  صفحات بسیار آن را ورق می‌زدم.

خواستم سری به قصات دادگاه بزنم و بر روی پاره‌ای نکات پرونده دقت بیشتر انان را خواستار شوم و بر بی‌گناهی رامین پافشاری کنم ولی دیدم این کار فایده‌ای ندارد. من حرف‌هایم را زده و آن‌چه می‌بایست بکنم را انجام داده بودم.

در میان پرونده‌هایی که داشتم هیچیک این‌گونه ذهن و دل مرا درگیر نکرده بود، گاهی به مادر حامد فکر می‌کردم. او فرزند خود را می‌شناخت و می‌دانست که زندگی او با شر گره خورده بود، این بود که اصرار او بر مجازات رامین را درک نمی‌کردم. نمی‌دانم؛ شاید چون مادر نبودم.
بالاخره دادنامه صادر و ابلاغ شد....

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍141
🍃🌺🍃


بزرگترین درس‌هایی که طبیعت به شما می‌آموزد:

درخت به شما می‌آموزد:
رشد
نیاز به صبر دارد!

خورشید به شما می‌آموزد:
مهم نیست چه مدت پنهان شده‌اید همیشه دوباره طلوع خواهید کرد!

گل به شما می‌آموزد:
چیزهای زیبا در تمام طول سال شکوفا نمی‌شود!

اقیانوس به شما می‌آموزد:
که می‌تواند هم آرام هم طوفانی باشی و زیبا!

ستاره به شما می‌آموزد:
برای دیدن نور تاریکی لازم است!

باد به شما می‌آموزد:
می‌توانید مسیر و سرعت خود را هر زمان که می‌خواهید تغییر دهید!

@book_tips 🐞
👍134👏2🤔1
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: سوم آذر ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۲۴۸ تا ۲۵۶

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
3
🍃🌺🍃

#رسوایی(۵۵)

هر وقت دادنامه‌ای ابلاغ می‌شود، دلم به شور می‌افتد، درست مثل دانش آموزی که می‌خواهند کارنامه به دستش بدهند. این‌بار دل شوره‌ام بیشتر بود، چون ان کاغذ می‌توانست طومار یک زندگی را در هم بپیچد؛ آن حکم، حدیث مرگ و زندگی بود.

دادنامه را به آرامی خواندم. دادگاه رای مفصلی نوشته بود در چهار صفحه؛ با شرح و تفصیل بسیار. ماجرا را از هر طرف دیده و تقاضای قصاص را موشکافی کرده و دفاع متهم و آن‌چه نگین گفته بود را بیان کرده بود. دادگاه بر حضور مقتول و بستن راه متهم و چاقویی که همراه داشته و مضروب نمودن رامین توجه کرده و در نهایت نفرت از رابطه عاطفی میان همسر سابق و نامزدش را از جمله اسبابی که می‌تواند توجیه کننده قصد حامد در کشتن ان دو باشد به حساب آورده بود.

در آخر عمل نگین در زدن چند ضربه  به سر مقتول را از باب دفاع مشروع موجه شمرده و رامین و نگین را از اتهام قتل عمد مبری نموده بود. رای خوبی بود و حق هم همین بود. خوشحال بودم؛ می‌دانستم که در این شادی تنها نیستم و مسعود هم از آن طرف لبخند می‌زند. ‌بی‌شک قهرمان این پیروزی نگین بود. او با به خطر انداختن خود، پرچم حقیقت را بالا برد و کار را به سر انجام رسانید.

خبر این موفقیت را تلفنی به نگین دادم که از پشت تلفن گریه می‌کرد. رای به رامین در زندان ابلاغ شده بود و او بود که با تلفن من تماس گرفت. شادمان بود و از شدت خوشحالی بریده بریده سخن می‌گفت. ما نیمه اول را برده بودیم ولی حدس می‌زدم که با آن رای جامع و براهین دقیق  نیمه دوم نیز در زمین دیوان عالی کشور به نفع ما تمام شود. همیشه بیم و امید همراه هم است و زیبایی پیروزی بیشتر به این است که تو را غافلگیر کند.

سه ماه بعد هنوز رامین در زندان بود و نگین مراقب حال مادرش و من در تکاپوی کلنجار رفتن با دعاوی دیگر که رای دیوان عالی ابلاغ شد. رای تایید و قصه به انتها رسیده بود؛ یک ماجرا که در آن نفرت و خون و عشق و فداکاری جمع شده‌ بود.

دو هفته بعد در یک بعد از ظهر سرد زمستانی در دفتر بودم که رامین آمد؛ سرحال بود و جعبه‌ای شیرینی در دست داشت. گفت که عازم سفر است "نگین پایین تو ماشینه. داریم می‌ریم شمال.

فعلا یه صیغه خوندیم. بابام می‌گه موندن ما اینجا صلاح نیست، دهن مردم را نمی‌شه بست. می‌گه برادرای حامد هم مثل خودش آدم‌های ناجوریند،

شاید کاری دستم بدند. قرار شد با نگین بریم فومن؛ پیش خاله‌هام. اون‌جا یه زمینی می‌گیرم برای برنج کاری. به این کار واردم. بابام هم کمک می‌کنه و پول زمین را قراره که بده  تا خدا چی بخواد.

نمی‌تونستم شما رو ندیده برم. برام زحمت کشیدید، هیچ وقت یادم نمی‌ره ...". خندیدم که؛ "ای بابا قرار بود تو عروسیت دست بزنیم و پلو بخوریم، خوب از زیرش در رفتی". رامین خندید. مستخدم چایی آورد؛ نخورد:

"باید برم، راه دوره. زود شب میشه، دیر میشه". دستی دادیم، دیدم کافی نیست، صورتش را  بوسیدم: "به من زنگ بزن، گرچه دوست دارم که سر و کارت هیچ‌وقت به دادگاه و وکیل نیفتد...".

از در بیرون رفت. از پنجره نگاه کردم. سوار اتومبیلی شد که خود آن را می‌راند. زنی جلو نشسته بود. صورتش را نتوانستم ببینم. حتما نگین بود. اتومبیل حرکت کرد و تا وقتی که از  جلوی چشمان من ناپدید شد، آن را تعقیب کردم.

پایان

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
18👍4👏4
🍃🌺🍃

آنا کوئیندلن،  نویسنده، گفته است: «زمانی که از نیویورک تایمز استعفا دادم تا تمام‌وقت در کنار فرزندم باشم، دیگران می‌گفتند دیوانه‌ام. زمانی هم که دوباره استعفا دادم تا تمام‌وقت رمان‌نویس شوم، دوباره دیوانه بودم. اما من دیوانه نیستم؛ خوشحالم. براساس معیارهای خودم موفقم. اگر موفقیت براساس معیارهای خودتان نباشد، اگر ازنظر جهان خوب باشد ولی در وجودتان خوب به نظر نرسد، اصلاً موفقیت به ‌حساب نمی‌آید.»

#تجربه‌های_کوچک_رهایی‌بخش
#آن‌لور_لکانف
15👍8💯2
🍃🌺🍃

اگر بخش های تاریکِ وجودت را دوست نداشته باشی چگونه میتوانی با خود بودن را تحمل کنی؟
آن زمان که به بخشِ تاریکِ وجودت عشق بورزی و خود را آنگونه که هستی دوست بداری ، نفرت نسبت به بخش تاریک و ویژگی های کهتر را در وجودت حس نمیکنی ، آنگاه هیچ نفرتی نیست .
اگر کامل هستی ، چگونه می توانی بخش تاریکی نداشته باشی؟ 




#سمینار_یونگ
@book_tips 🐞
👍52
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: چهارم آذر ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۵۷ تا ۲۶۵

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
2
🍃🌺🍃

نباید کودک را طوری تربیت کنیم که عزت‌نفسش وابسته به زیبایی، محبوبیت، هوش، امتیازش در بازی بیسبال یا عملکردش در مدرسه باشد.

می‌توانیم نوعی از عزت‌نفس را به فرزندانمان بدهیم که بسیار مستحکم‌تر و حقیقی‌تر از عزت‌نفسی است که با دنباله‌روی از روندها و هنجارهای فرهنگی به دست می‌آید. ما نباید بگذاریم که کودک فکر کند این چیزها روی احساسمان به او تأثیر می‌گذارند.

#ذهن‌های_پراکنده
#گبور_مته

@book_tips 🐞
👏11👍64
هرگز نمی‌شود رفتار آدمها را پیش‌بینی کرد، باید صبر کرد، باید زمان بگذرد، زمان است که بر ما حکومت می‌کند، زمان است که در آن سر میز حریف قمار ماست و همه برگهای برنده را در دست دارد

#ژوزه_ساراماگو
📗#کوری

@book_tips 🐞
👍123
🍃🌺🍃


کم انجام دادن، بهتر از هرگز انجام ندادن است.
پس حتی شده، کم انجام بدهید.
همین کم‌ها می‌توانند نقشه‌ی راه شوند و شما را به عجیب‌ترین مقصدها برسانند.

#خرده_عادت‌ها
#جیمز_کلییر

@book_tips 🐞
16👍7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اتاق خواب داستایفسکی که دست نخورده و صامت حفظ شده ، گویی زمان در آن متوقف مانده. با قدم‌گذاشتن در این اتاق، می‌توان حدس زد که او شب‌های بسیاری را در میان همین دیوارها با رویاهای تاریک و تب‌دار گذرانده و از دل همان رؤیاها، جهان‌های شگفت انگیز و تاملی داستان‌هایش را آفریده است.

@book_tips 🐞
13👍4💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درونت یک تابستان شکست‌ناپذیر هست

#کامو می‌گوید شادی اتفاق نیست، انتخابی است
یافتن معنا کمک می‌کنند در دل تاریکی دوباره نور پیدا کنیم. روانشناسی امروز هم نشان می‌دهد معنا به بازسازی روان کمک می‌کند.
تو تابستان کوچک درونت را کجا پیدا می‌کنی؟

#آلبر_کامو

@book_tips 🐞
👍72
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدای زندگی....🍃🍂

@book_tips 🐞
19😢3
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: هشتم آذر ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۸۳ تا ۲۹۱

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
3
🍃🌺🍃


برای ساختن چرخ، محورها را به هم وصل می کنیم؛
اما این فضای تهی میان چرخ است
که باعث چرخش آن می‌شود.
از گل کوزه‌ای می‌سازیم؛
اما این خالیِ درون کوزه است
که آب را درون خود جای می‌دهد.
از چوب خانه‌ای بنا می‌کنیم؛
اما این فضای خالی درون خانه است
که برای زندگی سودمند است.

مشغول هستی‌ایم؛
در حالی که این نیستی است که به کار می‌آید.

#تائو_ت_چینگ
#لائو_تزو

@book_tips 🐞
👍105👏3🥰2
تا آب شدم، سراب ديدم خود را
دريا كه شدم، حباب ديدم خود را
آگاه شدم، غفلت خود را ديدم
بيدار شدم، به خواب دیدم خود را...

#ابوسعید_ابوالخیر

@book_tips 🐞
👍174
اگر روزی
از من بپرسند او که بود،
خیلی کوتاه،
خیلی مختصر خواهم گفت :
او باقی جانم بود...

#امید_آذر

@book_tips 🐞
19😢1
«سخن اندک و مفید همچنان است که چراغی افروخته، چراغی نا افروخته را بوسه داد و رفت.»


افلاکی، مناقب العارفین

#مولانا

@book_tips 🐞
12👍5
🍃🌺🍃


بخش‌هایی از نامه‌های يونگ درباره افسردگی:

افسردگی به معنی دقيق كلمه "پايين رانده شدن" است.
هل داده شدن به سوی جهان زيرين. جايی كه ديگر چيزی حس نمی‌كنی، حتی خشم را...

يكی از درمانهايی كه من برای افسردگی توصيه ميكنم اين است كه خود را در زيبايی غرق كنيد.

لازم نيست خيلی هنری و خاص باشد ولی تمام اطراف خود را از رنگ و صدا و تصوير زيبا انباشته كنيد.

خوب بخوريد و خوب بپوشيد. اين در واقع متد خروج از تاريكی است.

اما روش دشوار ديگری هم وجود دارد و آن هم تاختن به سوی تاريكی و رفتن به درون است.
اين روشی برای آموختن از افسردگی به جای خلاص شدن سريع از آن است.

در اين شرايط من با فرشته تاريكی تا آخرين حد توانم كشتی خواهم گرفت زيرا معتقدم آدمی نه با تصور نور بلكه با خود آگاهی به تاريكی‌اش رشد خواهد كرد.

يونگ در پايان می‌افزايد كه چه راه اول را در پيش بگيرید و چه راه دوم را، بايد با همه قلب و روح درگير شوید.

@book_tips 🐞
👍76