🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۱)
قدری کاغذهایش را ورق زد و سپس خطاب به قضات گفت: "این گفتههای امروز خانم صفایی در تضاد آشکار با اظهاراتی است که وی در تمام دوره تحقیقات گذشته داشته است. برای این که معلوم شود که کدامیک از این دو ادعا صحیح است باید به قصد و نیت ایشان توجه کرد. بدون تردید این خانم دلباخته متهم اصلی است و شدت دلباختگی به اندازهای است که او حاضر شده خود را در معرض عقوبت شدید قانونی قرار دهد.
به نظر میرسد که سخنان امروز این خانم هیچ اعتباری ندارد و این را میشود از تأثیری که بر روح و روان متهم گذارد و باعث تحریک شدید عصبی او شد استنباط کرد". نگین بیآنکه درنگ کند گفت: "به خدا من امروز حقیقت را گفتم و حالا وجدانم راحته. هر اتفاقی میخواد برای من بیفتد من تسلیم قانونم. چون به نظرم گناهی نکردم و کاری را کردم که باید انجام میدادم".
من دقایقی بود که در جنگ وجدال با خود بودم . میاندیشیدم که آیا پس از حرفهای آخری که نگین زد و مسؤولیت قتل حامد را بر عهده گرفت، دیگر مسوولیت من به عنوان وکیل رامین تمام شده است یا نه؟ بدون تردید اگر داستانی که نگین تعریف کرد و قرائن بسیاری آن را تایید میکرد مورد پذیرش دادگاه قرار میگرفت، موکل من از خطر جسته بود و من دیگر تکلیفی بر دوش نداشتم.
آیا باید سکوت میکردم و ارزیابی نهایی را به دادگاه میسپردم؟ از سوی دیگر به رامین قول داده بودم که راز مگوی قتل حامد را بازگو نکنم. خواستم سکوت را ادامه دهم ولی چیزی زبر و زمخت چون سنبادهای خشن از درون روحم را آزار میداد. از درون گداخته و ملتهب بودم و نمیتوانستم بیتفاوت به آنچه در جلوی چشم من در حال وقوع بود بنگرم و بر صندلی جوری تکیه بزنم که گویی شاهد یک فیلم سینمایی مهیج هستم:
"به تو چه؟ مگر نگین حقیقت را نگفت؟ خیلی خوب؛ سرجات بتمرگ تا طوفان تمام شود؛ سرت را هم بیار پایین. نمیخواد نقش وکیلهای تو فیلمها را بازی کنی؛ اونا فیلمه؛ دنیای واقعی همینه که داری میبینی؛ این گریهها، داد و فریادها، نفرین و نالهها....".
روی صندلی با دودلی جا به جا شدم و سپس برخاستم. دست بالا گرفتم تا سخنی بگویم. اجازه از سوی قاضی ارشد صادر شد ..
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی(۵۱)
قدری کاغذهایش را ورق زد و سپس خطاب به قضات گفت: "این گفتههای امروز خانم صفایی در تضاد آشکار با اظهاراتی است که وی در تمام دوره تحقیقات گذشته داشته است. برای این که معلوم شود که کدامیک از این دو ادعا صحیح است باید به قصد و نیت ایشان توجه کرد. بدون تردید این خانم دلباخته متهم اصلی است و شدت دلباختگی به اندازهای است که او حاضر شده خود را در معرض عقوبت شدید قانونی قرار دهد.
به نظر میرسد که سخنان امروز این خانم هیچ اعتباری ندارد و این را میشود از تأثیری که بر روح و روان متهم گذارد و باعث تحریک شدید عصبی او شد استنباط کرد". نگین بیآنکه درنگ کند گفت: "به خدا من امروز حقیقت را گفتم و حالا وجدانم راحته. هر اتفاقی میخواد برای من بیفتد من تسلیم قانونم. چون به نظرم گناهی نکردم و کاری را کردم که باید انجام میدادم".
من دقایقی بود که در جنگ وجدال با خود بودم . میاندیشیدم که آیا پس از حرفهای آخری که نگین زد و مسؤولیت قتل حامد را بر عهده گرفت، دیگر مسوولیت من به عنوان وکیل رامین تمام شده است یا نه؟ بدون تردید اگر داستانی که نگین تعریف کرد و قرائن بسیاری آن را تایید میکرد مورد پذیرش دادگاه قرار میگرفت، موکل من از خطر جسته بود و من دیگر تکلیفی بر دوش نداشتم.
آیا باید سکوت میکردم و ارزیابی نهایی را به دادگاه میسپردم؟ از سوی دیگر به رامین قول داده بودم که راز مگوی قتل حامد را بازگو نکنم. خواستم سکوت را ادامه دهم ولی چیزی زبر و زمخت چون سنبادهای خشن از درون روحم را آزار میداد. از درون گداخته و ملتهب بودم و نمیتوانستم بیتفاوت به آنچه در جلوی چشم من در حال وقوع بود بنگرم و بر صندلی جوری تکیه بزنم که گویی شاهد یک فیلم سینمایی مهیج هستم:
"به تو چه؟ مگر نگین حقیقت را نگفت؟ خیلی خوب؛ سرجات بتمرگ تا طوفان تمام شود؛ سرت را هم بیار پایین. نمیخواد نقش وکیلهای تو فیلمها را بازی کنی؛ اونا فیلمه؛ دنیای واقعی همینه که داری میبینی؛ این گریهها، داد و فریادها، نفرین و نالهها....".
روی صندلی با دودلی جا به جا شدم و سپس برخاستم. دست بالا گرفتم تا سخنی بگویم. اجازه از سوی قاضی ارشد صادر شد ..
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤8👏4
🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۲)
دیگر مصمم بودم و تمام تردیدها از دلم بیرون رفته بود: "مطلبی که میخواهم بیان کنم به عنوان دفاع از موکل نیست، چون با حرفهایی که الان شنیدیم شاید دیگر موکل من نیاز به دفاع دیگری نداشته باشد، ولی چون خانم نگین صفایی به آرامش وجدان اشاره کرد، من نیز برای آنکه بعدها خاطری آسوده داشته باشم سخنان این خانم را تصدیق میکنم.
در ملاقاتی که مدتی پیش در خانه وی داشتم، ماجرای قتلمرحوم حامد از زبان ایشان دقیقا به همین صورت بیان شد. شاید این سوال پیش بیاید که چرا از این نکته در دفاع استفاده نکردم؟علتش اصرار بیش از حد موکل در سر پوشیده نگاه داشتن ماجرا بود. او به شکل غریبی که مرا هم تحت تأثیر قرار داد از من خواست تا حقیقت واقعه قتل میان ما سه نفر مکتوم بماند. او با این که زیر تیغ دادگاه است و احتمال هرگونه حکمی را علیه خود میدهد به دلیل علاقه فوق العادهای که به این خانم دارد حاضر است هر مجازاتی را به جان بخرد و معشوقهاش دچار خطر نشود، به قول حافظ:
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر....
یادگاری که در این گنبد دوار بماند"
.رئیس دادگاه با انگشت اشاره خود زیر چانهاش را خاراند و گفت: "شما یک وظیفه حرفهای را فراموش کردید و من واقعا متاسفم از اینکه میبینم جذبه عشق و اینطور حرفا وکیل را از کارش باز میدارد. ببینید! هدف همه ما خدمت به عدالت و تحقق آن است و شما با کوتاهی در رسیدن به این هدف خلل ایجاد کرده اید".
نمیتوانستم ساکت باشم ؛حرفهایی که میشنیدم ظاهرآ ایرادی نداشت ولی: "آقای رئیس! من یک وکیل دعاوی هستم ولی ربات آهنی که نیستم. انتظار نداشته باشید که من و مانند من همه چیز را در چارچوب خشک فرمولهای قضایی ببینیم. انصاف و آنچه به آن مروت میگویند فوق عدالت است و من...
"نگذاشت ادامه دهم و با دست اشاره کرد که بنشینم. این یک نوع تحقیر عملی است که بارها در دادگاهها شاهد آن بودم. گفتم: "اجازه بدهید که موکل به دادگاه برگردد، اظهارات او در این هنگام میتواند پرده از تمام ناگفتهها بر دارد". با مستشار خود شور کوتاهی کرد و گفت: "به شرط آنکه وی را کنترل کنید...".
منشی را فرستاد که رامین را بیاورند. اجازه خواستم و با وی بیرون رفتم. رامین پریشان احوال و سردرگم نشسته بود و دو مامور در اطراف وی نشسته بودند. زودتر از منشی گفتم: "باید بیایی داخل. شرطش اینه که سر و صدا راه نیازی و درست رفتار کنی. متوجهای؟" نگاه سنگینی به من کرد و سرش را پایین آورد که موافق است....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی(۵۲)
دیگر مصمم بودم و تمام تردیدها از دلم بیرون رفته بود: "مطلبی که میخواهم بیان کنم به عنوان دفاع از موکل نیست، چون با حرفهایی که الان شنیدیم شاید دیگر موکل من نیاز به دفاع دیگری نداشته باشد، ولی چون خانم نگین صفایی به آرامش وجدان اشاره کرد، من نیز برای آنکه بعدها خاطری آسوده داشته باشم سخنان این خانم را تصدیق میکنم.
در ملاقاتی که مدتی پیش در خانه وی داشتم، ماجرای قتلمرحوم حامد از زبان ایشان دقیقا به همین صورت بیان شد. شاید این سوال پیش بیاید که چرا از این نکته در دفاع استفاده نکردم؟علتش اصرار بیش از حد موکل در سر پوشیده نگاه داشتن ماجرا بود. او به شکل غریبی که مرا هم تحت تأثیر قرار داد از من خواست تا حقیقت واقعه قتل میان ما سه نفر مکتوم بماند. او با این که زیر تیغ دادگاه است و احتمال هرگونه حکمی را علیه خود میدهد به دلیل علاقه فوق العادهای که به این خانم دارد حاضر است هر مجازاتی را به جان بخرد و معشوقهاش دچار خطر نشود، به قول حافظ:
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر....
یادگاری که در این گنبد دوار بماند"
.رئیس دادگاه با انگشت اشاره خود زیر چانهاش را خاراند و گفت: "شما یک وظیفه حرفهای را فراموش کردید و من واقعا متاسفم از اینکه میبینم جذبه عشق و اینطور حرفا وکیل را از کارش باز میدارد. ببینید! هدف همه ما خدمت به عدالت و تحقق آن است و شما با کوتاهی در رسیدن به این هدف خلل ایجاد کرده اید".
نمیتوانستم ساکت باشم ؛حرفهایی که میشنیدم ظاهرآ ایرادی نداشت ولی: "آقای رئیس! من یک وکیل دعاوی هستم ولی ربات آهنی که نیستم. انتظار نداشته باشید که من و مانند من همه چیز را در چارچوب خشک فرمولهای قضایی ببینیم. انصاف و آنچه به آن مروت میگویند فوق عدالت است و من...
"نگذاشت ادامه دهم و با دست اشاره کرد که بنشینم. این یک نوع تحقیر عملی است که بارها در دادگاهها شاهد آن بودم. گفتم: "اجازه بدهید که موکل به دادگاه برگردد، اظهارات او در این هنگام میتواند پرده از تمام ناگفتهها بر دارد". با مستشار خود شور کوتاهی کرد و گفت: "به شرط آنکه وی را کنترل کنید...".
منشی را فرستاد که رامین را بیاورند. اجازه خواستم و با وی بیرون رفتم. رامین پریشان احوال و سردرگم نشسته بود و دو مامور در اطراف وی نشسته بودند. زودتر از منشی گفتم: "باید بیایی داخل. شرطش اینه که سر و صدا راه نیازی و درست رفتار کنی. متوجهای؟" نگاه سنگینی به من کرد و سرش را پایین آورد که موافق است....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤5👏5🥰2
🍃🌺🍃
دنیای مجازی با همه خوبیهایش، گمان میکنم چیزهای زیادی از ما گرفته است. تصور کنید عزیزی از دوستانمان بیمار است. قبلتر از این، زنگ میزدیم حالش را بپرسیم. قبلترش به دیدنش میرفتیم. در آغوش میکشیدیمش، چشم در چشم و نگاه در نگاه ابراز عشق میکردیم. چراغانیها و شبنشینیها را داشتیم. اگر نیم روزی میگذشت در خانه همسایه باز نمیشد، درش را میزدیم و خبر میگرفتیم. اگر نان میگرفتیم یک نان تازه هم به همسایه میدادیم.
حالا برای حال و احوال، پیامک میدهیم. تبریک تولد را استوری می کنیم.از آن بدتر، اگر از شرایط اجتماعی و جامعه راضی نیستیم، اگر حرفی برای گفتن داریم، در فضای مجازی، به چند مقاله و پست و نهایتا طنز، بسنده میکنیم و تمام! دلمان خنک میشود!! دنیای مجازی نه نان سنگک تازه ایست که به همسایه میدهیم، نه آغوش محبتی ست که به دوست و نه فریادی که حق بگیرد. فقط دنیای مجاز است از دنیای واقعی، همین!
#محبوبه_احمدی
@book_tips 🐞
دنیای مجازی با همه خوبیهایش، گمان میکنم چیزهای زیادی از ما گرفته است. تصور کنید عزیزی از دوستانمان بیمار است. قبلتر از این، زنگ میزدیم حالش را بپرسیم. قبلترش به دیدنش میرفتیم. در آغوش میکشیدیمش، چشم در چشم و نگاه در نگاه ابراز عشق میکردیم. چراغانیها و شبنشینیها را داشتیم. اگر نیم روزی میگذشت در خانه همسایه باز نمیشد، درش را میزدیم و خبر میگرفتیم. اگر نان میگرفتیم یک نان تازه هم به همسایه میدادیم.
حالا برای حال و احوال، پیامک میدهیم. تبریک تولد را استوری می کنیم.از آن بدتر، اگر از شرایط اجتماعی و جامعه راضی نیستیم، اگر حرفی برای گفتن داریم، در فضای مجازی، به چند مقاله و پست و نهایتا طنز، بسنده میکنیم و تمام! دلمان خنک میشود!! دنیای مجازی نه نان سنگک تازه ایست که به همسایه میدهیم، نه آغوش محبتی ست که به دوست و نه فریادی که حق بگیرد. فقط دنیای مجاز است از دنیای واقعی، همین!
#محبوبه_احمدی
@book_tips 🐞
❤9👍5
🍃🌺🍃
توانایی آرام ماندن از جمله مهارتهای بسیار مهم زندگی است که بسیار نادیده گرفته شده است. بدترین تصمیمات را هنگامی میگیریم که آرامشمان را از دست دادهاییم یا دچار اضطراب و آشفتگی شدهاییم.
ترس بهطورِ کشندهای میتواند توانایی ما را برای مقابله با مشکلات واقعی و زیربنایی از بین ببرد. آرامتر بودن اصلا به این معنا نیست که فکر کنیم همه چیز به خیر و خوشی تمام خواهد شد، بلکه صرفا بدین معناست که با وضعیت ذهنی بهتری با چالشهای حقیقی زندگیِمان روبهرو خواهیم شد.
#آلن_دو_باتن
@book_tips 🐞
توانایی آرام ماندن از جمله مهارتهای بسیار مهم زندگی است که بسیار نادیده گرفته شده است. بدترین تصمیمات را هنگامی میگیریم که آرامشمان را از دست دادهاییم یا دچار اضطراب و آشفتگی شدهاییم.
ترس بهطورِ کشندهای میتواند توانایی ما را برای مقابله با مشکلات واقعی و زیربنایی از بین ببرد. آرامتر بودن اصلا به این معنا نیست که فکر کنیم همه چیز به خیر و خوشی تمام خواهد شد، بلکه صرفا بدین معناست که با وضعیت ذهنی بهتری با چالشهای حقیقی زندگیِمان روبهرو خواهیم شد.
#آلن_دو_باتن
@book_tips 🐞
👍10❤4
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دوم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۳۹ تا ۲۴۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دوم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۳۹ تا ۲۴۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤3
🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۳)
رفتیم داخل اتاق. رییس دادگاه اشاره کرد که رامین برود در جایگاه. رفت؛ آرام شده بود: "توجه کن! اینجا دادگاه است، کار را برای ما و خودت سختتر از این نکن. ما هم علم غیب نداریم. پس حقیقت را بگو که هم به ما کمک کند هم خودت. وکیلت آمد و اظهارات خانم نگین صفایی را تایید کرد. تو راهی نداری جز بیان واقعیت..".
رامین به من خیره شد؛ آیا میخواست مرا سرزنش کند؟ ایا درمانده بود و یاری میطلبید؟خودم را مشغول به کاغذهایی که داشتم، کردم. صدای رامین بلند شد: "من...من چی باید بگم...اگه اون روز جلوی ما رو نگرفته بود، اگه چاقو در نیورده بود، اگه اینقدر فحش نمیداد و حرفای زشت نمیزد، نه الان اون زیرخاک بود و من در این حال و روز...". قدری سکوت کرد.
رئیس دادگاه دست راستش را بالا اورد و جلوی صورتش تکان داد: "توجه کن. من نمیخوام اینجا حاشیه بری. اظهارات خانم صفایی را تایید میکنی یا نه؟ "رامین گفت: "من چی بگم؟ به خدا نه من ادمکشم نه این نگین.
اگه فقط چار تا مشت تو سر و کله من زده بود من دستش رو هم میبوسیدم تا ماجرا تموم بشه. ما یه عمر با آبروداری زندگی کردیم، حالا رسوای عالم شدیم. به روح مادرم که تو دنیا برام از همه عزیزتره اون میخواست ما را بکشه؛ هر دومون را...". من بلند شدم و اجازه خواستم تا حرفی بزنم. قاضی پذیرفت.
لحظه حساسی بود. سعی کردم عواطف موکل را جلب کنم: "تو فقط باید واقعیت را تعریف کنی. مطمئن باش که اگه مادرت هم اینجا نشسته بود همین رو ازت میخواست". رامین مدتی سکوت کرد و بعد گفت: "هرچی نگین گفته درسته. من وقتی زیر دست و پای حامد افتاده بودم و چشام جایی را نمیدید اشهدم رو خوندم، چون گفتم الانه که چاقوش تو قلبم یا گلوم فرو بره...بعد که نگین با سنگ زد تو پشت کلهش و اون بلند شد، من چشام رو مالوندم و دیدم حامد افتاد و سینه خیز میره طرف نگین.
به خدا جوون نداشتم بشینم چه برسه که پاشم کاری بکنم...بعد که بالا سرش اومدم نگین داشت گریه میکرد...چاقو هنوز تو دست حامد بود ولی خودش بیحرکت افتاده بود. باور نمیکرد که مردن به این آسونی باشه ...
آدمی که داشت من رو میکشت حالا شده بود یه جنازه. چند بار صداش کردم، وقتی فهمیدم مُرده، شروع کردم به گریهکردن و نگین هم به جيغ و فریاد کردن. نگین رو آروم کردم...بعد پاشدم برم یکی رو خبر کنم. پاهام جوون نداشتم. با هر بدبختی بود رفتم تا مزرعه و بابام و کارگرا را خبر کردم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی(۵۳)
رفتیم داخل اتاق. رییس دادگاه اشاره کرد که رامین برود در جایگاه. رفت؛ آرام شده بود: "توجه کن! اینجا دادگاه است، کار را برای ما و خودت سختتر از این نکن. ما هم علم غیب نداریم. پس حقیقت را بگو که هم به ما کمک کند هم خودت. وکیلت آمد و اظهارات خانم نگین صفایی را تایید کرد. تو راهی نداری جز بیان واقعیت..".
رامین به من خیره شد؛ آیا میخواست مرا سرزنش کند؟ ایا درمانده بود و یاری میطلبید؟خودم را مشغول به کاغذهایی که داشتم، کردم. صدای رامین بلند شد: "من...من چی باید بگم...اگه اون روز جلوی ما رو نگرفته بود، اگه چاقو در نیورده بود، اگه اینقدر فحش نمیداد و حرفای زشت نمیزد، نه الان اون زیرخاک بود و من در این حال و روز...". قدری سکوت کرد.
رئیس دادگاه دست راستش را بالا اورد و جلوی صورتش تکان داد: "توجه کن. من نمیخوام اینجا حاشیه بری. اظهارات خانم صفایی را تایید میکنی یا نه؟ "رامین گفت: "من چی بگم؟ به خدا نه من ادمکشم نه این نگین.
اگه فقط چار تا مشت تو سر و کله من زده بود من دستش رو هم میبوسیدم تا ماجرا تموم بشه. ما یه عمر با آبروداری زندگی کردیم، حالا رسوای عالم شدیم. به روح مادرم که تو دنیا برام از همه عزیزتره اون میخواست ما را بکشه؛ هر دومون را...". من بلند شدم و اجازه خواستم تا حرفی بزنم. قاضی پذیرفت.
لحظه حساسی بود. سعی کردم عواطف موکل را جلب کنم: "تو فقط باید واقعیت را تعریف کنی. مطمئن باش که اگه مادرت هم اینجا نشسته بود همین رو ازت میخواست". رامین مدتی سکوت کرد و بعد گفت: "هرچی نگین گفته درسته. من وقتی زیر دست و پای حامد افتاده بودم و چشام جایی را نمیدید اشهدم رو خوندم، چون گفتم الانه که چاقوش تو قلبم یا گلوم فرو بره...بعد که نگین با سنگ زد تو پشت کلهش و اون بلند شد، من چشام رو مالوندم و دیدم حامد افتاد و سینه خیز میره طرف نگین.
به خدا جوون نداشتم بشینم چه برسه که پاشم کاری بکنم...بعد که بالا سرش اومدم نگین داشت گریه میکرد...چاقو هنوز تو دست حامد بود ولی خودش بیحرکت افتاده بود. باور نمیکرد که مردن به این آسونی باشه ...
آدمی که داشت من رو میکشت حالا شده بود یه جنازه. چند بار صداش کردم، وقتی فهمیدم مُرده، شروع کردم به گریهکردن و نگین هم به جيغ و فریاد کردن. نگین رو آروم کردم...بعد پاشدم برم یکی رو خبر کنم. پاهام جوون نداشتم. با هر بدبختی بود رفتم تا مزرعه و بابام و کارگرا را خبر کردم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍9❤3
🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۴)
رامین که ساکت شد، دوباره سکوت بر جلسه حاکم گشت. وکیل مادر حامد هم چیزی نگفت و فقط نگاه میکرد. پیرزن هم فقط به رامین خیره مانده بود و دیگر نفرین نمیکرد. رئیس چیزی در صورتجلسه دادگاه مینوشت و چشمان مستشار هم در کتاب قانون مجازات دنبال مواد قانونی میدوید.
دو خبرنگاری هم که از اول جلسه با دقت مذاکرات را یادداشت میکردند با موبایلهایشان مشغول بودند. رئیس دادگاه گفت: "خانم صفایی شما باید وثیقهای بگذارید و الا جلب میشوید". نگین با اضطراب گفت: "من اطلاع نداشتم...":"ضامن چطور؟ باید کسی از شما کفالت نماید".__:"والله، نمی دونم...".
از پدر رامین خواستم که کفالت نگین را قبول کند، پذیرفت. وکیل شاکی اعتراض کرد که با توجه به اتهام سنگین قتل عمد، قرار کفالت سبک و بیتناسب است، رئیس دادگاه توجه نکرد. ایستادم تا فرمها امضا و تشریفات انجام و نگین از بازداشت رهایی پیدا کرد. معلوم بود که قضات اتهام نگین را سخت و سنگین نمیدانند و الا قرار کیفری محکمتری از او طلب میکردند.
رامین راهی زندان شد. دو خبرنگار به اصرار از من سوالاتی داشتند. با آن جلسه پر هیجان واقعا خسته بودم و پاسخی به آنان ندادم. خودم هم از نتیجه کار تصویری نداشتم و نگران آینده بودم. کاری که نگین کرد، صفحه پرونده را ورق زد؛ حالا من مانده بودم و انتظار بیپایان برای تصمیم قضات.
چقدر حکم دادن کاری است سخت و شاق. اینکه گردش قلمی بتواند باعث مرگ یا خلاص دیگری از چوبه دار شود چقدر کار را بر صاحب قلم دشوار میسازد.
چند روزی گذشت. به زندگی عادی مشغول بودم ولی گوشه دلم پروندهای برای نگرانی از سرنوشت رامین باز کرده بودم و گاهی سراغ آن میرفتم و صفحات بسیار آن را ورق میزدم.
خواستم سری به قصات دادگاه بزنم و بر روی پارهای نکات پرونده دقت بیشتر انان را خواستار شوم و بر بیگناهی رامین پافشاری کنم ولی دیدم این کار فایدهای ندارد. من حرفهایم را زده و آنچه میبایست بکنم را انجام داده بودم.
در میان پروندههایی که داشتم هیچیک اینگونه ذهن و دل مرا درگیر نکرده بود، گاهی به مادر حامد فکر میکردم. او فرزند خود را میشناخت و میدانست که زندگی او با شر گره خورده بود، این بود که اصرار او بر مجازات رامین را درک نمیکردم. نمیدانم؛ شاید چون مادر نبودم.
بالاخره دادنامه صادر و ابلاغ شد....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی(۵۴)
رامین که ساکت شد، دوباره سکوت بر جلسه حاکم گشت. وکیل مادر حامد هم چیزی نگفت و فقط نگاه میکرد. پیرزن هم فقط به رامین خیره مانده بود و دیگر نفرین نمیکرد. رئیس چیزی در صورتجلسه دادگاه مینوشت و چشمان مستشار هم در کتاب قانون مجازات دنبال مواد قانونی میدوید.
دو خبرنگاری هم که از اول جلسه با دقت مذاکرات را یادداشت میکردند با موبایلهایشان مشغول بودند. رئیس دادگاه گفت: "خانم صفایی شما باید وثیقهای بگذارید و الا جلب میشوید". نگین با اضطراب گفت: "من اطلاع نداشتم...":"ضامن چطور؟ باید کسی از شما کفالت نماید".__:"والله، نمی دونم...".
از پدر رامین خواستم که کفالت نگین را قبول کند، پذیرفت. وکیل شاکی اعتراض کرد که با توجه به اتهام سنگین قتل عمد، قرار کفالت سبک و بیتناسب است، رئیس دادگاه توجه نکرد. ایستادم تا فرمها امضا و تشریفات انجام و نگین از بازداشت رهایی پیدا کرد. معلوم بود که قضات اتهام نگین را سخت و سنگین نمیدانند و الا قرار کیفری محکمتری از او طلب میکردند.
رامین راهی زندان شد. دو خبرنگار به اصرار از من سوالاتی داشتند. با آن جلسه پر هیجان واقعا خسته بودم و پاسخی به آنان ندادم. خودم هم از نتیجه کار تصویری نداشتم و نگران آینده بودم. کاری که نگین کرد، صفحه پرونده را ورق زد؛ حالا من مانده بودم و انتظار بیپایان برای تصمیم قضات.
چقدر حکم دادن کاری است سخت و شاق. اینکه گردش قلمی بتواند باعث مرگ یا خلاص دیگری از چوبه دار شود چقدر کار را بر صاحب قلم دشوار میسازد.
چند روزی گذشت. به زندگی عادی مشغول بودم ولی گوشه دلم پروندهای برای نگرانی از سرنوشت رامین باز کرده بودم و گاهی سراغ آن میرفتم و صفحات بسیار آن را ورق میزدم.
خواستم سری به قصات دادگاه بزنم و بر روی پارهای نکات پرونده دقت بیشتر انان را خواستار شوم و بر بیگناهی رامین پافشاری کنم ولی دیدم این کار فایدهای ندارد. من حرفهایم را زده و آنچه میبایست بکنم را انجام داده بودم.
در میان پروندههایی که داشتم هیچیک اینگونه ذهن و دل مرا درگیر نکرده بود، گاهی به مادر حامد فکر میکردم. او فرزند خود را میشناخت و میدانست که زندگی او با شر گره خورده بود، این بود که اصرار او بر مجازات رامین را درک نمیکردم. نمیدانم؛ شاید چون مادر نبودم.
بالاخره دادنامه صادر و ابلاغ شد....
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍14❤1
🍃🌺🍃
بزرگترین درسهایی که طبیعت به شما میآموزد:
درخت به شما میآموزد:
رشد نیاز به صبر دارد!
خورشید به شما میآموزد:
مهم نیست چه مدت پنهان شدهاید همیشه دوباره طلوع خواهید کرد!
گل به شما میآموزد:
چیزهای زیبا در تمام طول سال شکوفا نمیشود!
اقیانوس به شما میآموزد:
که میتواند هم آرام هم طوفانی باشی و زیبا!
ستاره به شما میآموزد:
برای دیدن نور تاریکی لازم است!
باد به شما میآموزد:
میتوانید مسیر و سرعت خود را هر زمان که میخواهید تغییر دهید!
@book_tips 🐞
بزرگترین درسهایی که طبیعت به شما میآموزد:
درخت به شما میآموزد:
رشد نیاز به صبر دارد!
خورشید به شما میآموزد:
مهم نیست چه مدت پنهان شدهاید همیشه دوباره طلوع خواهید کرد!
گل به شما میآموزد:
چیزهای زیبا در تمام طول سال شکوفا نمیشود!
اقیانوس به شما میآموزد:
که میتواند هم آرام هم طوفانی باشی و زیبا!
ستاره به شما میآموزد:
برای دیدن نور تاریکی لازم است!
باد به شما میآموزد:
میتوانید مسیر و سرعت خود را هر زمان که میخواهید تغییر دهید!
@book_tips 🐞
👍13❤4👏2🤔1
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: سوم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۴۸ تا ۲۵۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: سوم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۴۸ تا ۲۵۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤3
🍃🌺🍃
#رسوایی(۵۵)
هر وقت دادنامهای ابلاغ میشود، دلم به شور میافتد، درست مثل دانش آموزی که میخواهند کارنامه به دستش بدهند. اینبار دل شورهام بیشتر بود، چون ان کاغذ میتوانست طومار یک زندگی را در هم بپیچد؛ آن حکم، حدیث مرگ و زندگی بود.
دادنامه را به آرامی خواندم. دادگاه رای مفصلی نوشته بود در چهار صفحه؛ با شرح و تفصیل بسیار. ماجرا را از هر طرف دیده و تقاضای قصاص را موشکافی کرده و دفاع متهم و آنچه نگین گفته بود را بیان کرده بود. دادگاه بر حضور مقتول و بستن راه متهم و چاقویی که همراه داشته و مضروب نمودن رامین توجه کرده و در نهایت نفرت از رابطه عاطفی میان همسر سابق و نامزدش را از جمله اسبابی که میتواند توجیه کننده قصد حامد در کشتن ان دو باشد به حساب آورده بود.
در آخر عمل نگین در زدن چند ضربه به سر مقتول را از باب دفاع مشروع موجه شمرده و رامین و نگین را از اتهام قتل عمد مبری نموده بود. رای خوبی بود و حق هم همین بود. خوشحال بودم؛ میدانستم که در این شادی تنها نیستم و مسعود هم از آن طرف لبخند میزند. بیشک قهرمان این پیروزی نگین بود. او با به خطر انداختن خود، پرچم حقیقت را بالا برد و کار را به سر انجام رسانید.
خبر این موفقیت را تلفنی به نگین دادم که از پشت تلفن گریه میکرد. رای به رامین در زندان ابلاغ شده بود و او بود که با تلفن من تماس گرفت. شادمان بود و از شدت خوشحالی بریده بریده سخن میگفت. ما نیمه اول را برده بودیم ولی حدس میزدم که با آن رای جامع و براهین دقیق نیمه دوم نیز در زمین دیوان عالی کشور به نفع ما تمام شود. همیشه بیم و امید همراه هم است و زیبایی پیروزی بیشتر به این است که تو را غافلگیر کند.
سه ماه بعد هنوز رامین در زندان بود و نگین مراقب حال مادرش و من در تکاپوی کلنجار رفتن با دعاوی دیگر که رای دیوان عالی ابلاغ شد. رای تایید و قصه به انتها رسیده بود؛ یک ماجرا که در آن نفرت و خون و عشق و فداکاری جمع شده بود.
دو هفته بعد در یک بعد از ظهر سرد زمستانی در دفتر بودم که رامین آمد؛ سرحال بود و جعبهای شیرینی در دست داشت. گفت که عازم سفر است "نگین پایین تو ماشینه. داریم میریم شمال.
فعلا یه صیغه خوندیم. بابام میگه موندن ما اینجا صلاح نیست، دهن مردم را نمیشه بست. میگه برادرای حامد هم مثل خودش آدمهای ناجوریند،
شاید کاری دستم بدند. قرار شد با نگین بریم فومن؛ پیش خالههام. اونجا یه زمینی میگیرم برای برنج کاری. به این کار واردم. بابام هم کمک میکنه و پول زمین را قراره که بده تا خدا چی بخواد.
نمیتونستم شما رو ندیده برم. برام زحمت کشیدید، هیچ وقت یادم نمیره ...". خندیدم که؛ "ای بابا قرار بود تو عروسیت دست بزنیم و پلو بخوریم، خوب از زیرش در رفتی". رامین خندید. مستخدم چایی آورد؛ نخورد:
"باید برم، راه دوره. زود شب میشه، دیر میشه". دستی دادیم، دیدم کافی نیست، صورتش را بوسیدم: "به من زنگ بزن، گرچه دوست دارم که سر و کارت هیچوقت به دادگاه و وکیل نیفتد...".
از در بیرون رفت. از پنجره نگاه کردم. سوار اتومبیلی شد که خود آن را میراند. زنی جلو نشسته بود. صورتش را نتوانستم ببینم. حتما نگین بود. اتومبیل حرکت کرد و تا وقتی که از جلوی چشمان من ناپدید شد، آن را تعقیب کردم.
پایان
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی(۵۵)
هر وقت دادنامهای ابلاغ میشود، دلم به شور میافتد، درست مثل دانش آموزی که میخواهند کارنامه به دستش بدهند. اینبار دل شورهام بیشتر بود، چون ان کاغذ میتوانست طومار یک زندگی را در هم بپیچد؛ آن حکم، حدیث مرگ و زندگی بود.
دادنامه را به آرامی خواندم. دادگاه رای مفصلی نوشته بود در چهار صفحه؛ با شرح و تفصیل بسیار. ماجرا را از هر طرف دیده و تقاضای قصاص را موشکافی کرده و دفاع متهم و آنچه نگین گفته بود را بیان کرده بود. دادگاه بر حضور مقتول و بستن راه متهم و چاقویی که همراه داشته و مضروب نمودن رامین توجه کرده و در نهایت نفرت از رابطه عاطفی میان همسر سابق و نامزدش را از جمله اسبابی که میتواند توجیه کننده قصد حامد در کشتن ان دو باشد به حساب آورده بود.
در آخر عمل نگین در زدن چند ضربه به سر مقتول را از باب دفاع مشروع موجه شمرده و رامین و نگین را از اتهام قتل عمد مبری نموده بود. رای خوبی بود و حق هم همین بود. خوشحال بودم؛ میدانستم که در این شادی تنها نیستم و مسعود هم از آن طرف لبخند میزند. بیشک قهرمان این پیروزی نگین بود. او با به خطر انداختن خود، پرچم حقیقت را بالا برد و کار را به سر انجام رسانید.
خبر این موفقیت را تلفنی به نگین دادم که از پشت تلفن گریه میکرد. رای به رامین در زندان ابلاغ شده بود و او بود که با تلفن من تماس گرفت. شادمان بود و از شدت خوشحالی بریده بریده سخن میگفت. ما نیمه اول را برده بودیم ولی حدس میزدم که با آن رای جامع و براهین دقیق نیمه دوم نیز در زمین دیوان عالی کشور به نفع ما تمام شود. همیشه بیم و امید همراه هم است و زیبایی پیروزی بیشتر به این است که تو را غافلگیر کند.
سه ماه بعد هنوز رامین در زندان بود و نگین مراقب حال مادرش و من در تکاپوی کلنجار رفتن با دعاوی دیگر که رای دیوان عالی ابلاغ شد. رای تایید و قصه به انتها رسیده بود؛ یک ماجرا که در آن نفرت و خون و عشق و فداکاری جمع شده بود.
دو هفته بعد در یک بعد از ظهر سرد زمستانی در دفتر بودم که رامین آمد؛ سرحال بود و جعبهای شیرینی در دست داشت. گفت که عازم سفر است "نگین پایین تو ماشینه. داریم میریم شمال.
فعلا یه صیغه خوندیم. بابام میگه موندن ما اینجا صلاح نیست، دهن مردم را نمیشه بست. میگه برادرای حامد هم مثل خودش آدمهای ناجوریند،
شاید کاری دستم بدند. قرار شد با نگین بریم فومن؛ پیش خالههام. اونجا یه زمینی میگیرم برای برنج کاری. به این کار واردم. بابام هم کمک میکنه و پول زمین را قراره که بده تا خدا چی بخواد.
نمیتونستم شما رو ندیده برم. برام زحمت کشیدید، هیچ وقت یادم نمیره ...". خندیدم که؛ "ای بابا قرار بود تو عروسیت دست بزنیم و پلو بخوریم، خوب از زیرش در رفتی". رامین خندید. مستخدم چایی آورد؛ نخورد:
"باید برم، راه دوره. زود شب میشه، دیر میشه". دستی دادیم، دیدم کافی نیست، صورتش را بوسیدم: "به من زنگ بزن، گرچه دوست دارم که سر و کارت هیچوقت به دادگاه و وکیل نیفتد...".
از در بیرون رفت. از پنجره نگاه کردم. سوار اتومبیلی شد که خود آن را میراند. زنی جلو نشسته بود. صورتش را نتوانستم ببینم. حتما نگین بود. اتومبیل حرکت کرد و تا وقتی که از جلوی چشمان من ناپدید شد، آن را تعقیب کردم.
پایان
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤18👍4👏4
🍃🌺🍃
آنا کوئیندلن، نویسنده، گفته است: «زمانی که از نیویورک تایمز استعفا دادم تا تماموقت در کنار فرزندم باشم، دیگران میگفتند دیوانهام. زمانی هم که دوباره استعفا دادم تا تماموقت رماننویس شوم، دوباره دیوانه بودم. اما من دیوانه نیستم؛ خوشحالم. براساس معیارهای خودم موفقم. اگر موفقیت براساس معیارهای خودتان نباشد، اگر ازنظر جهان خوب باشد ولی در وجودتان خوب به نظر نرسد، اصلاً موفقیت به حساب نمیآید.»
#تجربههای_کوچک_رهاییبخش
#آنلور_لکانف
آنا کوئیندلن، نویسنده، گفته است: «زمانی که از نیویورک تایمز استعفا دادم تا تماموقت در کنار فرزندم باشم، دیگران میگفتند دیوانهام. زمانی هم که دوباره استعفا دادم تا تماموقت رماننویس شوم، دوباره دیوانه بودم. اما من دیوانه نیستم؛ خوشحالم. براساس معیارهای خودم موفقم. اگر موفقیت براساس معیارهای خودتان نباشد، اگر ازنظر جهان خوب باشد ولی در وجودتان خوب به نظر نرسد، اصلاً موفقیت به حساب نمیآید.»
#تجربههای_کوچک_رهاییبخش
#آنلور_لکانف
❤15👍8💯2
🍃🌺🍃
اگر بخش های تاریکِ وجودت را دوست نداشته باشی چگونه میتوانی با خود بودن را تحمل کنی؟
آن زمان که به بخشِ تاریکِ وجودت عشق بورزی و خود را آنگونه که هستی دوست بداری ، نفرت نسبت به بخش تاریک و ویژگی های کهتر را در وجودت حس نمیکنی ، آنگاه هیچ نفرتی نیست .
اگر کامل هستی ، چگونه می توانی بخش تاریکی نداشته باشی؟
#سمینار_یونگ
@book_tips 🐞
اگر بخش های تاریکِ وجودت را دوست نداشته باشی چگونه میتوانی با خود بودن را تحمل کنی؟
آن زمان که به بخشِ تاریکِ وجودت عشق بورزی و خود را آنگونه که هستی دوست بداری ، نفرت نسبت به بخش تاریک و ویژگی های کهتر را در وجودت حس نمیکنی ، آنگاه هیچ نفرتی نیست .
اگر کامل هستی ، چگونه می توانی بخش تاریکی نداشته باشی؟
#سمینار_یونگ
@book_tips 🐞
👍5❤2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: چهارم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۵۷ تا ۲۶۵
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: چهارم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۵۷ تا ۲۶۵
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤2
🍃🌺🍃
نباید کودک را طوری تربیت کنیم که عزتنفسش وابسته به زیبایی، محبوبیت، هوش، امتیازش در بازی بیسبال یا عملکردش در مدرسه باشد.
میتوانیم نوعی از عزتنفس را به فرزندانمان بدهیم که بسیار مستحکمتر و حقیقیتر از عزتنفسی است که با دنبالهروی از روندها و هنجارهای فرهنگی به دست میآید. ما نباید بگذاریم که کودک فکر کند این چیزها روی احساسمان به او تأثیر میگذارند.
#ذهنهای_پراکنده
#گبور_مته
@book_tips 🐞
نباید کودک را طوری تربیت کنیم که عزتنفسش وابسته به زیبایی، محبوبیت، هوش، امتیازش در بازی بیسبال یا عملکردش در مدرسه باشد.
میتوانیم نوعی از عزتنفس را به فرزندانمان بدهیم که بسیار مستحکمتر و حقیقیتر از عزتنفسی است که با دنبالهروی از روندها و هنجارهای فرهنگی به دست میآید. ما نباید بگذاریم که کودک فکر کند این چیزها روی احساسمان به او تأثیر میگذارند.
#ذهنهای_پراکنده
#گبور_مته
@book_tips 🐞
👏11👍6❤4
هرگز نمیشود رفتار آدمها را پیشبینی کرد، باید صبر کرد، باید زمان بگذرد، زمان است که بر ما حکومت میکند، زمان است که در آن سر میز حریف قمار ماست و همه برگهای برنده را در دست دارد
✍#ژوزه_ساراماگو
📗#کوری
@book_tips 🐞
✍#ژوزه_ساراماگو
📗#کوری
@book_tips 🐞
👍12❤3
🍃🌺🍃
کم انجام دادن، بهتر از هرگز انجام ندادن است.
پس حتی شده، کم انجام بدهید.
همین کمها میتوانند نقشهی راه شوند و شما را به عجیبترین مقصدها برسانند.
#خرده_عادتها
#جیمز_کلییر
@book_tips 🐞
کم انجام دادن، بهتر از هرگز انجام ندادن است.
پس حتی شده، کم انجام بدهید.
همین کمها میتوانند نقشهی راه شوند و شما را به عجیبترین مقصدها برسانند.
#خرده_عادتها
#جیمز_کلییر
@book_tips 🐞
❤16👍7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اتاق خواب داستایفسکی که دست نخورده و صامت حفظ شده ، گویی زمان در آن متوقف مانده. با قدمگذاشتن در این اتاق، میتوان حدس زد که او شبهای بسیاری را در میان همین دیوارها با رویاهای تاریک و تبدار گذرانده و از دل همان رؤیاها، جهانهای شگفت انگیز و تاملی داستانهایش را آفریده است.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
❤13👍4💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درونت یک تابستان شکستناپذیر هست
#کامو میگوید شادی اتفاق نیست، انتخابی است
یافتن معنا کمک میکنند در دل تاریکی دوباره نور پیدا کنیم. روانشناسی امروز هم نشان میدهد معنا به بازسازی روان کمک میکند.
تو تابستان کوچک درونت را کجا پیدا میکنی؟
#آلبر_کامو
@book_tips 🐞
#کامو میگوید شادی اتفاق نیست، انتخابی است
یافتن معنا کمک میکنند در دل تاریکی دوباره نور پیدا کنیم. روانشناسی امروز هم نشان میدهد معنا به بازسازی روان کمک میکند.
تو تابستان کوچک درونت را کجا پیدا میکنی؟
#آلبر_کامو
@book_tips 🐞
👍7❤2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: هشتم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۸۳ تا ۲۹۱
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: هشتم آذر ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۲۸۳ تا ۲۹۱
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤3