🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهلم
روز محاکمه مثل روز زایمان است. روز درد کشیدن است برای زایش یک موجود زنده. موجودی که اگر سالم باشد شادی و اگر ناقص باشد رنج را به تو هدیه خواهد داد.
اتاق دادگاه نسبتا بزرگ بود با صندلیهای کافی. دو قاضی در جلسه زودتر از دیگران در جاهای خود جلوس کرده بودند؛ یکی رئیس و دیگری مستشار. رئیس سالمندتر بود و عینکی بر چشم داشت؛ با قیافهای جدی و مستشار جوانتر و پر جنب و جوشتر.
در بیرون در رامین در لباس زندان با پاها و دستهایی در زنجیرایستاده بود. دستی دادم و خوش و بشی. پدرش آمده بود ونیز زنی باچادر؛نگین بود. چند مرد و زن نیز دور یک پیر زن حلقه زده بودند؛ حتما مادر حامد بود. داخل شدیم. در کنار رامین نشستم و ماموری هم در سمت دیگر او. پدرش و نگین پشت سر ما جا گرفتند و اندکی دورتر زن مسن با دو زن چادری و دو مرد میانسال.
بعدا معلوم شد که آن زنان، دختران او هستند و آن دو مرد پسر و دامادش. انان هم وکیلی داشتند که او را تا ان موقع ندیده بودم. یک زن و مرد جوان هم که مدام با هم حرف میزدند و میخندیدند همراه ما امدند داخل اتاق. آنها بلافاصله رفتند سراغ قضات وچند جملهای میانشان رد و بدل شد و برگشتند و در گوشهای نشستند.
بعدا متوجه شدم که خبرنگار هستند. جلسه شلوغ نبود و این به نفع ما بود. در جلسات شلوغ من به نوعی خود را در مقابل چشمان کنجکاو و گوشهای حریص مییابم و تا حدی در قالب رسمی فرو میروم. بعضی وکلا در این گونه جلسات رو به خطابه خوانی و خودنمایی میآورند؛ غرا و کوبنده سخن میگویند و از فراز قانون، دلها را نشانه میروند.
این کار اگر برای موکل آنان آبی نداشته باشد، شاید برای آنها نان شهرت داشته باشد. رئيس دادگاه شروع کرد؛ ارام و متین. مشخص بود که بر کار خودش مسلط است. اجازه داد تا نماینده دادستان کیفر خواست را قرائت کند. برای من تکراری بود و تا اندازهای ملالآور.
نوبت به طرح شکایت رسید که وکیل ولی دم یا همان مادر حامد به طرح آن پرداخت. منتظر بودم که لحن بیان او راببینم؛ آیا آرام و متین صحبت میکند یا هیجانی و طوفانی. وکیل راه دوم را برگزید و با نطق آتشین، آتش به جان رامین، نگین و مادر پیر مقتول انداخت.
شاید او خود را سیسرون خطیب رومی و یا دانته انقلابی دو آتشه فرانسوی میدید که میخواست با سخنانش جو جلسه را به نفع موکلش بر هم زند....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهلم
روز محاکمه مثل روز زایمان است. روز درد کشیدن است برای زایش یک موجود زنده. موجودی که اگر سالم باشد شادی و اگر ناقص باشد رنج را به تو هدیه خواهد داد.
اتاق دادگاه نسبتا بزرگ بود با صندلیهای کافی. دو قاضی در جلسه زودتر از دیگران در جاهای خود جلوس کرده بودند؛ یکی رئیس و دیگری مستشار. رئیس سالمندتر بود و عینکی بر چشم داشت؛ با قیافهای جدی و مستشار جوانتر و پر جنب و جوشتر.
در بیرون در رامین در لباس زندان با پاها و دستهایی در زنجیرایستاده بود. دستی دادم و خوش و بشی. پدرش آمده بود ونیز زنی باچادر؛نگین بود. چند مرد و زن نیز دور یک پیر زن حلقه زده بودند؛ حتما مادر حامد بود. داخل شدیم. در کنار رامین نشستم و ماموری هم در سمت دیگر او. پدرش و نگین پشت سر ما جا گرفتند و اندکی دورتر زن مسن با دو زن چادری و دو مرد میانسال.
بعدا معلوم شد که آن زنان، دختران او هستند و آن دو مرد پسر و دامادش. انان هم وکیلی داشتند که او را تا ان موقع ندیده بودم. یک زن و مرد جوان هم که مدام با هم حرف میزدند و میخندیدند همراه ما امدند داخل اتاق. آنها بلافاصله رفتند سراغ قضات وچند جملهای میانشان رد و بدل شد و برگشتند و در گوشهای نشستند.
بعدا متوجه شدم که خبرنگار هستند. جلسه شلوغ نبود و این به نفع ما بود. در جلسات شلوغ من به نوعی خود را در مقابل چشمان کنجکاو و گوشهای حریص مییابم و تا حدی در قالب رسمی فرو میروم. بعضی وکلا در این گونه جلسات رو به خطابه خوانی و خودنمایی میآورند؛ غرا و کوبنده سخن میگویند و از فراز قانون، دلها را نشانه میروند.
این کار اگر برای موکل آنان آبی نداشته باشد، شاید برای آنها نان شهرت داشته باشد. رئيس دادگاه شروع کرد؛ ارام و متین. مشخص بود که بر کار خودش مسلط است. اجازه داد تا نماینده دادستان کیفر خواست را قرائت کند. برای من تکراری بود و تا اندازهای ملالآور.
نوبت به طرح شکایت رسید که وکیل ولی دم یا همان مادر حامد به طرح آن پرداخت. منتظر بودم که لحن بیان او راببینم؛ آیا آرام و متین صحبت میکند یا هیجانی و طوفانی. وکیل راه دوم را برگزید و با نطق آتشین، آتش به جان رامین، نگین و مادر پیر مقتول انداخت.
شاید او خود را سیسرون خطیب رومی و یا دانته انقلابی دو آتشه فرانسوی میدید که میخواست با سخنانش جو جلسه را به نفع موکلش بر هم زند....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍12❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درمان فراموش کردن درد نیست ...
ما با فراموشی خوب نمیشویم…
با روبرو شدن خوب میشویم.
رشد همیشه از دلِ همان دردهایی میجوشد که فکر میکردیم ما را متوقف میکنند.
@book_tips 🐞
ما با فراموشی خوب نمیشویم…
با روبرو شدن خوب میشویم.
رشد همیشه از دلِ همان دردهایی میجوشد که فکر میکردیم ما را متوقف میکنند.
@book_tips 🐞
❤15👍3👏1😢1
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و یکم
وکیل داستان قتل را از رابطه عشقی موکل با نگین شروع کرد و رفت سراغ غیرت مقتول و مقوله ناموس؛ در ماجرای قتل روضهای خواند که اگر حامد زنده میشد خودش هم بر بیکسی و غریب مردنش اشک ماتم میریخت. رامین را مباشر قتل عمد و نگین را مشوق و معاون در وقوع آن معرفی کرد. وکیل ولی دم از این که دستگاه قضایی نگین را تعقیب نکرده انتقاد کرد و خواستار صدور حکم به قصاص رامین و محکومیت شایسته برای نگین شد.
تنها انصافی که به خرج داد، اخرین خواسته بود. با ان لحن عتاب و خطاب انتظار داشتم که یک حکم سنگین هم برای نگین در خواست کند ولی به حکم شایسته اکتفا کرد. داشتم فکر میکردم که آیا لازم بود که اینقدر بر تن کلمات شلاق بزند و جو جلسه را ملتهب کند؟
نوبت رامین بود تا در مقابل اتهامی که به او وارد شده بود توضیح دهد. ایستاد؛ دست و پایش همچنان بسته بود. رییس دادگاه از او پرسید: "اتهام شما قتل عمد مرحوم حامد طاهری نسب است، قبول دارید؟". رامین تا حدی مضطرب نشان میداد. در آغاز سخن صدایش گرفته بود و یکی دوبار به پدرش و نگین نگاه کرد.
عمدا به او نگاه نمیکردم تا راحتتر حرف بزند. در آن جلسه، تنها او، نگین و من از علت مرگ حامد مطلع بودیم. گفت: "نه؛ من عمدا حامد را نکشتم، او میخواست من و نگین را بکشد و برای همین هم سراغ ما اومده بود". قاضی از متهم خواست تا ماجرای روز واقعه را دقیق توضیح دهد.
رامین نفس عمیقی کشید که نشان از فشار سنگینی بود که در ان لحظه بر وی وارد میشد. همه چیز را همانطور که در مراحل تحقیقات گفته بود دوباره بیان کرد؛ از راه بستن مقتول بر او و نگین و چاقو کشیدن و گلاویز شدن و قتل حامد.
نکته جدیدی نگفت. در آخر با لحنی که حزن و اندوه در آن کاملا آشکار بود گفت: "حاج آقا ....من تا حالا هیچ آزاری به کسی نرسوندم، پرونده من پاک پاکه ...برید تو ده و شهرمون از مردم سوال کنید، هیچکس از دست من ناراحتی ندیده، من سرم به کار خودم مشغول بود، هیچوقت یه داد سر کارگرا نزدم، اون وقت بیام آدم بکشم ...
من این خانوم را که اینجا نشسته دوست داشتم و قرار بود که ازدواج کنیم ... جرم من فقط همین بود، این دزدی ناموسه؟....آیا من برای دوست داشتن یک زنی که طلاق گرفته بود باید کشته میشدم ؟ ... اون خدا بیامرز برای این که زن سابقش دیگه اونو نمیخواست داشت خون من رو میریخت و اگه من از خودم دفاع نمیکردم الان به جای من شما داشتید اون را محاکمه میکردید.....
نه برا یک قتل، چون اون حتما نگین را هم میکشت...". قدری سکوت کرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود و من منتظر بودم تا ان پسر بزند به گریه .گریه کردن مرد جوان صحنه رقتاوری است ....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل و یکم
وکیل داستان قتل را از رابطه عشقی موکل با نگین شروع کرد و رفت سراغ غیرت مقتول و مقوله ناموس؛ در ماجرای قتل روضهای خواند که اگر حامد زنده میشد خودش هم بر بیکسی و غریب مردنش اشک ماتم میریخت. رامین را مباشر قتل عمد و نگین را مشوق و معاون در وقوع آن معرفی کرد. وکیل ولی دم از این که دستگاه قضایی نگین را تعقیب نکرده انتقاد کرد و خواستار صدور حکم به قصاص رامین و محکومیت شایسته برای نگین شد.
تنها انصافی که به خرج داد، اخرین خواسته بود. با ان لحن عتاب و خطاب انتظار داشتم که یک حکم سنگین هم برای نگین در خواست کند ولی به حکم شایسته اکتفا کرد. داشتم فکر میکردم که آیا لازم بود که اینقدر بر تن کلمات شلاق بزند و جو جلسه را ملتهب کند؟
نوبت رامین بود تا در مقابل اتهامی که به او وارد شده بود توضیح دهد. ایستاد؛ دست و پایش همچنان بسته بود. رییس دادگاه از او پرسید: "اتهام شما قتل عمد مرحوم حامد طاهری نسب است، قبول دارید؟". رامین تا حدی مضطرب نشان میداد. در آغاز سخن صدایش گرفته بود و یکی دوبار به پدرش و نگین نگاه کرد.
عمدا به او نگاه نمیکردم تا راحتتر حرف بزند. در آن جلسه، تنها او، نگین و من از علت مرگ حامد مطلع بودیم. گفت: "نه؛ من عمدا حامد را نکشتم، او میخواست من و نگین را بکشد و برای همین هم سراغ ما اومده بود". قاضی از متهم خواست تا ماجرای روز واقعه را دقیق توضیح دهد.
رامین نفس عمیقی کشید که نشان از فشار سنگینی بود که در ان لحظه بر وی وارد میشد. همه چیز را همانطور که در مراحل تحقیقات گفته بود دوباره بیان کرد؛ از راه بستن مقتول بر او و نگین و چاقو کشیدن و گلاویز شدن و قتل حامد.
نکته جدیدی نگفت. در آخر با لحنی که حزن و اندوه در آن کاملا آشکار بود گفت: "حاج آقا ....من تا حالا هیچ آزاری به کسی نرسوندم، پرونده من پاک پاکه ...برید تو ده و شهرمون از مردم سوال کنید، هیچکس از دست من ناراحتی ندیده، من سرم به کار خودم مشغول بود، هیچوقت یه داد سر کارگرا نزدم، اون وقت بیام آدم بکشم ...
من این خانوم را که اینجا نشسته دوست داشتم و قرار بود که ازدواج کنیم ... جرم من فقط همین بود، این دزدی ناموسه؟....آیا من برای دوست داشتن یک زنی که طلاق گرفته بود باید کشته میشدم ؟ ... اون خدا بیامرز برای این که زن سابقش دیگه اونو نمیخواست داشت خون من رو میریخت و اگه من از خودم دفاع نمیکردم الان به جای من شما داشتید اون را محاکمه میکردید.....
نه برا یک قتل، چون اون حتما نگین را هم میکشت...". قدری سکوت کرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود و من منتظر بودم تا ان پسر بزند به گریه .گریه کردن مرد جوان صحنه رقتاوری است ....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤15👍4
🍃🌺🍃
#رسوایی چهل و دوم
آن اشکهای جمع شده در حدقه چشم متهم جوان نریخت ولی توانست جو یک طرفه دادگاه را که سخنان وکیل به وجود آورده بود تغییر دهد. نگاهی به پدر موکل انداختم؛ از حرفهای فرزندش سخت غمگین شده بود. این رو میشد از صورت درهم و گرفته او تشخیص داد. نگین سرش پایین بود و صورت او را نمیدیدم.
رئیس دادگاه با دست اشاره کرد و رامین نشست. سربازی که همراه او بود و تا آن موقع مجبور بود همراه متهم ایستاده باشد نیز برجای خود قرار گرفت. مادر حامد که تا آن موقع چیزی نگفته بود و فقط به گفتگوها نگاه میکرد، یک دفعه برخاست.
قاضی از او خواست که بنشیند ولی او توجه نکرد. تذکر دوباره رئیس و مستشار هم فایدهای نداشت. سعی و اصرار یکی از زنان همراهش هم برای نشاندن او بر صندلی بینتیجه بود. او بیآنکه اجازه بگیرد با حالتی که در آن اندوه و خشم و هیجان درآمیخته بود میخواست چیزی بگوید. حدس زدم که به طور غریزی دریافته بود که صحبتهای رامین بیتاثیر نبوده و حالا تلاش میکرد اجازه ندهد اوضاع به ضرر او و خواستهاش جلو برود.
درست از نقطه قوتی که رامین استفاده کرده بود شروع کرد؛ تحریک احساسات؛ ظلمی که به پسرش شده و او در مقام یک مادر داغدار قصد دادخواهی دارد: "...آقای قاضی من تا پنج کلاس بيشتر سواد ندارم، از کار دادگاه هم هیچ اطلاعی ندارم، یعنی همیشه سرم گرم به کار خودم بوده و پاسگاه و دادگاه ندیده هستم...پسر من هرکی بوده و هرکاری کرده نباید جونش را از دست میداد....
اون و بچههای دیگم یتیم بزرگ شدند، بیپدر ...با بدبختی با فلاکت...من مثل گربه بچههام رو به دهن میگرفتم و از این خونه به اون خونه میرفتم ...خونه به دوش بودم، دست به دهن، یک روز خونه این، یک روز خونه اون برای کارگری و در آوردن یه لقمه نون...بدبختی کشیدم تا بچههام بزرگ شدند.
حامد اهل نبود، از بچگی شرارت داشت ولی حقش مرگ نبود، حقش نبود که الان زیر خاک سرد خوانده باشه ...این آقا که الان دستبند به دست و پاشه با همدستی این خانوم که یه روز عروس من بود حامد رو کشتند ....چون حامد نمی گذاشت زنش رو کسی تصاحب کنه ...
این خانوم وقتی پسرم زندان بود رفت طلاق گرفت، بیاجازه شوهر...حکم دادگاه یه چیزه، حکم دل یه چیز دیگه ....دادگاه حکم طلاق داده بود ولی حامد هنوز اون رو زن خودش میدونست ...پسرم غیرت داشت، جونش را برا ناموس داد...اون مظلوم کشته شد ...تو رو خدا نگذارید خونش پایمال بشه.
"گدازه عصبانیت پیرزن از لابلای کلماتش بیرون میریخت و شاید برای همین هم بود که به عادت زنان گریه و لابه نکرد. دادگاه شده بود صحنه رینگ بوکس؛ یکی این میزد و یکی آن. چقدر قضاوت کردن در این گونه پروندهها دشوار است. وقتی پای خون در میان باشد و دو طرف، یکی خواستار جان ستاندن و دیگری اعلام برائت از جرم قتل هستند، داوری سخت و شاق خواهد شد...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی چهل و دوم
آن اشکهای جمع شده در حدقه چشم متهم جوان نریخت ولی توانست جو یک طرفه دادگاه را که سخنان وکیل به وجود آورده بود تغییر دهد. نگاهی به پدر موکل انداختم؛ از حرفهای فرزندش سخت غمگین شده بود. این رو میشد از صورت درهم و گرفته او تشخیص داد. نگین سرش پایین بود و صورت او را نمیدیدم.
رئیس دادگاه با دست اشاره کرد و رامین نشست. سربازی که همراه او بود و تا آن موقع مجبور بود همراه متهم ایستاده باشد نیز برجای خود قرار گرفت. مادر حامد که تا آن موقع چیزی نگفته بود و فقط به گفتگوها نگاه میکرد، یک دفعه برخاست.
قاضی از او خواست که بنشیند ولی او توجه نکرد. تذکر دوباره رئیس و مستشار هم فایدهای نداشت. سعی و اصرار یکی از زنان همراهش هم برای نشاندن او بر صندلی بینتیجه بود. او بیآنکه اجازه بگیرد با حالتی که در آن اندوه و خشم و هیجان درآمیخته بود میخواست چیزی بگوید. حدس زدم که به طور غریزی دریافته بود که صحبتهای رامین بیتاثیر نبوده و حالا تلاش میکرد اجازه ندهد اوضاع به ضرر او و خواستهاش جلو برود.
درست از نقطه قوتی که رامین استفاده کرده بود شروع کرد؛ تحریک احساسات؛ ظلمی که به پسرش شده و او در مقام یک مادر داغدار قصد دادخواهی دارد: "...آقای قاضی من تا پنج کلاس بيشتر سواد ندارم، از کار دادگاه هم هیچ اطلاعی ندارم، یعنی همیشه سرم گرم به کار خودم بوده و پاسگاه و دادگاه ندیده هستم...پسر من هرکی بوده و هرکاری کرده نباید جونش را از دست میداد....
اون و بچههای دیگم یتیم بزرگ شدند، بیپدر ...با بدبختی با فلاکت...من مثل گربه بچههام رو به دهن میگرفتم و از این خونه به اون خونه میرفتم ...خونه به دوش بودم، دست به دهن، یک روز خونه این، یک روز خونه اون برای کارگری و در آوردن یه لقمه نون...بدبختی کشیدم تا بچههام بزرگ شدند.
حامد اهل نبود، از بچگی شرارت داشت ولی حقش مرگ نبود، حقش نبود که الان زیر خاک سرد خوانده باشه ...این آقا که الان دستبند به دست و پاشه با همدستی این خانوم که یه روز عروس من بود حامد رو کشتند ....چون حامد نمی گذاشت زنش رو کسی تصاحب کنه ...
این خانوم وقتی پسرم زندان بود رفت طلاق گرفت، بیاجازه شوهر...حکم دادگاه یه چیزه، حکم دل یه چیز دیگه ....دادگاه حکم طلاق داده بود ولی حامد هنوز اون رو زن خودش میدونست ...پسرم غیرت داشت، جونش را برا ناموس داد...اون مظلوم کشته شد ...تو رو خدا نگذارید خونش پایمال بشه.
"گدازه عصبانیت پیرزن از لابلای کلماتش بیرون میریخت و شاید برای همین هم بود که به عادت زنان گریه و لابه نکرد. دادگاه شده بود صحنه رینگ بوکس؛ یکی این میزد و یکی آن. چقدر قضاوت کردن در این گونه پروندهها دشوار است. وقتی پای خون در میان باشد و دو طرف، یکی خواستار جان ستاندن و دیگری اعلام برائت از جرم قتل هستند، داوری سخت و شاق خواهد شد...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍14❤3
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و سوم
نوبت من شد. باید دفاع خود را عرضه میکردم. تا به حال چنین خودم را در مقابل وجدانم عاجز و شرمگین نیافته بودم. من باید از کسی دفاع میکردم که قاتل نبود، خونی بر گردنش نبود ولی متهم بود. قاتل واقعی مستور بود در چادری سیاه و در سیاهی چادری که بر حقیقت کشیده شده بود.
رامین از من خواسته بود که مُهر بر دهان داشته باشم. او طناب دار را پذیرفته بود ولی اتهام به نگین را نه. محبوبهاش برای نجات او کوشیده بود و اگر لحظهای آن زن درنگ کرده بود خونش جاری و جانش تباه شده بود. چقدر در این چند روز با خودم جنگیده بودم ولی این نبرد سخت بیپایان و بینتیجه بود. در خودم فرو رفته بودم که قاضی ارشد مرا خواند تا آن چه در دفاع از موکل لازم است به زبان جاری کنم.
ایستادم به احترام دادگاه و همه حاضران. لایحه مفصلی تنظیم و تحویل دادگاه داده بودم. ترجیح دادم که به آن عبارات لایحه جانی دوباره دهم؛ در گفتار. خطابه نمیدانستم و همیشه سعی داشتم از خودنمایی در بیان، ان هم با کلمات هیجانی دوری کنم.
وکیل باید قانونی سخن گوید و متین؛ شلاق بر جان کلمات نزند و گزافه نگوید. نیک میدانستم که من وکیل فیلمهای هالیودی نیستم تا در مقابل اعضای هیات منصفه نطق کنم و روان انان را مسخر کلمات خود سازم.
در آغاز سخن به مادر و دیگر اعضای خانواده مقتول تسلیت گفتم و آرزو کردم که سخنان من منجر به رنجش آنان نشود؛ گرچه میدانستم که این آرزو محال است. من مجبور بودم برای رهانیدن جان موکل، جان دادن مقتول را مباح جلوه دهم. زود رفتم سراغ روز قتل؛ این که حامد راه را بر آن دو دلداه بسته؛ این واقعیت که چاقو متعلق به حامد بوده؛ این حقیقت که او شرور بوده و چند نوبت سابقه کیفری موثر داشته است.
نیم نگاهی به خانواده حامد انداختم، خیره و با ناراحتی به من نگاه میکردند و میدانستم آن چه گفتهام و بدتر از آن را خواهم گفت، آتش بر جان آنان خواهد افکند؛ ولی آیا چاره دیگری داشتم؟
آنان از موکل خون میخواستند و تا سر او را آونگ دار نمیدیدند قرار نمیگرفتند. مادر حامد میدانست که او شرور بود و ستمها بر زن بینوا و بیپناهش کرده بود، اما مهر مادری او را در مقابل بدیهای پسر نابینا کرده بود، او حامد را به جان پروریده بود و حالا نمیتوانست آن را که جان فرزند او را گرفته ببخشد یا رها کند....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل و سوم
نوبت من شد. باید دفاع خود را عرضه میکردم. تا به حال چنین خودم را در مقابل وجدانم عاجز و شرمگین نیافته بودم. من باید از کسی دفاع میکردم که قاتل نبود، خونی بر گردنش نبود ولی متهم بود. قاتل واقعی مستور بود در چادری سیاه و در سیاهی چادری که بر حقیقت کشیده شده بود.
رامین از من خواسته بود که مُهر بر دهان داشته باشم. او طناب دار را پذیرفته بود ولی اتهام به نگین را نه. محبوبهاش برای نجات او کوشیده بود و اگر لحظهای آن زن درنگ کرده بود خونش جاری و جانش تباه شده بود. چقدر در این چند روز با خودم جنگیده بودم ولی این نبرد سخت بیپایان و بینتیجه بود. در خودم فرو رفته بودم که قاضی ارشد مرا خواند تا آن چه در دفاع از موکل لازم است به زبان جاری کنم.
ایستادم به احترام دادگاه و همه حاضران. لایحه مفصلی تنظیم و تحویل دادگاه داده بودم. ترجیح دادم که به آن عبارات لایحه جانی دوباره دهم؛ در گفتار. خطابه نمیدانستم و همیشه سعی داشتم از خودنمایی در بیان، ان هم با کلمات هیجانی دوری کنم.
وکیل باید قانونی سخن گوید و متین؛ شلاق بر جان کلمات نزند و گزافه نگوید. نیک میدانستم که من وکیل فیلمهای هالیودی نیستم تا در مقابل اعضای هیات منصفه نطق کنم و روان انان را مسخر کلمات خود سازم.
در آغاز سخن به مادر و دیگر اعضای خانواده مقتول تسلیت گفتم و آرزو کردم که سخنان من منجر به رنجش آنان نشود؛ گرچه میدانستم که این آرزو محال است. من مجبور بودم برای رهانیدن جان موکل، جان دادن مقتول را مباح جلوه دهم. زود رفتم سراغ روز قتل؛ این که حامد راه را بر آن دو دلداه بسته؛ این واقعیت که چاقو متعلق به حامد بوده؛ این حقیقت که او شرور بوده و چند نوبت سابقه کیفری موثر داشته است.
نیم نگاهی به خانواده حامد انداختم، خیره و با ناراحتی به من نگاه میکردند و میدانستم آن چه گفتهام و بدتر از آن را خواهم گفت، آتش بر جان آنان خواهد افکند؛ ولی آیا چاره دیگری داشتم؟
آنان از موکل خون میخواستند و تا سر او را آونگ دار نمیدیدند قرار نمیگرفتند. مادر حامد میدانست که او شرور بود و ستمها بر زن بینوا و بیپناهش کرده بود، اما مهر مادری او را در مقابل بدیهای پسر نابینا کرده بود، او حامد را به جان پروریده بود و حالا نمیتوانست آن را که جان فرزند او را گرفته ببخشد یا رها کند....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍7❤4
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و چهارم
توجه دادم به شهادت نگین، تنها ناظر کشمکش خونین که موکل نه تنها از جان خودش که از جان نامزدش نیز دفاع کرده است. مجبور بودم که بیافزایم مقتول سابقه حمل و استفاده از مواد مخدر داشته و این احتمال وجود دارد که در هنگام نزاع تحت تاثیر مواد افیونی بوده است.
وکیل مادر حامد به میانه سخنانم دوید و با مخاطب ساختن رئیس دادگاه گفت: "حاج آقا!همکار من متوسل به شک و گمان شده و سعی دارد مسیر یک پرونده که در آن خونی به ناحق بر زمین ریخته شده را منحرف کند. شما...". رئیس دادگاه یا همان که وکیل حاج آقا خطابش کرده بود با اشاره دست از وکیل خواست که بر جای بنشیند و به من گفت: "ادامه دهید".
معلوم بود که قاضی خواستار شنیدن بیشتر راجع به شخصیت مقتول میباشد.خودم را جمع و جور کردم و باز با لحن آرام گفتم: "موکل یک آدم بیآزار است و تحقیقات صورت گرفته به روشنی معلوم ساخته که وی هیچ شرارتی نداشته و خانواده او به خوشنامی و اعتبار شهره منطقه هستند.
بنابراین و در حالی که موکل قصد داشته در پایان ماه صفر خانم نگین صفایی را به عقد خود درآورد و مقتول نیز کم و بیش از ماجرای ازدواج مجدد همسر سابقش آگاه بوده به قصد جلوگیری از این خواست مشروع موکل و نامزدش، راه را بر آنها بسته تا با کشتن هر دو یا یکی از آنها مانع از این وصلت شود، پس...
"قاضی که در حال یادداشت مطالب بود، با خودکاری که در دست داشت شروع کرد به خاراندن سر تقریبا بیمویش. سپس با صدایی بلند گفت: "چه دلیلی دارید که او قصد قتل آنها را داشته است؟" سوال مهمی بود؛ یک پرسش کلیدی.
جواب دادم که استفاده از چاقو مهمترین قرینه در این باره است. تاکید کردم که مقتول قبلا به کرات افرادی را با چاقو مجروح کرده بود. وکیل مادر حامد دوباره بیتابانه گفت: "بله...زخمی کرده ولی هیچوقت آدم نکشته بود...". درست میگفت، مجبور بودم که پای نگین را به میان بکشم....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل و چهارم
توجه دادم به شهادت نگین، تنها ناظر کشمکش خونین که موکل نه تنها از جان خودش که از جان نامزدش نیز دفاع کرده است. مجبور بودم که بیافزایم مقتول سابقه حمل و استفاده از مواد مخدر داشته و این احتمال وجود دارد که در هنگام نزاع تحت تاثیر مواد افیونی بوده است.
وکیل مادر حامد به میانه سخنانم دوید و با مخاطب ساختن رئیس دادگاه گفت: "حاج آقا!همکار من متوسل به شک و گمان شده و سعی دارد مسیر یک پرونده که در آن خونی به ناحق بر زمین ریخته شده را منحرف کند. شما...". رئیس دادگاه یا همان که وکیل حاج آقا خطابش کرده بود با اشاره دست از وکیل خواست که بر جای بنشیند و به من گفت: "ادامه دهید".
معلوم بود که قاضی خواستار شنیدن بیشتر راجع به شخصیت مقتول میباشد.خودم را جمع و جور کردم و باز با لحن آرام گفتم: "موکل یک آدم بیآزار است و تحقیقات صورت گرفته به روشنی معلوم ساخته که وی هیچ شرارتی نداشته و خانواده او به خوشنامی و اعتبار شهره منطقه هستند.
بنابراین و در حالی که موکل قصد داشته در پایان ماه صفر خانم نگین صفایی را به عقد خود درآورد و مقتول نیز کم و بیش از ماجرای ازدواج مجدد همسر سابقش آگاه بوده به قصد جلوگیری از این خواست مشروع موکل و نامزدش، راه را بر آنها بسته تا با کشتن هر دو یا یکی از آنها مانع از این وصلت شود، پس...
"قاضی که در حال یادداشت مطالب بود، با خودکاری که در دست داشت شروع کرد به خاراندن سر تقریبا بیمویش. سپس با صدایی بلند گفت: "چه دلیلی دارید که او قصد قتل آنها را داشته است؟" سوال مهمی بود؛ یک پرسش کلیدی.
جواب دادم که استفاده از چاقو مهمترین قرینه در این باره است. تاکید کردم که مقتول قبلا به کرات افرادی را با چاقو مجروح کرده بود. وکیل مادر حامد دوباره بیتابانه گفت: "بله...زخمی کرده ولی هیچوقت آدم نکشته بود...". درست میگفت، مجبور بودم که پای نگین را به میان بکشم....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍8❤3
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و پنجم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۸۹ تا ۱۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و پنجم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۸۹ تا ۱۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و ششم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۹۸ تا ۲۰۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و ششم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۹۸ تا ۲۰۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
👍3
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل وپنجم
گفتم: "تمنا دارم به اظهارات خانم نگین صفایی در بازجوییها توجه شود. وقتی مقتول روسری زن بیچاره را دور گردن او پیچیده و در حال خفه کردن او بوده موکل که ناظر این صحنه فجیع بوده چه میبایست میکرده؟ من از دادگاه محترم تقاضا دارم تا به اظهارات خانم صفایی که در جلسه حضور دارد توجه شود....".
قاضی ارشد با مستشار خود به گفتگو پرداخت. حرفهای آنان را نمیشنیدم ولی معلوم بود که راجع به شهادت نگین بحث میکنند. رئیس دادگاه با احضار نگین موافقت کرد. من نشستم و شاهد برخاست.
من و رامین و این زن که در حال نزدیک شدن به تریبون بود میدانستیم که قاتل کی است. این دو برای کتمان حقیقت دلیل خودشان را داشتند؛عشق و دلدادگی. عاشق همیشه کور است و رامین هم چشم خود را بر روی همه چیز جز خوبی محبوب بسته بود ولی من...؟
من گرفتار چه بودم؟ من چرا از چیزی دفاع میکردم که به آن اعتقاد نداشتم؟. آن دو یار با بیرون از خود در جدال بودند و من با درون میجنگیدم.
ان دو دروغ میگفتند و من واقعیت را کتمان مینمودم. حس و شور عشق آنان را به دروغگویی واداشته بود و این بازی تا کجا میخواست ادامه یابد من نمیدانستم. نگین ایستاد. فرصتی دوباره شد تا در او بنگرم.چادری مشکی بر سر داشت و جز صورتش بقیه اندام را پوشانده بود. قد نسبتا بلندی داشت، سفید رو و مقبول.
میتوانستم نوعی اضطراب را در رفتار او تشخیص دهم. قاضی خواست که خود را معرفی کند که کرد. نوعی لرزش را در صدايش حس کردم. قاضی پرونده را ورق میزد، میخواست صورت بازجویی نگین را پیدا کند. از شاهد خواست تا راجع به حادثه قتل بگوید.
نگاهی به رامین کردم، چشم از نگین بر نمیداشت، گویی محو او شده بود. برعکس، مادر حامد با نوعی تندی در شاهد یا عروس سابقش مینگریست. یکی در نگاهش شیدایی موج میزد و دیگری نفرت....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل وپنجم
گفتم: "تمنا دارم به اظهارات خانم نگین صفایی در بازجوییها توجه شود. وقتی مقتول روسری زن بیچاره را دور گردن او پیچیده و در حال خفه کردن او بوده موکل که ناظر این صحنه فجیع بوده چه میبایست میکرده؟ من از دادگاه محترم تقاضا دارم تا به اظهارات خانم صفایی که در جلسه حضور دارد توجه شود....".
قاضی ارشد با مستشار خود به گفتگو پرداخت. حرفهای آنان را نمیشنیدم ولی معلوم بود که راجع به شهادت نگین بحث میکنند. رئیس دادگاه با احضار نگین موافقت کرد. من نشستم و شاهد برخاست.
من و رامین و این زن که در حال نزدیک شدن به تریبون بود میدانستیم که قاتل کی است. این دو برای کتمان حقیقت دلیل خودشان را داشتند؛عشق و دلدادگی. عاشق همیشه کور است و رامین هم چشم خود را بر روی همه چیز جز خوبی محبوب بسته بود ولی من...؟
من گرفتار چه بودم؟ من چرا از چیزی دفاع میکردم که به آن اعتقاد نداشتم؟. آن دو یار با بیرون از خود در جدال بودند و من با درون میجنگیدم.
ان دو دروغ میگفتند و من واقعیت را کتمان مینمودم. حس و شور عشق آنان را به دروغگویی واداشته بود و این بازی تا کجا میخواست ادامه یابد من نمیدانستم. نگین ایستاد. فرصتی دوباره شد تا در او بنگرم.چادری مشکی بر سر داشت و جز صورتش بقیه اندام را پوشانده بود. قد نسبتا بلندی داشت، سفید رو و مقبول.
میتوانستم نوعی اضطراب را در رفتار او تشخیص دهم. قاضی خواست که خود را معرفی کند که کرد. نوعی لرزش را در صدايش حس کردم. قاضی پرونده را ورق میزد، میخواست صورت بازجویی نگین را پیدا کند. از شاهد خواست تا راجع به حادثه قتل بگوید.
نگاهی به رامین کردم، چشم از نگین بر نمیداشت، گویی محو او شده بود. برعکس، مادر حامد با نوعی تندی در شاهد یا عروس سابقش مینگریست. یکی در نگاهش شیدایی موج میزد و دیگری نفرت....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤9
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و ششم
نگین خود را معرفی کرد. سخن گفتن او همراه با اضطراب بود. حق داشت، چون هر کلمهاش میتوانست در تعیین سرنوشت رامین موثر باشد. رئیس دادگاه از نسبت او با متهم به قتل و مقتول پرسید. نگین که من حالا میتوانستم صورت مهتاب زده او را به خوبی ببینم گفت:
"من قبلا همسر حامد بودم ولی طلاق گرفتم .بعد از این که با رامین آشنا شدم قصد ازدواج داشتیم که آن روز اومد به ما حمله کرد و بعدش هم که ..."ارتعاش صدایش بیشتر شده بود و من انتظار داشتم که در جریان سوالات قاضی دچار احساسات بیشتری شود: "از روز قتل بگویید.
دقیقا چه اتفاقی افتاد؟". این سوال را مستشار دادگاه پرسید. نگین گفت: "من چند بار باز جویی پس دادهام. دیگه چی بگم؟ حامد راه را رو ما بست و هی فحش داد و آخر هم که ..."هروقت به جای حساس ماجرا میرسید از ادامه باز میایستاد.
رئیس دادگاه پرسید: "ما ماجرا را از زبان متهم و شما در بازجوییهای مقدماتی در پرونده داریم. اما اینجا یک مساله مهم وجود دارد. متهم میگوید که مقتول روی او افتاده و نزدیک بوده که با چاقو او را بکشد، آیا شما این را تایید میکنید؟". نگین گفت: "بله، حامد چاقو را گرفته بود روی صورت و گردن رامین و سعی میکرد که چاقو را فرو کند تو گردنش ...".
قاضی ارشد پرسید: "میتوانید طرز قرار گرفتن آن دو نفر را موقع جدال تشريح کنید". متوجه بودم که قاضی سوال حساس و دقیقی میپرسد. نگین که هنوز دچار هیجان بود گفت: "رامین رو زمین افتاده بود و درست جایی را نمیدید. حامد خاک تو چشاش ریخته بود.حامد تقریبا افتاده بود رو سینه رامین ..."
مستشار میان حرف نگین دوید که: "شما کجا ایستاده بودید و چکار میکردید؟". نگین جواب داد که درست پشت سر آنها مشغول جیغ زدن بوده ". دو قاضی سر در گوش هم برده و چیزهایی گفتند. فهمیدم که سخنان آخر نگین دریچهای شده برای سوالات بیشتر و دقیقتر.
وکیل مادر حامد برخاست و از قاضی خواست تا اجازه سوال کردن از نگین را داشته باشد.
رئیس دادگاه با پایین آوردن سر موافقت خود را اعلام کرد. میترسیدم؛ میترسیدم که تجربه و فطانت شغلی وکیل برسادگی و معصومیت نگین غلبه کند .....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل و ششم
نگین خود را معرفی کرد. سخن گفتن او همراه با اضطراب بود. حق داشت، چون هر کلمهاش میتوانست در تعیین سرنوشت رامین موثر باشد. رئیس دادگاه از نسبت او با متهم به قتل و مقتول پرسید. نگین که من حالا میتوانستم صورت مهتاب زده او را به خوبی ببینم گفت:
"من قبلا همسر حامد بودم ولی طلاق گرفتم .بعد از این که با رامین آشنا شدم قصد ازدواج داشتیم که آن روز اومد به ما حمله کرد و بعدش هم که ..."ارتعاش صدایش بیشتر شده بود و من انتظار داشتم که در جریان سوالات قاضی دچار احساسات بیشتری شود: "از روز قتل بگویید.
دقیقا چه اتفاقی افتاد؟". این سوال را مستشار دادگاه پرسید. نگین گفت: "من چند بار باز جویی پس دادهام. دیگه چی بگم؟ حامد راه را رو ما بست و هی فحش داد و آخر هم که ..."هروقت به جای حساس ماجرا میرسید از ادامه باز میایستاد.
رئیس دادگاه پرسید: "ما ماجرا را از زبان متهم و شما در بازجوییهای مقدماتی در پرونده داریم. اما اینجا یک مساله مهم وجود دارد. متهم میگوید که مقتول روی او افتاده و نزدیک بوده که با چاقو او را بکشد، آیا شما این را تایید میکنید؟". نگین گفت: "بله، حامد چاقو را گرفته بود روی صورت و گردن رامین و سعی میکرد که چاقو را فرو کند تو گردنش ...".
قاضی ارشد پرسید: "میتوانید طرز قرار گرفتن آن دو نفر را موقع جدال تشريح کنید". متوجه بودم که قاضی سوال حساس و دقیقی میپرسد. نگین که هنوز دچار هیجان بود گفت: "رامین رو زمین افتاده بود و درست جایی را نمیدید. حامد خاک تو چشاش ریخته بود.حامد تقریبا افتاده بود رو سینه رامین ..."
مستشار میان حرف نگین دوید که: "شما کجا ایستاده بودید و چکار میکردید؟". نگین جواب داد که درست پشت سر آنها مشغول جیغ زدن بوده ". دو قاضی سر در گوش هم برده و چیزهایی گفتند. فهمیدم که سخنان آخر نگین دریچهای شده برای سوالات بیشتر و دقیقتر.
وکیل مادر حامد برخاست و از قاضی خواست تا اجازه سوال کردن از نگین را داشته باشد.
رئیس دادگاه با پایین آوردن سر موافقت خود را اعلام کرد. میترسیدم؛ میترسیدم که تجربه و فطانت شغلی وکیل برسادگی و معصومیت نگین غلبه کند .....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤10👍3
*گلستان سعدی*
*باب چهارم در فواید خاموشی »*
*حکایت چهاردهم*
ناخوشآوازی به بانگِ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همیدهی؟ گفت: از بهرِ خدا میخوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی
@book_tips 🐞
*باب چهارم در فواید خاموشی »*
*حکایت چهاردهم*
ناخوشآوازی به بانگِ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همیدهی؟ گفت: از بهرِ خدا میخوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی
@book_tips 🐞
👍13❤3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️مناظره میان #مولوی و #نیچه
یکی از تنهایی انسان گفت، یکی از بیزمانی عشق…
و چه زیبا بود شنیدنِ این گفتوگوی ناممکن.
با بهره گیری از هوش مصنوعی
@book_tips 🐞
یکی از تنهایی انسان گفت، یکی از بیزمانی عشق…
و چه زیبا بود شنیدنِ این گفتوگوی ناممکن.
با بهره گیری از هوش مصنوعی
@book_tips 🐞
❤10👏3😐1
🍃🌺🍃
#رسوایی (۴۷)
وکیل ایستاد و من رامین را میدیدم که چگونه مضطربانه به او و نگین نگاه میکند. وکیل خودکاری را که در دست داشت تکان داد و گفت: "خانم؛ شما میگویید که متهم روی سینه مقتول نشسته بود و با هم در جدال بودند. از طرف دیگر میگویید که چشمان متهم در اثر پاشیدن خاک درست جایی را نمیدیده است، پس چطور امکان دارد که او بتواند سنگی را یافته و بر سر مرحوم حامد زده باشد؟"
نگین قدری مکث کرد و با لکنت در بیان گفت: "من ...من هرچی را که دیدم میگم". وکیل مثل دادستان شروع کرد به استنطاق از نگین: "چطور کسی که افتاده و در کشمکش با فردی است که بر سینه او نشسته میتواند به پشت سر طرف ضربه بزند؟...خانم؛ شما در پیشگاه خدا، وجدان خودتان و دادگاه هستید و نباید دروغ بگویید تا خونی هدر برود، هرچند این خون کسی باشد که شما از او تنفر دارید...".
نگین ساکت مانده بود و من اضطراب بیشتر را در صورت او تشخیص میدادم. این سکوت به نفع ما نبود. وکیل که درماندگی نگین را دریافته بود با صدای بلندتری گفت: "آیا واقعیت این نیست که چون رامین قویتر بوده توانسته بر حامد چيره شود و وقتی چاقو را از دست او در آورده و او را خلع سلاح کرده و حامد راهش را گرفته برود از پشت با سنگ به او حمله کرده و چند ضربه به سر او زده است؟"
نگین در حالی که صدایش میلرزید گفت: "نه ...بهخدا اینطوری نبود". نمیتوانستم بنشینم تا نگین زیر بار سوالات مکرری که با لحن تند ادا میشد در هم بشکند. او یک زن روستایی بود، پاسگاه و دادگاه نديده و از همه مهمتر آن که سعی میکرد حقیقتی را که به چشم دیده ودر آن مداخله داشته پنهان کند..
اجازه گرفتم تا حرفی زده باشم. میخواستم ریل دادرسی را عوض کنم. رئیس دادگاه موافقت نکرد و با حرکت دست اشاره کرد که بنشینم. رامین بیقرار بود و عصبی و نگین زیر فشار و من در فکر چارهای که آن را نمیجستم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی (۴۷)
وکیل ایستاد و من رامین را میدیدم که چگونه مضطربانه به او و نگین نگاه میکند. وکیل خودکاری را که در دست داشت تکان داد و گفت: "خانم؛ شما میگویید که متهم روی سینه مقتول نشسته بود و با هم در جدال بودند. از طرف دیگر میگویید که چشمان متهم در اثر پاشیدن خاک درست جایی را نمیدیده است، پس چطور امکان دارد که او بتواند سنگی را یافته و بر سر مرحوم حامد زده باشد؟"
نگین قدری مکث کرد و با لکنت در بیان گفت: "من ...من هرچی را که دیدم میگم". وکیل مثل دادستان شروع کرد به استنطاق از نگین: "چطور کسی که افتاده و در کشمکش با فردی است که بر سینه او نشسته میتواند به پشت سر طرف ضربه بزند؟...خانم؛ شما در پیشگاه خدا، وجدان خودتان و دادگاه هستید و نباید دروغ بگویید تا خونی هدر برود، هرچند این خون کسی باشد که شما از او تنفر دارید...".
نگین ساکت مانده بود و من اضطراب بیشتر را در صورت او تشخیص میدادم. این سکوت به نفع ما نبود. وکیل که درماندگی نگین را دریافته بود با صدای بلندتری گفت: "آیا واقعیت این نیست که چون رامین قویتر بوده توانسته بر حامد چيره شود و وقتی چاقو را از دست او در آورده و او را خلع سلاح کرده و حامد راهش را گرفته برود از پشت با سنگ به او حمله کرده و چند ضربه به سر او زده است؟"
نگین در حالی که صدایش میلرزید گفت: "نه ...بهخدا اینطوری نبود". نمیتوانستم بنشینم تا نگین زیر بار سوالات مکرری که با لحن تند ادا میشد در هم بشکند. او یک زن روستایی بود، پاسگاه و دادگاه نديده و از همه مهمتر آن که سعی میکرد حقیقتی را که به چشم دیده ودر آن مداخله داشته پنهان کند..
اجازه گرفتم تا حرفی زده باشم. میخواستم ریل دادرسی را عوض کنم. رئیس دادگاه موافقت نکرد و با حرکت دست اشاره کرد که بنشینم. رامین بیقرار بود و عصبی و نگین زیر فشار و من در فکر چارهای که آن را نمیجستم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍8👏2
🍃🌺🍃
#رسوایی(۴۸)
مستشار مداخله کرد: "سوال خوبی است. چطور میشود که متهم در حال مبارزه بتواند به پشت سر کسی روی سینه او نشسته ضربه بزند؟" او پرونده را ورق زد و گفت: "در صفحه ۳۴ پرونده نظریه پزشکی قانونی به روشنی اعلام کرده که سه ضربه به پشت سر مقتول اصابت کرده است".
نگین شکست و شروع کرد به گریهکردن و رامین با دست سرش را گرفته بود و به پایین نگاه میکرد. وکیل نشست و رئیس دادگاه آرام و شمرده گفت: "شما خانم نباید دادگاه را منحرف کنید. این که متهم توانسته باشد در آن وضعیت به سر مقتول ضربه وارد کرده باشد بعید بلکه محال است.
بنشینید"، اما نگین که بر شدت گریهاش افزوده میشد بر جا ننشست. رییس دادگاه بیآنکه به او نگاه کند با لحنی سرد گفت: "شما باید به اعصابتان مسلط باشيد. با گریه و زاری کاری درست نمی شود.
بفرمایید". باز بلند شدم تا حرفی بزنم و آن جو ایجاد شده را بشکنم یا تعدیل کنم ولی قاضی اعتنا نکرد. در این سر درگمی ناگهان نگین با صدایی که بیشتر به جيغ میمانست و همراه با سوز گریه فریاد زد: "من زدم ....به خدا سنگ را من به سر حامد زدم ...این جوون بیگناهه...اون داره پاسوز مصیبتی میشه که من سرش درآوردم ...".
بهت مثل بختک بر سر رامین فرود آمد. رامین میخواست بلند شود و محافظ او اجازه نمیداد. با کشمکش و لجاجت توانست برخیزد و در حالی که فریاد میزد گفت: "دروغ میگه به خدا دروغ میگه ...من کشتمش، من با همین دستام سنگ را به سر اون نامرد زدم ...".
کلمه نامرد مادر حامد را تحریک کرد و بلند شد و شروع کرد به فریاد زدن و دشنام دادن به نگین و رامین. جو دادگاه پر تنش شده بود و اگر قضات نمیتوانستند این هیجانات را کنترل کنند، دادرسی متوقف میماند. رامین ارام نمیگرفت. او فریاد میکرد و اصرار داشت که قاتل اوست. صحنه دیدنی ولی تاثرآور بود. شور عشق کار را به جایی رسانده بود که دو نفر همزمان مدعی قتل حامد شده بودند.
رامین آن قدر فریاد زد و از خود جوشش و تقلا نشان داد که با کمک مامورین دیگر از دادگاه اخراج شد. هنوز صدای نعرههای او را که مامورین به زور او را به بیرون دادگاه میکشاندند در خاطر دارم. تجربه به کمک رئیس دادگاه آمد و او با قاطعیت وتهدید به اخراج از جلسه و حتی تشر زدن بر سر مادر حامد توانست آرامش را به جلسه بر گرداند.
نگین آنقدر گریسته بود که دیگر میتوانستم صدای هق هق او را بشنوم. من هم متاثر بودم و هم نمیدانستم که در ان لحظه چه باید بکنم و وظیفه من به عنوان وکیل متهم چیست؟ آیا از آنچه نگین گفت به نفع موکل استفاده کنم یا به وضعیت عاطفی متهم که در آتش دلدادگی میسوخت را توجه نمایم.
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی(۴۸)
مستشار مداخله کرد: "سوال خوبی است. چطور میشود که متهم در حال مبارزه بتواند به پشت سر کسی روی سینه او نشسته ضربه بزند؟" او پرونده را ورق زد و گفت: "در صفحه ۳۴ پرونده نظریه پزشکی قانونی به روشنی اعلام کرده که سه ضربه به پشت سر مقتول اصابت کرده است".
نگین شکست و شروع کرد به گریهکردن و رامین با دست سرش را گرفته بود و به پایین نگاه میکرد. وکیل نشست و رئیس دادگاه آرام و شمرده گفت: "شما خانم نباید دادگاه را منحرف کنید. این که متهم توانسته باشد در آن وضعیت به سر مقتول ضربه وارد کرده باشد بعید بلکه محال است.
بنشینید"، اما نگین که بر شدت گریهاش افزوده میشد بر جا ننشست. رییس دادگاه بیآنکه به او نگاه کند با لحنی سرد گفت: "شما باید به اعصابتان مسلط باشيد. با گریه و زاری کاری درست نمی شود.
بفرمایید". باز بلند شدم تا حرفی بزنم و آن جو ایجاد شده را بشکنم یا تعدیل کنم ولی قاضی اعتنا نکرد. در این سر درگمی ناگهان نگین با صدایی که بیشتر به جيغ میمانست و همراه با سوز گریه فریاد زد: "من زدم ....به خدا سنگ را من به سر حامد زدم ...این جوون بیگناهه...اون داره پاسوز مصیبتی میشه که من سرش درآوردم ...".
بهت مثل بختک بر سر رامین فرود آمد. رامین میخواست بلند شود و محافظ او اجازه نمیداد. با کشمکش و لجاجت توانست برخیزد و در حالی که فریاد میزد گفت: "دروغ میگه به خدا دروغ میگه ...من کشتمش، من با همین دستام سنگ را به سر اون نامرد زدم ...".
کلمه نامرد مادر حامد را تحریک کرد و بلند شد و شروع کرد به فریاد زدن و دشنام دادن به نگین و رامین. جو دادگاه پر تنش شده بود و اگر قضات نمیتوانستند این هیجانات را کنترل کنند، دادرسی متوقف میماند. رامین ارام نمیگرفت. او فریاد میکرد و اصرار داشت که قاتل اوست. صحنه دیدنی ولی تاثرآور بود. شور عشق کار را به جایی رسانده بود که دو نفر همزمان مدعی قتل حامد شده بودند.
رامین آن قدر فریاد زد و از خود جوشش و تقلا نشان داد که با کمک مامورین دیگر از دادگاه اخراج شد. هنوز صدای نعرههای او را که مامورین به زور او را به بیرون دادگاه میکشاندند در خاطر دارم. تجربه به کمک رئیس دادگاه آمد و او با قاطعیت وتهدید به اخراج از جلسه و حتی تشر زدن بر سر مادر حامد توانست آرامش را به جلسه بر گرداند.
نگین آنقدر گریسته بود که دیگر میتوانستم صدای هق هق او را بشنوم. من هم متاثر بودم و هم نمیدانستم که در ان لحظه چه باید بکنم و وظیفه من به عنوان وکیل متهم چیست؟ آیا از آنچه نگین گفت به نفع موکل استفاده کنم یا به وضعیت عاطفی متهم که در آتش دلدادگی میسوخت را توجه نمایم.
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤12👍7
نهایتِ تمامی نیروها «پیوستن» است، پیوستن
به اصلِ روشنِ خورشید
و ریختن به شعورِ نور
چرا توقف کنم؟
من خوشههای نارسِ گندم را
به زیرِ پستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهشِ شفافِ آب به جاری شدن
صدای ریزشِ نورِ ستاره بر جدارِ مادگی خاک
صدای انعقادِ نطفهی معنی
و بسطِ ذهنِ مشترکِ عشق
صدا، صدا، تنها صداست که می ماند.
#فروغ_فرخزاد
کتاب: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
@book_tips 🐞
به اصلِ روشنِ خورشید
و ریختن به شعورِ نور
چرا توقف کنم؟
من خوشههای نارسِ گندم را
به زیرِ پستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهشِ شفافِ آب به جاری شدن
صدای ریزشِ نورِ ستاره بر جدارِ مادگی خاک
صدای انعقادِ نطفهی معنی
و بسطِ ذهنِ مشترکِ عشق
صدا، صدا، تنها صداست که می ماند.
#فروغ_فرخزاد
کتاب: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
@book_tips 🐞
❤7
🍃🌺🍃
موفقیت، محصول عادتهای روزانه است، نه یک دگرگونی بزرگ و یکباره در کل زندگی.
ایجاد عادتهای ماندگار، دشوار است. مردم تغییرات کوچک اندکی ایجاد میکنند و چون نتیجهٔ قابل توجهی مشاهده نمیکنند، متوقف میشوند. فکر میکنید «یک ماه است که هر روز میدوم، پس چرا هیچ تغییری در بدنم نمیبینم؟» زمانی که اینگونه فکرها غلبه کنند، خیلی راحت عادتهای مثبت به آخر خط میرسند.
#خرده_عادتها
#جیمز_کلییر
@book_tips 🐞
موفقیت، محصول عادتهای روزانه است، نه یک دگرگونی بزرگ و یکباره در کل زندگی.
ایجاد عادتهای ماندگار، دشوار است. مردم تغییرات کوچک اندکی ایجاد میکنند و چون نتیجهٔ قابل توجهی مشاهده نمیکنند، متوقف میشوند. فکر میکنید «یک ماه است که هر روز میدوم، پس چرا هیچ تغییری در بدنم نمیبینم؟» زمانی که اینگونه فکرها غلبه کنند، خیلی راحت عادتهای مثبت به آخر خط میرسند.
#خرده_عادتها
#جیمز_کلییر
@book_tips 🐞
❤11👍4👏4