🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و پنج
ساعتی بعد در حال برگشت از جاده پیچ در پیچ کوهستانی بودم؛ غرق در اندوه و فکر. داستانی که نگین تعریف کرد دقیق بود و با واقعیتهای پرونده همخوانی داشت. گریهها و ضجههایی که نگین در حین تعریف قصه قتل داشت برای من تردیدی باقی نگذاشت که قاتل نه رامین که محبوبه اوست.
این که رامین قتل را گردن گرفته بود برایم عجیب نبود. او خواسته بود نگین را از خطر برهاند، گرچه این کار او را به زیر چوبهدار میکشید و یا بالای آن. هزار جور فکر به مغزم هجوم اورد: "تکلیف من چیست؟ چه باید بکنم؟آیا من میتوانم بدون موافقت موکل پای نگین را به میان بکشم؟ آیا رامین میپذیرد که خط ریل واقعه قتل عوض شود و به جای او معشوقه در بند شود؟
عشق سوزان او به نگین سبب شده بود که داستانی دیگر ساز کند؛ داستانی که فرجام ان شاید پایانی بر یک عاشقانه خونین بود. چهره مغموم رامین در نظرم و شیونهای نگین در گوشم بود. کلافه بودم و درمانده؛ پایم روی پدال گاز میفشردم تا شاید سرعت حرکت اتومبیل رخوت و سرخوشی را به جانم بریزد و از سردرگمی که به آن دچار آمده بودم بکاهد.
تلفنم زنگ خورد، ناشناس بود. جواب دادم. زن مسعود بود با صدایی گرفته. حال شوهرش را پرسیدم. گفت که پزشکان از او قطع امید کردهاند و شاید او تا چند روز آینده بیشتر میهمان این دنیا نباشد. باز هم خبری بد و اندوهی بیشتر. چرا باید اخبار مرگ و نیستی این چنین پشت سر هم بر من مبارک باد میگفتند؟. باید مسعود را برای آخرین بار میدیدم تا ملاقات واپسین ما به قیامت نمیافتاد.
بعد از ظهر آن روز بیمارستان بودم. مسعود تکیدهتر از قبل روی تخت افتاده بود. همسرش در کنار تخت او را تر و خشک میکرد. مرا که دید صدای ضعیفی از گلویش بیرون آمد و دست راستش تکانی خورد. همسرش گفت که میخواهد با شما دست بدهد. از حال و وضع او منقلب شدم.
دستش را گرفتم و بغض راه گلویم را بست. همسرش مدام با دستمال کاغذی عرق صورت و آب دهانی را که شوهرش نمیتوانست فرو دهد و به ناچار دور لبان او جمع میشد خشک میکرد. چه باید میگفتم و یا چه میتوانستم بگویم؟گرچه میدانستم که حال مسعود بدتر از آن است که جز با معجزهای بهبود یابد برایش آرزوی سلامتی کردم.
چند کلمه نامفهوم گفت و اشک گوشه چشمش را پر کرد. حال انقلاب بر من مستولی شد. پشت به دیوار کردم و حال گریه بر من غلبه کرد. چند لحظهای گریستم...
#دکتر_علی_رادان
ادامه دارد....
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و پنج
ساعتی بعد در حال برگشت از جاده پیچ در پیچ کوهستانی بودم؛ غرق در اندوه و فکر. داستانی که نگین تعریف کرد دقیق بود و با واقعیتهای پرونده همخوانی داشت. گریهها و ضجههایی که نگین در حین تعریف قصه قتل داشت برای من تردیدی باقی نگذاشت که قاتل نه رامین که محبوبه اوست.
این که رامین قتل را گردن گرفته بود برایم عجیب نبود. او خواسته بود نگین را از خطر برهاند، گرچه این کار او را به زیر چوبهدار میکشید و یا بالای آن. هزار جور فکر به مغزم هجوم اورد: "تکلیف من چیست؟ چه باید بکنم؟آیا من میتوانم بدون موافقت موکل پای نگین را به میان بکشم؟ آیا رامین میپذیرد که خط ریل واقعه قتل عوض شود و به جای او معشوقه در بند شود؟
عشق سوزان او به نگین سبب شده بود که داستانی دیگر ساز کند؛ داستانی که فرجام ان شاید پایانی بر یک عاشقانه خونین بود. چهره مغموم رامین در نظرم و شیونهای نگین در گوشم بود. کلافه بودم و درمانده؛ پایم روی پدال گاز میفشردم تا شاید سرعت حرکت اتومبیل رخوت و سرخوشی را به جانم بریزد و از سردرگمی که به آن دچار آمده بودم بکاهد.
تلفنم زنگ خورد، ناشناس بود. جواب دادم. زن مسعود بود با صدایی گرفته. حال شوهرش را پرسیدم. گفت که پزشکان از او قطع امید کردهاند و شاید او تا چند روز آینده بیشتر میهمان این دنیا نباشد. باز هم خبری بد و اندوهی بیشتر. چرا باید اخبار مرگ و نیستی این چنین پشت سر هم بر من مبارک باد میگفتند؟. باید مسعود را برای آخرین بار میدیدم تا ملاقات واپسین ما به قیامت نمیافتاد.
بعد از ظهر آن روز بیمارستان بودم. مسعود تکیدهتر از قبل روی تخت افتاده بود. همسرش در کنار تخت او را تر و خشک میکرد. مرا که دید صدای ضعیفی از گلویش بیرون آمد و دست راستش تکانی خورد. همسرش گفت که میخواهد با شما دست بدهد. از حال و وضع او منقلب شدم.
دستش را گرفتم و بغض راه گلویم را بست. همسرش مدام با دستمال کاغذی عرق صورت و آب دهانی را که شوهرش نمیتوانست فرو دهد و به ناچار دور لبان او جمع میشد خشک میکرد. چه باید میگفتم و یا چه میتوانستم بگویم؟گرچه میدانستم که حال مسعود بدتر از آن است که جز با معجزهای بهبود یابد برایش آرزوی سلامتی کردم.
چند کلمه نامفهوم گفت و اشک گوشه چشمش را پر کرد. حال انقلاب بر من مستولی شد. پشت به دیوار کردم و حال گریه بر من غلبه کرد. چند لحظهای گریستم...
#دکتر_علی_رادان
ادامه دارد....
@book_tips 🐞
😢15👍5❤1
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: نوزدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۵۳ تا ۱۶۱
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: نوزدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۵۳ تا ۱۶۱
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤2
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و ششم
دو روز بعد مسعود زیرآن همه دستگاههای پزشکی که به سر و سینه او وصل شده بود از دنیا رفت تا بازهم ثابت شود که انسان در برابر مرگ بسیار ضعیفتر از آن چیزی است که همه گمان میکنند. غم مرگ مسعود برایم جانکاه بود و دو سه روزی دستم پی کار نمیرفت، ولی در آخر مثل همیشه که عزیزی را از دست میدادم پذیرفتم که چرخه زادن و مردن هیچگاه از حرکت نمیایستد.
اخر هفته رفتم به دیدار رامین در زندان. آمد؛لبخندی به لب داشت. پرسید که چرا پیراهن مشکی به تن دارم و وقتی شنید که مسعود مرده قدری سکوت کرد وبا تلخی تسلیت گفت. گفتم: "مسعود خیلی سفارش تو را به من کرد و یکی ار دلایل این که من برای پرونده تو از این طرف به آن طرف میدوم اجرای خواست اوست". چیزی نگفت ولی دیگر لبخند نمیزد.
نباید معطل میکردم: "گوش کن! تو با من صادق نبودی. چرا حقیقت ماجرا را از من پنهان میکنی؟مرد باش. و راست بگو". از لحن جدی و تند من جا خورد. با کمی اضطراب گفت:" من که داستان اون روز را براتون گفتم. من چه دروغی گفتم، نمی فهم چرا...". نگذاشتم ادامه دهد، با همان لحن تند گفتم:" من رو گول نزن. تو قاتل نیستی، تو حامد رو نکشتی، قاتل نگینه".
حدقه چشمهایش باز شد و خیره به من نگاه کرد. خودش را باخت، دستپاچه شده بود. سعی کرد که لبخند بزند ولی فرصت هر گونه واکنشی را از او گرفتم: "ببین! من با نگین صحبت کردم. اون ماجرا را کامل و دقیق توضیح داد. اون سنگ را نگین از پشت سر به کله حامد زده؛ نه یکبار که سه بار؛ فهمیدی! تو هم به بازپرس و هم به من و به همه دروغ گفتی...".
رامین سرش را انداخته بود پایین؛ به نظرم گیج و درمانده شده بود: "گوش کن! من نیومدم که از تومچگیری کنم؛ کار از این حرفا گذشته، تو مثل یک اسب پا شکستهای که کرکسها دور سرت دارند پرواز میکنند، من نمیتوانم به تو کمکی بکنم مگه این که خودت بخوای، پروندهای که داری شوخی نیست، خونی ریخته شده و تاوان آدم کشی سنگینه ...."
منتظر بودم که حرفی بزند ولی او سرش را بلند نمیکرد. فکر کردم که شاید زیاد تند رفتم. خواستم لحن ملایمتری بگیرم، دستم را گذاشتم روی شانهاش، سرش را بلند کرد؛ قطره اشکی در حدقه چشمش دور میزد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و ششم
دو روز بعد مسعود زیرآن همه دستگاههای پزشکی که به سر و سینه او وصل شده بود از دنیا رفت تا بازهم ثابت شود که انسان در برابر مرگ بسیار ضعیفتر از آن چیزی است که همه گمان میکنند. غم مرگ مسعود برایم جانکاه بود و دو سه روزی دستم پی کار نمیرفت، ولی در آخر مثل همیشه که عزیزی را از دست میدادم پذیرفتم که چرخه زادن و مردن هیچگاه از حرکت نمیایستد.
اخر هفته رفتم به دیدار رامین در زندان. آمد؛لبخندی به لب داشت. پرسید که چرا پیراهن مشکی به تن دارم و وقتی شنید که مسعود مرده قدری سکوت کرد وبا تلخی تسلیت گفت. گفتم: "مسعود خیلی سفارش تو را به من کرد و یکی ار دلایل این که من برای پرونده تو از این طرف به آن طرف میدوم اجرای خواست اوست". چیزی نگفت ولی دیگر لبخند نمیزد.
نباید معطل میکردم: "گوش کن! تو با من صادق نبودی. چرا حقیقت ماجرا را از من پنهان میکنی؟مرد باش. و راست بگو". از لحن جدی و تند من جا خورد. با کمی اضطراب گفت:" من که داستان اون روز را براتون گفتم. من چه دروغی گفتم، نمی فهم چرا...". نگذاشتم ادامه دهد، با همان لحن تند گفتم:" من رو گول نزن. تو قاتل نیستی، تو حامد رو نکشتی، قاتل نگینه".
حدقه چشمهایش باز شد و خیره به من نگاه کرد. خودش را باخت، دستپاچه شده بود. سعی کرد که لبخند بزند ولی فرصت هر گونه واکنشی را از او گرفتم: "ببین! من با نگین صحبت کردم. اون ماجرا را کامل و دقیق توضیح داد. اون سنگ را نگین از پشت سر به کله حامد زده؛ نه یکبار که سه بار؛ فهمیدی! تو هم به بازپرس و هم به من و به همه دروغ گفتی...".
رامین سرش را انداخته بود پایین؛ به نظرم گیج و درمانده شده بود: "گوش کن! من نیومدم که از تومچگیری کنم؛ کار از این حرفا گذشته، تو مثل یک اسب پا شکستهای که کرکسها دور سرت دارند پرواز میکنند، من نمیتوانم به تو کمکی بکنم مگه این که خودت بخوای، پروندهای که داری شوخی نیست، خونی ریخته شده و تاوان آدم کشی سنگینه ...."
منتظر بودم که حرفی بزند ولی او سرش را بلند نمیکرد. فکر کردم که شاید زیاد تند رفتم. خواستم لحن ملایمتری بگیرم، دستم را گذاشتم روی شانهاش، سرش را بلند کرد؛ قطره اشکی در حدقه چشمش دور میزد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤11👍5👏1
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت سی و هفت
آرام به من نگاه میکرد و همین اندوه مرا بیشتر میساخت: "چکار کردی با خودت پسر؛ با زندگیات؛ با جوانیات....".
حال من هم بهتر از موکلم نبود. به حالش رقت کردم: "ببین! من نمیخوام ناراحتت کنم یا تو را بترسونم ولی...". اشک چشمهایش را با دستش پاک کرد و گفت: "من میخوام که به من کمک کنید....قول بدید که کمکم میکنید". گفتم: "من برای همین اینجا هستم؛ برای کمک به تو".
نگاهش را از من برداشت و به سقف دوخت. گفت: "اگه میخواهید به من کمک کنید چیزایی را که نگین گفته فراموش کنید، هیججا نگید، انگار که اصلا نشنیدهاید" این پسر دیوانه نبود، عاشق بود و مگر جز عشق شعبه ای از جنون نیست.
حالا چکار میبایست میکردم؟ آخرین تلاشم را کردم: "میدونم که نگین را دوست داری و به تو حق میدم که نگران آینده اون باشی ولی با مخفیکردن حقیقت شاید هر دو آسیب ببینید. شاید تو و نگین دیگه نتونید همدیگر رو ببینید چه برسه به این که یه روز با هم زندگی کنید. بگذار من کمکت کنم، به من اعتماد کن. تو از خودت و نگین دفاع کردی، تو با چاقو مورد حمله واقع شدی ...میشه راه حلی پیدا کرد...".
نگذاشت حرف من تمام شود. محکم دست راست من را گرفت و با لحنی بین خواهش و زاری گفت "تو رو به روح اون کسی که براش سیاه پوشیدید قسمتون میدم هر چی از نگین شنیدید رو بریزید دور. اگه میخواهید به من کمک کنید پای نگین رو تو این ماجرا نکشید. به من قول بدید" و من درمانده شده بودم.
شمشیر بران منطق به صخره سخت عشق برخورد کرده و شکسته بود. هیچوقت فکر نمیکردم که یک نمونه از عشقهای اساطیری را به چشم ببینم و تجربه کنم. حالا او دست راست من را فشار میداد و از من میخواست که راست نگویم یا اصلا چیزی نگویم. با حیرت دیدم که رامین داستان مجنون در کنار کعبه را باز افرینی کرد.
او مجنونی دیگر بود و من همان پدر عاقلش. پدر برای شفای جگر گوشه او را به زیر ديوار خانه خدا اورد و از او خواست تا در زیر چادر سیاه کعبه از صاحب خانه بخواهد تا عشق لیلی از دلش محو شود و برای پسر دلیلها اورد ....
اما در اخر صحنه نمایش، مجنون به پرده کعبه آویخت و نالید: "از عمر من آن چه هست برجای....بستان و به عمر لیلی افزای...". نمیدانستم چه بگویم و چه بکنم؟ من حقوق خوانده بودم و مشق وکالت کرده بودم ،نه عشق.
چشم در چشم نگاهش کردم، بلند شدم، کیفم را برداشتم و از زندان تن و جان بیرون آمدم. همیشه بعد از ملاقات با رامین اندوه به سراغم میآمد و گریبانم را سخت میگرفت. اینبار هم آتش دوبارهای به جانم افتاده بود که مدتها روح و روانم را در خود میگداخت...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت سی و هفت
آرام به من نگاه میکرد و همین اندوه مرا بیشتر میساخت: "چکار کردی با خودت پسر؛ با زندگیات؛ با جوانیات....".
حال من هم بهتر از موکلم نبود. به حالش رقت کردم: "ببین! من نمیخوام ناراحتت کنم یا تو را بترسونم ولی...". اشک چشمهایش را با دستش پاک کرد و گفت: "من میخوام که به من کمک کنید....قول بدید که کمکم میکنید". گفتم: "من برای همین اینجا هستم؛ برای کمک به تو".
نگاهش را از من برداشت و به سقف دوخت. گفت: "اگه میخواهید به من کمک کنید چیزایی را که نگین گفته فراموش کنید، هیججا نگید، انگار که اصلا نشنیدهاید" این پسر دیوانه نبود، عاشق بود و مگر جز عشق شعبه ای از جنون نیست.
حالا چکار میبایست میکردم؟ آخرین تلاشم را کردم: "میدونم که نگین را دوست داری و به تو حق میدم که نگران آینده اون باشی ولی با مخفیکردن حقیقت شاید هر دو آسیب ببینید. شاید تو و نگین دیگه نتونید همدیگر رو ببینید چه برسه به این که یه روز با هم زندگی کنید. بگذار من کمکت کنم، به من اعتماد کن. تو از خودت و نگین دفاع کردی، تو با چاقو مورد حمله واقع شدی ...میشه راه حلی پیدا کرد...".
نگذاشت حرف من تمام شود. محکم دست راست من را گرفت و با لحنی بین خواهش و زاری گفت "تو رو به روح اون کسی که براش سیاه پوشیدید قسمتون میدم هر چی از نگین شنیدید رو بریزید دور. اگه میخواهید به من کمک کنید پای نگین رو تو این ماجرا نکشید. به من قول بدید" و من درمانده شده بودم.
شمشیر بران منطق به صخره سخت عشق برخورد کرده و شکسته بود. هیچوقت فکر نمیکردم که یک نمونه از عشقهای اساطیری را به چشم ببینم و تجربه کنم. حالا او دست راست من را فشار میداد و از من میخواست که راست نگویم یا اصلا چیزی نگویم. با حیرت دیدم که رامین داستان مجنون در کنار کعبه را باز افرینی کرد.
او مجنونی دیگر بود و من همان پدر عاقلش. پدر برای شفای جگر گوشه او را به زیر ديوار خانه خدا اورد و از او خواست تا در زیر چادر سیاه کعبه از صاحب خانه بخواهد تا عشق لیلی از دلش محو شود و برای پسر دلیلها اورد ....
اما در اخر صحنه نمایش، مجنون به پرده کعبه آویخت و نالید: "از عمر من آن چه هست برجای....بستان و به عمر لیلی افزای...". نمیدانستم چه بگویم و چه بکنم؟ من حقوق خوانده بودم و مشق وکالت کرده بودم ،نه عشق.
چشم در چشم نگاهش کردم، بلند شدم، کیفم را برداشتم و از زندان تن و جان بیرون آمدم. همیشه بعد از ملاقات با رامین اندوه به سراغم میآمد و گریبانم را سخت میگرفت. اینبار هم آتش دوبارهای به جانم افتاده بود که مدتها روح و روانم را در خود میگداخت...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤11👍4
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت سی و هشت
رامین از من سکوت میخواست و حقالسکوت را با اشکهای چشمانش پرداخت. من در این پرونده دو چشم گریان دیده بودم؛ زنی که با سوز و گداز ماجرای خونین یک قتل را بیان میکرد و چون مار بر خود میپیچید و از بیگناهی محبوب میگفت و اشکهای موکلی را که با شیدایی درفکر رهایی محبوبه خود بود. ان زن از من دو گوش شنوا میخواست و موکل زندانی زبانِ بسته:
"خدا بگم چیکارت کنه مسعود؛ رفتی اون زیر راحت خوابیدی تا بلندشدن صدای صور و من رو گرفتار یک ماجرای عجیب و غریب کردی. تو دیگه غم هيچی رو نداری و شاید حالا با تنهایی هم خو گرفتی و کنار اومده باشی و من اینجا هر بار شرنگ غم را در کام تلخم حس میکنم ...
من گرفتار شدهام، نمیدانم چکار کنم...". راه حل این معما در هیچ کتابی نبود و برای شریک شدن در تجربه دیگران نمیتوانستم راز موکل را در پیش همگان بگشایم. پیش خودم گفتم که با یکی دو تا همکار خوشفکر مشورت کنم و از آنها بخواهم که راز این ماجرا را سر به مهر نگاه دارند.
بعد به این اندیشه خام خندیدم، چون اندیشه عاقل در مقابل عشق به کار نمی امد.
تا به آن موقع چنین در کار خود سرگردان نشده بودم. وقت محاکمه نزدیک بود و من بیشتر از متهم اضطراب داشتم. متهم تصمیم خود را گرفته بود؛ او حاضر بود سر سودایی خود را به باد دهد ولی یک مو از زلف یار در باد حوادث از میان نرود.
او عاشق بود، من که نبودم، اما در حل این سوال درمانده بودم و تکلیف وجدانی و حرفهای خود را نمیدانستم؟ ایا میتوانستم به خواست موکل بیاعتنا باشم؟ آیا میتوانستم اجازه دهم که بیگناهی تاوان جنایت دیگری را بدهد؟ با خود فکر کردم که استعفا کنم و از آن همه فکر و خیال خود را وارهانم، اما چه کنم که سرم در گروی قولی بود که به مسعود داده بودم.
دیگر کاری نداشتم جز آن که توکل بر خدای گره گشا کنم و هر آن چه بادا باد بگویم و تن به دریای مواج و خروشان حوادث آتی بسپارم....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت سی و هشت
رامین از من سکوت میخواست و حقالسکوت را با اشکهای چشمانش پرداخت. من در این پرونده دو چشم گریان دیده بودم؛ زنی که با سوز و گداز ماجرای خونین یک قتل را بیان میکرد و چون مار بر خود میپیچید و از بیگناهی محبوب میگفت و اشکهای موکلی را که با شیدایی درفکر رهایی محبوبه خود بود. ان زن از من دو گوش شنوا میخواست و موکل زندانی زبانِ بسته:
"خدا بگم چیکارت کنه مسعود؛ رفتی اون زیر راحت خوابیدی تا بلندشدن صدای صور و من رو گرفتار یک ماجرای عجیب و غریب کردی. تو دیگه غم هيچی رو نداری و شاید حالا با تنهایی هم خو گرفتی و کنار اومده باشی و من اینجا هر بار شرنگ غم را در کام تلخم حس میکنم ...
من گرفتار شدهام، نمیدانم چکار کنم...". راه حل این معما در هیچ کتابی نبود و برای شریک شدن در تجربه دیگران نمیتوانستم راز موکل را در پیش همگان بگشایم. پیش خودم گفتم که با یکی دو تا همکار خوشفکر مشورت کنم و از آنها بخواهم که راز این ماجرا را سر به مهر نگاه دارند.
بعد به این اندیشه خام خندیدم، چون اندیشه عاقل در مقابل عشق به کار نمی امد.
تا به آن موقع چنین در کار خود سرگردان نشده بودم. وقت محاکمه نزدیک بود و من بیشتر از متهم اضطراب داشتم. متهم تصمیم خود را گرفته بود؛ او حاضر بود سر سودایی خود را به باد دهد ولی یک مو از زلف یار در باد حوادث از میان نرود.
او عاشق بود، من که نبودم، اما در حل این سوال درمانده بودم و تکلیف وجدانی و حرفهای خود را نمیدانستم؟ ایا میتوانستم به خواست موکل بیاعتنا باشم؟ آیا میتوانستم اجازه دهم که بیگناهی تاوان جنایت دیگری را بدهد؟ با خود فکر کردم که استعفا کنم و از آن همه فکر و خیال خود را وارهانم، اما چه کنم که سرم در گروی قولی بود که به مسعود داده بودم.
دیگر کاری نداشتم جز آن که توکل بر خدای گره گشا کنم و هر آن چه بادا باد بگویم و تن به دریای مواج و خروشان حوادث آتی بسپارم....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍18❤1
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیستم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۶۲ تا ۱۷۰
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیستم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۶۲ تا ۱۷۰
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤2🥰1
🍃🌺🍃
وقتی خودمان را به اندازه کافی دوست داشته باشیم؛
میتوانیم به راحتی به درخواست غیرمنطقی دیگران بگوییم: نه
آنوقت دیوانهوار سعی نخواهیم کرد
همه را راضی نگه داریم.
#آلن_دوباتن
@book_tips 🐞
وقتی خودمان را به اندازه کافی دوست داشته باشیم؛
میتوانیم به راحتی به درخواست غیرمنطقی دیگران بگوییم: نه
آنوقت دیوانهوار سعی نخواهیم کرد
همه را راضی نگه داریم.
#آلن_دوباتن
@book_tips 🐞
👍16❤7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿سایه ای به نام افسردگی
این سایه، فقط غم نیست،
خستگیه... بیمعناییه... سکوتیه که تمومی نداره.
افسردگی اون روزی هست که از خواب بیدار میشی
ولی انگار هنوز بیدار نشدی…
وقتی همه چیز هست،
اما هیچ چیز، “معنا” نداره.
گاهی خودش رو پشت لبخند پنهان میکنه،
پشت کار زیاد، یا پشت “من خوبم”هایی که هر روز تکرار میکنی.
اما در درون، یه صدای خسته زمزمه میکنه:
"دیگه نمیتونم…"
افسردگی،
یه فریاد خاموشه از درونِ زخمیِ انسان.
درست همون لحظه که شنیده بشه،
نور از لای پردهی تاریکی رد میشه…
و یادت میافته که فقط خودت میتونی این سایه رو کنار بزنی،
و نور رو جایگزینش کنی.⚡️✨☀️
@book_tips 🐞
این سایه، فقط غم نیست،
خستگیه... بیمعناییه... سکوتیه که تمومی نداره.
افسردگی اون روزی هست که از خواب بیدار میشی
ولی انگار هنوز بیدار نشدی…
وقتی همه چیز هست،
اما هیچ چیز، “معنا” نداره.
گاهی خودش رو پشت لبخند پنهان میکنه،
پشت کار زیاد، یا پشت “من خوبم”هایی که هر روز تکرار میکنی.
اما در درون، یه صدای خسته زمزمه میکنه:
"دیگه نمیتونم…"
افسردگی،
یه فریاد خاموشه از درونِ زخمیِ انسان.
درست همون لحظه که شنیده بشه،
نور از لای پردهی تاریکی رد میشه…
و یادت میافته که فقط خودت میتونی این سایه رو کنار بزنی،
و نور رو جایگزینش کنی.⚡️✨☀️
@book_tips 🐞
👍11❤2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و یکم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۷۱ تا ۱۷۹
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و یکم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۷۱ تا ۱۷۹
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤4
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت سی و نهم
برای آخرین بار قبل از شروع دادرسی برای مطالعه پرونده رفتم دادگاه. ورثه مقتول منحصر بود در یک مادر. به گواهی حصر وراثت او نگاهی انداختم. مادرش پیر بود. امیدوار بودم که آن پیرزن فرزندان دیگری هم داشته باشد تا شاید بتوان با آنها رابطهای برقرار کرد از سر منطق و تدبیر. در پرونده مدرک جدیدی اضافه نشده بود و همه چیز برای یک دادرسی نفسگیر آماده بود.
هنوز نمیدانستم که چه کار کنم؟ آیا آنطور که قلب موکل میخواهد عمل کنم و یا با منطق ساده حقوقی جلو بروم. اگر پای نگین به میان کشیده میشد، جرم موکل تنها یک زد و خورد بود که چون طرف کشته شده بود، اتهام موکل تحتالشعاع قتل قرار میگرفت ولی اگر اسمی از نگین به عنوان مباشر قتل به میان نمیآمد باید از موکل در مقابل اتهام قتل عمد دفاع میکردم.
شب قبل از محاکمه از دفتر وکالت تا خانه را پیاده طی کردم و مدام به جوانب ماجرا و نتیجه آن میاندیشیدم. نزدیک منزل نوازنده دوره گردی را دیدم که با ویلون خود قطعهای را مینواخت و می خواند.
شعر گل کرده فیلم قدیمی سلطان قلبها. قدمها را آهسته کردم "یه دلم میگه برم برم ...یه دلم میگه نَرَم نرم ...طاقت نداره دلم". دور و برش خلوت بود. صدای چندان خوبی نداشت ولی بر نواختن ویلون مسلط بود. دیدم که از تردیدها و دودلیها میخواند؛ آنچه من هم گرفتارش بودم.
اسکناسی در جیب او گذشتم و دور شدم. شب درست نخوابیدم، یکی دوبار بیدار شدم. فکر و خیال رهایم نمیکرد. بالشت نرم خشت سخت شده بود و قرار از من گرفته بود.
صبح زود برخاستم اما شاداب و سرزنده نبودم. وقتی از خانه بیرون میآمدم شعر حافظ شیرازی در ذهنم چرخ میخورد:
"دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم..."
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت سی و نهم
برای آخرین بار قبل از شروع دادرسی برای مطالعه پرونده رفتم دادگاه. ورثه مقتول منحصر بود در یک مادر. به گواهی حصر وراثت او نگاهی انداختم. مادرش پیر بود. امیدوار بودم که آن پیرزن فرزندان دیگری هم داشته باشد تا شاید بتوان با آنها رابطهای برقرار کرد از سر منطق و تدبیر. در پرونده مدرک جدیدی اضافه نشده بود و همه چیز برای یک دادرسی نفسگیر آماده بود.
هنوز نمیدانستم که چه کار کنم؟ آیا آنطور که قلب موکل میخواهد عمل کنم و یا با منطق ساده حقوقی جلو بروم. اگر پای نگین به میان کشیده میشد، جرم موکل تنها یک زد و خورد بود که چون طرف کشته شده بود، اتهام موکل تحتالشعاع قتل قرار میگرفت ولی اگر اسمی از نگین به عنوان مباشر قتل به میان نمیآمد باید از موکل در مقابل اتهام قتل عمد دفاع میکردم.
شب قبل از محاکمه از دفتر وکالت تا خانه را پیاده طی کردم و مدام به جوانب ماجرا و نتیجه آن میاندیشیدم. نزدیک منزل نوازنده دوره گردی را دیدم که با ویلون خود قطعهای را مینواخت و می خواند.
شعر گل کرده فیلم قدیمی سلطان قلبها. قدمها را آهسته کردم "یه دلم میگه برم برم ...یه دلم میگه نَرَم نرم ...طاقت نداره دلم". دور و برش خلوت بود. صدای چندان خوبی نداشت ولی بر نواختن ویلون مسلط بود. دیدم که از تردیدها و دودلیها میخواند؛ آنچه من هم گرفتارش بودم.
اسکناسی در جیب او گذشتم و دور شدم. شب درست نخوابیدم، یکی دوبار بیدار شدم. فکر و خیال رهایم نمیکرد. بالشت نرم خشت سخت شده بود و قرار از من گرفته بود.
صبح زود برخاستم اما شاداب و سرزنده نبودم. وقتی از خانه بیرون میآمدم شعر حافظ شیرازی در ذهنم چرخ میخورد:
"دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم..."
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍13❤1
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهلم
روز محاکمه مثل روز زایمان است. روز درد کشیدن است برای زایش یک موجود زنده. موجودی که اگر سالم باشد شادی و اگر ناقص باشد رنج را به تو هدیه خواهد داد.
اتاق دادگاه نسبتا بزرگ بود با صندلیهای کافی. دو قاضی در جلسه زودتر از دیگران در جاهای خود جلوس کرده بودند؛ یکی رئیس و دیگری مستشار. رئیس سالمندتر بود و عینکی بر چشم داشت؛ با قیافهای جدی و مستشار جوانتر و پر جنب و جوشتر.
در بیرون در رامین در لباس زندان با پاها و دستهایی در زنجیرایستاده بود. دستی دادم و خوش و بشی. پدرش آمده بود ونیز زنی باچادر؛نگین بود. چند مرد و زن نیز دور یک پیر زن حلقه زده بودند؛ حتما مادر حامد بود. داخل شدیم. در کنار رامین نشستم و ماموری هم در سمت دیگر او. پدرش و نگین پشت سر ما جا گرفتند و اندکی دورتر زن مسن با دو زن چادری و دو مرد میانسال.
بعدا معلوم شد که آن زنان، دختران او هستند و آن دو مرد پسر و دامادش. انان هم وکیلی داشتند که او را تا ان موقع ندیده بودم. یک زن و مرد جوان هم که مدام با هم حرف میزدند و میخندیدند همراه ما امدند داخل اتاق. آنها بلافاصله رفتند سراغ قضات وچند جملهای میانشان رد و بدل شد و برگشتند و در گوشهای نشستند.
بعدا متوجه شدم که خبرنگار هستند. جلسه شلوغ نبود و این به نفع ما بود. در جلسات شلوغ من به نوعی خود را در مقابل چشمان کنجکاو و گوشهای حریص مییابم و تا حدی در قالب رسمی فرو میروم. بعضی وکلا در این گونه جلسات رو به خطابه خوانی و خودنمایی میآورند؛ غرا و کوبنده سخن میگویند و از فراز قانون، دلها را نشانه میروند.
این کار اگر برای موکل آنان آبی نداشته باشد، شاید برای آنها نان شهرت داشته باشد. رئيس دادگاه شروع کرد؛ ارام و متین. مشخص بود که بر کار خودش مسلط است. اجازه داد تا نماینده دادستان کیفر خواست را قرائت کند. برای من تکراری بود و تا اندازهای ملالآور.
نوبت به طرح شکایت رسید که وکیل ولی دم یا همان مادر حامد به طرح آن پرداخت. منتظر بودم که لحن بیان او راببینم؛ آیا آرام و متین صحبت میکند یا هیجانی و طوفانی. وکیل راه دوم را برگزید و با نطق آتشین، آتش به جان رامین، نگین و مادر پیر مقتول انداخت.
شاید او خود را سیسرون خطیب رومی و یا دانته انقلابی دو آتشه فرانسوی میدید که میخواست با سخنانش جو جلسه را به نفع موکلش بر هم زند....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهلم
روز محاکمه مثل روز زایمان است. روز درد کشیدن است برای زایش یک موجود زنده. موجودی که اگر سالم باشد شادی و اگر ناقص باشد رنج را به تو هدیه خواهد داد.
اتاق دادگاه نسبتا بزرگ بود با صندلیهای کافی. دو قاضی در جلسه زودتر از دیگران در جاهای خود جلوس کرده بودند؛ یکی رئیس و دیگری مستشار. رئیس سالمندتر بود و عینکی بر چشم داشت؛ با قیافهای جدی و مستشار جوانتر و پر جنب و جوشتر.
در بیرون در رامین در لباس زندان با پاها و دستهایی در زنجیرایستاده بود. دستی دادم و خوش و بشی. پدرش آمده بود ونیز زنی باچادر؛نگین بود. چند مرد و زن نیز دور یک پیر زن حلقه زده بودند؛ حتما مادر حامد بود. داخل شدیم. در کنار رامین نشستم و ماموری هم در سمت دیگر او. پدرش و نگین پشت سر ما جا گرفتند و اندکی دورتر زن مسن با دو زن چادری و دو مرد میانسال.
بعدا معلوم شد که آن زنان، دختران او هستند و آن دو مرد پسر و دامادش. انان هم وکیلی داشتند که او را تا ان موقع ندیده بودم. یک زن و مرد جوان هم که مدام با هم حرف میزدند و میخندیدند همراه ما امدند داخل اتاق. آنها بلافاصله رفتند سراغ قضات وچند جملهای میانشان رد و بدل شد و برگشتند و در گوشهای نشستند.
بعدا متوجه شدم که خبرنگار هستند. جلسه شلوغ نبود و این به نفع ما بود. در جلسات شلوغ من به نوعی خود را در مقابل چشمان کنجکاو و گوشهای حریص مییابم و تا حدی در قالب رسمی فرو میروم. بعضی وکلا در این گونه جلسات رو به خطابه خوانی و خودنمایی میآورند؛ غرا و کوبنده سخن میگویند و از فراز قانون، دلها را نشانه میروند.
این کار اگر برای موکل آنان آبی نداشته باشد، شاید برای آنها نان شهرت داشته باشد. رئيس دادگاه شروع کرد؛ ارام و متین. مشخص بود که بر کار خودش مسلط است. اجازه داد تا نماینده دادستان کیفر خواست را قرائت کند. برای من تکراری بود و تا اندازهای ملالآور.
نوبت به طرح شکایت رسید که وکیل ولی دم یا همان مادر حامد به طرح آن پرداخت. منتظر بودم که لحن بیان او راببینم؛ آیا آرام و متین صحبت میکند یا هیجانی و طوفانی. وکیل راه دوم را برگزید و با نطق آتشین، آتش به جان رامین، نگین و مادر پیر مقتول انداخت.
شاید او خود را سیسرون خطیب رومی و یا دانته انقلابی دو آتشه فرانسوی میدید که میخواست با سخنانش جو جلسه را به نفع موکلش بر هم زند....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍12❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درمان فراموش کردن درد نیست ...
ما با فراموشی خوب نمیشویم…
با روبرو شدن خوب میشویم.
رشد همیشه از دلِ همان دردهایی میجوشد که فکر میکردیم ما را متوقف میکنند.
@book_tips 🐞
ما با فراموشی خوب نمیشویم…
با روبرو شدن خوب میشویم.
رشد همیشه از دلِ همان دردهایی میجوشد که فکر میکردیم ما را متوقف میکنند.
@book_tips 🐞
❤15👍3👏1😢1
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و یکم
وکیل داستان قتل را از رابطه عشقی موکل با نگین شروع کرد و رفت سراغ غیرت مقتول و مقوله ناموس؛ در ماجرای قتل روضهای خواند که اگر حامد زنده میشد خودش هم بر بیکسی و غریب مردنش اشک ماتم میریخت. رامین را مباشر قتل عمد و نگین را مشوق و معاون در وقوع آن معرفی کرد. وکیل ولی دم از این که دستگاه قضایی نگین را تعقیب نکرده انتقاد کرد و خواستار صدور حکم به قصاص رامین و محکومیت شایسته برای نگین شد.
تنها انصافی که به خرج داد، اخرین خواسته بود. با ان لحن عتاب و خطاب انتظار داشتم که یک حکم سنگین هم برای نگین در خواست کند ولی به حکم شایسته اکتفا کرد. داشتم فکر میکردم که آیا لازم بود که اینقدر بر تن کلمات شلاق بزند و جو جلسه را ملتهب کند؟
نوبت رامین بود تا در مقابل اتهامی که به او وارد شده بود توضیح دهد. ایستاد؛ دست و پایش همچنان بسته بود. رییس دادگاه از او پرسید: "اتهام شما قتل عمد مرحوم حامد طاهری نسب است، قبول دارید؟". رامین تا حدی مضطرب نشان میداد. در آغاز سخن صدایش گرفته بود و یکی دوبار به پدرش و نگین نگاه کرد.
عمدا به او نگاه نمیکردم تا راحتتر حرف بزند. در آن جلسه، تنها او، نگین و من از علت مرگ حامد مطلع بودیم. گفت: "نه؛ من عمدا حامد را نکشتم، او میخواست من و نگین را بکشد و برای همین هم سراغ ما اومده بود". قاضی از متهم خواست تا ماجرای روز واقعه را دقیق توضیح دهد.
رامین نفس عمیقی کشید که نشان از فشار سنگینی بود که در ان لحظه بر وی وارد میشد. همه چیز را همانطور که در مراحل تحقیقات گفته بود دوباره بیان کرد؛ از راه بستن مقتول بر او و نگین و چاقو کشیدن و گلاویز شدن و قتل حامد.
نکته جدیدی نگفت. در آخر با لحنی که حزن و اندوه در آن کاملا آشکار بود گفت: "حاج آقا ....من تا حالا هیچ آزاری به کسی نرسوندم، پرونده من پاک پاکه ...برید تو ده و شهرمون از مردم سوال کنید، هیچکس از دست من ناراحتی ندیده، من سرم به کار خودم مشغول بود، هیچوقت یه داد سر کارگرا نزدم، اون وقت بیام آدم بکشم ...
من این خانوم را که اینجا نشسته دوست داشتم و قرار بود که ازدواج کنیم ... جرم من فقط همین بود، این دزدی ناموسه؟....آیا من برای دوست داشتن یک زنی که طلاق گرفته بود باید کشته میشدم ؟ ... اون خدا بیامرز برای این که زن سابقش دیگه اونو نمیخواست داشت خون من رو میریخت و اگه من از خودم دفاع نمیکردم الان به جای من شما داشتید اون را محاکمه میکردید.....
نه برا یک قتل، چون اون حتما نگین را هم میکشت...". قدری سکوت کرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود و من منتظر بودم تا ان پسر بزند به گریه .گریه کردن مرد جوان صحنه رقتاوری است ....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل و یکم
وکیل داستان قتل را از رابطه عشقی موکل با نگین شروع کرد و رفت سراغ غیرت مقتول و مقوله ناموس؛ در ماجرای قتل روضهای خواند که اگر حامد زنده میشد خودش هم بر بیکسی و غریب مردنش اشک ماتم میریخت. رامین را مباشر قتل عمد و نگین را مشوق و معاون در وقوع آن معرفی کرد. وکیل ولی دم از این که دستگاه قضایی نگین را تعقیب نکرده انتقاد کرد و خواستار صدور حکم به قصاص رامین و محکومیت شایسته برای نگین شد.
تنها انصافی که به خرج داد، اخرین خواسته بود. با ان لحن عتاب و خطاب انتظار داشتم که یک حکم سنگین هم برای نگین در خواست کند ولی به حکم شایسته اکتفا کرد. داشتم فکر میکردم که آیا لازم بود که اینقدر بر تن کلمات شلاق بزند و جو جلسه را ملتهب کند؟
نوبت رامین بود تا در مقابل اتهامی که به او وارد شده بود توضیح دهد. ایستاد؛ دست و پایش همچنان بسته بود. رییس دادگاه از او پرسید: "اتهام شما قتل عمد مرحوم حامد طاهری نسب است، قبول دارید؟". رامین تا حدی مضطرب نشان میداد. در آغاز سخن صدایش گرفته بود و یکی دوبار به پدرش و نگین نگاه کرد.
عمدا به او نگاه نمیکردم تا راحتتر حرف بزند. در آن جلسه، تنها او، نگین و من از علت مرگ حامد مطلع بودیم. گفت: "نه؛ من عمدا حامد را نکشتم، او میخواست من و نگین را بکشد و برای همین هم سراغ ما اومده بود". قاضی از متهم خواست تا ماجرای روز واقعه را دقیق توضیح دهد.
رامین نفس عمیقی کشید که نشان از فشار سنگینی بود که در ان لحظه بر وی وارد میشد. همه چیز را همانطور که در مراحل تحقیقات گفته بود دوباره بیان کرد؛ از راه بستن مقتول بر او و نگین و چاقو کشیدن و گلاویز شدن و قتل حامد.
نکته جدیدی نگفت. در آخر با لحنی که حزن و اندوه در آن کاملا آشکار بود گفت: "حاج آقا ....من تا حالا هیچ آزاری به کسی نرسوندم، پرونده من پاک پاکه ...برید تو ده و شهرمون از مردم سوال کنید، هیچکس از دست من ناراحتی ندیده، من سرم به کار خودم مشغول بود، هیچوقت یه داد سر کارگرا نزدم، اون وقت بیام آدم بکشم ...
من این خانوم را که اینجا نشسته دوست داشتم و قرار بود که ازدواج کنیم ... جرم من فقط همین بود، این دزدی ناموسه؟....آیا من برای دوست داشتن یک زنی که طلاق گرفته بود باید کشته میشدم ؟ ... اون خدا بیامرز برای این که زن سابقش دیگه اونو نمیخواست داشت خون من رو میریخت و اگه من از خودم دفاع نمیکردم الان به جای من شما داشتید اون را محاکمه میکردید.....
نه برا یک قتل، چون اون حتما نگین را هم میکشت...". قدری سکوت کرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود و من منتظر بودم تا ان پسر بزند به گریه .گریه کردن مرد جوان صحنه رقتاوری است ....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤15👍4
🍃🌺🍃
#رسوایی چهل و دوم
آن اشکهای جمع شده در حدقه چشم متهم جوان نریخت ولی توانست جو یک طرفه دادگاه را که سخنان وکیل به وجود آورده بود تغییر دهد. نگاهی به پدر موکل انداختم؛ از حرفهای فرزندش سخت غمگین شده بود. این رو میشد از صورت درهم و گرفته او تشخیص داد. نگین سرش پایین بود و صورت او را نمیدیدم.
رئیس دادگاه با دست اشاره کرد و رامین نشست. سربازی که همراه او بود و تا آن موقع مجبور بود همراه متهم ایستاده باشد نیز برجای خود قرار گرفت. مادر حامد که تا آن موقع چیزی نگفته بود و فقط به گفتگوها نگاه میکرد، یک دفعه برخاست.
قاضی از او خواست که بنشیند ولی او توجه نکرد. تذکر دوباره رئیس و مستشار هم فایدهای نداشت. سعی و اصرار یکی از زنان همراهش هم برای نشاندن او بر صندلی بینتیجه بود. او بیآنکه اجازه بگیرد با حالتی که در آن اندوه و خشم و هیجان درآمیخته بود میخواست چیزی بگوید. حدس زدم که به طور غریزی دریافته بود که صحبتهای رامین بیتاثیر نبوده و حالا تلاش میکرد اجازه ندهد اوضاع به ضرر او و خواستهاش جلو برود.
درست از نقطه قوتی که رامین استفاده کرده بود شروع کرد؛ تحریک احساسات؛ ظلمی که به پسرش شده و او در مقام یک مادر داغدار قصد دادخواهی دارد: "...آقای قاضی من تا پنج کلاس بيشتر سواد ندارم، از کار دادگاه هم هیچ اطلاعی ندارم، یعنی همیشه سرم گرم به کار خودم بوده و پاسگاه و دادگاه ندیده هستم...پسر من هرکی بوده و هرکاری کرده نباید جونش را از دست میداد....
اون و بچههای دیگم یتیم بزرگ شدند، بیپدر ...با بدبختی با فلاکت...من مثل گربه بچههام رو به دهن میگرفتم و از این خونه به اون خونه میرفتم ...خونه به دوش بودم، دست به دهن، یک روز خونه این، یک روز خونه اون برای کارگری و در آوردن یه لقمه نون...بدبختی کشیدم تا بچههام بزرگ شدند.
حامد اهل نبود، از بچگی شرارت داشت ولی حقش مرگ نبود، حقش نبود که الان زیر خاک سرد خوانده باشه ...این آقا که الان دستبند به دست و پاشه با همدستی این خانوم که یه روز عروس من بود حامد رو کشتند ....چون حامد نمی گذاشت زنش رو کسی تصاحب کنه ...
این خانوم وقتی پسرم زندان بود رفت طلاق گرفت، بیاجازه شوهر...حکم دادگاه یه چیزه، حکم دل یه چیز دیگه ....دادگاه حکم طلاق داده بود ولی حامد هنوز اون رو زن خودش میدونست ...پسرم غیرت داشت، جونش را برا ناموس داد...اون مظلوم کشته شد ...تو رو خدا نگذارید خونش پایمال بشه.
"گدازه عصبانیت پیرزن از لابلای کلماتش بیرون میریخت و شاید برای همین هم بود که به عادت زنان گریه و لابه نکرد. دادگاه شده بود صحنه رینگ بوکس؛ یکی این میزد و یکی آن. چقدر قضاوت کردن در این گونه پروندهها دشوار است. وقتی پای خون در میان باشد و دو طرف، یکی خواستار جان ستاندن و دیگری اعلام برائت از جرم قتل هستند، داوری سخت و شاق خواهد شد...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی چهل و دوم
آن اشکهای جمع شده در حدقه چشم متهم جوان نریخت ولی توانست جو یک طرفه دادگاه را که سخنان وکیل به وجود آورده بود تغییر دهد. نگاهی به پدر موکل انداختم؛ از حرفهای فرزندش سخت غمگین شده بود. این رو میشد از صورت درهم و گرفته او تشخیص داد. نگین سرش پایین بود و صورت او را نمیدیدم.
رئیس دادگاه با دست اشاره کرد و رامین نشست. سربازی که همراه او بود و تا آن موقع مجبور بود همراه متهم ایستاده باشد نیز برجای خود قرار گرفت. مادر حامد که تا آن موقع چیزی نگفته بود و فقط به گفتگوها نگاه میکرد، یک دفعه برخاست.
قاضی از او خواست که بنشیند ولی او توجه نکرد. تذکر دوباره رئیس و مستشار هم فایدهای نداشت. سعی و اصرار یکی از زنان همراهش هم برای نشاندن او بر صندلی بینتیجه بود. او بیآنکه اجازه بگیرد با حالتی که در آن اندوه و خشم و هیجان درآمیخته بود میخواست چیزی بگوید. حدس زدم که به طور غریزی دریافته بود که صحبتهای رامین بیتاثیر نبوده و حالا تلاش میکرد اجازه ندهد اوضاع به ضرر او و خواستهاش جلو برود.
درست از نقطه قوتی که رامین استفاده کرده بود شروع کرد؛ تحریک احساسات؛ ظلمی که به پسرش شده و او در مقام یک مادر داغدار قصد دادخواهی دارد: "...آقای قاضی من تا پنج کلاس بيشتر سواد ندارم، از کار دادگاه هم هیچ اطلاعی ندارم، یعنی همیشه سرم گرم به کار خودم بوده و پاسگاه و دادگاه ندیده هستم...پسر من هرکی بوده و هرکاری کرده نباید جونش را از دست میداد....
اون و بچههای دیگم یتیم بزرگ شدند، بیپدر ...با بدبختی با فلاکت...من مثل گربه بچههام رو به دهن میگرفتم و از این خونه به اون خونه میرفتم ...خونه به دوش بودم، دست به دهن، یک روز خونه این، یک روز خونه اون برای کارگری و در آوردن یه لقمه نون...بدبختی کشیدم تا بچههام بزرگ شدند.
حامد اهل نبود، از بچگی شرارت داشت ولی حقش مرگ نبود، حقش نبود که الان زیر خاک سرد خوانده باشه ...این آقا که الان دستبند به دست و پاشه با همدستی این خانوم که یه روز عروس من بود حامد رو کشتند ....چون حامد نمی گذاشت زنش رو کسی تصاحب کنه ...
این خانوم وقتی پسرم زندان بود رفت طلاق گرفت، بیاجازه شوهر...حکم دادگاه یه چیزه، حکم دل یه چیز دیگه ....دادگاه حکم طلاق داده بود ولی حامد هنوز اون رو زن خودش میدونست ...پسرم غیرت داشت، جونش را برا ناموس داد...اون مظلوم کشته شد ...تو رو خدا نگذارید خونش پایمال بشه.
"گدازه عصبانیت پیرزن از لابلای کلماتش بیرون میریخت و شاید برای همین هم بود که به عادت زنان گریه و لابه نکرد. دادگاه شده بود صحنه رینگ بوکس؛ یکی این میزد و یکی آن. چقدر قضاوت کردن در این گونه پروندهها دشوار است. وقتی پای خون در میان باشد و دو طرف، یکی خواستار جان ستاندن و دیگری اعلام برائت از جرم قتل هستند، داوری سخت و شاق خواهد شد...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍14❤3
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و سوم
نوبت من شد. باید دفاع خود را عرضه میکردم. تا به حال چنین خودم را در مقابل وجدانم عاجز و شرمگین نیافته بودم. من باید از کسی دفاع میکردم که قاتل نبود، خونی بر گردنش نبود ولی متهم بود. قاتل واقعی مستور بود در چادری سیاه و در سیاهی چادری که بر حقیقت کشیده شده بود.
رامین از من خواسته بود که مُهر بر دهان داشته باشم. او طناب دار را پذیرفته بود ولی اتهام به نگین را نه. محبوبهاش برای نجات او کوشیده بود و اگر لحظهای آن زن درنگ کرده بود خونش جاری و جانش تباه شده بود. چقدر در این چند روز با خودم جنگیده بودم ولی این نبرد سخت بیپایان و بینتیجه بود. در خودم فرو رفته بودم که قاضی ارشد مرا خواند تا آن چه در دفاع از موکل لازم است به زبان جاری کنم.
ایستادم به احترام دادگاه و همه حاضران. لایحه مفصلی تنظیم و تحویل دادگاه داده بودم. ترجیح دادم که به آن عبارات لایحه جانی دوباره دهم؛ در گفتار. خطابه نمیدانستم و همیشه سعی داشتم از خودنمایی در بیان، ان هم با کلمات هیجانی دوری کنم.
وکیل باید قانونی سخن گوید و متین؛ شلاق بر جان کلمات نزند و گزافه نگوید. نیک میدانستم که من وکیل فیلمهای هالیودی نیستم تا در مقابل اعضای هیات منصفه نطق کنم و روان انان را مسخر کلمات خود سازم.
در آغاز سخن به مادر و دیگر اعضای خانواده مقتول تسلیت گفتم و آرزو کردم که سخنان من منجر به رنجش آنان نشود؛ گرچه میدانستم که این آرزو محال است. من مجبور بودم برای رهانیدن جان موکل، جان دادن مقتول را مباح جلوه دهم. زود رفتم سراغ روز قتل؛ این که حامد راه را بر آن دو دلداه بسته؛ این واقعیت که چاقو متعلق به حامد بوده؛ این حقیقت که او شرور بوده و چند نوبت سابقه کیفری موثر داشته است.
نیم نگاهی به خانواده حامد انداختم، خیره و با ناراحتی به من نگاه میکردند و میدانستم آن چه گفتهام و بدتر از آن را خواهم گفت، آتش بر جان آنان خواهد افکند؛ ولی آیا چاره دیگری داشتم؟
آنان از موکل خون میخواستند و تا سر او را آونگ دار نمیدیدند قرار نمیگرفتند. مادر حامد میدانست که او شرور بود و ستمها بر زن بینوا و بیپناهش کرده بود، اما مهر مادری او را در مقابل بدیهای پسر نابینا کرده بود، او حامد را به جان پروریده بود و حالا نمیتوانست آن را که جان فرزند او را گرفته ببخشد یا رها کند....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل و سوم
نوبت من شد. باید دفاع خود را عرضه میکردم. تا به حال چنین خودم را در مقابل وجدانم عاجز و شرمگین نیافته بودم. من باید از کسی دفاع میکردم که قاتل نبود، خونی بر گردنش نبود ولی متهم بود. قاتل واقعی مستور بود در چادری سیاه و در سیاهی چادری که بر حقیقت کشیده شده بود.
رامین از من خواسته بود که مُهر بر دهان داشته باشم. او طناب دار را پذیرفته بود ولی اتهام به نگین را نه. محبوبهاش برای نجات او کوشیده بود و اگر لحظهای آن زن درنگ کرده بود خونش جاری و جانش تباه شده بود. چقدر در این چند روز با خودم جنگیده بودم ولی این نبرد سخت بیپایان و بینتیجه بود. در خودم فرو رفته بودم که قاضی ارشد مرا خواند تا آن چه در دفاع از موکل لازم است به زبان جاری کنم.
ایستادم به احترام دادگاه و همه حاضران. لایحه مفصلی تنظیم و تحویل دادگاه داده بودم. ترجیح دادم که به آن عبارات لایحه جانی دوباره دهم؛ در گفتار. خطابه نمیدانستم و همیشه سعی داشتم از خودنمایی در بیان، ان هم با کلمات هیجانی دوری کنم.
وکیل باید قانونی سخن گوید و متین؛ شلاق بر جان کلمات نزند و گزافه نگوید. نیک میدانستم که من وکیل فیلمهای هالیودی نیستم تا در مقابل اعضای هیات منصفه نطق کنم و روان انان را مسخر کلمات خود سازم.
در آغاز سخن به مادر و دیگر اعضای خانواده مقتول تسلیت گفتم و آرزو کردم که سخنان من منجر به رنجش آنان نشود؛ گرچه میدانستم که این آرزو محال است. من مجبور بودم برای رهانیدن جان موکل، جان دادن مقتول را مباح جلوه دهم. زود رفتم سراغ روز قتل؛ این که حامد راه را بر آن دو دلداه بسته؛ این واقعیت که چاقو متعلق به حامد بوده؛ این حقیقت که او شرور بوده و چند نوبت سابقه کیفری موثر داشته است.
نیم نگاهی به خانواده حامد انداختم، خیره و با ناراحتی به من نگاه میکردند و میدانستم آن چه گفتهام و بدتر از آن را خواهم گفت، آتش بر جان آنان خواهد افکند؛ ولی آیا چاره دیگری داشتم؟
آنان از موکل خون میخواستند و تا سر او را آونگ دار نمیدیدند قرار نمیگرفتند. مادر حامد میدانست که او شرور بود و ستمها بر زن بینوا و بیپناهش کرده بود، اما مهر مادری او را در مقابل بدیهای پسر نابینا کرده بود، او حامد را به جان پروریده بود و حالا نمیتوانست آن را که جان فرزند او را گرفته ببخشد یا رها کند....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍7❤4
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت چهل و چهارم
توجه دادم به شهادت نگین، تنها ناظر کشمکش خونین که موکل نه تنها از جان خودش که از جان نامزدش نیز دفاع کرده است. مجبور بودم که بیافزایم مقتول سابقه حمل و استفاده از مواد مخدر داشته و این احتمال وجود دارد که در هنگام نزاع تحت تاثیر مواد افیونی بوده است.
وکیل مادر حامد به میانه سخنانم دوید و با مخاطب ساختن رئیس دادگاه گفت: "حاج آقا!همکار من متوسل به شک و گمان شده و سعی دارد مسیر یک پرونده که در آن خونی به ناحق بر زمین ریخته شده را منحرف کند. شما...". رئیس دادگاه یا همان که وکیل حاج آقا خطابش کرده بود با اشاره دست از وکیل خواست که بر جای بنشیند و به من گفت: "ادامه دهید".
معلوم بود که قاضی خواستار شنیدن بیشتر راجع به شخصیت مقتول میباشد.خودم را جمع و جور کردم و باز با لحن آرام گفتم: "موکل یک آدم بیآزار است و تحقیقات صورت گرفته به روشنی معلوم ساخته که وی هیچ شرارتی نداشته و خانواده او به خوشنامی و اعتبار شهره منطقه هستند.
بنابراین و در حالی که موکل قصد داشته در پایان ماه صفر خانم نگین صفایی را به عقد خود درآورد و مقتول نیز کم و بیش از ماجرای ازدواج مجدد همسر سابقش آگاه بوده به قصد جلوگیری از این خواست مشروع موکل و نامزدش، راه را بر آنها بسته تا با کشتن هر دو یا یکی از آنها مانع از این وصلت شود، پس...
"قاضی که در حال یادداشت مطالب بود، با خودکاری که در دست داشت شروع کرد به خاراندن سر تقریبا بیمویش. سپس با صدایی بلند گفت: "چه دلیلی دارید که او قصد قتل آنها را داشته است؟" سوال مهمی بود؛ یک پرسش کلیدی.
جواب دادم که استفاده از چاقو مهمترین قرینه در این باره است. تاکید کردم که مقتول قبلا به کرات افرادی را با چاقو مجروح کرده بود. وکیل مادر حامد دوباره بیتابانه گفت: "بله...زخمی کرده ولی هیچوقت آدم نکشته بود...". درست میگفت، مجبور بودم که پای نگین را به میان بکشم....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#رسوایی قسمت چهل و چهارم
توجه دادم به شهادت نگین، تنها ناظر کشمکش خونین که موکل نه تنها از جان خودش که از جان نامزدش نیز دفاع کرده است. مجبور بودم که بیافزایم مقتول سابقه حمل و استفاده از مواد مخدر داشته و این احتمال وجود دارد که در هنگام نزاع تحت تاثیر مواد افیونی بوده است.
وکیل مادر حامد به میانه سخنانم دوید و با مخاطب ساختن رئیس دادگاه گفت: "حاج آقا!همکار من متوسل به شک و گمان شده و سعی دارد مسیر یک پرونده که در آن خونی به ناحق بر زمین ریخته شده را منحرف کند. شما...". رئیس دادگاه یا همان که وکیل حاج آقا خطابش کرده بود با اشاره دست از وکیل خواست که بر جای بنشیند و به من گفت: "ادامه دهید".
معلوم بود که قاضی خواستار شنیدن بیشتر راجع به شخصیت مقتول میباشد.خودم را جمع و جور کردم و باز با لحن آرام گفتم: "موکل یک آدم بیآزار است و تحقیقات صورت گرفته به روشنی معلوم ساخته که وی هیچ شرارتی نداشته و خانواده او به خوشنامی و اعتبار شهره منطقه هستند.
بنابراین و در حالی که موکل قصد داشته در پایان ماه صفر خانم نگین صفایی را به عقد خود درآورد و مقتول نیز کم و بیش از ماجرای ازدواج مجدد همسر سابقش آگاه بوده به قصد جلوگیری از این خواست مشروع موکل و نامزدش، راه را بر آنها بسته تا با کشتن هر دو یا یکی از آنها مانع از این وصلت شود، پس...
"قاضی که در حال یادداشت مطالب بود، با خودکاری که در دست داشت شروع کرد به خاراندن سر تقریبا بیمویش. سپس با صدایی بلند گفت: "چه دلیلی دارید که او قصد قتل آنها را داشته است؟" سوال مهمی بود؛ یک پرسش کلیدی.
جواب دادم که استفاده از چاقو مهمترین قرینه در این باره است. تاکید کردم که مقتول قبلا به کرات افرادی را با چاقو مجروح کرده بود. وکیل مادر حامد دوباره بیتابانه گفت: "بله...زخمی کرده ولی هیچوقت آدم نکشته بود...". درست میگفت، مجبور بودم که پای نگین را به میان بکشم....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍8❤3
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و پنجم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۸۹ تا ۱۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: بیست و پنجم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۸۹ تا ۱۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤2