Book_tips
21.5K subscribers
7.07K photos
2.35K videos
68 files
598 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503


تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016
Download Telegram
Audio
مانترای چرخ وجود

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند


#مولانا
#با_هم‌_بشنویم
@book_tips 🐞🎶
7💯2👍1
🍃🌺🍃


آنها به معبد برگشتند تا کرکره‌های چوبی را پایین بکشند
و در شکسته را ببندد، چرا که در کوه باران زیاد می‌بارید و اژدهای کوچک دلش نمی‌خواست وقتی نیستند
وسایلش خیس شوند.
اژدهای کوچک، کارش که تمام شد،
تعدادی از باارزش‌ترین دارایی‌هایش را در گاری کوچکش گذاشت و رفت بیرون، پیش پاندای بزرگ.
پاندای بزرگ گاری پُر را که دید آرام سرش را تکان داد و گفت: "نمی‌تونیم همه‌ی این‌ها رو از رودخونه رد کنیم."
اژدهای کوچک دستی روی عکس بابا‌بزرگش کشید و گفت: "ولی من این‌ها رو لازم دارم."
پاندای بزرگ گفت: "هر چیزی که لازم داری همین الان هم درونته."
اژدهای کوچک درنگ کرد. از ته دل می‌دانست که پاندای بزرگ درست می‌گوید
ولی سوالی کوچک داشت:
"می‌تونم وسایل چای رو بیارم؟"
پاندای بزرگ گفت: "البته!
لذت‌بردن از میوه‌های دنیا
هیچ اشکالی نداره؛ فقط باید حواسمون باشه که غرقشون نشیم."


#سفر_پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
#جیمز_نوربری
#نازنین_فیروزی

@book_tips 🐞
7😁2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: چهاردهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۱۷ تا ۱۲۵

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
3
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و دوم

باید می‌فهمیدم که این زن چه در سر دارد و چگونه به ماجرا نگاه می‌کند: "من واقعا برای رامین متاسفم....". نگین به طرز خاصی به من نگاه می‌کرد. منتظر بود که  چه می‌خواهم بگویم: "سینه او پر شده از عشق تو و حاضر است همه چیزش را برایت فدا کنه و آن وقت تو وکیلش را که فقط به دنبال نجات اوست یک مزاحم به حساب میاری".

نگین نگاهش را به زمین دوخت: "تفاوت شما ها در اینه که اون روز شماری می‌کنه برای خلاص‌شدن و رسیدن به تو اما تو به فکر حرف چرت مردمی .....کدوم مردم...گور بابای مردم ...من هیچ اهمیتی به مردم نمی‌دم. اونا  شبا تو خونشون  در خواب نازند، وقتی چشمای رامین بازه و به تو فکر می کنه ....". تند شده بودم و با حرارت حرف می‌زدم. نگین سرش را بلند کرد. آثار ناراحتی در صورتش پیدا بود.

مادرش از حرفهای ما چیزی نمی‌فهمید ولی وقتی با هیجان دست‌هایم را تکان می‌دادم  فهمید که موضوع گفتگو مهم است. به ترکی چیزی گفت و نگین هم در گوشش به ترکی جوابی داد. نگین خواست که برویم بیرون. آمدیم زیر یک درخت توت بزرگ.اخر تابستان بود و درخت توتی نداشت تا حشرات را به خود فرا بخواند. نگین گفت: "راجع به من چی فکر می‌کنید؟ من رامین رو گرفتار کردم؟. یا فکر می‌کنید اون سرش به درس و مشق گرم بود و اگه من نبودم هیچ وقت ماجرای عشق و عاشقی مطرح نمی‌شد و بعد پای حامد وسط نمی‌اومد و چاقو کشی؟ می‌خواهید اعتراف کنم؟

بله؛ من خودم رو گناهکار می‌دونم. گناه من اینه که از یه  محصل که باباش براش هزار آرزو داشت یه زندانی درست کردم ....."دیدم که نباید طفره برم: "خانم! وضعیت رامین خطرناکه. دلایل علیه اونه. ممکنه دادگاه اون را محکوم به قصاص کنه...اگه می‌تونید کمکی به من بکنید حالا وقتشه ....". نگین سرش را انداخت پایین، وقتی بالا اورد اشک آمده بود تو چشم‌هایش. با هیجان  گفت: "چیکار باید بکنم.چه کاری از دست من بر‌می‌آد؟".

گفتم: "چرا ماجرای اون روز  رو درست تعریف نمی‌کنید؟ چرا بین حرف‌های تو و رامین اختلافه؟ هر تیکه ماجرا که درست بیان بشه شاید یک دری وابشه برای کمک به رامین. من اومدم برای کمک؛نه برا استنطاق؛ چون کار من باز جویی نیست.

اگه دست خودم بود، هیچ وقت این پرونده را قبول نمی‌کردم. اما چیکار کنم که یک دوست که الان رو تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنه من رو وصل کرد به این ماجرا، به یک پرونده پیچیده قتل‌، به رامین و تو. من فقط از تو چیزی جز حقیقت نمی‌خوام  می‌خوام. تو اگه به اون کمک نکنی، کی کمک کنه ؟...."

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍91
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: پانزدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۲۶ تا ۱۳۴

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
1
سلطان منی، سلطان منی
وندر دل و جان، ایمانِ مَنی

در من بِدَمی، من زنده شوم
یک جان چه بُوَد؟ صد جان منی

#حضرت_مولانا
@book_tips 🐞
13🥰3
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و سه

نگین در خودش فرورفته بود. مدتی فقط به من نگاه کرد و بعد گفت: "وکیل قبلی ...همون دوستتون که مريضه ..گفت که رامین تبرئه می‌شه ...خیلی امیدواری داد.."
عصبانی بودم، چون مثل این بود که سر و کارم با یک بچه است. با تندی گفتم: "ببین خانوم. من نمی‌دونم شما چقدر درس خوندی و از حقوق و دادگاه و این جور مسائل چقدر سر در می‌آری، ولی همین‌قدر بهت می‌گم که کار رامین خیلی سخته.

اون از پشت زده تو سر اون پسره و داستانش رو هیچ دادگاهی قبول نمی‌کنه. یارو شر بوده درست؛ولی این که یه آدم رو بکشی و بعد راحت تبرئه بشی و بری خونه راحت بخوابی، یعنی یه تف تو صورت قانون و دادگستری. من نمی‌دونم مسعود به شما چی گفته؛ شاید خواسته نگرانتون نکنه، ولی همین‌قدر بدونین که رامین به چوبه‌دار بیشتر نزدیکه تا به آزادی از زندون..." به نگین نگاه کردم، ترسیده بود.

شاید نباید آن‌قدر تند می‌رفتم، ولی نمی‌توانستم واقعیت را از او که عزیزترین فرد برای موکل بود پنهان کنم. نگین نشست و سرش را توی دستانش گرفته بود؛ گریه می‌کرد؟ نگاهم را از او برداشتم و دوختم به چند درخت بلند سبز و شاداب: "شما درختا از غم چی می‌دونید، از غصه عشق و هجران معشوق چی بلدید؟ ایا شما تا حالا  گریه هم کردید؟ یا فقط بلدید با وزش باد، شاخه‌ها و برگ‌هایتون را تکون بدید و برقصید؟". با صدای گریه نگین به خودم آمدم. داشت گریه می‌کرد. برای این‌که صدایش بلند نشود و به  بیرون نرود با خودش کلنجار می‌رفت. گریه‌اش طولانی شد و به هق هق افتاد. کاری از دست من بر نمی‌امد جز تماشا و گوش‌دادن به صدایی که صاحبش سعی می‌کرد آن را هر طور هست خفه کند.

صحنه درد آوری بود و من ناظری بودم  که جز دیدن و ناراحت شدن  کاری از دستم بر نمی‌آمد. نگین روی زمین رها شده بود و من بالای سر او ایستاده بودم. سرش را بالا اورد؛ صورتش سرخ و غرق در اشک بود. بریده بریده و مثل زن بچه‌مُرده شروع کرد به زنجموره:

"همش تقصیر منه ...من رامین رو بدبخت کردم و اگه اتفاقی براش بیفته باعث و بانیش منم ...من نحسم، بد قدمم...اون از ازدواج کردنم و اینم از سرنوشت رامین که تموم جون و زندگیمه .... رامین ...رامین ...." جوری ضجه می‌زد که انگار دارد سر قبر رامین گریه می‌کند.

صورت زیبای آن جوان زندانی در خاطرم نقش بست؛ او محبوس آهن و بتن زندان بود و یار او اسیر فراق و آینده  نامعلوم  محبوب. متاثر بودم؛نیامده بودم تا این زن جوان و محنت کشیده را این گونه به زاری و شیون بیاندازم. گفتم: "من به شما حق می‌دم که این طور بی‌تاب باشيد ولی باید فکر چاره کنیم. گریه و ناله چیزی را تغییر نمی ده ....انشاءالله خدا به رامین کمک می‌کنه و اون نجات پیدا می کنه  ...

ما هم باید تلاشمون را بکنیم تا هیچ عذری نداشته باشیم". نگین سرش را بالا آورد و با صدایی خسته و شکسته که انگار از ته چاه حرف می‌زد گفت: "حامد را من کشتم ...اون سنگ را من به سرس زدم ...قاتل منم...رامین به جای من تو زندونه"

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
9😱6👍5
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: هفدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۳۵ تا ۱۴۳

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
1
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و چهارم

آن‌چه را می‌شنیدم برایم حیرت‌اور بود..زنی که در مقابل من زار می‌زد اعتراف به قتل‌ عمد می‌کرد. اول گمان کردم که احساسات زنانه او فوران کرده و برای خلاصی رامین می‌خواهد فداکاری کند ولی سخنان بعدی او که با هق هق گریه بیان می‌شد، حباب این اندیشه غلط را از بین برد:

"داشت رامین را می‌کشت...افتاده بود روش ...چاقوش رو طوری گرفته بود که من فکر کردم الان می‌کنه تو سینه رامین ....هیچی حالیش نبود...شده بود مثل یه حیوون که فقط می‌خواست خون بریزه  ... اگه رامین رو می‌کشت می‌اومد سراغ من و اون وقت هر دومون رو کشته بود....رامین سعی می‌کرد چاقو رو از دستش درآره...هردو تاشون تو تقلا بودند ... کف دست رامین پر خون شده بود....

دیدم چیزی نمونده که کار رامین رو تموم کنه ...زور رامین بیشتر بود ولی ترسیده بود ولی اون احمق کارش چاقوکشی بود و برا کشتن هیچ ترسی نداشت...دیدم اکه همین‌طوری وایستم دخل رامین رو می‌آره...چشمم افتاد به یه سنگی توی جوب کنار جاده ...اندازه کف دست بود...ور داشتم و از پشت محکم کوبیدم تو سرش ...یه بار دو بار سه بار ....از رو رامین بلند شد..

نمی‌دونست که از کجا خورده ...وقتی دید سنگ تو دست منه ...اومد طرفم  ...فحشای خیلی بدی می‌داد...تلو تلو می‌خورد ،چاقوش را بالا اورد، اخرین بار چشماش رو دیدم، سفیدیاش بیشتر شده بود، رفتم عقب و جیغ کشیدم ...یه دفعه افتاد جلوی پای من....شروع کرد به خِرخِرکردن. کف از دهنش بیرون می‌اومد...اروم اروم صورتش زرد شد ...تو آخرین لحظه نگاه ترسناکی به من کرد..

چند بار پاهاش تکون خورد و دیگه حرکت نکرد.....". نگین بی‌حال شده بود و من می‌ترسیدم اگر مادرش متوجه گفتگوی ما شود و حال  دخترش را ببیند، دیگر نتوانم سخنی از تنها شاهد قتل و یا قاتل واقعی بشنوم.: "بعد...بعد چی شد؟" نگین که حال رقت‌آوری پیدا کرده بود با صدایی گرفته و آهسته گفت:

"چی می‌خواستید بشه ....من ادم کشته بودم ...من که تا اون روز یه گنجشک هم نکشته بودم، خون یه ادم را ریختم ....جیغ می‌کشیدم و موهای سرم را می‌کندم  ....رامین بلند شد رفت طرف جنازه...برش گردوند ...مدتی مبهوت بود ولی وقتی شیون و زاری من رو دید گفت: من حامد رو کشتم..فهمیدی؟ من کشتم ...تو داشتی نیگاه می‌کردی که من با سنگ زدم تو سرش... داستان اینه.

این رو که گفت و دیدم که به خاطر من می‌خواد همه.چی رو گردن بگیره، دستش رو گرفتم  و گفتم: نه! من کشتمش و تو نباید به خاطر من خودت رو بیچاره کنی. با دو دستش سر من را محکم گرفت و گفت: اگه بگی تو اون رو کشتی همه فکر می کنن که حامد  برا ناموسش کشته شده، اون وقت هم داغ قتل‌ رو پیشونیت خورده و هم رسوایی.....

اگه این‌طور بشه حتما دارت می زنن، اگه تو بمیری زندگی بعد تو برا من دیگه  فایده‌ای نداره...رامین بغض کرد و من  گریه می‌کردم ...اون داشت برا من فداکاری بزرگی می‌کرد، وقتی خم شدم و دست خونیش رو بوسیدم، رامین افتاد به گریه ...."

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان


@book_tips 🐞
14👍7😢3😐1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺نیچه: گرگ و گوسفند

"آنچه ما را نکشد، قوی‌ترمان می‌کند" این جمله مشهور از نیچه را بسیاری از ما شنیده‌ایم. در این قسمت باتکیه‌بر خوانش استیون هیکس، فیلسوف امریکایی تمایزی که نیچه در جهان بین گرگ و گوسفند قائل می‌شود را بررسی می‌کنیم، و همچنین، اینکه چگونه اخلاقیات ما، یعنی آنچه خیر و شر تصور می‌کنیم نتیجه رویدادهای زیست‌شناختیِ حیوانی است.

ترجمه و صدا: #شهاب_غدیری


@book_tips 🐞
👍123👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«پناه می‌برم به پروردگارِ روشنایی،
که تاریکیِ ذهن و دل را می‌شکافد و نور را برمی‌انگیزد.»


@book_tips 🐞
31👍2
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیده‌ست

چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند

#مولانای_جان

@book_tips 🐞
19👍6
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و پنج

ساعتی بعد در حال برگشت از جاده پیچ در پیچ کوهستانی بودم؛ غرق در اندوه و فکر. داستانی که نگین تعریف کرد دقیق بود و با واقعیت‌های پرونده همخوانی داشت. گریه‌ها و ضجه‌هایی که نگین در حین تعریف قصه قتل داشت برای من تردیدی باقی نگذاشت که قاتل نه رامین که محبوبه اوست.

این که رامین قتل را گردن گرفته بود برایم عجیب نبود. او خواسته بود نگین را از خطر برهاند، گرچه این کار او را به زیر چوبه‌دار می‌کشید و یا بالای آن. هزار جور فکر به مغزم هجوم اورد: "تکلیف من چیست؟ چه باید بکنم؟آیا من می‌توانم بدون موافقت موکل پای نگین را به میان بکشم؟ آیا رامین می‌پذیرد که خط ریل واقعه قتل عوض شود و به جای او معشوقه در بند شود؟

عشق سوزان او به نگین سبب شده بود که داستانی دیگر ساز کند؛ داستانی که فرجام ان شاید پایانی بر یک عاشقانه خونین بود. چهره مغموم رامین در نظرم و شیون‌های نگین در گوشم بود. کلافه بودم و درمانده؛ پایم روی پدال گاز می‌فشردم تا شاید سرعت حرکت اتومبیل رخوت و سرخوشی را به جانم بریزد و از سردرگمی که به آن دچار آمده بودم بکاهد.

تلفنم زنگ خورد، ناشناس بود. جواب دادم. زن مسعود بود با صدایی گرفته. حال شوهرش را پرسیدم. گفت که پزشکان از او قطع امید کرد‌ه‌اند و شاید او تا چند روز آینده بیشتر میهمان این دنیا نباشد. باز هم خبری بد و اندوهی بیشتر. چرا باید اخبار مرگ و نیستی این چنین پشت سر هم بر من مبارک باد می‌گفتند؟. باید مسعود را برای آخرین بار می‌دیدم تا ملاقات واپسین ما  به قیامت نمی‌افتاد.

بعد از ظهر آن روز بیمارستان بودم. مسعود تکیده‌تر از قبل روی تخت افتاده بود. همسرش در کنار تخت او را تر و خشک می‌کرد. مرا که دید صدای ضعیفی از گلویش بیرون آمد و دست راستش تکانی خورد. همسرش گفت که می‌خواهد با شما دست بدهد. از حال و وضع او منقلب شدم.

دستش را گرفتم و بغض راه گلویم را بست. همسرش مدام با دستمال کاغذی عرق صورت و آب دهانی را که شوهرش نمی‌توانست فرو دهد و به ناچار دور لبان او جمع می‌شد خشک می‌کرد. چه باید می‌گفتم و یا چه می‌توانستم بگویم؟گرچه می‌دانستم که حال مسعود بدتر از آن است که جز با معجزه‌ای بهبود یابد برایش آرزوی سلامتی کردم.

چند کلمه نامفهوم گفت و اشک گوشه چشمش را پر کرد. حال انقلاب بر من مستولی شد. پشت به دیوار کردم و حال گریه بر من غلبه کرد. چند لحظه‌ای گریستم...

#دکتر_علی_رادان

ادامه دارد....
@book_tips 🐞
😢15👍51
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: نوزدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۵۳ تا ۱۶۱

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
2
🍃🌺🍃

#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و ششم

دو روز بعد مسعود زیرآن همه دستگاه‌های پزشکی که به سر و سینه او وصل شده بود از دنیا رفت تا بازهم ثابت شود که انسان در برابر مرگ بسیار ضعیف‌تر از آن چیزی است که همه  گمان می‌کنند. غم مرگ مسعود برایم جانکاه بود و دو سه روزی دستم پی کار  نمی‌رفت، ولی در آخر مثل همیشه که عزیزی را از دست می‌دادم پذیرفتم که چرخه زادن و مردن هیچگاه از حرکت نمی‌ایستد.

اخر هفته رفتم به دیدار رامین در زندان. آمد؛لبخندی به لب داشت. پرسید که چرا پیراهن مشکی به تن دارم و وقتی شنید که مسعود مرده قدری سکوت کرد وبا تلخی تسلیت گفت. گفتم: "مسعود خیلی سفارش تو را به من کرد و یکی ار دلایل این که من برای پرونده تو از این طرف به آن طرف می‌دوم اجرای خواست اوست". چیزی نگفت ولی دیگر لبخند نمی‌زد.

نباید معطل می‌کردم: "گوش کن! تو با من صادق نبودی. چرا حقیقت ماجرا را از من پنهان می‌کنی؟مرد باش. و راست بگو". از لحن جدی و تند من جا خورد. با کمی اضطراب گفت:" من که داستان اون روز را براتون گفتم. من چه دروغی گفتم، نمی فهم چرا...". نگذاشتم ادامه دهد، با همان لحن تند گفتم:" من رو گول نزن. تو قاتل نیستی، تو حامد رو نکشتی، قاتل نگینه".

حدقه چشمهایش باز شد و خیره به من نگاه کرد. خودش را باخت، دستپاچه شده بود. سعی کرد که لبخند بزند ولی فرصت هر گونه واکنشی را از او گرفتم: "ببین! من با نگین صحبت کردم. اون ماجرا را کامل و دقیق توضیح داد. اون سنگ را نگین از پشت سر به کله حامد زده؛ نه یکبار که سه بار؛ فهمیدی! تو هم به بازپرس و هم به من و به همه دروغ گفتی...".

رامین سرش را انداخته بود پایین؛ به نظرم گیج و درمانده شده بود: "گوش کن! من نیومدم که از تومچ‌گیری کنم؛ کار از این حرفا گذشته، تو مثل یک اسب پا شکسته‌ای که کرکس‌ها دور سرت دارند پرواز می‌کنند، من نمی‌توانم به تو کمکی بکنم مگه این که خودت بخوای، پرونده‌ای که داری شوخی نیست، خونی ریخته شده‌ و تاوان آدم کشی سنگینه ...."

منتظر بودم که حرفی بزند ولی او سرش را بلند نمی‌کرد. فکر کردم که شاید زیاد تند رفتم. خواستم لحن ملایم‌تری بگیرم، دستم را گذاشتم روی شانه‌اش، سرش را بلند کرد؛ قطره اشکی در حدقه چشمش دور می‌زد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
11👍5👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنهایی مقدس !

@book_tips 🐞
👍73💯1
🍃🌺🍃


#رسوایی قسمت سی و هفت

آرام به من نگاه می‌کرد و همین اندوه مرا بیشتر می‌ساخت: "چکار کردی با خودت پسر؛ با زندگی‌ات؛ با جوانی‌ات....".

حال من هم بهتر از موکلم نبود. به حالش رقت کردم: "ببین! من نمی‌خوام ناراحتت کنم یا تو را بترسونم ولی...". اشک چشمهایش را با دستش پاک کرد و گفت: "من می‌خوام که به من کمک کنید....قول بدید که کمکم می‌کنید". گفتم: "من برای همین اینجا هستم؛ برای کمک به تو".

نگاهش را از من برداشت و به سقف دوخت. گفت: "اگه می‌خواهید به من کمک کنید چیزایی را که نگین گفته فراموش کنید، هیج‌جا نگید، انگار که اصلا نشنیده‌اید" این پسر دیوانه نبود، عاشق بود و مگر جز عشق شعبه‌ ای از جنون نیست.

حالا چکار می‌بایست می‌کردم؟ آخرین تلاشم را کردم: "می‌دونم که نگین را دوست داری و به تو حق می‌دم که نگران آینده اون باشی ولی با مخفی‌کردن حقیقت شاید هر دو آسیب ببینید. شاید تو و نگین دیگه نتونید همدیگر  رو ببینید چه برسه به این که یه روز با هم  زندگی کنید. بگذار من کمکت کنم، به من اعتماد کن. تو از خودت و نگین دفاع کردی، تو با چاقو مورد حمله واقع شدی ...می‌شه راه حلی پیدا کرد...".

نگذاشت حرف من تمام شود. محکم دست راست من را گرفت و با لحنی بین خواهش و زاری گفت "تو رو به روح اون کسی که براش سیاه پوشیدید قسمتون می‌دم هر چی از نگین شنیدید رو بریزید دور. اگه می‌خواهید به من کمک کنید پای نگین رو تو این ماجرا نکشید. به من قول بدید" و من درمانده شده بودم.

شمشیر بران منطق به صخره سخت عشق برخورد کرده و شکسته بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یک نمونه از عشق‌های اساطیری را به چشم ببینم و تجربه کنم. حالا او دست راست من را فشار می‌داد و از من می‌خواست که راست نگویم یا اصلا چیزی نگویم. با حیرت دیدم که رامین   داستان مجنون در کنار کعبه را باز افرینی کرد.

او مجنونی دیگر بود و من همان پدر عاقلش.  پدر برای شفای جگر گوشه او را به زیر ديوار خانه خدا اورد و از او خواست تا در زیر چادر سیاه کعبه از صاحب خانه بخواهد تا عشق لیلی از دلش محو شود و برای پسر دلیل‌ها اورد ....

اما در اخر صحنه نمایش، مجنون به پرده کعبه آویخت و نالید: "از عمر من آن چه هست برجای....بستان و به عمر لیلی افزای...". نمی‌دانستم چه بگویم و چه بکنم؟ من حقوق خوانده بودم و مشق وکالت کرده بودم ،نه عشق.

چشم در چشم نگاهش کردم، بلند شدم، کیفم را برداشتم و از زندان تن و جان بیرون آمدم. همیشه بعد از ملاقات با رامین اندوه به سراغم می‌آمد و گریبانم را سخت می‌گرفت. این‌بار هم آتش دوباره‌ای به جانم افتاده بود که مدت‌ها روح و روانم را در خود می‌گداخت...

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
11👍4
🍃🌺🍃
#رسوایی قسمت سی و هشت

رامین از من سکوت می‌خواست و حق‌السکوت را با اشک‌های چشمانش پرداخت. من در این پرونده  دو چشم گریان دیده بودم؛ زنی که با سوز و گداز ماجرای خونین یک قتل را بیان می‌کرد و چون مار بر خود می‌پیچید و از بی‌گناهی محبوب می‌گفت و اشک‌های موکلی را که با شیدایی درفکر رهایی محبوبه خود بود. ان زن از من دو گوش شنوا می‌خواست و موکل زندانی زبانِ بسته:

"خدا بگم چیکارت کنه مسعود؛ رفتی اون زیر راحت خوابیدی تا بلندشدن صدای صور و من رو گرفتار یک ماجرای عجیب و غریب کردی. تو دیگه غم هيچی رو نداری و شاید حالا با تنهایی هم خو گرفتی و کنار اومده باشی و من اینجا هر بار شرنگ غم را در کام تلخم حس می‌کنم ...

من گرفتار شده‌ام، نمی‌دانم چکار کنم...". راه حل این معما در هیچ کتابی نبود و برای شریک شدن در تجربه دیگران نمی‌توانستم راز موکل را در پیش همگان بگشایم. پیش خودم گفتم که با یکی دو تا همکار خوش‌فکر مشورت کنم و از آن‌ها بخواهم که راز این ماجرا را سر به مهر نگاه دارند.

بعد به این اندیشه خام خندیدم، چون اندیشه عاقل در مقابل عشق به کار نمی امد.
تا به آن موقع چنین در کار خود سرگردان نشده بودم. وقت محاکمه نزدیک بود و من بیشتر از متهم اضطراب داشتم. متهم تصمیم خود را گرفته بود؛ او حاضر بود سر سودایی خود را به باد دهد ولی یک مو از زلف یار در باد حوادث از میان نرود.

او عاشق بود، من که نبودم، اما در حل این سوال درمانده  بودم و تکلیف وجدانی و حرفه‌ای خود را نمی‌دانستم؟ ایا می‌توانستم به خواست موکل بی‌اعتنا باشم؟ آیا می‌توانستم اجازه دهم که بی‌گناهی تاوان جنایت دیگری را بدهد؟ با خود فکر کردم که استعفا کنم و از آن همه فکر و خیال خود را وارهانم، اما چه کنم که سرم در گروی  قولی بود که به مسعود داده بودم.

دیگر کاری نداشتم جز آن که توکل بر خدای گره گشا کنم و هر آن چه بادا باد بگویم و تن  به دریای مواج و خروشان حوادث آتی بسپارم....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍181
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: بیستم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۶۲ تا ۱۷۰

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
2🥰1
🍃🌺🍃


وقتی خودمان را به اندازه کافی دوست داشته باشیم؛
می‌توانیم به راحتی به درخواست غیرمنطقی دیگران بگوییم: نه
آن‌وقت دیوانه‌وار سعی نخواهیم کرد
همه را راضی نگه داریم.

#آلن_دوباتن

@book_tips 🐞
👍167
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿سایه ای به نام افسردگی

این سایه، فقط غم نیست،
خستگیه... بی‌معناییه... سکوتیه که تمومی نداره.

افسردگی اون روزی هست که از خواب بیدار می‌شی
ولی انگار هنوز بیدار نشدی…
وقتی همه چیز هست،
اما هیچ چیز، “معنا” نداره.
گاهی خودش رو پشت لبخند پنهان می‌کنه،
پشت کار زیاد، یا پشت “من خوبم”هایی که هر روز تکرار می‌کنی.
اما در درون، یه صدای خسته زمزمه می‌کنه:
"دیگه نمی‌تونم…"

افسردگی،
یه فریاد خاموشه از درونِ زخمیِ انسان.
درست همون لحظه که شنیده بشه،
نور از لای پرده‌ی تاریکی رد می‌شه…
و یادت می‌افته که فقط خودت می‌تونی این سایه رو کنار بزنی،
و نور رو جایگزینش کنی.⚡️☀️

@book_tips 🐞
👍112