Book_tips
21.5K subscribers
7.07K photos
2.35K videos
68 files
598 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503


تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016
Download Telegram
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: دوازدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۹۸ تا ۱۰۶

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
5
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی ام

مصاحبه با نگین بد نبود و  تا حدی به من کمک می‌کرد ولی پرونده هنوز نقاط ابهام زیادی داشت. هنوز موضوع زدن سنگ به سر مقتول که مطابق گفته‌های رامین و نگين در حین نزاع صورت گرفته معمای سر به مُهری وجود داشت. چرا در حالی که سنگ می‌بایست از جلو به مقتول اصابت می‌کرد، جمجمه او را از پشت سر متلاشی کرده بود؟

این احتمال قوی بود که رامين پس از غلبه بر مقتول و در حالی که او قصد فرار داشته از پشت سر او را هدف قرار داده است. فحش‌های زشتی که حامد داده بود و حمله با چاقو به قصد کشتن حریف، انگیزه لازم برای زدن یک ضربه کاری به مقتول را ایجاد کرده بود.

گیج شده بودم. دادسرا با توجه به این که رامین نزاع با حامد و زدن سنگ به سر او را پذیرفته بود، تحقیق دیگر را بی‌ثمر می‌دانست. امید من به مساله دفاع مشروع بود ولی با توجه به این که علت مرگ حمله قاتل از پشت سر بوده کار بسیار مشکل می‌شد. پرونده، فکرم را درگیر کرده بود و مرغ اندیشه‌ام از هر طرف که بال می‌زد درختی برای نشستن نمی‌یافت و سرگردان بود.

سایه سنگین ابهام و تناقض نمی‌خواست ذهن من روشن و پویا بماند و کم کم درماندگیم را حس می‌کردم. من کارآگاه نبودم تا مثل یک پلیس خبره کیفیت قتل را ریشه‌یابی کنم. در پرونده‌های   قتل هم کار زیادی انجام نداده بودم تا تجربه کافی داشته باشم. بیشتر متکی به عقل متعارف بودم و هوش معمولی.

دوباره رفتم سراغ رامین در زندان.خبر داشت که نگین را دیده و با او صحبت کرده‌ام
.با وجود جوانی می‌شد نوعی ذکاوت خدادادی را در او دید. با خنده گفتم: "زرنگی؛ خیلی؛ نگین یک زن کامله از همه نظر؛ قلابت شاه ماهی صید کرده". خندید و چیزی نگفت. یک دفعه غافلگیرش کردم: "تو و نگین هر دو دروغ می‌گید. همه داستان را بازگو نمی‌کنید. یه جای کار می‌لنگه. چرا راجع به سنگ و مخ اون بابا راستش رو به من نمی‌گی؟ ناسلامتی من وکیل توام.

باید با من صاف و صادق باشی. چیزی رو از من پنهون نکن...."رامین به کاغذی که من روی میز گذاشته بودم نگاه می‌کرد. بدون آن که سرش را بلند کند گفت: "ماجرا همین بود که هزار بار گفتم. من خودمو آماده همه چی کردم. نمی‌خوام یک مو از سر نگین کم بشه؛ می‌فهمید؟ من شبا خواب درستی ندارم. کابوس ولم نمی‌کنه. جوونای اندازه من تو چه حال و هواییند و من چه روزگاری دارم. شاید من رو اعدام کنند، اونم تو این سن و سال.

شاید سالها پشت میله‌های زندون بمونم و بپوسم و از یادها برم. تو دهن گرگ گیر کردم. نه من رو فرو می‌ده تا کارم یکسره بشه و نه ولم می‌کنه برم دنبال زندگیم؛ پیش نگین. میدونید چند شبه که خواب مادرم را می‌بینم. تو خواب مدام  کار می‌کنه. سبزی پاک می‌کنه. جارو می‌زنه،  ظرف می‌شوره ولی چشم از من ورنمی‌داره.

تمام حواسش پیش منه؛ چرا هی تو خواب می‌آد سراغم؟ چی می‌خواد؟ چیکار داره؟ ..".بغض کرد و اشک‌هایش فرو ریخت. متاثر شدم. کاری از دست من جز دلداری بر نمی‌امد. دستش را گرفتم و فشار دادم: "به من نگاه کن؛ من اومدم برا کمک به تو. مطمئن باش برا خلاصیت هر کاری که لازمه و از دستم بر بیاد انجام می‌دم.

تو باید سال‌های زیادی زندگی کنی پسر. من می‌خوام تو مراسم جشن عروسی تو و نگین باشم. رقص بلد نیستم تا بیام اون وسط و خودم رو تکون بدم، ولی دوست دارم تو اون وسط چرخ چرخ بزنی و من رقص و شادی تورو به چشم ببینم.....". رامین چشمهایش را پاک کرد و خندید و من همین را می‌خواستم...

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
8👍7🥰2👏1
⚡️⚡️⚡️⚡️


یک کانال آموزنده، روحی و معنوی 🌱
برای آرامش ذهن، رشد درونی و بیداریِ روح 🤍

@jahan_999_agahi
3
🍃🌺🍃


چرا دریافت های اولیه فریبنده اند؟

اجازه بده دو مرد را به تو معرفی کنم، آلن و بن .
بدون این که زیاد به این مسئله فکر کنی، تصمیم بگیر کدام یک را ترجیح می‌دهی.

آلن باهوش‌، پرتلاش، بی‌پروا، دارای روحیه‌ی انتقادی، کله‌شق و حسود است.
اما بن حسود، کله‌شق، دارای روحیه انتقادی، بی‌پروا، پرتلاش و باهوش است.

ترجیح می‌دهی با کدام یک در آسانسور گیر بیفتی؟
با وجود آن که توصیف‌ها دقیقا مشابه‌اند، بیشتر مردم آلن را انتخاب می‌کنند. مغز تو به صفت‌هایی که در ابتدای لیست آمده‌اند بیشتر توجه می‌کند و باعث می‌شود دو شخصیت را متفاوت تشخیص بدهی. آلن باهوش‌ و پرتلاش است. بن حسود و کله‌شق است.

خصوصیت‌های اولیه بقیه را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. به چنین چیزی اثر تقدم می‌گویند.

#هنر_شفاف_اندیشیدن
#رولف_دوبلی

@book_tips 🐞
👍142
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: سیزدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۰۷ تا ۱۱۶

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
3
🍃🌺🍃

#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و یکم

هرچه فکر می‌کردم یک جای داستان ایراد داشت. حرف‌های موکل و نگین یکی نبود؛ اختلاف فاحش نداشت، ولی بدون اختلاف هم نبود. نه شم پلیسی داشتم و نه در پرونده‌های قتل کار کرده بودم و این نقطه ضعفم نبود. فکر و خیال رهایم نمی‌کرد. بالاخره بر شک و تردید غلبه کردم و یک صبح که هنوز آفتاب سر نزده و بیشتر همشهریان در خواب بودند، من در جاده‌ای کوهستانی برای رسیدن به مقصد بی‌تابانه بر پدال گاز پای می‌فشردم.

داشتم می‌رفتم تا برای یک بار دیگر و تنها  سخنان نگین را بشنوم. آن زن بیشتر از این‌ها می‌دانست و من باید آن دهان بسته را باز می‌کردم . تازه آفتاب سر بر آورده بود که من جلوی خانه نگین قدم می‌زدم .

سگی در آن نزدیکی من را که دید، شروع کرد بلند بلند پارس‌کردن. جثه چندان بزرگی نداشت ولی صدایش مهیب بود. صدایی زنانه از درون خانه سگ را به آرامش دعوت می‌کرد با گویش محلی. در که باز شد، زنی سگ را عتاب و خطاب می‌کرد که آرام  گیرد؛ نگین بود.

چشمشش که به من افتاد، خیره ماند. با بی‌میلی دعوت کرد که به داخل خانه بروم. سفره صبحگاهی پهن بود و مادرش در گوشه آن  نشسته بود.چای ریخت و خوردم. مادرش با نگاه بدی مرا می‌نگریست: "برای چی اومدید. من که همه چی رو گفتم. می‌دونید هر بار که اون ماجرا را تعریف می‌کنم چه قدر رنج می‌کشم. یادآوری اون روز برام سخته؛ خیلی مشکل و ناراحت کننده س ...".

باید جوابی به این بی‌میلی می‌دادم : "دوست ندارم جلوی مادرتون حرف بزنیم، آخه..." نگین با بی‌اعتنایی جواب داد: "اون تقریبا کَره. نمی‌شنوه. هوشش باقیه ولی گوشش مال خوش نیست؛ رفته ...".

گفتم:  "من نیومدم نمک رو زخم خاطرات بد زندگیتون بزنم و برم. من یه وکیلم. باید به رامین کمک کنم. نمی‌تونم بی‌خیال باشم و کار رو بسپارم به دست بخت و اقبال، تا چی پیش بیاد". نگين در حالی که سفره را جمع می‌کرد گفت: "حالا وکیل یا آژان یا هرکی ...من حرفام رو زدم. دیگه باید چی بگم؟ تو رو خدا دیگه نیایید این‌جا. با این ماشین خارجیتون که می‌آیید تو ده، مردم هزار تا حرف می‌زنند. من همین جوری پشت سرم حرفه، دیگه مونده که شمام مدام در خونه ما رو بزنید...".

از حرف‌های نگین آزرده نشدم، من پوست کلفت‌تر از این برخوردها بودم. من برای نجات کسی می‌کوشیدم که سخت دلبسته این زن بود. آیا او هم همان عشق و علاقه را به جوان زندانی داشت؟ آیا او نیز دلش در گرو و سرش مرهون محبت رامین بود؟ زن‌ها قابل پیش بینی نیستند، استاد پنهان‌کردن احساسات درونی هستند، ایا این زن با من صادق بود؟...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍115👏2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند


#مولانا
#مانترا

@book_tips 🐞
👍108💯2
Audio
مانترای چرخ وجود

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند


#مولانا
#با_هم‌_بشنویم
@book_tips 🐞🎶
7💯2👍1
🍃🌺🍃


آنها به معبد برگشتند تا کرکره‌های چوبی را پایین بکشند
و در شکسته را ببندد، چرا که در کوه باران زیاد می‌بارید و اژدهای کوچک دلش نمی‌خواست وقتی نیستند
وسایلش خیس شوند.
اژدهای کوچک، کارش که تمام شد،
تعدادی از باارزش‌ترین دارایی‌هایش را در گاری کوچکش گذاشت و رفت بیرون، پیش پاندای بزرگ.
پاندای بزرگ گاری پُر را که دید آرام سرش را تکان داد و گفت: "نمی‌تونیم همه‌ی این‌ها رو از رودخونه رد کنیم."
اژدهای کوچک دستی روی عکس بابا‌بزرگش کشید و گفت: "ولی من این‌ها رو لازم دارم."
پاندای بزرگ گفت: "هر چیزی که لازم داری همین الان هم درونته."
اژدهای کوچک درنگ کرد. از ته دل می‌دانست که پاندای بزرگ درست می‌گوید
ولی سوالی کوچک داشت:
"می‌تونم وسایل چای رو بیارم؟"
پاندای بزرگ گفت: "البته!
لذت‌بردن از میوه‌های دنیا
هیچ اشکالی نداره؛ فقط باید حواسمون باشه که غرقشون نشیم."


#سفر_پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
#جیمز_نوربری
#نازنین_فیروزی

@book_tips 🐞
7😁2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: چهاردهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۱۷ تا ۱۲۵

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
3
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و دوم

باید می‌فهمیدم که این زن چه در سر دارد و چگونه به ماجرا نگاه می‌کند: "من واقعا برای رامین متاسفم....". نگین به طرز خاصی به من نگاه می‌کرد. منتظر بود که  چه می‌خواهم بگویم: "سینه او پر شده از عشق تو و حاضر است همه چیزش را برایت فدا کنه و آن وقت تو وکیلش را که فقط به دنبال نجات اوست یک مزاحم به حساب میاری".

نگین نگاهش را به زمین دوخت: "تفاوت شما ها در اینه که اون روز شماری می‌کنه برای خلاص‌شدن و رسیدن به تو اما تو به فکر حرف چرت مردمی .....کدوم مردم...گور بابای مردم ...من هیچ اهمیتی به مردم نمی‌دم. اونا  شبا تو خونشون  در خواب نازند، وقتی چشمای رامین بازه و به تو فکر می کنه ....". تند شده بودم و با حرارت حرف می‌زدم. نگین سرش را بلند کرد. آثار ناراحتی در صورتش پیدا بود.

مادرش از حرفهای ما چیزی نمی‌فهمید ولی وقتی با هیجان دست‌هایم را تکان می‌دادم  فهمید که موضوع گفتگو مهم است. به ترکی چیزی گفت و نگین هم در گوشش به ترکی جوابی داد. نگین خواست که برویم بیرون. آمدیم زیر یک درخت توت بزرگ.اخر تابستان بود و درخت توتی نداشت تا حشرات را به خود فرا بخواند. نگین گفت: "راجع به من چی فکر می‌کنید؟ من رامین رو گرفتار کردم؟. یا فکر می‌کنید اون سرش به درس و مشق گرم بود و اگه من نبودم هیچ وقت ماجرای عشق و عاشقی مطرح نمی‌شد و بعد پای حامد وسط نمی‌اومد و چاقو کشی؟ می‌خواهید اعتراف کنم؟

بله؛ من خودم رو گناهکار می‌دونم. گناه من اینه که از یه  محصل که باباش براش هزار آرزو داشت یه زندانی درست کردم ....."دیدم که نباید طفره برم: "خانم! وضعیت رامین خطرناکه. دلایل علیه اونه. ممکنه دادگاه اون را محکوم به قصاص کنه...اگه می‌تونید کمکی به من بکنید حالا وقتشه ....". نگین سرش را انداخت پایین، وقتی بالا اورد اشک آمده بود تو چشم‌هایش. با هیجان  گفت: "چیکار باید بکنم.چه کاری از دست من بر‌می‌آد؟".

گفتم: "چرا ماجرای اون روز  رو درست تعریف نمی‌کنید؟ چرا بین حرف‌های تو و رامین اختلافه؟ هر تیکه ماجرا که درست بیان بشه شاید یک دری وابشه برای کمک به رامین. من اومدم برای کمک؛نه برا استنطاق؛ چون کار من باز جویی نیست.

اگه دست خودم بود، هیچ وقت این پرونده را قبول نمی‌کردم. اما چیکار کنم که یک دوست که الان رو تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنه من رو وصل کرد به این ماجرا، به یک پرونده پیچیده قتل‌، به رامین و تو. من فقط از تو چیزی جز حقیقت نمی‌خوام  می‌خوام. تو اگه به اون کمک نکنی، کی کمک کنه ؟...."

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍91
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: پانزدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۲۶ تا ۱۳۴

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
1
سلطان منی، سلطان منی
وندر دل و جان، ایمانِ مَنی

در من بِدَمی، من زنده شوم
یک جان چه بُوَد؟ صد جان منی

#حضرت_مولانا
@book_tips 🐞
13🥰3
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و سه

نگین در خودش فرورفته بود. مدتی فقط به من نگاه کرد و بعد گفت: "وکیل قبلی ...همون دوستتون که مريضه ..گفت که رامین تبرئه می‌شه ...خیلی امیدواری داد.."
عصبانی بودم، چون مثل این بود که سر و کارم با یک بچه است. با تندی گفتم: "ببین خانوم. من نمی‌دونم شما چقدر درس خوندی و از حقوق و دادگاه و این جور مسائل چقدر سر در می‌آری، ولی همین‌قدر بهت می‌گم که کار رامین خیلی سخته.

اون از پشت زده تو سر اون پسره و داستانش رو هیچ دادگاهی قبول نمی‌کنه. یارو شر بوده درست؛ولی این که یه آدم رو بکشی و بعد راحت تبرئه بشی و بری خونه راحت بخوابی، یعنی یه تف تو صورت قانون و دادگستری. من نمی‌دونم مسعود به شما چی گفته؛ شاید خواسته نگرانتون نکنه، ولی همین‌قدر بدونین که رامین به چوبه‌دار بیشتر نزدیکه تا به آزادی از زندون..." به نگین نگاه کردم، ترسیده بود.

شاید نباید آن‌قدر تند می‌رفتم، ولی نمی‌توانستم واقعیت را از او که عزیزترین فرد برای موکل بود پنهان کنم. نگین نشست و سرش را توی دستانش گرفته بود؛ گریه می‌کرد؟ نگاهم را از او برداشتم و دوختم به چند درخت بلند سبز و شاداب: "شما درختا از غم چی می‌دونید، از غصه عشق و هجران معشوق چی بلدید؟ ایا شما تا حالا  گریه هم کردید؟ یا فقط بلدید با وزش باد، شاخه‌ها و برگ‌هایتون را تکون بدید و برقصید؟". با صدای گریه نگین به خودم آمدم. داشت گریه می‌کرد. برای این‌که صدایش بلند نشود و به  بیرون نرود با خودش کلنجار می‌رفت. گریه‌اش طولانی شد و به هق هق افتاد. کاری از دست من بر نمی‌امد جز تماشا و گوش‌دادن به صدایی که صاحبش سعی می‌کرد آن را هر طور هست خفه کند.

صحنه درد آوری بود و من ناظری بودم  که جز دیدن و ناراحت شدن  کاری از دستم بر نمی‌آمد. نگین روی زمین رها شده بود و من بالای سر او ایستاده بودم. سرش را بالا اورد؛ صورتش سرخ و غرق در اشک بود. بریده بریده و مثل زن بچه‌مُرده شروع کرد به زنجموره:

"همش تقصیر منه ...من رامین رو بدبخت کردم و اگه اتفاقی براش بیفته باعث و بانیش منم ...من نحسم، بد قدمم...اون از ازدواج کردنم و اینم از سرنوشت رامین که تموم جون و زندگیمه .... رامین ...رامین ...." جوری ضجه می‌زد که انگار دارد سر قبر رامین گریه می‌کند.

صورت زیبای آن جوان زندانی در خاطرم نقش بست؛ او محبوس آهن و بتن زندان بود و یار او اسیر فراق و آینده  نامعلوم  محبوب. متاثر بودم؛نیامده بودم تا این زن جوان و محنت کشیده را این گونه به زاری و شیون بیاندازم. گفتم: "من به شما حق می‌دم که این طور بی‌تاب باشيد ولی باید فکر چاره کنیم. گریه و ناله چیزی را تغییر نمی ده ....انشاءالله خدا به رامین کمک می‌کنه و اون نجات پیدا می کنه  ...

ما هم باید تلاشمون را بکنیم تا هیچ عذری نداشته باشیم". نگین سرش را بالا آورد و با صدایی خسته و شکسته که انگار از ته چاه حرف می‌زد گفت: "حامد را من کشتم ...اون سنگ را من به سرس زدم ...قاتل منم...رامین به جای من تو زندونه"

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
9😱6👍5
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: هفدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۳۵ تا ۱۴۳

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
1
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و چهارم

آن‌چه را می‌شنیدم برایم حیرت‌اور بود..زنی که در مقابل من زار می‌زد اعتراف به قتل‌ عمد می‌کرد. اول گمان کردم که احساسات زنانه او فوران کرده و برای خلاصی رامین می‌خواهد فداکاری کند ولی سخنان بعدی او که با هق هق گریه بیان می‌شد، حباب این اندیشه غلط را از بین برد:

"داشت رامین را می‌کشت...افتاده بود روش ...چاقوش رو طوری گرفته بود که من فکر کردم الان می‌کنه تو سینه رامین ....هیچی حالیش نبود...شده بود مثل یه حیوون که فقط می‌خواست خون بریزه  ... اگه رامین رو می‌کشت می‌اومد سراغ من و اون وقت هر دومون رو کشته بود....رامین سعی می‌کرد چاقو رو از دستش درآره...هردو تاشون تو تقلا بودند ... کف دست رامین پر خون شده بود....

دیدم چیزی نمونده که کار رامین رو تموم کنه ...زور رامین بیشتر بود ولی ترسیده بود ولی اون احمق کارش چاقوکشی بود و برا کشتن هیچ ترسی نداشت...دیدم اکه همین‌طوری وایستم دخل رامین رو می‌آره...چشمم افتاد به یه سنگی توی جوب کنار جاده ...اندازه کف دست بود...ور داشتم و از پشت محکم کوبیدم تو سرش ...یه بار دو بار سه بار ....از رو رامین بلند شد..

نمی‌دونست که از کجا خورده ...وقتی دید سنگ تو دست منه ...اومد طرفم  ...فحشای خیلی بدی می‌داد...تلو تلو می‌خورد ،چاقوش را بالا اورد، اخرین بار چشماش رو دیدم، سفیدیاش بیشتر شده بود، رفتم عقب و جیغ کشیدم ...یه دفعه افتاد جلوی پای من....شروع کرد به خِرخِرکردن. کف از دهنش بیرون می‌اومد...اروم اروم صورتش زرد شد ...تو آخرین لحظه نگاه ترسناکی به من کرد..

چند بار پاهاش تکون خورد و دیگه حرکت نکرد.....". نگین بی‌حال شده بود و من می‌ترسیدم اگر مادرش متوجه گفتگوی ما شود و حال  دخترش را ببیند، دیگر نتوانم سخنی از تنها شاهد قتل و یا قاتل واقعی بشنوم.: "بعد...بعد چی شد؟" نگین که حال رقت‌آوری پیدا کرده بود با صدایی گرفته و آهسته گفت:

"چی می‌خواستید بشه ....من ادم کشته بودم ...من که تا اون روز یه گنجشک هم نکشته بودم، خون یه ادم را ریختم ....جیغ می‌کشیدم و موهای سرم را می‌کندم  ....رامین بلند شد رفت طرف جنازه...برش گردوند ...مدتی مبهوت بود ولی وقتی شیون و زاری من رو دید گفت: من حامد رو کشتم..فهمیدی؟ من کشتم ...تو داشتی نیگاه می‌کردی که من با سنگ زدم تو سرش... داستان اینه.

این رو که گفت و دیدم که به خاطر من می‌خواد همه.چی رو گردن بگیره، دستش رو گرفتم  و گفتم: نه! من کشتمش و تو نباید به خاطر من خودت رو بیچاره کنی. با دو دستش سر من را محکم گرفت و گفت: اگه بگی تو اون رو کشتی همه فکر می کنن که حامد  برا ناموسش کشته شده، اون وقت هم داغ قتل‌ رو پیشونیت خورده و هم رسوایی.....

اگه این‌طور بشه حتما دارت می زنن، اگه تو بمیری زندگی بعد تو برا من دیگه  فایده‌ای نداره...رامین بغض کرد و من  گریه می‌کردم ...اون داشت برا من فداکاری بزرگی می‌کرد، وقتی خم شدم و دست خونیش رو بوسیدم، رامین افتاد به گریه ...."

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان


@book_tips 🐞
14👍7😢3😐1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺نیچه: گرگ و گوسفند

"آنچه ما را نکشد، قوی‌ترمان می‌کند" این جمله مشهور از نیچه را بسیاری از ما شنیده‌ایم. در این قسمت باتکیه‌بر خوانش استیون هیکس، فیلسوف امریکایی تمایزی که نیچه در جهان بین گرگ و گوسفند قائل می‌شود را بررسی می‌کنیم، و همچنین، اینکه چگونه اخلاقیات ما، یعنی آنچه خیر و شر تصور می‌کنیم نتیجه رویدادهای زیست‌شناختیِ حیوانی است.

ترجمه و صدا: #شهاب_غدیری


@book_tips 🐞
👍123👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«پناه می‌برم به پروردگارِ روشنایی،
که تاریکیِ ذهن و دل را می‌شکافد و نور را برمی‌انگیزد.»


@book_tips 🐞
31👍2
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیده‌ست

چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند

#مولانای_جان

@book_tips 🐞
19👍6
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و پنج

ساعتی بعد در حال برگشت از جاده پیچ در پیچ کوهستانی بودم؛ غرق در اندوه و فکر. داستانی که نگین تعریف کرد دقیق بود و با واقعیت‌های پرونده همخوانی داشت. گریه‌ها و ضجه‌هایی که نگین در حین تعریف قصه قتل داشت برای من تردیدی باقی نگذاشت که قاتل نه رامین که محبوبه اوست.

این که رامین قتل را گردن گرفته بود برایم عجیب نبود. او خواسته بود نگین را از خطر برهاند، گرچه این کار او را به زیر چوبه‌دار می‌کشید و یا بالای آن. هزار جور فکر به مغزم هجوم اورد: "تکلیف من چیست؟ چه باید بکنم؟آیا من می‌توانم بدون موافقت موکل پای نگین را به میان بکشم؟ آیا رامین می‌پذیرد که خط ریل واقعه قتل عوض شود و به جای او معشوقه در بند شود؟

عشق سوزان او به نگین سبب شده بود که داستانی دیگر ساز کند؛ داستانی که فرجام ان شاید پایانی بر یک عاشقانه خونین بود. چهره مغموم رامین در نظرم و شیون‌های نگین در گوشم بود. کلافه بودم و درمانده؛ پایم روی پدال گاز می‌فشردم تا شاید سرعت حرکت اتومبیل رخوت و سرخوشی را به جانم بریزد و از سردرگمی که به آن دچار آمده بودم بکاهد.

تلفنم زنگ خورد، ناشناس بود. جواب دادم. زن مسعود بود با صدایی گرفته. حال شوهرش را پرسیدم. گفت که پزشکان از او قطع امید کرد‌ه‌اند و شاید او تا چند روز آینده بیشتر میهمان این دنیا نباشد. باز هم خبری بد و اندوهی بیشتر. چرا باید اخبار مرگ و نیستی این چنین پشت سر هم بر من مبارک باد می‌گفتند؟. باید مسعود را برای آخرین بار می‌دیدم تا ملاقات واپسین ما  به قیامت نمی‌افتاد.

بعد از ظهر آن روز بیمارستان بودم. مسعود تکیده‌تر از قبل روی تخت افتاده بود. همسرش در کنار تخت او را تر و خشک می‌کرد. مرا که دید صدای ضعیفی از گلویش بیرون آمد و دست راستش تکانی خورد. همسرش گفت که می‌خواهد با شما دست بدهد. از حال و وضع او منقلب شدم.

دستش را گرفتم و بغض راه گلویم را بست. همسرش مدام با دستمال کاغذی عرق صورت و آب دهانی را که شوهرش نمی‌توانست فرو دهد و به ناچار دور لبان او جمع می‌شد خشک می‌کرد. چه باید می‌گفتم و یا چه می‌توانستم بگویم؟گرچه می‌دانستم که حال مسعود بدتر از آن است که جز با معجزه‌ای بهبود یابد برایش آرزوی سلامتی کردم.

چند کلمه نامفهوم گفت و اشک گوشه چشمش را پر کرد. حال انقلاب بر من مستولی شد. پشت به دیوار کردم و حال گریه بر من غلبه کرد. چند لحظه‌ای گریستم...

#دکتر_علی_رادان

ادامه دارد....
@book_tips 🐞
😢15👍51
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی

🗓 امروز: نوزدهم آبان ماه

📚 کتاب:
#روان_درمانی_اگزیستانسیال

نویسنده:
#اروین_د_یالوم

🔁 مترجم:
#سپیده_حبیب

📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰

📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰

📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه

📃 برای امروز صفحات: ۱۵۳ تا ۱۶۱

📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿

🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0


@book_tips 🐞
2