🍃🌺🍃
از بودا پرسیدند از این همه دعا به درگاه خداوند چه بدست آورده ای ؟؟
جواب داد ... هیچ !!
.
اما بعضی از چیزها را از دست داده ام ... مثل ..خشم نگرانی . اضطراب.. افسردگی... احساس عدم امنیت ... ترس از پیری و مرگ .
همیشه با بدست آوردن نیست که حالمان خوب میشود.
گاهی با از دست دادنها خیال آسوده تری داریم.
@book_tips 🐞
از بودا پرسیدند از این همه دعا به درگاه خداوند چه بدست آورده ای ؟؟
جواب داد ... هیچ !!
.
اما بعضی از چیزها را از دست داده ام ... مثل ..خشم نگرانی . اضطراب.. افسردگی... احساس عدم امنیت ... ترس از پیری و مرگ .
همیشه با بدست آوردن نیست که حالمان خوب میشود.
گاهی با از دست دادنها خیال آسوده تری داریم.
@book_tips 🐞
❤26👍14
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و هفتم
چند روز بعد من در اتومبیل خود از جادهای کوهستانی و سبز راه خود را به سمت دهکدهای که نگین در آنجا زندگی میکرد باز میکردم. بعد از نزدیک به دوساعت رانندگی به مقصد رسیدم. در ورودی دهکده پدر رامین در کنار اتومبیل خود قدم میزد. او منتظر من بود. در اتومبیل او زنی نشسته بود. حدس زدم که نگار است و چند دقیقه بعد دریافتم که گمانم درست بوده است.
در کوچههای تنگ و ساکت ده راندیم تا اتومبیل پدر رامین جلوی در خانهای ایستاد. پیاده شدم. زن جوانی در را باز کرد؛ نگین بود. به من و شوهر خواهرش سلام کرد و روی خواهرش را بوسید و ما به درون خانه رفتیم. خانه روستایی بود؛ حیاط بزرگ و پر درختی داشت. پیر زنی هم در خانه بود؛ مادر آن دو زن؛ بسیار پیر و فرتوت. خواست بلند شود ولی نتوانست. با هم محلی سخن میگفتند.
ترکی نبود ولی من از کلامشان چیزی دستگیرم نشد. نشستیم و من به سرعت دست به کار شدم. از کیفم کاغذی درآوردم تا هر آن چه نگین میگوید یادداشت کنم. نگین آمد با ظرفی میوه. لباس محلی در بر داشت. خوب به چهره او خیره شدم؛ زیبا بود؛ الهه زیبایی نبود ولی لیلی زمانه شده بود.
از عدسی چشمان من او یک زن معمولی بود؛ مثل دیگر زنان ولی او در چشم و دل رامین یکتا گوهر شب افروز زندگیاش بود. من بسان خلیفهای بودم که آوازه عشق مجنون به لیلی را شنید و دخترک را احضار کرد و چون او را مانند دیگر زنان حرمسرای خود یافت، از آن والگی و شیدایی سخت تعجب کرد:
"از دگر خوبان تو افزون نیستی......گفت خامش! چون تو مجنون نیستی". البته که من مجنون نبودم. مجنون آن جوان بخت برگشتهای بود که در پشت میلههای فولادی و سرد زندان، شبها و روزها در اندیشه آینده نامشخص خود روزگار میگذرانید.
نگین چایی آورد و من برداشتم با یک حبه قند کوچک؛ در این فکر بودم که آیا این زن باعث مرگ یک مرد و احتمالا مرگ مردی دیگر در بالای دار نشده و نمیشود؟
نگار در اتاق نبود، او با مادرش در بیرون سخن میگفت. پیر زن بلند حرف میزد و من ناهمزبان از کلام او هیچ نمیفهمیدم. شروع کردم. از قصه آن روز پرسیدم. نگین نگاهی به پدر رامین کرد و گفت: "به خدا خسته شدهام .مجبور هستم ماجرای اون روز نحس را هزار بار تعریف کنم". بغض کرد و گریست. گفتم: "سخته ولی لازمه. باید لابلای همین حرفا چیزی برای خلاصی رامین پیدا کنیم. مگر قاضی چکار میکنه؟
اون هم کاغذهای پرونده را میخونه و به حرفای ادمها گوش میکنه. اخرش حکم آزادی میده یا خدای نکرده دستور اعدام. پس باید دقیق همه آنچه را که دیدی برای هزار و یکمین بار برای من وکیل تعریف کنی".
نگار که صدای گریه خواهرش را شنید، آمد توی اتاق و کنار نگین نشست. دیدم که نگین باز هم به پدر رامین نگاه می کند. ظاهرا از حضور او معذب بود. آیا فکر میکرد که این مرد او را سبب بدبختی و گرفتاری پسرش میداند؟.......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و هفتم
چند روز بعد من در اتومبیل خود از جادهای کوهستانی و سبز راه خود را به سمت دهکدهای که نگین در آنجا زندگی میکرد باز میکردم. بعد از نزدیک به دوساعت رانندگی به مقصد رسیدم. در ورودی دهکده پدر رامین در کنار اتومبیل خود قدم میزد. او منتظر من بود. در اتومبیل او زنی نشسته بود. حدس زدم که نگار است و چند دقیقه بعد دریافتم که گمانم درست بوده است.
در کوچههای تنگ و ساکت ده راندیم تا اتومبیل پدر رامین جلوی در خانهای ایستاد. پیاده شدم. زن جوانی در را باز کرد؛ نگین بود. به من و شوهر خواهرش سلام کرد و روی خواهرش را بوسید و ما به درون خانه رفتیم. خانه روستایی بود؛ حیاط بزرگ و پر درختی داشت. پیر زنی هم در خانه بود؛ مادر آن دو زن؛ بسیار پیر و فرتوت. خواست بلند شود ولی نتوانست. با هم محلی سخن میگفتند.
ترکی نبود ولی من از کلامشان چیزی دستگیرم نشد. نشستیم و من به سرعت دست به کار شدم. از کیفم کاغذی درآوردم تا هر آن چه نگین میگوید یادداشت کنم. نگین آمد با ظرفی میوه. لباس محلی در بر داشت. خوب به چهره او خیره شدم؛ زیبا بود؛ الهه زیبایی نبود ولی لیلی زمانه شده بود.
از عدسی چشمان من او یک زن معمولی بود؛ مثل دیگر زنان ولی او در چشم و دل رامین یکتا گوهر شب افروز زندگیاش بود. من بسان خلیفهای بودم که آوازه عشق مجنون به لیلی را شنید و دخترک را احضار کرد و چون او را مانند دیگر زنان حرمسرای خود یافت، از آن والگی و شیدایی سخت تعجب کرد:
"از دگر خوبان تو افزون نیستی......گفت خامش! چون تو مجنون نیستی". البته که من مجنون نبودم. مجنون آن جوان بخت برگشتهای بود که در پشت میلههای فولادی و سرد زندان، شبها و روزها در اندیشه آینده نامشخص خود روزگار میگذرانید.
نگین چایی آورد و من برداشتم با یک حبه قند کوچک؛ در این فکر بودم که آیا این زن باعث مرگ یک مرد و احتمالا مرگ مردی دیگر در بالای دار نشده و نمیشود؟
نگار در اتاق نبود، او با مادرش در بیرون سخن میگفت. پیر زن بلند حرف میزد و من ناهمزبان از کلام او هیچ نمیفهمیدم. شروع کردم. از قصه آن روز پرسیدم. نگین نگاهی به پدر رامین کرد و گفت: "به خدا خسته شدهام .مجبور هستم ماجرای اون روز نحس را هزار بار تعریف کنم". بغض کرد و گریست. گفتم: "سخته ولی لازمه. باید لابلای همین حرفا چیزی برای خلاصی رامین پیدا کنیم. مگر قاضی چکار میکنه؟
اون هم کاغذهای پرونده را میخونه و به حرفای ادمها گوش میکنه. اخرش حکم آزادی میده یا خدای نکرده دستور اعدام. پس باید دقیق همه آنچه را که دیدی برای هزار و یکمین بار برای من وکیل تعریف کنی".
نگار که صدای گریه خواهرش را شنید، آمد توی اتاق و کنار نگین نشست. دیدم که نگین باز هم به پدر رامین نگاه می کند. ظاهرا از حضور او معذب بود. آیا فکر میکرد که این مرد او را سبب بدبختی و گرفتاری پسرش میداند؟.......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤10👍4👏1
گاهی سکوت کن
تا بفهمی چه کسی دنبال صدایت است.
نبودنها، نبودنیها را آشکار میکنند.
اگر کسی غیبتت را حس نکرد
لیاقت حضورت را هم ندارد...
@book_tips 🐞
تا بفهمی چه کسی دنبال صدایت است.
نبودنها، نبودنیها را آشکار میکنند.
اگر کسی غیبتت را حس نکرد
لیاقت حضورت را هم ندارد...
@book_tips 🐞
👏22❤13💯2
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و هشتم
من میخواستم که بیپرده و صریح با آن زن صحبت کنم اماحضور خواهر و شوهر او مانع بزرگی بود. چای را زود سرکشیدم و گفتم: "من باید با نگین خانم تنها صحبت کنم " و بلند شدم. پدر رامین روی در هم کشید ولی چارهای نداشت.
رفتم به حیاط بزرگ خانه و در قسمتی که دور از ساختمان بود ایستادم. نگین آمد؛ پتویی در دستش بود. آن را روی زمین پهن کرد و بر روی آن نشستیم. گفتم: "ببین! آن پسر تو را دوست داره و این علاقه شدیده. حتما تو هم همین احساس را نسبت به او داری؛ پس به من و در واقع به کسی که دوستش داری کمک کن.
"نگین دوباره بغض کرد:" من باید چکار کنم؟ من نمیخوام یه مو از سر رامین کم بشه. اگه برا اون اتفاقی بیفته من هم دیگه زندگی را میخوام چکار؟ زندگی بدون اون برا من پایان کاره. "نگذاشتم دوباره بزند به گریه. من حقیقت را از او میخواستم و نه احساساتی که دردی را از من و موکل حل نمی کرد:
"تو داستانی که تو اون در دادسرا تعریف کردید تناقض هست، دارید یک جای قضیه رو مخفی میکنید. ببینم! آیا این رامین نبود که به حامد حمله کرد؟ چاقو مال رامین نبود؟ "نگین اشکهایش را پاک کرد و گفت: "نه به خدا من و رامین داشتیم میرفتیم و حرف میزدیم که حامد یکهو سر و کلش پیدا شد.
آماده جنگ و دعوا بود، فحش میداد، حرفای بد راجع به رابطه من و رامین میزد. وقتی به من حرف خیلی زشتی زد رامین جلو رفت و زد تو دهنش. حامد زوری نداشت؛ زورش به چاقوش بود؛ یکی از این ضامن دارا. زود برا ما چاقو کشید. حامد همیشه دست به چاقو بود، حتی رو خود من چند بار چاقو کشیده بود. یه بار هم یکی را با چاقو زده بود که چند ماهی افتاد زندان".
نگین به حرف افتاده بود و من همین را میخواستم. به او نگاه نمیکردم تا راحت باشد. هر چیزی که لازم بود یادداشت میکردم: "حامد گاهی عرق میخورد، بیشتر وقتی که میخواست دعوا و مرافعه راه بندازه، فکر نمیکنم که مست بود ولی مثل آدمای مست رفتار میکرد.
جلو میاومد، عقب میرفت، فحش میداد، از دهنش خون میاومد. شده بود عین یه گاو وحشی. وقتی با چاقو به طرف من اومد من جيغ زدم و رفتم پشت رامین قایم شدم. من اول فکر کردم که میخواد ما را بترسونه یا دست آخرش یه نیش چاقو به رامین بزنه ولی وقتی دیدم که اون تو حال خودش نیست و چاقو را میخواد تو شکم رامین فرو کنه خیلی ترسیدم و شروع کردم به جيغ زدن تا شاید یکی پیداش بشه ولی از اقبال بدم هیچ کس اون دور و بر نبود.
رامین در ظرف غذا را ور داشته بود و سعی میکرد با اون از خودش و من دفاع کنه؛ درست مثل یه سپر...."
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و هشتم
من میخواستم که بیپرده و صریح با آن زن صحبت کنم اماحضور خواهر و شوهر او مانع بزرگی بود. چای را زود سرکشیدم و گفتم: "من باید با نگین خانم تنها صحبت کنم " و بلند شدم. پدر رامین روی در هم کشید ولی چارهای نداشت.
رفتم به حیاط بزرگ خانه و در قسمتی که دور از ساختمان بود ایستادم. نگین آمد؛ پتویی در دستش بود. آن را روی زمین پهن کرد و بر روی آن نشستیم. گفتم: "ببین! آن پسر تو را دوست داره و این علاقه شدیده. حتما تو هم همین احساس را نسبت به او داری؛ پس به من و در واقع به کسی که دوستش داری کمک کن.
"نگین دوباره بغض کرد:" من باید چکار کنم؟ من نمیخوام یه مو از سر رامین کم بشه. اگه برا اون اتفاقی بیفته من هم دیگه زندگی را میخوام چکار؟ زندگی بدون اون برا من پایان کاره. "نگذاشتم دوباره بزند به گریه. من حقیقت را از او میخواستم و نه احساساتی که دردی را از من و موکل حل نمی کرد:
"تو داستانی که تو اون در دادسرا تعریف کردید تناقض هست، دارید یک جای قضیه رو مخفی میکنید. ببینم! آیا این رامین نبود که به حامد حمله کرد؟ چاقو مال رامین نبود؟ "نگین اشکهایش را پاک کرد و گفت: "نه به خدا من و رامین داشتیم میرفتیم و حرف میزدیم که حامد یکهو سر و کلش پیدا شد.
آماده جنگ و دعوا بود، فحش میداد، حرفای بد راجع به رابطه من و رامین میزد. وقتی به من حرف خیلی زشتی زد رامین جلو رفت و زد تو دهنش. حامد زوری نداشت؛ زورش به چاقوش بود؛ یکی از این ضامن دارا. زود برا ما چاقو کشید. حامد همیشه دست به چاقو بود، حتی رو خود من چند بار چاقو کشیده بود. یه بار هم یکی را با چاقو زده بود که چند ماهی افتاد زندان".
نگین به حرف افتاده بود و من همین را میخواستم. به او نگاه نمیکردم تا راحت باشد. هر چیزی که لازم بود یادداشت میکردم: "حامد گاهی عرق میخورد، بیشتر وقتی که میخواست دعوا و مرافعه راه بندازه، فکر نمیکنم که مست بود ولی مثل آدمای مست رفتار میکرد.
جلو میاومد، عقب میرفت، فحش میداد، از دهنش خون میاومد. شده بود عین یه گاو وحشی. وقتی با چاقو به طرف من اومد من جيغ زدم و رفتم پشت رامین قایم شدم. من اول فکر کردم که میخواد ما را بترسونه یا دست آخرش یه نیش چاقو به رامین بزنه ولی وقتی دیدم که اون تو حال خودش نیست و چاقو را میخواد تو شکم رامین فرو کنه خیلی ترسیدم و شروع کردم به جيغ زدن تا شاید یکی پیداش بشه ولی از اقبال بدم هیچ کس اون دور و بر نبود.
رامین در ظرف غذا را ور داشته بود و سعی میکرد با اون از خودش و من دفاع کنه؛ درست مثل یه سپر...."
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍9❤3👏1
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات:۸۰ تا ۸۸
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات:۸۰ تا ۸۸
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤2💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی یادمون میره خودمونم نیاز به عشق و آرامش داریم…
خودمراقبتی خودخواهی نیست، خوددوستیه
@book_tips 🐞
خودمراقبتی خودخواهی نیست، خوددوستیه
@book_tips 🐞
👍14❤3🥰2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سر بازار دیدارت
منم از جان خریدارت
چنت آرم به بازارت
کنم حیران زلیخارا
ای داد و بیداد دل و دین دادم
هرچه غیر او رفت از یادم
👤ابراهیم شریف زاده
@book_tips 🐞
منم از جان خریدارت
چنت آرم به بازارت
کنم حیران زلیخارا
ای داد و بیداد دل و دین دادم
هرچه غیر او رفت از یادم
👤ابراهیم شریف زاده
@book_tips 🐞
❤10👍2😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخرین باری که بدون فکر، فقط بودن رو تجربه کردی
فقط در لحظه بودی مفیدترین لحظه های زندگیت بوده...
برداشتی از کتاب #برف_در_تابستان اثر سایاداويو جوتيكا
@book_tips 🐞
فقط در لحظه بودی مفیدترین لحظه های زندگیت بوده...
برداشتی از کتاب #برف_در_تابستان اثر سایاداويو جوتيكا
@book_tips 🐞
👍9❤3
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و نهم
:رفتم جلو تا با خواهش و التماس کاری کنم که حامد دست از سر ما ورداره. یه سیلی زد تو گوشم. تا خواستم بجنبم روسریم رو قاپ زد و از سرم ورداشت و پیچید دور گردنم .واقعا میخواست من رو بکشه. نمیتونستم نفس بکشم. هی فحشهای بد میداد.
رامین اومد جلو و زد تو صورتش. حامد من رو ول کرد و رفت سراغ رامین. نمیدونم چطور شد که چاقوش خورد به کف دست رامین و خون زد بیرون. رامین دید که باید چاقو رو از دستش در بیاره و الا کار هر دومون را همون جا تموم میکرد. در قابلمه را پرت کرد تو صورت رامین و تا اون خواست کاری بکنه دست راستش رو که چاقو توش بود گرفت.
اینقدر با هم کلنجار رفته بودند که غرق عرق شده بودند. از دست رامین و صورت حامد خون می اومد. نفس نفس میزدند و حامد بریده بریده فحشای خیلی زشتی میداد. بوی خون و عرق میدادند.. یک دفعه رامین زدش زمین و افتاد روی حامد. هنوز چاقو تو دست حامد بود. من تقریبا فکر میکردم که دیگه حامد تسلیم بشه که با دست دیگش خاک رو ریخت تو چشم رامین.
حامد زور زیادی نداشت، مواد هم میکشید، شر بود و کاراش رو با زور چاقو جلو میبرد. نمیدونم بگم خدا بیامرزدش نیامرزدش، آدم دعواچی بود و دائم سرش درد میکرد برا دعوا و درگیری با این و اون. رامین اینطوری نبود. شاید تو عمرش هیچوقت دعوای جدی نکرده بود.
خاک رفته بود تو چشمش و فکر کنم هیچجا را نمیدید. حامد یه لقت زد به رامین که اون افتاد، حامد هم افتاد روش؛ یه دفعه دیدم که حامد داره چاقو رو به طرف گردن رامین گرفته و میخواد فرو کنه تو گلوش. همون موقع بود که رامین سنگی را که کنار دستش بود ور داشت و کوبید تو سر اون نامرد.....".
پرسیدم که در آن لحظه او کجا ایستاده بود. جواب داد که در فاصله یک متری پشت سر رامین بوده. دیدم که حالا فرصتی است که دنبالش هستم. گفتم: "ولی سنگ به پشت سر حامد اصابت کرده، در حالیکه اون دو تا روبروی هم در حال نزاع بودهاند".
نگین با دستپاچگی گقت: "من فقط دیدم که رامین سنگ رو دوبار کوبید تو سر حامد و اون افتاد". قدری به آن زن که سعی داشت نگاهش با نگاه من تلاقی نکند نگریستم: "خانم! آیا ماجرا اینجوری تموم نشده که رامین چاقو رو از دست حامد گرفته و اون رو خلع سلاح کرده و وقتی حامد ادامه درگیری رو بیفایده دیده و راهش را گرفته بره رامین از پشت به او حمله کرده و با سنگ ضربه سختی به سر او زده ....
"نگین با دستپاچگی ولی مصمم گفت: "من نمیفهمم...شما وکیل رامین هستید یا ...
"نگین فوری برخاست تا برود. گفتم: "من برای کمک به رامین اینجا هستم ولی باید حقیقت را بدونم". نگین بیتوجه به من و آن چه گفته بودم راهش را کشید و رفت....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و نهم
:رفتم جلو تا با خواهش و التماس کاری کنم که حامد دست از سر ما ورداره. یه سیلی زد تو گوشم. تا خواستم بجنبم روسریم رو قاپ زد و از سرم ورداشت و پیچید دور گردنم .واقعا میخواست من رو بکشه. نمیتونستم نفس بکشم. هی فحشهای بد میداد.
رامین اومد جلو و زد تو صورتش. حامد من رو ول کرد و رفت سراغ رامین. نمیدونم چطور شد که چاقوش خورد به کف دست رامین و خون زد بیرون. رامین دید که باید چاقو رو از دستش در بیاره و الا کار هر دومون را همون جا تموم میکرد. در قابلمه را پرت کرد تو صورت رامین و تا اون خواست کاری بکنه دست راستش رو که چاقو توش بود گرفت.
اینقدر با هم کلنجار رفته بودند که غرق عرق شده بودند. از دست رامین و صورت حامد خون می اومد. نفس نفس میزدند و حامد بریده بریده فحشای خیلی زشتی میداد. بوی خون و عرق میدادند.. یک دفعه رامین زدش زمین و افتاد روی حامد. هنوز چاقو تو دست حامد بود. من تقریبا فکر میکردم که دیگه حامد تسلیم بشه که با دست دیگش خاک رو ریخت تو چشم رامین.
حامد زور زیادی نداشت، مواد هم میکشید، شر بود و کاراش رو با زور چاقو جلو میبرد. نمیدونم بگم خدا بیامرزدش نیامرزدش، آدم دعواچی بود و دائم سرش درد میکرد برا دعوا و درگیری با این و اون. رامین اینطوری نبود. شاید تو عمرش هیچوقت دعوای جدی نکرده بود.
خاک رفته بود تو چشمش و فکر کنم هیچجا را نمیدید. حامد یه لقت زد به رامین که اون افتاد، حامد هم افتاد روش؛ یه دفعه دیدم که حامد داره چاقو رو به طرف گردن رامین گرفته و میخواد فرو کنه تو گلوش. همون موقع بود که رامین سنگی را که کنار دستش بود ور داشت و کوبید تو سر اون نامرد.....".
پرسیدم که در آن لحظه او کجا ایستاده بود. جواب داد که در فاصله یک متری پشت سر رامین بوده. دیدم که حالا فرصتی است که دنبالش هستم. گفتم: "ولی سنگ به پشت سر حامد اصابت کرده، در حالیکه اون دو تا روبروی هم در حال نزاع بودهاند".
نگین با دستپاچگی گقت: "من فقط دیدم که رامین سنگ رو دوبار کوبید تو سر حامد و اون افتاد". قدری به آن زن که سعی داشت نگاهش با نگاه من تلاقی نکند نگریستم: "خانم! آیا ماجرا اینجوری تموم نشده که رامین چاقو رو از دست حامد گرفته و اون رو خلع سلاح کرده و وقتی حامد ادامه درگیری رو بیفایده دیده و راهش را گرفته بره رامین از پشت به او حمله کرده و با سنگ ضربه سختی به سر او زده ....
"نگین با دستپاچگی ولی مصمم گفت: "من نمیفهمم...شما وکیل رامین هستید یا ...
"نگین فوری برخاست تا برود. گفتم: "من برای کمک به رامین اینجا هستم ولی باید حقیقت را بدونم". نگین بیتوجه به من و آن چه گفته بودم راهش را کشید و رفت....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍10❤2👏1
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: یازدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۸۹ تا ۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: یازدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۸۹ تا ۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤2
در جلسات مشاوره با زوجین فهمیدم؛
آدما فقط برای به هم رسیدن
برنامه دارند،
برای با هم بودن...
برنامهای ندارند!
@book_tips 🐞
آدما فقط برای به هم رسیدن
برنامه دارند،
برای با هم بودن...
برنامهای ندارند!
@book_tips 🐞
👍23👏5😁1
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دوازدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۹۸ تا ۱۰۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دوازدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۹۸ تا ۱۰۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤5
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی ام
مصاحبه با نگین بد نبود و تا حدی به من کمک میکرد ولی پرونده هنوز نقاط ابهام زیادی داشت. هنوز موضوع زدن سنگ به سر مقتول که مطابق گفتههای رامین و نگين در حین نزاع صورت گرفته معمای سر به مُهری وجود داشت. چرا در حالی که سنگ میبایست از جلو به مقتول اصابت میکرد، جمجمه او را از پشت سر متلاشی کرده بود؟
این احتمال قوی بود که رامين پس از غلبه بر مقتول و در حالی که او قصد فرار داشته از پشت سر او را هدف قرار داده است. فحشهای زشتی که حامد داده بود و حمله با چاقو به قصد کشتن حریف، انگیزه لازم برای زدن یک ضربه کاری به مقتول را ایجاد کرده بود.
گیج شده بودم. دادسرا با توجه به این که رامین نزاع با حامد و زدن سنگ به سر او را پذیرفته بود، تحقیق دیگر را بیثمر میدانست. امید من به مساله دفاع مشروع بود ولی با توجه به این که علت مرگ حمله قاتل از پشت سر بوده کار بسیار مشکل میشد. پرونده، فکرم را درگیر کرده بود و مرغ اندیشهام از هر طرف که بال میزد درختی برای نشستن نمییافت و سرگردان بود.
سایه سنگین ابهام و تناقض نمیخواست ذهن من روشن و پویا بماند و کم کم درماندگیم را حس میکردم. من کارآگاه نبودم تا مثل یک پلیس خبره کیفیت قتل را ریشهیابی کنم. در پروندههای قتل هم کار زیادی انجام نداده بودم تا تجربه کافی داشته باشم. بیشتر متکی به عقل متعارف بودم و هوش معمولی.
دوباره رفتم سراغ رامین در زندان.خبر داشت که نگین را دیده و با او صحبت کردهام
.با وجود جوانی میشد نوعی ذکاوت خدادادی را در او دید. با خنده گفتم: "زرنگی؛ خیلی؛ نگین یک زن کامله از همه نظر؛ قلابت شاه ماهی صید کرده". خندید و چیزی نگفت. یک دفعه غافلگیرش کردم: "تو و نگین هر دو دروغ میگید. همه داستان را بازگو نمیکنید. یه جای کار میلنگه. چرا راجع به سنگ و مخ اون بابا راستش رو به من نمیگی؟ ناسلامتی من وکیل توام.
باید با من صاف و صادق باشی. چیزی رو از من پنهون نکن...."رامین به کاغذی که من روی میز گذاشته بودم نگاه میکرد. بدون آن که سرش را بلند کند گفت: "ماجرا همین بود که هزار بار گفتم. من خودمو آماده همه چی کردم. نمیخوام یک مو از سر نگین کم بشه؛ میفهمید؟ من شبا خواب درستی ندارم. کابوس ولم نمیکنه. جوونای اندازه من تو چه حال و هواییند و من چه روزگاری دارم. شاید من رو اعدام کنند، اونم تو این سن و سال.
شاید سالها پشت میلههای زندون بمونم و بپوسم و از یادها برم. تو دهن گرگ گیر کردم. نه من رو فرو میده تا کارم یکسره بشه و نه ولم میکنه برم دنبال زندگیم؛ پیش نگین. میدونید چند شبه که خواب مادرم را میبینم. تو خواب مدام کار میکنه. سبزی پاک میکنه. جارو میزنه، ظرف میشوره ولی چشم از من ورنمیداره.
تمام حواسش پیش منه؛ چرا هی تو خواب میآد سراغم؟ چی میخواد؟ چیکار داره؟ ..".بغض کرد و اشکهایش فرو ریخت. متاثر شدم. کاری از دست من جز دلداری بر نمیامد. دستش را گرفتم و فشار دادم: "به من نگاه کن؛ من اومدم برا کمک به تو. مطمئن باش برا خلاصیت هر کاری که لازمه و از دستم بر بیاد انجام میدم.
تو باید سالهای زیادی زندگی کنی پسر. من میخوام تو مراسم جشن عروسی تو و نگین باشم. رقص بلد نیستم تا بیام اون وسط و خودم رو تکون بدم، ولی دوست دارم تو اون وسط چرخ چرخ بزنی و من رقص و شادی تورو به چشم ببینم.....". رامین چشمهایش را پاک کرد و خندید و من همین را میخواستم...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی ام
مصاحبه با نگین بد نبود و تا حدی به من کمک میکرد ولی پرونده هنوز نقاط ابهام زیادی داشت. هنوز موضوع زدن سنگ به سر مقتول که مطابق گفتههای رامین و نگين در حین نزاع صورت گرفته معمای سر به مُهری وجود داشت. چرا در حالی که سنگ میبایست از جلو به مقتول اصابت میکرد، جمجمه او را از پشت سر متلاشی کرده بود؟
این احتمال قوی بود که رامين پس از غلبه بر مقتول و در حالی که او قصد فرار داشته از پشت سر او را هدف قرار داده است. فحشهای زشتی که حامد داده بود و حمله با چاقو به قصد کشتن حریف، انگیزه لازم برای زدن یک ضربه کاری به مقتول را ایجاد کرده بود.
گیج شده بودم. دادسرا با توجه به این که رامین نزاع با حامد و زدن سنگ به سر او را پذیرفته بود، تحقیق دیگر را بیثمر میدانست. امید من به مساله دفاع مشروع بود ولی با توجه به این که علت مرگ حمله قاتل از پشت سر بوده کار بسیار مشکل میشد. پرونده، فکرم را درگیر کرده بود و مرغ اندیشهام از هر طرف که بال میزد درختی برای نشستن نمییافت و سرگردان بود.
سایه سنگین ابهام و تناقض نمیخواست ذهن من روشن و پویا بماند و کم کم درماندگیم را حس میکردم. من کارآگاه نبودم تا مثل یک پلیس خبره کیفیت قتل را ریشهیابی کنم. در پروندههای قتل هم کار زیادی انجام نداده بودم تا تجربه کافی داشته باشم. بیشتر متکی به عقل متعارف بودم و هوش معمولی.
دوباره رفتم سراغ رامین در زندان.خبر داشت که نگین را دیده و با او صحبت کردهام
.با وجود جوانی میشد نوعی ذکاوت خدادادی را در او دید. با خنده گفتم: "زرنگی؛ خیلی؛ نگین یک زن کامله از همه نظر؛ قلابت شاه ماهی صید کرده". خندید و چیزی نگفت. یک دفعه غافلگیرش کردم: "تو و نگین هر دو دروغ میگید. همه داستان را بازگو نمیکنید. یه جای کار میلنگه. چرا راجع به سنگ و مخ اون بابا راستش رو به من نمیگی؟ ناسلامتی من وکیل توام.
باید با من صاف و صادق باشی. چیزی رو از من پنهون نکن...."رامین به کاغذی که من روی میز گذاشته بودم نگاه میکرد. بدون آن که سرش را بلند کند گفت: "ماجرا همین بود که هزار بار گفتم. من خودمو آماده همه چی کردم. نمیخوام یک مو از سر نگین کم بشه؛ میفهمید؟ من شبا خواب درستی ندارم. کابوس ولم نمیکنه. جوونای اندازه من تو چه حال و هواییند و من چه روزگاری دارم. شاید من رو اعدام کنند، اونم تو این سن و سال.
شاید سالها پشت میلههای زندون بمونم و بپوسم و از یادها برم. تو دهن گرگ گیر کردم. نه من رو فرو میده تا کارم یکسره بشه و نه ولم میکنه برم دنبال زندگیم؛ پیش نگین. میدونید چند شبه که خواب مادرم را میبینم. تو خواب مدام کار میکنه. سبزی پاک میکنه. جارو میزنه، ظرف میشوره ولی چشم از من ورنمیداره.
تمام حواسش پیش منه؛ چرا هی تو خواب میآد سراغم؟ چی میخواد؟ چیکار داره؟ ..".بغض کرد و اشکهایش فرو ریخت. متاثر شدم. کاری از دست من جز دلداری بر نمیامد. دستش را گرفتم و فشار دادم: "به من نگاه کن؛ من اومدم برا کمک به تو. مطمئن باش برا خلاصیت هر کاری که لازمه و از دستم بر بیاد انجام میدم.
تو باید سالهای زیادی زندگی کنی پسر. من میخوام تو مراسم جشن عروسی تو و نگین باشم. رقص بلد نیستم تا بیام اون وسط و خودم رو تکون بدم، ولی دوست دارم تو اون وسط چرخ چرخ بزنی و من رقص و شادی تورو به چشم ببینم.....". رامین چشمهایش را پاک کرد و خندید و من همین را میخواستم...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
❤8👍7🥰2👏1
✨⚡️✨⚡️✨✨⚡️✨⚡️
یک کانال آموزنده، روحی و معنوی 🌱
برای آرامش ذهن، رشد درونی و بیداریِ روح 🤍
@jahan_999_agahi
یک کانال آموزنده، روحی و معنوی 🌱
برای آرامش ذهن، رشد درونی و بیداریِ روح 🤍
@jahan_999_agahi
❤3
🍃🌺🍃
چرا دریافت های اولیه فریبنده اند؟
اجازه بده دو مرد را به تو معرفی کنم، آلن و بن .
بدون این که زیاد به این مسئله فکر کنی، تصمیم بگیر کدام یک را ترجیح میدهی.
آلن باهوش، پرتلاش، بیپروا، دارای روحیهی انتقادی، کلهشق و حسود است.
اما بن حسود، کلهشق، دارای روحیه انتقادی، بیپروا، پرتلاش و باهوش است.
ترجیح میدهی با کدام یک در آسانسور گیر بیفتی؟
با وجود آن که توصیفها دقیقا مشابهاند، بیشتر مردم آلن را انتخاب میکنند. مغز تو به صفتهایی که در ابتدای لیست آمدهاند بیشتر توجه میکند و باعث میشود دو شخصیت را متفاوت تشخیص بدهی. آلن باهوش و پرتلاش است. بن حسود و کلهشق است.
خصوصیتهای اولیه بقیه را تحتالشعاع قرار میدهد. به چنین چیزی اثر تقدم میگویند.
#هنر_شفاف_اندیشیدن
#رولف_دوبلی
@book_tips 🐞
چرا دریافت های اولیه فریبنده اند؟
اجازه بده دو مرد را به تو معرفی کنم، آلن و بن .
بدون این که زیاد به این مسئله فکر کنی، تصمیم بگیر کدام یک را ترجیح میدهی.
آلن باهوش، پرتلاش، بیپروا، دارای روحیهی انتقادی، کلهشق و حسود است.
اما بن حسود، کلهشق، دارای روحیه انتقادی، بیپروا، پرتلاش و باهوش است.
ترجیح میدهی با کدام یک در آسانسور گیر بیفتی؟
با وجود آن که توصیفها دقیقا مشابهاند، بیشتر مردم آلن را انتخاب میکنند. مغز تو به صفتهایی که در ابتدای لیست آمدهاند بیشتر توجه میکند و باعث میشود دو شخصیت را متفاوت تشخیص بدهی. آلن باهوش و پرتلاش است. بن حسود و کلهشق است.
خصوصیتهای اولیه بقیه را تحتالشعاع قرار میدهد. به چنین چیزی اثر تقدم میگویند.
#هنر_شفاف_اندیشیدن
#رولف_دوبلی
@book_tips 🐞
👍14❤2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: سیزدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۰۷ تا ۱۱۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: سیزدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۰۷ تا ۱۱۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤3
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و یکم
هرچه فکر میکردم یک جای داستان ایراد داشت. حرفهای موکل و نگین یکی نبود؛ اختلاف فاحش نداشت، ولی بدون اختلاف هم نبود. نه شم پلیسی داشتم و نه در پروندههای قتل کار کرده بودم و این نقطه ضعفم نبود. فکر و خیال رهایم نمیکرد. بالاخره بر شک و تردید غلبه کردم و یک صبح که هنوز آفتاب سر نزده و بیشتر همشهریان در خواب بودند، من در جادهای کوهستانی برای رسیدن به مقصد بیتابانه بر پدال گاز پای میفشردم.
داشتم میرفتم تا برای یک بار دیگر و تنها سخنان نگین را بشنوم. آن زن بیشتر از اینها میدانست و من باید آن دهان بسته را باز میکردم . تازه آفتاب سر بر آورده بود که من جلوی خانه نگین قدم میزدم .
سگی در آن نزدیکی من را که دید، شروع کرد بلند بلند پارسکردن. جثه چندان بزرگی نداشت ولی صدایش مهیب بود. صدایی زنانه از درون خانه سگ را به آرامش دعوت میکرد با گویش محلی. در که باز شد، زنی سگ را عتاب و خطاب میکرد که آرام گیرد؛ نگین بود.
چشمشش که به من افتاد، خیره ماند. با بیمیلی دعوت کرد که به داخل خانه بروم. سفره صبحگاهی پهن بود و مادرش در گوشه آن نشسته بود.چای ریخت و خوردم. مادرش با نگاه بدی مرا مینگریست: "برای چی اومدید. من که همه چی رو گفتم. میدونید هر بار که اون ماجرا را تعریف میکنم چه قدر رنج میکشم. یادآوری اون روز برام سخته؛ خیلی مشکل و ناراحت کننده س ...".
باید جوابی به این بیمیلی میدادم : "دوست ندارم جلوی مادرتون حرف بزنیم، آخه..." نگین با بیاعتنایی جواب داد: "اون تقریبا کَره. نمیشنوه. هوشش باقیه ولی گوشش مال خوش نیست؛ رفته ...".
گفتم: "من نیومدم نمک رو زخم خاطرات بد زندگیتون بزنم و برم. من یه وکیلم. باید به رامین کمک کنم. نمیتونم بیخیال باشم و کار رو بسپارم به دست بخت و اقبال، تا چی پیش بیاد". نگين در حالی که سفره را جمع میکرد گفت: "حالا وکیل یا آژان یا هرکی ...من حرفام رو زدم. دیگه باید چی بگم؟ تو رو خدا دیگه نیایید اینجا. با این ماشین خارجیتون که میآیید تو ده، مردم هزار تا حرف میزنند. من همین جوری پشت سرم حرفه، دیگه مونده که شمام مدام در خونه ما رو بزنید...".
از حرفهای نگین آزرده نشدم، من پوست کلفتتر از این برخوردها بودم. من برای نجات کسی میکوشیدم که سخت دلبسته این زن بود. آیا او هم همان عشق و علاقه را به جوان زندانی داشت؟ آیا او نیز دلش در گرو و سرش مرهون محبت رامین بود؟ زنها قابل پیش بینی نیستند، استاد پنهانکردن احساسات درونی هستند، ایا این زن با من صادق بود؟...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی و یکم
هرچه فکر میکردم یک جای داستان ایراد داشت. حرفهای موکل و نگین یکی نبود؛ اختلاف فاحش نداشت، ولی بدون اختلاف هم نبود. نه شم پلیسی داشتم و نه در پروندههای قتل کار کرده بودم و این نقطه ضعفم نبود. فکر و خیال رهایم نمیکرد. بالاخره بر شک و تردید غلبه کردم و یک صبح که هنوز آفتاب سر نزده و بیشتر همشهریان در خواب بودند، من در جادهای کوهستانی برای رسیدن به مقصد بیتابانه بر پدال گاز پای میفشردم.
داشتم میرفتم تا برای یک بار دیگر و تنها سخنان نگین را بشنوم. آن زن بیشتر از اینها میدانست و من باید آن دهان بسته را باز میکردم . تازه آفتاب سر بر آورده بود که من جلوی خانه نگین قدم میزدم .
سگی در آن نزدیکی من را که دید، شروع کرد بلند بلند پارسکردن. جثه چندان بزرگی نداشت ولی صدایش مهیب بود. صدایی زنانه از درون خانه سگ را به آرامش دعوت میکرد با گویش محلی. در که باز شد، زنی سگ را عتاب و خطاب میکرد که آرام گیرد؛ نگین بود.
چشمشش که به من افتاد، خیره ماند. با بیمیلی دعوت کرد که به داخل خانه بروم. سفره صبحگاهی پهن بود و مادرش در گوشه آن نشسته بود.چای ریخت و خوردم. مادرش با نگاه بدی مرا مینگریست: "برای چی اومدید. من که همه چی رو گفتم. میدونید هر بار که اون ماجرا را تعریف میکنم چه قدر رنج میکشم. یادآوری اون روز برام سخته؛ خیلی مشکل و ناراحت کننده س ...".
باید جوابی به این بیمیلی میدادم : "دوست ندارم جلوی مادرتون حرف بزنیم، آخه..." نگین با بیاعتنایی جواب داد: "اون تقریبا کَره. نمیشنوه. هوشش باقیه ولی گوشش مال خوش نیست؛ رفته ...".
گفتم: "من نیومدم نمک رو زخم خاطرات بد زندگیتون بزنم و برم. من یه وکیلم. باید به رامین کمک کنم. نمیتونم بیخیال باشم و کار رو بسپارم به دست بخت و اقبال، تا چی پیش بیاد". نگين در حالی که سفره را جمع میکرد گفت: "حالا وکیل یا آژان یا هرکی ...من حرفام رو زدم. دیگه باید چی بگم؟ تو رو خدا دیگه نیایید اینجا. با این ماشین خارجیتون که میآیید تو ده، مردم هزار تا حرف میزنند. من همین جوری پشت سرم حرفه، دیگه مونده که شمام مدام در خونه ما رو بزنید...".
از حرفهای نگین آزرده نشدم، من پوست کلفتتر از این برخوردها بودم. من برای نجات کسی میکوشیدم که سخت دلبسته این زن بود. آیا او هم همان عشق و علاقه را به جوان زندانی داشت؟ آیا او نیز دلش در گرو و سرش مرهون محبت رامین بود؟ زنها قابل پیش بینی نیستند، استاد پنهانکردن احساسات درونی هستند، ایا این زن با من صادق بود؟...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍11❤5👏2
Audio
مانترای چرخ وجود
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
#مولانا
#با_هم_بشنویم
@book_tips 🐞🎶
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
#مولانا
#با_هم_بشنویم
@book_tips 🐞🎶
❤7💯2👍1
🍃🌺🍃
آنها به معبد برگشتند تا کرکرههای چوبی را پایین بکشند
و در شکسته را ببندد، چرا که در کوه باران زیاد میبارید و اژدهای کوچک دلش نمیخواست وقتی نیستند
وسایلش خیس شوند.
اژدهای کوچک، کارش که تمام شد،
تعدادی از باارزشترین داراییهایش را در گاری کوچکش گذاشت و رفت بیرون، پیش پاندای بزرگ.
پاندای بزرگ گاری پُر را که دید آرام سرش را تکان داد و گفت: "نمیتونیم همهی اینها رو از رودخونه رد کنیم."
اژدهای کوچک دستی روی عکس بابابزرگش کشید و گفت: "ولی من اینها رو لازم دارم."
پاندای بزرگ گفت: "هر چیزی که لازم داری همین الان هم درونته."
اژدهای کوچک درنگ کرد. از ته دل میدانست که پاندای بزرگ درست میگوید
ولی سوالی کوچک داشت:
"میتونم وسایل چای رو بیارم؟"
پاندای بزرگ گفت: "البته!
لذتبردن از میوههای دنیا
هیچ اشکالی نداره؛ فقط باید حواسمون باشه که غرقشون نشیم."
#سفر_پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
#جیمز_نوربری
#نازنین_فیروزی
@book_tips 🐞
آنها به معبد برگشتند تا کرکرههای چوبی را پایین بکشند
و در شکسته را ببندد، چرا که در کوه باران زیاد میبارید و اژدهای کوچک دلش نمیخواست وقتی نیستند
وسایلش خیس شوند.
اژدهای کوچک، کارش که تمام شد،
تعدادی از باارزشترین داراییهایش را در گاری کوچکش گذاشت و رفت بیرون، پیش پاندای بزرگ.
پاندای بزرگ گاری پُر را که دید آرام سرش را تکان داد و گفت: "نمیتونیم همهی اینها رو از رودخونه رد کنیم."
اژدهای کوچک دستی روی عکس بابابزرگش کشید و گفت: "ولی من اینها رو لازم دارم."
پاندای بزرگ گفت: "هر چیزی که لازم داری همین الان هم درونته."
اژدهای کوچک درنگ کرد. از ته دل میدانست که پاندای بزرگ درست میگوید
ولی سوالی کوچک داشت:
"میتونم وسایل چای رو بیارم؟"
پاندای بزرگ گفت: "البته!
لذتبردن از میوههای دنیا
هیچ اشکالی نداره؛ فقط باید حواسمون باشه که غرقشون نشیم."
#سفر_پاندای_بزرگ_و_اژدهای_کوچک
#جیمز_نوربری
#نازنین_فیروزی
@book_tips 🐞
❤7😁2
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: چهاردهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۱۷ تا ۱۲۵
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: چهاردهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۱۱۷ تا ۱۲۵
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
❤3