Book_tips
21.4K subscribers
7.07K photos
2.35K videos
68 files
598 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503


تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک لحظه می‌لرزاندت یک لحظه می‌خنداندت
یک لحظه مستت می‌کند یک لحظه جامت می‌کند

چون مهره‌ای در دستِ او، گه باده و گه مستِ او
این مهره‌ات را بشکند، والله تمامت می‌کند


#مولانا

@book_tips 🐞
10👍5
🍃🌺🍃

#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت شانزدهم

نگین مدتی رفت به شهر و دیارش؛ به تقدیر بازی روزگار. مادرش ناخوش احوال بود و بیماریش شدت گرفته بود. در جایی و به دور از چشم دیگران گفت  که سخت مرا دوست می‌دارد ونمی‌خواهد روزی را بی من طی کند؛ می‌دانستم راست می‌گوید.

حال من  بهتر از او نبود. بی او همه چیز برایم  حال و هوایی سرد و گرفته داشت. در تنهایی اهنگ ایریلیق رشید بهبودف را گوش می‌دادم و گاهی گریه می‌کردم. گفتم که ما تُرکیم و زبان رایج میان ما ترکی است. پدرم می‌گوید که مادرم نیز تا حدی زبان ترکی یاد گرفته بود تا با  زنان خانواده شوهرش راحت‌تر سخن بگوید.

شب‌ها کارم شده بود گوش‌دادن به اهنگی که از حال دل من خبر می‌داد:
"گجه لر فکرینن آتا بیلیمیرم.  بو فکری باشیمنان آتا بیلمیرم.....
چه خوب از شب‌های من می‌گفت؛ خواب از چشممم ربوده شده بود و ستاره شمار آسمان بی‌انتها شده  بودم ....اوزون دور هجرینن قارا گجلر...من گدیم هارا گجلر".

دوری یار برایم تحمل ناپذیر شده بود وچاره ای جز انتظار نداشتم.
پدرم سواد زیادی نداشت ولی سرد و گرم چشیده روزگار بود و در کلاس زندگی درس تجربه را خوب یاد گرفته بود. نمی دانم نگار چیزی به او گفته بود یا خودش به غریزه از تعلق خاطر من به نگین آگاه شده بود. شبی سرزده به اتاقم آمد. کمتر او را در این  اتاق می‌دیدم، شاید دوست نداشت که پا به اتاقی گذارد که همسر جوانش در آن‌جا مُرده بود. وقتی تنها بودیم ترکی حرف می‌زد:

"بابا جان! من آرزوها برات دارم. نمی‌خوام آینده‌ات خراب بشه". از چی حرف می‌زد؟ نگاه استفهام‌آمیز من را که دید گفت: "تو دیگه  بزرگ شده‌ای. من با یک مرد حرف می‌زنم. این دختره نگین رو ول کن؛ بذار بره دنبال زندگیش. اون تیکه تو نیس. مطلقه است. شوهرش راضی به طلاق نبوده، آدم شریه، الان زندانه ولی تا قیامت که تو هلفدونی نمی‌مونه.

خودش دختر بدی نیس ولی آدم که فقط با یک نفر ازدواج نمی‌کنه، با گذشته و ایل و تبار طرف هم وصل میشه. من برا تو فقط بابا نبودم،  مادری هم  کردم. دوست ندارم فردا ناراحتی‌ات را ببینم... از حرف‌هایش حالت اندوه بر من مستولی شد. چطور می‌توانستم به راحتی با کسی که برای زندگی من از هیچ کاری فروگذاری نکرده بود مخالفت کنم. اما.....با نگین چه می‌کردم؟ آیا می ‌توانستم این قلبی را که به تسخیر عشق او درامده بود از سینه بیرون بیاورم  و  دور بیاندازم؟

پدرم منتظر پاسخ من بود و من ساکت در خود فرو رفته بودم. دو احساس متضاد در درونم در حال جدال بودند. پدرم که سکوت مرا دید، نگاهی به عکس من و مادرم کرد و در آن خیره شد:
"من مطمئنم که مادرتم نگران سرنوشت‌ توس.

هر وقت به این عکس نگاه می‌کنم حالم عوض می‌شه. ببین چطور تو را به خودش فشار داده، به جای این که حواسش به عکاس  باشه به توس..." من هم به عکس نگاه کردم، برای هزارمین بار. راست می‌گفت. حرف‌های پدر و عکس مادر طاقتم را بُرد. نزدیک به گریه بودم؛برای مادر، نگین و دوراهی  بدی که دچارش شده  بودم.....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
12👍5
🍃🌺🍃



🌸سلام دوستان و همراهان خوب کانال 🌸

بعد از یک وقفه‌ی طولانی، دوباره برمی‌گردیم به دنیای کتاب‌ها 🥰
این بار با یکی از عمیق‌ترین آثار روان‌شناسی:
"روان‌درمانی اگزیستانسیال"از اروین د یالوم

اگر دوست دارید همراه باشید، تا اول آبان‌ماه کتاب رو تهیه کنید تا با هم شروع کنیم 🦋
قراره درباره‌ی دلواپسی های غایی "پوچی، تنهایی، مرگ و آزادی" حرف بزنیم...

🕯️ خوشحال می‌شم دوباره کنار هم بخوانیم و با هم‌رشد کنیم 🤍🦋

https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0

@book_tips 🐞
12👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می گفت: یه مرحله ای تو زندگی هست که؛ یهو سر میز صبحونه،
پشت چراغ قرمز، زیر دوش، تو اتاقت آخر شب موقعی که زل زدی به سقف،
یا هر موقعیت ساده ی دیگه ای، جهان چند لحظه از حرکت می ایسته
و تو حس می کنی تمام رنج هایی که کشیدی،
همه ی زمین خوردنا و همه ی کسایی که اذیتت کردن اگرچه در اون برهه زمانی دهنتو صاف کردن،
ولی درست و لازم و بجا بودن تا تو تبدیل بشی به آدمی که الان هستی.
آدمی که دیگه مثل سابق نیست....

#پرنده_آبی
#چارلز_بوکوفسکی


@book_tips 🐞
9👍7👌5
امیدوارم رها بشید
از رنج هایی که در موردش با هیچ کس صحبت نمی کنید


@book_tips 🐞
17👍6💯5😢4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تلاش همیشه سنگین تر از حرفهای تو خالیست ...


@book_tips 🐞
👏94
تعریف هیچ لغتی در دنیا سخت‌تر از «وفاداری» نیست. وفاداری همیشه به‌عنوان یک ویژگی مثبت شناخته می‌شود، چون مردم اکثراً معتقدند که بسیاری از کارهای خوبی که در حق هم می‌کنند به‌خاطر وفاداری است. مشکل فقط اینجاست که خیلی از کارهای بدی هم که در حق هم می‌کنیم دقیقاً به‌ همین دلیل است

📗#شهر_خرس
#فردریک_بکمن
ترجمه: الهام رعایی
@book_tips 🐞
👍7🤔54
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن
زیرا هیچ‌کس به غیر از تو،
بهای سکونت‌شان را نخواهد پرداخت...
#جبران_خلیل_جبران

@book_tips 🐞
17👍11
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت هفدهم

پدر که سردرگمی من را دید، بلند شد که برود. اخلاقش این‌گونه بود. نظرش را تحمیل نمی‌کرد و دوست نداشت روی حرفش پافشاری کند. دم در که رسیده بود حرف آخر را زدم: "من اگر مجبور بشم از اینجا می‌رم. می‌زنم برای کار به هرجایی که شد، زمین خدا بزرگه. شاید برم تهرون. اون‌جا از دوره سربازی دوستایی دارم".

بابام نگاهم کرد و گفت؛ "یعنی نگین ارزش این  دربدری رو داره؟ حالا که زمونه قدیم نیس که مجنون می‌زد به کوه و دشت؛ با حرف و نقل مردم چیکار می کنی؟ باد عشق افتاده به کَلت و هوایی شدی؟ خدا کنه که پشیمون نشی. اون وقت هم از اینجا رونده‌ای و هم از اون‌جا مونده. نمی‌دونم والله،  من حالت رو می‌فهمم ولی خیر و صلاحت رو می‌خوام".

بابام بیرون رفت، دیدم که تو جیب کتش دنبال پاکت سیگارش می‌گشت. آدم کله شقی بودم. رو حرف و تصمیمی که می‌گرفتم می‌ایستادم. خودم رو آماده کرده بدم تا برای به دست اوردن نگین هزینه بدم؛ هرچه می‌خواست باشد. نامادریم سعی کرد مرا نصیحت کند و از راهی که می‌رفتم بازم دارد.

می‌دانستم که او با ازدواج من و خواهرش مخالف نیست و تحت تأثیر عقیده و عمل بابام اقدام می‌کند. یک جنگ نرم در خانه ما آغاز شد. بی‌اعتنایی من به حرف‌های پدرم باعث شد تا نگین را بیشتر از من دور کنند؛ به عذر آن که مادرش بیمار است و باید از او تیمار کند. سفر نگین طولانی شد.

نمی‌توانستم جنگ را ببازم، باید کاری می‌کردم. با اندک پس‌اندازی که داشتم و بی آن‌که خداحافظی کنم، تنها یادداشتی گذاشتم که من رفتم؛ و رفتم.

مقصد تهران بود، جایی که بعضی دوستان دوره خدمت را در آن‌جا می‌شناختم. بهروز از میان همه دوستانم با من رفیق‌تر بود. پدرش مُرده بود و میراث پدر شده بود راه درآمد بهروز؛ مغازه آپارتی لاستیک خودروی سنگین.

ماجرا را که شنید، مرام و معرفت خودش را نشان داد. دلداریم داد و پیشنهاد کار. شغل آسانی نبود، ولی من با کار سخت بیگانه نبودم. شدم وردست؛ واقعا کاری که انجام می‌دادم طاقت فرسا بود. بلند کردن و ترمیم ان تایرهای سنگین کار شاقی بود.
شب‌ها در همان مغازه می‌خوابیدم و امیدم به عقب نشینی پدر بود. روزها از پی هم می‌آمد و می‌رفت. با نگین در تماس بودم، نمی‌توانستم او را از خاطرم محو کنم. با یاد او چشم از خواب باز می‌کردم و فرو می‌بستم.

تهران را دوست نداشتم؛ شهر بی در و دروازه‌ای بود. مردم از صبحگاه که بیرون می‌زدند، مثل این که آمده‌اند به مسابقه؛ همه می‌دویدند؛ از زن و مرد. شاید می‌خواستند عقب نمانند، شهر شلوغ بود، شور نبود. کار بود ولی نان هرسال بیشتر  از دسترس دور می‌شد.

باید برای یافتن و به چنگ اوردنش بر سرعت خود اضافه می‌کردند. تو این شهر دل عاشق غریبه است. بهروز برای آن‌که غم غربت اسیر و ناتوانم نسازد، جمعه‌ها مرا با خود به تماشای فوتبال می‌برد. علاقه عجیبی به یکی از تیم‌های مشهور پایتخت داشت و اخبار آن تیم را با علاقه تعقیب می‌کرد.

بیشتر تظاهر می‌کردم که مجذوب داستان‌های حاشیه‌ای بازیکنان آن تیم هستم، با خنده‌ها و  طرح سوالات توخالی به او دروغ می‌گفتم. من خودم شده بودم توپ فوتبال که هی از این طرف به ان طرف زندگی شوت می‌شدم، دیگر جایی برای توپ چرمی تو زندگیم نداشتم.

آن سال زمستان برای من سردتر گذشت؛ دوری از  یار و دیار، اقامت اجباری در شهر عجایب و غرایب؛ شهر گرفته و غمگین با ساختمان‌های بلند و نتراشیده، شهری که شب نداشت؛ دود داشت و ماشین. آن سال سخت گذشت و در حالی که امید چون پرنده‌ای از قفس آزاد شده از من می‌گریخت، به یکباره بر روی شانه‌ام نشست.....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
14👏4
🍃🌺🍃


موها دوباره بلند می‌شن.
خاطره‌های غمگین کم‌رنگ می‌شن.
آدم‌ها درست همان‌جایی که شکستند، دوباره جوانه می‌زنند.
زندگی همیشه ادامه دارد…
حتی وقتی فکر می‌کنی دیگر هیچ راهی نمانده.

بهار برمی‌گرده، حتی بعد از سخت‌ترین زمستان‌ها
نور از دل تاریکی رد می‌شه.
آب راه خودش رو پیدا می‌کنه.
و دل… دل دوباره قوی می‌شه،
حتی اگر هزار بار شکسته باشه.

به زندگی نگاه کن
همه‌چیز در حرکت است، همه‌چیز در حال ترمیم، در حال رشد.
مثل موهایت، مثل نورت، مثل امیدی که شاید کم‌رنگ شده باشد
اما هنوز زنده است، جایی در عمق قلبت…
منتظر لحظه‌ای که دوباره بدرخشد❤️

#مهرسا_شرع_الاسلام

@book_tips 🐞
👏116👍2🙏1🕊1
🍃🌺🍃

یاران، در این زمانه نمانده‌ست بوی مِهر
پیدا کنید بر فلکِ دیگر آفتاب



#بیدل_دهلوی

@book_tips 🐞
👍107🕊2
مردم می‌گفتند«سرنوشت». حالشان از این کلمه به هم می‌خورد، چون سرنوشت ملموس نیست. آن‌ها احتیاج به یک آدم داشتند؛ یک مجرم که تقصیرها را بیندازند گردن او، وگرنه همه‌ی تقصیرها می‌افتاد گردن خودشان. خیلی خودخواه بودند، خودشان هم می‌دانند، اما وقتی کسی را پیدا نکردند که مجازاتش کنند آن وقت تنها آسمان ماند که سرش داد بکشند، و بعد خشمشان عمیق‌تر از آن بود که بنی بشری تاب آن را داشته باشد. آن‌ها یک دشمن می‌خواستند. حالا یکی دارند اما نمی‌دانند باید کنار دخترشان بنشینند یا برخیزند و به شکار او بروند؛ زندگی دخترشان را نجات دهند یا مرگ این دشمن را به چشم ببینند. مگر فرقی هم می‌کند؟ تنفر خیلی ساده تر از عشق است.

📗#شهر_خرس
# فردریک_بکمن
ترجمه: الهام رعایی
@book_tips 🐞
👍111
.
عمیق‌ترین بلوغ، لحظه‌ای است که بفهمی ؛ نه تو ناجی دیگرانی و نه دیگران ناجی تو.
آنجاست که در می‌یابی نجات سفری درونی‌ست؛ راهی که از دل ترس‌ها و زخم‌هایت می‌گذرد و به آغوش آرام خودت ختم می‌شود.


@book_tips 🐞
22👌7😢1🕊1
🍃🌺🍃


🔻هنگامی که مدام به شما دروغ می‌گویند، نتیجه این نیست که شما این دروغ‌ها را باور می‌کنید؛ بلکه این است که دیگر هیچ‌کسی به هیچ‌چیز باور ندارد.

مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمی‌توانند نظری هم داشته باشند. نه تنها از توانایی اقدام به کاری محرومند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوری کردن محروم می‌شوند و با چنین مردمی، شما هرکاری بخواهید می‌توانید بکنید.

#هانا_آرنت
#توتالیتاریسم

@book_tips 🐞
👍104
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت هیجدهم

یکی دو هفته به عید نوروز مانده بود که پدرم زنگ زد: "خسته نشدی از تهرون؛ چی تو این شهره؟ آدماش کجا را گرفتند که تو بخوای بگیری. بیا؛ این‌جا کار زیاد داریم، من دست تنهام. می‌خوام عصای پیریم باشی نه چماق رو سرم. قهر و تهر کردی بسه، راه بیفت بیا. راجع به اون قضیه هم خدا بزرگه بالأخره یه طوری میشه".

لحنش پدرانه بود و آرام. اخلاقش دستم بود؛وقتی می‌خواست با چیزی موافقت کند، مستقیم اشاره نمی‌کرد. خوشحال شدم؛ مثل این که گنج پیدا کرده‌ام سر از پا نمی‌شناختم.  با بهروز خداحافظی کردم. در حق من خوبی کرده بود ولی او در حال و هوای خودش بود؛ محبوب او چمن سبز بود و مردانی که یکی دو ساعت نفس زنان و عرق‌ریزان می‌خواهند توپ دایره‌ای شکل را در دروازه مستطیلی روبرو بکارند و  شادی زودگذر را هدیه  تماشاچی‌ها کنند:

"این جمعه را وا می‌ایستادی؛ دربی این هفته‌اس .سولاخشون می کنیم.به روح ناصر خان این دفعه.....". او نمی‌دانست که دربی من مدت‌هاست  تمام شده و من بازی عشق را به مالک  قلبم باخته‌ام. برگشتم؛ همه چیز سرجایش بود. استقبال خوبی از من شد؛ همه بودند و نگین؛که نگین آن جمع بود. پدرم  به روی خود نیاورد؛ از نقشه‌هایش گفت.

می‌خواست  اراضی مجاور مزرعه را بخرد و با رها سازی اب رودخانه‌ای که از آن حقابه داشتیم شالیزار جدید درست کند. آن سال عید بوی واقعی شادی و نو شدن داشت. بعد از آن چند ماه دربدری در آن شهر بی در و پیکر  که هر روزش غمی نو مبارک بادم می‌گفت، بوی خاک آماده شیارخوردن و به بار نشستن زنده‌ام می‌ساخت. نگین در کنارم بود و صورت زیبایش درتیر رس نگاهم. نگاهی که آلوده هوس نبود و هر چه بود جستجوی مهر بود.

نگین گه گاهی در خود فرو می‌رفت و جای آن شادابی  در گفتار و رفتار را نوعی اضطراب پنهان پر می‌کرد. علت را پرسیدم .اول حاشا کرد و خواست طفره برود. گفتم که باید با من یکرو  باشد. بالاخره به سخن امد: "حامد از زندان دائم تماس می‌گیره  و تهدیدم می‌کنه. هنوز قبول نکرده که من طلاق گرفتم  و دیگه زن او نیستم.

می‌گه که از زندان که بیرون بیاد حسابم رو می‌رسه. آدم خطرناکیه، می‌ترسم ازش، چه اون موقع  که زنش بودم و چه حالا. من دارم تقاص نداری و بیچارگی خانواده‌م رو پس می‌دم. من رو مثل یه اسباب بدرد نخور انداختند بیرون و گرفتارم کردند". حرف‌های نگین ناراحتم کرد، فهمیدم که جاده زندگی پر از دست اندازهای عجیب و غریب است و باید مدام انتظار ناملایمات آشکار و پنهان را داشت.

به نگین دلداری دادم تا بداند که من در هر شرایطی حاضر به دست کشیدن از او نیستم. چند ماه بعد در اوج گرمای تابستان و کار زیاد بر زمین، نگین با نگرانی بسیار خبر داد که حامد از زندان آزاد  و در شهر دیده شده است. سرنوشت زندگی نگین جدا  از من نبود، شادی او مرا شاد می‌ساخت و غمش دلم را به درد می‌آورد. چرا او این قدر از شوهر سابقش می‌ترسید؟....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
9👏1
آدم‌ها ذره ذره می‌رنجند و
ذره ذره کوتاهی‌ها آزارشان می‌دهد!
ذره ذره باورشان فرو می‌ریزد،
اما؛
ناگهان ظرفِ تحملشان پُر می‌شود و
ناگهان سرریز می‌شوند و ناگهان از
همه چیز و همه کَس دست می‌کِشند و
ناگهان تغییر می‌کنند.

@book_tips 🐞
👌16👍6💯5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه لبخند میزنن ولی چند نفر
واقعا همیشه حالشون خوبه؟؟
چه کسانی بیشتر در معرض ابتلای افسردگی قرار دارن؟؟


@book_tips 🐞
👍93
حقیقت، آیینه‌ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست، هرکس تکه‌ای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود.




@book_tips 🐞
👍8👏3👌31
🍃🌺🍃

#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت نوزدهم

موضوع آزاد شدن حامد را جدی نمی‌گرفتم. به نظر من ترس نگین بی‌مورد بود تا آن روز که تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس بود و من جواب دادم. پشت خط مردی بی‌امان فحش می‌داد و مرا تهدید می‌کرد. ناسزاهایی رکیک بود که نثار من می‌شد.

وقتی گفت که حامد است از آن گیجی و حیرانی در آمدم. مرتب مرا دزد ناموس می‌خواند و برایم خط و نشان‌ می‌کشید. شهر کوچک این هنر یا عیب را دارد که هیچ چیزی از چشم مردم پنهان نمی‌ماند. ماجرای قهر چند ماهه و رفتن من به تهران چیزی نبود که از دید بستگانم دور مانده باشد و همین کافی بود که قصه دلدادگی من توام با شاخ و برگ دادن به آن و راست و دروغ بر آن افزودن، شده بود نُقل مجالس و حکایت  سر هر کوی و برزن شهر.

پدرم سرشناس بود و از کار بسیار و اقبال فراوان مالی گرد آورده بود و آنان که گذشته او را دیده بودند، بیشتر از سر حسادت چشم دیدن آن زندگی خودساخته و آراسته را  نداشتند. این بود که هر ضعف و کاستی در زندگی او را بزرگ می‌کردند.

در مقابل آن همه دشنام ساکت نماندم و با فریاد تهدیدهای حامد را به تمسخر و استهزا گرفتم. او سلاحی جز تهدید نداشت و من با دست انداختن او و پهلوان پنبه نامیدنش ناخواسته بر آتش خشم او دامن زدم. از ماجرای تلفن حامد چیزی به نگین نگفتم چون می‌دانستم که هراس او  بیشتر خواهد شد.

یکی از بستگانمان در خدمت پلیس بود؛ درجه‌داری که پس از سال‌ها خدمت در شهرهای دور  به شهرمان بازگشته بود. سراغ او رفتم و داستان را گفتم. نگاهی جدی به من کرد و گفت: "اینا آدمای سابقه‌داری هستند. دو تا برادراش هم پرونده سرقت و شرارت دارند. کلا یه پاشون پاسگاس، یه پاشون دادگاه. به نظرم  برو دادسرا شکایت کن.

طرف بهش عفو خورده و الا حالا حالاها تو زندون جا خوش کرده بود. تو هم حواست رو جمع کن. با اینا دهن به دهن نشو، مثل عقرب می‌مونند، یه جایی نیش خودشون رو به آدم می‌زنند". من ترسی از حامد نداشتم، کار روی زمین جسمی نیرومند و جوانی، سر پر شوری به من داده بود. بیشتر از این می‌ترسیدم که حامد مشکلی برای نگین درست کند.

پیش خودم گفتم که باید هرچه زودتر عقدش کنم تا از این هیجانات بر کنار بمانم. با پدرم صحبت کردم. خیلی خونسرد و تاحدی بی‌اعتنا گفت: "حالا عشق و عاشقی را از سرت بیرون کن و بچسب به کار که خیلی گرفتاریم. دارم زمین حاجی خلیل رو می‌خرم. بگذار این معامله را تموم کنم بعد بریم سر معامله تو " و خندید..

خوشحال بودم‌ که مخالف نیست و یا اگر هست چیزی بروز نمی‌دهد. منتظر بودم تا با وزیدن باد خنک آخر تابستان و چیدن توشه کار و عرق ریختن روی زمین فرصتی برای نفس کشیدن پیدا می‌کنم. همه فکر و ذکرم پیش نگین بود. گاهی از کار خودم خنده‌ام می‌گرفت.

من اسب وحشی خانواده بودم، آزاد و رها. افسارم را دست هیچ‌کس نداده بودم ولی حالا نگین مرا را رام خودش کرده بود. بی آن‌که افسار این اسب چموش را گرفته باشد مرا رام و آرام ساخته بود. داستان عشق، داستان آدم مست است؛ آدم از خود بی‌خود است، سرخوش؛ پایش روی زمین نیست........

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍93👏1