🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت هفدهم
از رأی تجدیدنظر کردم. میخواستم زمان بخرم. من اعتقام رو به عدالت از دست داده بودم. حالا که قانون و دادگاه و قاضی دست به دست هم داده بودن تا خونهام رو خراب کنند، چرا من باید نقش آدم معتقد به قانون رو بازی میکردم. منم شده بودم مثل اونا؛ خشک و بیروح؛ منجمد و سرد مثل یک تیکه یخ. درست شده بودم مثل قایق شکستهای که داشتم فرو میرفتم به اعماق دریا، تو شیکم کوسه، نهنگ ولی دیگه میخواستم تا اون وقتی که برام ممکنه روی آب بمونم و دست و پا بزنم.
اینقدر دادگاه رفته بودم که شده بودم یک نیمچه وکیل. وکیلی که برا خودش وکالت میکرد. میدونستم که دیر یا زود یک کاغذ دیگه برام ابلاغ میشه و رأی اول رو تایید میکنه. چند ماهی گذشت و خبری نشد. سری به دادگاه تجدیدنظر زدم. خندهدار نیست؟ من رفته بودم که بپرسم چرا زودتر تیر خلاص رو بهم نمیزنند.
فهمیدم که چند ماهی است دو تا قاضی اون شعبه بازنشسته شدهاند و پروندهها هی داره روی هم تلنبار میشه. بازم ماجرای من داشت کش میاومد. دوست نداشتم زود کَلَک قصه کنده بشه. همه رو ظالم میدیدم. دیگه از اخبار بد و رنج دیگرون مثل سابق متأثر نمیشدم. عاقبت چشمم روشن شد به جمال حکم قطعی. رأی تایید شد و کارم به آخر رسید.
حالا هشت سال بود که از خریدن اون خونه گذشته بود، خونهای که در اون آرامش از من گرفته شده بود. باز رفتم سراغ خانوم اعتباری. زنم رو هم بردم؛ چون چارهای نداشتم. پول من دست اون بود. باز حرفای تکرای؛ از من خواهش و تمنا که لااقل پول من رو جوری بدهد که بتونم با اون سر پناهی تهیه کنم و از اون انکار که ندارم.
زنم شروع کرد به التماس کردن و این بیشتر اعصاب من رو خورد کرد. مثل اینکه اومده بودم گدایی؛ گدایی پولی که حقم بود. من تو تاری گرفتار شده بودم که همین خانوم برام بافته بود. عنکبوت زندگی من این زن بود. میگفت که از ماجرای سر راهی بودنش بیاطلاعه. دروغ میگفت. مگه میشه که با اون همه نشونه و علامت، با اون پدر و مادری که هیچ شباهتی بهش نداشتند و تک بچه بودن و فراری بودن همیشگی از فامیل نفهمه که از بدن اون زنی که مادر خطابش میکرده پا به این دنیا نگذاشته؟
من باید بار نداری و دست خالی شوهرش رو به دوش میکشیدم؟ خودم رو یک نادون فریب خورده احساس میکردم که اعتباری و ناصریان تونستند ازم خوب سواری بگیرند. آخرین باری که رفتم خونه اون خانوم مثل یک بمب در حال انفجار بودم. میخواستم فریاد بزنم و هوار بکشم. دیدم جز آبروریزی فایدهای نداره. به بنبست بدی خورده بودم. اون زن میخواست خونه خود را بر روی خرابی خونه من آباد کنه که کرد.
دیگه کاری نداشت که چه بر سر من میاد. میدونید! تو این دنیا هر کی به فکر خودشه. کمتر آدمی رو دیدم که به نتیجه آتشی که روشن میکنه فکر کنه. اون میخواد خودش رو گرم کنه؛یا میخواد از تاریکی در بیاد، دیگه کاری نداره که چوبی که با اون شعله آتیش درست کرده تیر سقف چه بیچارهایه.
من چکار می تونستم بکنم وقتی قیمت زمین و ساختمون تو این هشت سال هفت برابر شده بود. من خونه رو خریدم به نه میلیون تومن و حالا شده بود دور و بر هفتاد میلیون تومن. اگه همون پول رو که داده بودم پس میگرفتم، دیگه جز این که برم مستاجری چارهای برام نمیموند. شده بودم یک فلک زده واقعی...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت هفدهم
از رأی تجدیدنظر کردم. میخواستم زمان بخرم. من اعتقام رو به عدالت از دست داده بودم. حالا که قانون و دادگاه و قاضی دست به دست هم داده بودن تا خونهام رو خراب کنند، چرا من باید نقش آدم معتقد به قانون رو بازی میکردم. منم شده بودم مثل اونا؛ خشک و بیروح؛ منجمد و سرد مثل یک تیکه یخ. درست شده بودم مثل قایق شکستهای که داشتم فرو میرفتم به اعماق دریا، تو شیکم کوسه، نهنگ ولی دیگه میخواستم تا اون وقتی که برام ممکنه روی آب بمونم و دست و پا بزنم.
اینقدر دادگاه رفته بودم که شده بودم یک نیمچه وکیل. وکیلی که برا خودش وکالت میکرد. میدونستم که دیر یا زود یک کاغذ دیگه برام ابلاغ میشه و رأی اول رو تایید میکنه. چند ماهی گذشت و خبری نشد. سری به دادگاه تجدیدنظر زدم. خندهدار نیست؟ من رفته بودم که بپرسم چرا زودتر تیر خلاص رو بهم نمیزنند.
فهمیدم که چند ماهی است دو تا قاضی اون شعبه بازنشسته شدهاند و پروندهها هی داره روی هم تلنبار میشه. بازم ماجرای من داشت کش میاومد. دوست نداشتم زود کَلَک قصه کنده بشه. همه رو ظالم میدیدم. دیگه از اخبار بد و رنج دیگرون مثل سابق متأثر نمیشدم. عاقبت چشمم روشن شد به جمال حکم قطعی. رأی تایید شد و کارم به آخر رسید.
حالا هشت سال بود که از خریدن اون خونه گذشته بود، خونهای که در اون آرامش از من گرفته شده بود. باز رفتم سراغ خانوم اعتباری. زنم رو هم بردم؛ چون چارهای نداشتم. پول من دست اون بود. باز حرفای تکرای؛ از من خواهش و تمنا که لااقل پول من رو جوری بدهد که بتونم با اون سر پناهی تهیه کنم و از اون انکار که ندارم.
زنم شروع کرد به التماس کردن و این بیشتر اعصاب من رو خورد کرد. مثل اینکه اومده بودم گدایی؛ گدایی پولی که حقم بود. من تو تاری گرفتار شده بودم که همین خانوم برام بافته بود. عنکبوت زندگی من این زن بود. میگفت که از ماجرای سر راهی بودنش بیاطلاعه. دروغ میگفت. مگه میشه که با اون همه نشونه و علامت، با اون پدر و مادری که هیچ شباهتی بهش نداشتند و تک بچه بودن و فراری بودن همیشگی از فامیل نفهمه که از بدن اون زنی که مادر خطابش میکرده پا به این دنیا نگذاشته؟
من باید بار نداری و دست خالی شوهرش رو به دوش میکشیدم؟ خودم رو یک نادون فریب خورده احساس میکردم که اعتباری و ناصریان تونستند ازم خوب سواری بگیرند. آخرین باری که رفتم خونه اون خانوم مثل یک بمب در حال انفجار بودم. میخواستم فریاد بزنم و هوار بکشم. دیدم جز آبروریزی فایدهای نداره. به بنبست بدی خورده بودم. اون زن میخواست خونه خود را بر روی خرابی خونه من آباد کنه که کرد.
دیگه کاری نداشت که چه بر سر من میاد. میدونید! تو این دنیا هر کی به فکر خودشه. کمتر آدمی رو دیدم که به نتیجه آتشی که روشن میکنه فکر کنه. اون میخواد خودش رو گرم کنه؛یا میخواد از تاریکی در بیاد، دیگه کاری نداره که چوبی که با اون شعله آتیش درست کرده تیر سقف چه بیچارهایه.
من چکار می تونستم بکنم وقتی قیمت زمین و ساختمون تو این هشت سال هفت برابر شده بود. من خونه رو خریدم به نه میلیون تومن و حالا شده بود دور و بر هفتاد میلیون تومن. اگه همون پول رو که داده بودم پس میگرفتم، دیگه جز این که برم مستاجری چارهای برام نمیموند. شده بودم یک فلک زده واقعی...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍7
در رمان «عقاید یک دلقک» ماریا چرا هانس را ترک میکند؟
Anonymous Quiz
20%
به دلیل خیانت هانس
26%
به خاطر مشکلات مالی
7%
به علت مهاجرت
30%
به دلیل اختلافات مذهبی
18%
نمیدانم
Forwarded from تبادل لیستی جت ممبر
📢همراه باشید با برترین کانال های تلگرام📢
🔵رایگان ممبراتو افزایش بده
@tabadole_jetmember
☘استخدام محقق و پژوهشگر
@on_24_24
☘آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
☘کانال طب ایرانی
@iranian_teb
☘ خودشناسی ، درمانگری
@reiki4444
☘معجزه شمع تراپی
@donyaooojoon
☘واردات و فروش
@amir_gudarzi
☘مشاور کنکور دهه هشتادی ها
@bahar_konkour
☘کتابخانه صوتی
@omidearasbaran1
☘تکست کلیپ انگیزشی
@FullAndrewP4K
☘جذب فراوانی با شکرگزاری
@fatemesadatmousavi3
☘دوره و رازهای پولسازی
@Maya_Mind
☘آموزش زبان انگلیسی همه رایگان
@English_points_New
☘سوالات تست کامپیوتر ICDL
@Azsefr_beyek_test
☘کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
☘آموزش کسب و کار
@Azsefr_beyek
☘دنیای واپیپر و پروفایل
@wallsprofile
☘نسخه های درمانی با گیاهان دارویی
@banoooakbari
☘کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
☘شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم
@book_tips
🔴رایگان ممبراتو افزایش بده
@tabadole_jetmember
____
جهت شرکت در تبادلات و رزرو تبلیغات 👇
🆔@jetmember_admin
🔵رایگان ممبراتو افزایش بده
@tabadole_jetmember
☘استخدام محقق و پژوهشگر
@on_24_24
☘آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
☘کانال طب ایرانی
@iranian_teb
☘ خودشناسی ، درمانگری
@reiki4444
☘معجزه شمع تراپی
@donyaooojoon
☘واردات و فروش
@amir_gudarzi
☘مشاور کنکور دهه هشتادی ها
@bahar_konkour
☘کتابخانه صوتی
@omidearasbaran1
☘تکست کلیپ انگیزشی
@FullAndrewP4K
☘جذب فراوانی با شکرگزاری
@fatemesadatmousavi3
☘دوره و رازهای پولسازی
@Maya_Mind
☘آموزش زبان انگلیسی همه رایگان
@English_points_New
☘سوالات تست کامپیوتر ICDL
@Azsefr_beyek_test
☘کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
☘آموزش کسب و کار
@Azsefr_beyek
☘دنیای واپیپر و پروفایل
@wallsprofile
☘نسخه های درمانی با گیاهان دارویی
@banoooakbari
☘کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
☘شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم
@book_tips
🔴رایگان ممبراتو افزایش بده
@tabadole_jetmember
____
جهت شرکت در تبادلات و رزرو تبلیغات 👇
🆔@jetmember_admin
👍1💯1
🍃🌺🍃
سوره حجر - ۹۹
وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ
و تا زمانی که مرگ سراغت بیاید، پروردگارت را پرستش کن.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره حجر - ۹۹
وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ
و تا زمانی که مرگ سراغت بیاید، پروردگارت را پرستش کن.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤20👍2
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_پنجم (در عشق و جوانی)
🍃حکایت ۶
✨ شبی ياد دارم كه ياری عزيز از در درآمد. چنان بی خود از جای برخواستم كه چراغم به آستين كشته شد.
سرى طَيفُ مَن يَجلو بطلعته الدُجى
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا
بنشست و عتاب آغاز كرد كه مرا در حال بديدی چراغ بكشتی به چه معنی گفتم به دو معنی يكی آنكه گمان بردم كه آفتاب برآمد و ديگر آنكه اين بيتم به خاطر بود.
🔸چون گرانى به پيش شمع آيد
🔹خيزش اندر ميان جمع بكش
🔸ور شكر خنده اى است شيرين لب
🔹آستينش بگير و شمع بكش
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_پنجم (در عشق و جوانی)
🍃حکایت ۶
✨ شبی ياد دارم كه ياری عزيز از در درآمد. چنان بی خود از جای برخواستم كه چراغم به آستين كشته شد.
سرى طَيفُ مَن يَجلو بطلعته الدُجى
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا
بنشست و عتاب آغاز كرد كه مرا در حال بديدی چراغ بكشتی به چه معنی گفتم به دو معنی يكی آنكه گمان بردم كه آفتاب برآمد و ديگر آنكه اين بيتم به خاطر بود.
🔸چون گرانى به پيش شمع آيد
🔹خيزش اندر ميان جمع بكش
🔸ور شكر خنده اى است شيرين لب
🔹آستينش بگير و شمع بكش
@book_tips 🐞
👍2👏1
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ نهمین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز سوم بهمن ماه
🗒 صفحات کتاب : ۱۱۵ تا ۱۳۰
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۹۵ تا ۱۰۷
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ نهمین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز سوم بهمن ماه
🗒 صفحات کتاب : ۱۱۵ تا ۱۳۰
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۹۵ تا ۱۰۷
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
👍1
Book_tips
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿 📌#یادآوری_مطالعه_گروهی ✅ نهمین روز مطالعه 📕 #مردی_که_می_خندد ✍ #ویکتور_هوگو 🔁 #جواد_محیی #تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶ #تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳ سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه شروع:…
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب
اگر کودک پس از ما زنده ماند به کمکش بشتابیم و اگر قبل از ما جان سپرد سعی کنیم تا بخشایش او را جلب کنیم. بار گناهان خود را سبکتر سازیم و وجدان خود را آزاد نمائیم. بکوشیم روح ما در برابر خدا غرق دریای معصیت نباشد؛ این چنین غرق شدن موحشتر است. نگذاریم تن ما نصیب ماهیان دریا و ارواح ما به دست دیوان سپرده شود.
به خود رحم کنید. میگویم به زانو در آئید. توبه و پشیمانی زورقی است که هرگز غرق نمیشود. میگویید قطبنما نداریم؟ اشتباه میکنید، میتوانید به دعا متوسل شوید.
این گرگها بره شدند. در ساعات خطرناک چنین تغییرات روحی نادر نیست. وقتی تاریکی گور چهره مینماید، ایمان آوردن کار مشکلی است و بیایمانی غیرممکن.
#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۱۱۳
@book_tips 🐞
#گزیده_ای_از_کتاب
اگر کودک پس از ما زنده ماند به کمکش بشتابیم و اگر قبل از ما جان سپرد سعی کنیم تا بخشایش او را جلب کنیم. بار گناهان خود را سبکتر سازیم و وجدان خود را آزاد نمائیم. بکوشیم روح ما در برابر خدا غرق دریای معصیت نباشد؛ این چنین غرق شدن موحشتر است. نگذاریم تن ما نصیب ماهیان دریا و ارواح ما به دست دیوان سپرده شود.
به خود رحم کنید. میگویم به زانو در آئید. توبه و پشیمانی زورقی است که هرگز غرق نمیشود. میگویید قطبنما نداریم؟ اشتباه میکنید، میتوانید به دعا متوسل شوید.
این گرگها بره شدند. در ساعات خطرناک چنین تغییرات روحی نادر نیست. وقتی تاریکی گور چهره مینماید، ایمان آوردن کار مشکلی است و بیایمانی غیرممکن.
#مردی_که_می_خندد
#ویکتور_هوگو
ص.۱۱۳
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت هیجدهم
پس از کلی حرف مفت زدن که دنیا ارزش نداره و مال دنیا به کسی وفا نکرده و از این حرفای دلخوشکننده، بالاخره خانم اعتباری حاضر شد اصل پول من رو بده: "به جون دو تا بچم که نباشم خار به کف پاشون بره؛ ندارم بیشتر از این بدم. این رو هم قرض میکنیم از فامیل و بانک و قرضالحسنه و هرجا که بتونیم. به خدا نداریم. کور شم اگه دروغ بگم".
شوهرش که داشت با سبیلاش ور میرفت گفت: "شما باید تو محضر یک تعهد بدید که دیگه دنبال بقیه پول و این جور حرفا نباشید. میخوایم قال قضیه کنده بشه".
داشتند من رو مثل گوسفند میبردند برای سلاخی. میخواستند قبل از این که سَرم رو ببُرند، یه خورده علف و یک مشت آب بریزند جلوم. از این همه نامردی و شارلاتانی حالم داشت به هم میخورد. بلند شدم و با ناراحتی و عصبانیت گفتم: "ته مرام شمایید. یکیتون میبُره اون یکی میدوزه. ناصریان به خونه رسید و حالا داره مُردهخوری میکنه. تو هم خانوم، از جیب من درآوردی و نو نوار شدی. فقط من موندم بیکلاه و بیگناه. اگه رو پیشونیم نوشته که بمیرم، چرا با دست خودم طناب اعدامم رو ببافم؟"
با اوقات تلخی بیرون اومدم. زنم گفت: "حالا میخوای چیکار کنی؟ دیدی آخر عمریه خونه به دوش شدیم. دیدی چطور مایه مسخره دوست و آشنا شدیم" و باز زد به گریه.
دیگه میخواستم نگذارم حالا که گوشتم رو خورده بودند، استخونم رو دور بریزند. باید یک کاری میکردم. قبلنا میگفتند دزد سر گردنه، حالام دست کمی از سر گردنه نداره، فقط به جای تفنگ و باروت کاغذ و سند بلند میکنند و آدم رو لخت و عور میفرستند به امان خدا.
دیدم که موضوع آسون نیست. با این که دل خوشی از وکیل جماعت نداشتم مجبور بودم برم سراغ یک وکیل دیگه. پرسوجو کردم، دختر خواهرم شما رو معرفی کرد. گفت که تو دانشگاه استادش بودید. گفتم یک وکیلی میخوام که سواد و تجربه رو با هم داشته باشه. الان برا همین پیش شما اومدم. من نمیدونم که شما چیکار برای من میتونید انجام بدید. من پول زیادی هم ندارم به شما بدم. نمیدونم چرا بعضی وکیلا تا رقم و مبلغ قرارداد به گوششون میخوره چشمشون برق میزنه. مثل اینکه غنیمت گیر آورده باشن آویزون میشند به آدم.
میدونید! لباس حسابی و دک و پوز یا حرفای سطح بالا زدن برا آدم شخصیت نمیاره، آدمیزاده و قلبش، روحش، اون نگاهی که به دیگرون داره. زندگیم بد نیست ولی پول گنده که بعضی وکلا میخوان روندارم بهتون بدم. یعنی در توان من نیست "...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت هیجدهم
پس از کلی حرف مفت زدن که دنیا ارزش نداره و مال دنیا به کسی وفا نکرده و از این حرفای دلخوشکننده، بالاخره خانم اعتباری حاضر شد اصل پول من رو بده: "به جون دو تا بچم که نباشم خار به کف پاشون بره؛ ندارم بیشتر از این بدم. این رو هم قرض میکنیم از فامیل و بانک و قرضالحسنه و هرجا که بتونیم. به خدا نداریم. کور شم اگه دروغ بگم".
شوهرش که داشت با سبیلاش ور میرفت گفت: "شما باید تو محضر یک تعهد بدید که دیگه دنبال بقیه پول و این جور حرفا نباشید. میخوایم قال قضیه کنده بشه".
داشتند من رو مثل گوسفند میبردند برای سلاخی. میخواستند قبل از این که سَرم رو ببُرند، یه خورده علف و یک مشت آب بریزند جلوم. از این همه نامردی و شارلاتانی حالم داشت به هم میخورد. بلند شدم و با ناراحتی و عصبانیت گفتم: "ته مرام شمایید. یکیتون میبُره اون یکی میدوزه. ناصریان به خونه رسید و حالا داره مُردهخوری میکنه. تو هم خانوم، از جیب من درآوردی و نو نوار شدی. فقط من موندم بیکلاه و بیگناه. اگه رو پیشونیم نوشته که بمیرم، چرا با دست خودم طناب اعدامم رو ببافم؟"
با اوقات تلخی بیرون اومدم. زنم گفت: "حالا میخوای چیکار کنی؟ دیدی آخر عمریه خونه به دوش شدیم. دیدی چطور مایه مسخره دوست و آشنا شدیم" و باز زد به گریه.
دیگه میخواستم نگذارم حالا که گوشتم رو خورده بودند، استخونم رو دور بریزند. باید یک کاری میکردم. قبلنا میگفتند دزد سر گردنه، حالام دست کمی از سر گردنه نداره، فقط به جای تفنگ و باروت کاغذ و سند بلند میکنند و آدم رو لخت و عور میفرستند به امان خدا.
دیدم که موضوع آسون نیست. با این که دل خوشی از وکیل جماعت نداشتم مجبور بودم برم سراغ یک وکیل دیگه. پرسوجو کردم، دختر خواهرم شما رو معرفی کرد. گفت که تو دانشگاه استادش بودید. گفتم یک وکیلی میخوام که سواد و تجربه رو با هم داشته باشه. الان برا همین پیش شما اومدم. من نمیدونم که شما چیکار برای من میتونید انجام بدید. من پول زیادی هم ندارم به شما بدم. نمیدونم چرا بعضی وکیلا تا رقم و مبلغ قرارداد به گوششون میخوره چشمشون برق میزنه. مثل اینکه غنیمت گیر آورده باشن آویزون میشند به آدم.
میدونید! لباس حسابی و دک و پوز یا حرفای سطح بالا زدن برا آدم شخصیت نمیاره، آدمیزاده و قلبش، روحش، اون نگاهی که به دیگرون داره. زندگیم بد نیست ولی پول گنده که بعضی وکلا میخوان روندارم بهتون بدم. یعنی در توان من نیست "...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍5❤1😢1
🍃🌺🍃
إسراء - ۸۱
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
بگو: حق آمد و باطل نابود شد؛ زیرا باطل همواره نابودشدنی ست.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
إسراء - ۸۱
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
بگو: حق آمد و باطل نابود شد؛ زیرا باطل همواره نابودشدنی ست.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤24👍3👎2
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت نوزدهم
وکیل که تا آن موقع داشت به حرفهای مراجعه کننده گوش داده بود از جا بلند شد، عینکش را از روی چشمش برداشت و قدری روی بینیاش را با دو انگشت شصت و اشاره مالید و گفت: "قصهای که شنیدم برای شما یک ماجرای تلخ است و برای من یک مورد حقوقی جالب. شما یک معامله متعارف و رسمی داشتهاید اما گرفتار اتفاقاتی شدید که هرگز در به وجود آوردنش نقش نداشتید. این گرفتاری به نابودی بخش مهمی از زندگی مادی شما انجامیده که جبران آن شاید ناممکن باشد".
"بگذارید روراست باشیم؛ چیزی که در کشور ما کمیاب است، چون همه ما استاد پیچاندن مسائل و بازی دادن طرف مقابل هستیم. من شانس زیادی برای شما در این پرونده نمیبینم، ناامید هم نیستم. یک چیزی بین شکست و شاید موفقیت. وضعیت دادگاهها را که میبینید. پرونده در این شعبه باشد یک جور رأی صادر میشود و در آن شعبه جور دیگر. وحدت استنباط و نظر کم است. یک مشکل دیگر هم وجود دارد: همه کسانی که پشت آن میزهای بلند نشستهاند خودشان را صاحب نظر میدانند. ای کاش فقط همین بود، بعضیهاشان گویی صاحب ید و بیضا هستند و میخواهند درس به حضرت موسی بدهند. مشکل خلأهای قانونی هم باید اضافه کرد. خلاصه کلام این که من پرونده شما را قبول میکنم ولی هیچ قولی نمیدهم چون میخواهم صادقانه حرف بزنم".
پیرمرد قدری باقیمانده موهای سفید پشت گوشش را خاراند و گفت: "من ریش و قیچی را به دست شما میدهم. دیگه خسته شدم. نه اعصاب برام باقی مونده و نه حال درست و حسابی دارم. برا همین نمیخوام دیگه برم دادگاه. از این حرفای حقوقی هم درست سر در نمیآرم. وکلا هم که هر کدوم یک چیزی میگند؛ مثل دکترا. هر کدوم یک نسخهای برا مریض میپیچند و آدم در میمیمونه چیکار کنه."
وکیل چیزی نگفت. از کیفش اوراقی در آورد و روی آنها چیزهایی را با سرعت نوشت و گفت: "این قرارداد آقا. مبلغ حقالوکاله را هم زیاد ننوشتم چون بُرد را حداکثر ۵۰-۵۰ میدانم. هیچ وقت دوست نداشتم که راجع به پروندههایی که احتمال باخت در آنها زیاد است پول زیادی از موکل بگیرم. از این حرفهای دهن پُر کُن که وکیل اجرت عمل میگیرد نه نتیجه هم خوشم نمیآید. مردم که پول را از زیر متکا در نمیآورند تا برای کار بیفایده بدهند دست ما".
مرد سالخورده نگاهی به قرارداد انداخت و نالید: "از بس بیحواس هستم عینکم را همراه نیاوردم، چشام درست نمیبینه...". مثل اینکه دنبال رقم حقالوکاله میگشت. حدقه چشمانش را ریز کرد. مثل اینکه پیدا کرد. صورتش باز شد. خودکاری از روی میز برداشت و خطهایی روی کاغذها کشید؛امضا کرد. موقع بیرون رفتن گفت: "فردا شب چکش رو میآرم". بیرون رفت. وکیل اوراق روی میز را داخل کیفش جا میداد و یکی دوبار به آرامی گفت: "فلک... مفلوک... فلک زده"
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت نوزدهم
وکیل که تا آن موقع داشت به حرفهای مراجعه کننده گوش داده بود از جا بلند شد، عینکش را از روی چشمش برداشت و قدری روی بینیاش را با دو انگشت شصت و اشاره مالید و گفت: "قصهای که شنیدم برای شما یک ماجرای تلخ است و برای من یک مورد حقوقی جالب. شما یک معامله متعارف و رسمی داشتهاید اما گرفتار اتفاقاتی شدید که هرگز در به وجود آوردنش نقش نداشتید. این گرفتاری به نابودی بخش مهمی از زندگی مادی شما انجامیده که جبران آن شاید ناممکن باشد".
"بگذارید روراست باشیم؛ چیزی که در کشور ما کمیاب است، چون همه ما استاد پیچاندن مسائل و بازی دادن طرف مقابل هستیم. من شانس زیادی برای شما در این پرونده نمیبینم، ناامید هم نیستم. یک چیزی بین شکست و شاید موفقیت. وضعیت دادگاهها را که میبینید. پرونده در این شعبه باشد یک جور رأی صادر میشود و در آن شعبه جور دیگر. وحدت استنباط و نظر کم است. یک مشکل دیگر هم وجود دارد: همه کسانی که پشت آن میزهای بلند نشستهاند خودشان را صاحب نظر میدانند. ای کاش فقط همین بود، بعضیهاشان گویی صاحب ید و بیضا هستند و میخواهند درس به حضرت موسی بدهند. مشکل خلأهای قانونی هم باید اضافه کرد. خلاصه کلام این که من پرونده شما را قبول میکنم ولی هیچ قولی نمیدهم چون میخواهم صادقانه حرف بزنم".
پیرمرد قدری باقیمانده موهای سفید پشت گوشش را خاراند و گفت: "من ریش و قیچی را به دست شما میدهم. دیگه خسته شدم. نه اعصاب برام باقی مونده و نه حال درست و حسابی دارم. برا همین نمیخوام دیگه برم دادگاه. از این حرفای حقوقی هم درست سر در نمیآرم. وکلا هم که هر کدوم یک چیزی میگند؛ مثل دکترا. هر کدوم یک نسخهای برا مریض میپیچند و آدم در میمیمونه چیکار کنه."
وکیل چیزی نگفت. از کیفش اوراقی در آورد و روی آنها چیزهایی را با سرعت نوشت و گفت: "این قرارداد آقا. مبلغ حقالوکاله را هم زیاد ننوشتم چون بُرد را حداکثر ۵۰-۵۰ میدانم. هیچ وقت دوست نداشتم که راجع به پروندههایی که احتمال باخت در آنها زیاد است پول زیادی از موکل بگیرم. از این حرفهای دهن پُر کُن که وکیل اجرت عمل میگیرد نه نتیجه هم خوشم نمیآید. مردم که پول را از زیر متکا در نمیآورند تا برای کار بیفایده بدهند دست ما".
مرد سالخورده نگاهی به قرارداد انداخت و نالید: "از بس بیحواس هستم عینکم را همراه نیاوردم، چشام درست نمیبینه...". مثل اینکه دنبال رقم حقالوکاله میگشت. حدقه چشمانش را ریز کرد. مثل اینکه پیدا کرد. صورتش باز شد. خودکاری از روی میز برداشت و خطهایی روی کاغذها کشید؛امضا کرد. موقع بیرون رفتن گفت: "فردا شب چکش رو میآرم". بیرون رفت. وکیل اوراق روی میز را داخل کیفش جا میداد و یکی دوبار به آرامی گفت: "فلک... مفلوک... فلک زده"
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍5❤2👏1
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دهمین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز چهارم بهمن ماه
🗒 صفحات کتاب : ۱۳۰ تا ۱۴۵
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۱۰۸ تا ۱۲۰
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دهمین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز چهارم بهمن ماه
🗒 صفحات کتاب : ۱۳۰ تا ۱۴۵
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۱۰۸ تا ۱۲۰
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
🍃🌺🍃
اسراء آیه ۲۴
وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً
از سر عطوفت و دلسوزی، با آنان مهربان و فروتن باش، و بگو: پروردگارا، همانطور که مرا در کودکی پرورش دادند (و با من مهربان بودند)، به آن دو رحم کن.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
اسراء آیه ۲۴
وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً
از سر عطوفت و دلسوزی، با آنان مهربان و فروتن باش، و بگو: پروردگارا، همانطور که مرا در کودکی پرورش دادند (و با من مهربان بودند)، به آن دو رحم کن.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤21👍3
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_پنجم (در عشق و جوانی)
🍃حکایت ۷
✨ يكی دوستی را كه زمانها نديده بود گفت كجايی كه مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به كه ملولی
🔸دير آمدى اى نگار سرمست
🔹زودت ندهيم دامن از دست
🔸معشوقه كه دير دير بينند
🔹آخر كم از آنكه سير بينند
شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آنکه از غیرت و مُضادّت خالی نباشد.
اذا جِئتنی فی رُفقه لتزورنی و اِن جِئت فِی صُلح فانت محارب
🔸به يک نفس كه برآميخت يار با اغيار
🔹بسى نماند كه غيرت وجود من بكشد
🔸به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى
🔹مرا از آن چه كه پروانه خويشتن بكشد
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_پنجم (در عشق و جوانی)
🍃حکایت ۷
✨ يكی دوستی را كه زمانها نديده بود گفت كجايی كه مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به كه ملولی
🔸دير آمدى اى نگار سرمست
🔹زودت ندهيم دامن از دست
🔸معشوقه كه دير دير بينند
🔹آخر كم از آنكه سير بينند
شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آنکه از غیرت و مُضادّت خالی نباشد.
اذا جِئتنی فی رُفقه لتزورنی و اِن جِئت فِی صُلح فانت محارب
🔸به يک نفس كه برآميخت يار با اغيار
🔹بسى نماند كه غيرت وجود من بكشد
🔸به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى
🔹مرا از آن چه كه پروانه خويشتن بكشد
@book_tips 🐞
❤1👍1
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت بیستم
دعوی استرداد پول موکل کار آسانی بود. حالا که معامله به هم خورده بود باید آنچه داده شده بر میگشت. مشکل آن بود که آنچه پس داده میشد دیگر پول سابق نبود. هشت سال پس از معاملهای که باطل شده بود، تورم چون موشی موذی توان پول رایج را جویده و از بین برده بود.
وکیل سعی کرد در رویه قضایی و آرای اهل نظر چیزی به نفع موکلش پیدا کند ولی هر چه جستجو کرد، بیشتر ناامید شد. در همه کتابها و احکام حقوقی سخن از آن بود که در معامله باطل باید آن چه داد و ستد شده به صاحب پیشین خود باز گردد. صاحب نظران و دادگاههای عالی هم تفاوتی میان پول و کالا نگذاشته بودند و همان پول رفته از کف را در مشت خریدار میگذاشتند و میگفتند به سلامت! خیرش را ببینی!
دلش برای موکلش میسوخت. با خود میاندیشید چطور قانون که باید نگهبان عدل و انصاف باشد، چشم خود را بر روی ظلمی که به خریداران ناآگاه از بیاعتباری عقد میشد بسته بود؟ تا ابلاغ وقت رسیدگی وکیل با چند همکار مجرب و توانا مشورت کرده بود ولی تنها سرگردانی و حیرانی او بیشتر شد: "ببین! خودت ماشاالله اهل بخيهای. مو سفید کرده این کار و مسافر خسته این راهی؛دیگر دنبال چه میگردی؟ این حرفا که باید قیمت روز ملک رو فروشنده بدهد به خریدار بیاطلاع، در این دادگستری خریدار ندارد. با صد مَن سریش هم نمیشه به ریش قانون مدنی ببندی. قانون مال دورهای است که تورم میهمان همیشگی سفرههای مردم نبود؛ امر غریب بود. فقط در جنگها و قحطی و مصیبتها، صد سال یکبار سراغی از مردم میگرفت، نه حالا که سالی به دوازده ماه در خانه همه را میزند. باید قانون یک تکانی بخورد و اصلاح بشه و تا اون موقع این پیرمرد دق کرده و بار به آن دنیا انداخته است".
موکل تا روز دادرسی یک بار بیشتر زنگ نزد. کاری هم نداشت. خانه را تخلیه کرده بود و رفته بود خانه پسرش تا ببیند که چه خواهد شد. روز محاکمه وکیل زودتر از همیشه از خانه بیرون زد. با آنکه خیلی روی قضیه فکر کرده بود باز دلش میخواست یک بار دیگر فکرش را متمرکز کند. کنار ساختمان دادگستری پارک کوچکی قرار داشت که اول صبح خلوت بود. روی نیمکتی نشست و چشم دوخت به حوض قلب مانندی که فوارههای آبش آن وقت صبح خاموش بود. دو سه مرد میانسال با لباس ورزشی در حال جستوخیز بودند. وکیل با خود اندیشید: "ورزش تو دوران طراوت و جوانی میچسبه. حالا که زانوها به لق لق افتاده و بدن شده کلکسیون بیماری، ورزش یعنی تکون دادن بدنی که پیچ و مهرههاش داره از هم در میره و هر چی بیشتر پیچ و تابش بدی زودتر از هم وا میشه". این فکر لبخندی به لبش آورد و بعد یادش افتاد که تا چند وقت دیگر خودش هم بازنشسته یا از کار افتاده است و بعید نیست برای به تعویق انداختن دیدار با ملکالموت صبحهای زود با لباس ورزشی هن و هن کنان دستها و کمر را به چرخش درآورد تا فشار و چربی و قند خونش هوس پرواز نکند. هوس کشیدن سیگار آمد سراغش. کار درستی نبود؛ زیر آن همه درخت بلند و تناور و چمنهای آب دیده و بوی خاک نم خورده چرا باید اول صبح بوسه از لب سیگار آتشین و کامی از آن استوانه سفید بگیرد. هر چه داخل کیف و جیبهایش را گشت از آن یار دیرین نشانی نیافت. دمق و بیحوصله گوشش را سپرد به آواز خوانی گنجشکهای پر سروصدا و فریادهای پایانناپذیر کلاغهای پارک...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت بیستم
دعوی استرداد پول موکل کار آسانی بود. حالا که معامله به هم خورده بود باید آنچه داده شده بر میگشت. مشکل آن بود که آنچه پس داده میشد دیگر پول سابق نبود. هشت سال پس از معاملهای که باطل شده بود، تورم چون موشی موذی توان پول رایج را جویده و از بین برده بود.
وکیل سعی کرد در رویه قضایی و آرای اهل نظر چیزی به نفع موکلش پیدا کند ولی هر چه جستجو کرد، بیشتر ناامید شد. در همه کتابها و احکام حقوقی سخن از آن بود که در معامله باطل باید آن چه داد و ستد شده به صاحب پیشین خود باز گردد. صاحب نظران و دادگاههای عالی هم تفاوتی میان پول و کالا نگذاشته بودند و همان پول رفته از کف را در مشت خریدار میگذاشتند و میگفتند به سلامت! خیرش را ببینی!
دلش برای موکلش میسوخت. با خود میاندیشید چطور قانون که باید نگهبان عدل و انصاف باشد، چشم خود را بر روی ظلمی که به خریداران ناآگاه از بیاعتباری عقد میشد بسته بود؟ تا ابلاغ وقت رسیدگی وکیل با چند همکار مجرب و توانا مشورت کرده بود ولی تنها سرگردانی و حیرانی او بیشتر شد: "ببین! خودت ماشاالله اهل بخيهای. مو سفید کرده این کار و مسافر خسته این راهی؛دیگر دنبال چه میگردی؟ این حرفا که باید قیمت روز ملک رو فروشنده بدهد به خریدار بیاطلاع، در این دادگستری خریدار ندارد. با صد مَن سریش هم نمیشه به ریش قانون مدنی ببندی. قانون مال دورهای است که تورم میهمان همیشگی سفرههای مردم نبود؛ امر غریب بود. فقط در جنگها و قحطی و مصیبتها، صد سال یکبار سراغی از مردم میگرفت، نه حالا که سالی به دوازده ماه در خانه همه را میزند. باید قانون یک تکانی بخورد و اصلاح بشه و تا اون موقع این پیرمرد دق کرده و بار به آن دنیا انداخته است".
موکل تا روز دادرسی یک بار بیشتر زنگ نزد. کاری هم نداشت. خانه را تخلیه کرده بود و رفته بود خانه پسرش تا ببیند که چه خواهد شد. روز محاکمه وکیل زودتر از همیشه از خانه بیرون زد. با آنکه خیلی روی قضیه فکر کرده بود باز دلش میخواست یک بار دیگر فکرش را متمرکز کند. کنار ساختمان دادگستری پارک کوچکی قرار داشت که اول صبح خلوت بود. روی نیمکتی نشست و چشم دوخت به حوض قلب مانندی که فوارههای آبش آن وقت صبح خاموش بود. دو سه مرد میانسال با لباس ورزشی در حال جستوخیز بودند. وکیل با خود اندیشید: "ورزش تو دوران طراوت و جوانی میچسبه. حالا که زانوها به لق لق افتاده و بدن شده کلکسیون بیماری، ورزش یعنی تکون دادن بدنی که پیچ و مهرههاش داره از هم در میره و هر چی بیشتر پیچ و تابش بدی زودتر از هم وا میشه". این فکر لبخندی به لبش آورد و بعد یادش افتاد که تا چند وقت دیگر خودش هم بازنشسته یا از کار افتاده است و بعید نیست برای به تعویق انداختن دیدار با ملکالموت صبحهای زود با لباس ورزشی هن و هن کنان دستها و کمر را به چرخش درآورد تا فشار و چربی و قند خونش هوس پرواز نکند. هوس کشیدن سیگار آمد سراغش. کار درستی نبود؛ زیر آن همه درخت بلند و تناور و چمنهای آب دیده و بوی خاک نم خورده چرا باید اول صبح بوسه از لب سیگار آتشین و کامی از آن استوانه سفید بگیرد. هر چه داخل کیف و جیبهایش را گشت از آن یار دیرین نشانی نیافت. دمق و بیحوصله گوشش را سپرد به آواز خوانی گنجشکهای پر سروصدا و فریادهای پایانناپذیر کلاغهای پارک...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍3❤1
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ یازدهمین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز پنجم بهمن ماه
🗒 صفحات کتاب : ۱۴۵ تا ۱۶۰
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۱۲۰ تا ۱۳۲
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ یازدهمین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز پنجم بهمن ماه
🗒 صفحات کتاب : ۱۴۵ تا ۱۶۰
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۱۲۰ تا ۱۳۲
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
💯1