🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت چهاردهم
فهمیدم که تمام راهها به روی من بسته است. چارهای برایم نمانده بود جز به انتظار نشستن. بالاخره حکم دادگاه صادر شد و همانی بود که حدس میزدم. معامله من و خانم اعتباری باطل شد و قاضی حکم به اخراج من از اون خونه داد. خونه خراب شدم. شاید قانون درست میگفت، ولی چرا برای من و امثال من که از این جور حکم کردن دادگاه بیچاره و آواره میشدیم راهحلی نبود؟ چرا من بی اونکه گناهی کرده باشم مجازات میشدم؟ تقصیر من چی بود؟ آیا در این کتابهای قانون که رو میز قاضی روی هم چیده شده بود، فقط حکم دادن به باطل کردن معامله مردم و بیرون کردن اونا از آشیونشون نوشته شده؟ آيا این حکم عادلانه بود؟
میدونستم که این حکم تایید میشه ولی آیا باید مثل گوسفندی که به تماشای تیز شدن کارد قصاب نشسته به انتظار کشیده شدن چاقوی سرد بر گلوی گرم و خوندارم مینشستم؟ به رأی اعتراض کردم. تو لایحهای که نوشتم فقط عجز و لابه کردم؛ خودم از اینکه اینقدر به خواری افتاده بودم ناراحت بودم.
پرونده رفت دادگاه تجدیدنظر تا دو قاضی دیگه اون را بررسی کنند. بچههام با من دعوا میکردند که چرا مثل تسلیم شدهها رفتار میکنم. اونها معتقد بودند که رفتار من باید مثل جنگجوها باشد، نه پیرزنای عاجز.
چند بار بین من و بچههام دعوا شد. داد میزدم که: "پدر من، اینکه وکیل ببینیم و پول یامُفت بدیم، چه فایدهای داره وقتی من ملک کس دیگری را خریداری کردم".
یک بار که خیلی عصبانی شده بودم پسر بزرگم رو از خونه بیرون کردم: "حالا که زبون آدمیزاد حالیت نیست یالله برو بیرون. مثل آینه دق روبهروم میشینی که چی؟ اگه همه وکیلای مملکت هم جمع بشند کاری نمیتونند بکنند چون کار من خرابتر از این حرفاس. من تو خونه غصبی نشستم، میفهمی این رو؟ خدایا راه به جایی ندارم، هیچکس ندونه تو میدونی که یک قرون مال کسی رو نخوردم، پس خودت به دادم برس. چیکار کنم؟ بشم کولی دربهدر؟ خدایا دیگه مرگم رو برسون که اینقدر خفت نبینم".
روزگار بدی رو طی میکردم. من که نازکتر از گل به زنم نگفته بودم و تو فامیل نمونه یک شوهر خوب بیآزار بودم، گاهی سرش داد و هوار راه میانداختم و اون فقط به من نیگاه میکرد. ای کاش فحش و ناسزا بهم میگفت. ای کاش یک جفت سیلی محکم زیر دو تا گوشم میزد ولی اون نیگاه کردنش من رو آتیش میزد، میسوزوند. دلش رو میشکستم، خون به جیگرش میکردم، گناه میکردم. خدایا خودت پاکم کن، خاکم کن..."
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت چهاردهم
فهمیدم که تمام راهها به روی من بسته است. چارهای برایم نمانده بود جز به انتظار نشستن. بالاخره حکم دادگاه صادر شد و همانی بود که حدس میزدم. معامله من و خانم اعتباری باطل شد و قاضی حکم به اخراج من از اون خونه داد. خونه خراب شدم. شاید قانون درست میگفت، ولی چرا برای من و امثال من که از این جور حکم کردن دادگاه بیچاره و آواره میشدیم راهحلی نبود؟ چرا من بی اونکه گناهی کرده باشم مجازات میشدم؟ تقصیر من چی بود؟ آیا در این کتابهای قانون که رو میز قاضی روی هم چیده شده بود، فقط حکم دادن به باطل کردن معامله مردم و بیرون کردن اونا از آشیونشون نوشته شده؟ آيا این حکم عادلانه بود؟
میدونستم که این حکم تایید میشه ولی آیا باید مثل گوسفندی که به تماشای تیز شدن کارد قصاب نشسته به انتظار کشیده شدن چاقوی سرد بر گلوی گرم و خوندارم مینشستم؟ به رأی اعتراض کردم. تو لایحهای که نوشتم فقط عجز و لابه کردم؛ خودم از اینکه اینقدر به خواری افتاده بودم ناراحت بودم.
پرونده رفت دادگاه تجدیدنظر تا دو قاضی دیگه اون را بررسی کنند. بچههام با من دعوا میکردند که چرا مثل تسلیم شدهها رفتار میکنم. اونها معتقد بودند که رفتار من باید مثل جنگجوها باشد، نه پیرزنای عاجز.
چند بار بین من و بچههام دعوا شد. داد میزدم که: "پدر من، اینکه وکیل ببینیم و پول یامُفت بدیم، چه فایدهای داره وقتی من ملک کس دیگری را خریداری کردم".
یک بار که خیلی عصبانی شده بودم پسر بزرگم رو از خونه بیرون کردم: "حالا که زبون آدمیزاد حالیت نیست یالله برو بیرون. مثل آینه دق روبهروم میشینی که چی؟ اگه همه وکیلای مملکت هم جمع بشند کاری نمیتونند بکنند چون کار من خرابتر از این حرفاس. من تو خونه غصبی نشستم، میفهمی این رو؟ خدایا راه به جایی ندارم، هیچکس ندونه تو میدونی که یک قرون مال کسی رو نخوردم، پس خودت به دادم برس. چیکار کنم؟ بشم کولی دربهدر؟ خدایا دیگه مرگم رو برسون که اینقدر خفت نبینم".
روزگار بدی رو طی میکردم. من که نازکتر از گل به زنم نگفته بودم و تو فامیل نمونه یک شوهر خوب بیآزار بودم، گاهی سرش داد و هوار راه میانداختم و اون فقط به من نیگاه میکرد. ای کاش فحش و ناسزا بهم میگفت. ای کاش یک جفت سیلی محکم زیر دو تا گوشم میزد ولی اون نیگاه کردنش من رو آتیش میزد، میسوزوند. دلش رو میشکستم، خون به جیگرش میکردم، گناه میکردم. خدایا خودت پاکم کن، خاکم کن..."
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍2
🍃🌺🍃
سوره الاسراء آیه 26 :
وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا
ترجمه :
و حقّ نزدیکان را بپرداز، و (همچنین حق) مستمند و وامانده در راه را! و هرگز اسراف و تبذیر مکن
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره الاسراء آیه 26 :
وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا
ترجمه :
و حقّ نزدیکان را بپرداز، و (همچنین حق) مستمند و وامانده در راه را! و هرگز اسراف و تبذیر مکن
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤15👍1
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
🍃آداب ۵۷
✨ جوانمرد که بِخورد و بدهد بهْ از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترکِ شهوات از بهرِ خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.
🔸عابد که نه از بهرِ خدا گوشه نشيند
🔹بيچاره در آيينهی تاريک چه بيند
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
🍃آداب ۵۷
✨ جوانمرد که بِخورد و بدهد بهْ از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترکِ شهوات از بهرِ خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.
🔸عابد که نه از بهرِ خدا گوشه نشيند
🔹بيچاره در آيينهی تاريک چه بيند
@book_tips 🐞
👏5
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ اولین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز بیست و ششم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۷ تا ۲۲
📁صفحات فایل الکترونیکی ۷ تا ۱۹
#شروع_مطالعه
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ اولین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز بیست و ششم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۷ تا ۲۲
📁صفحات فایل الکترونیکی ۷ تا ۱۹
#شروع_مطالعه
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
💯1
Forwarded from کتابخانه ی کوچک ما 📚
🍃🌺🍃🌺🍃
ویکتور هوگو و شاهکار تلخ: مردی که میخندد
ویکتور هوگو، غول ادبیات فرانسه، با آثاری چون "بینوایان" و "گوژپشت نتردام" شهرتی جهانی دارد. اما یکی از آثار کمتر شناخته شده اما عمیق و تاثیرگذار او، رمان "مردی که میخندد" است. این رمان که در سال ۱۸۶۹ منتشر شد، داستانی تکاندهنده از عشق، نفرت، انتقام و ظلم اجتماعی را روایت میکند.
داستان مردی که میخندد
داستان "مردی که میخندد" در قرن هجدهم انگلستان رخ میدهد. گوستاو، پسر یک شاهزاده، در کودکی ربوده شده و توسط گروهی جنایتکار به نام "کمپانی خندانها" به طرز وحشیانهای مورد عمل جراحی قرار میگیرد. در این عمل، لبهای او به گونهای برش داده میشود که همیشه به شکل خندهای وحشتناک به نظر برسد. این عمل نه تنها چهره او را برای همیشه تغییر میدهد، بلکه او را به یک موجود منزوی و طرد شده تبدیل میکند.
گوستاو که حالا به "گینور" معروف شده است، در سیرکها و نمایشهای خیابانی به عنوان یک موجود عجیب و غریب نمایش داده میشود. اما در پس این چهره خندان، روحی رنجکشیده و قلبی شکسته نهفته است. او در طول داستان، با چالشهای بسیاری مواجه میشود و در نهایت به یک مبارز برای عدالت تبدیل میشود.
@book_tips 🐞
ویکتور هوگو و شاهکار تلخ: مردی که میخندد
ویکتور هوگو، غول ادبیات فرانسه، با آثاری چون "بینوایان" و "گوژپشت نتردام" شهرتی جهانی دارد. اما یکی از آثار کمتر شناخته شده اما عمیق و تاثیرگذار او، رمان "مردی که میخندد" است. این رمان که در سال ۱۸۶۹ منتشر شد، داستانی تکاندهنده از عشق، نفرت، انتقام و ظلم اجتماعی را روایت میکند.
داستان مردی که میخندد
داستان "مردی که میخندد" در قرن هجدهم انگلستان رخ میدهد. گوستاو، پسر یک شاهزاده، در کودکی ربوده شده و توسط گروهی جنایتکار به نام "کمپانی خندانها" به طرز وحشیانهای مورد عمل جراحی قرار میگیرد. در این عمل، لبهای او به گونهای برش داده میشود که همیشه به شکل خندهای وحشتناک به نظر برسد. این عمل نه تنها چهره او را برای همیشه تغییر میدهد، بلکه او را به یک موجود منزوی و طرد شده تبدیل میکند.
گوستاو که حالا به "گینور" معروف شده است، در سیرکها و نمایشهای خیابانی به عنوان یک موجود عجیب و غریب نمایش داده میشود. اما در پس این چهره خندان، روحی رنجکشیده و قلبی شکسته نهفته است. او در طول داستان، با چالشهای بسیاری مواجه میشود و در نهایت به یک مبارز برای عدالت تبدیل میشود.
@book_tips 🐞
👏7👍1
Forwarded from کتابخانه ی کوچک ما 📚
🪻📚🪻📚🪻📚
سلام دوستان گروه کتابخوانی ما به خانهی جدیدی با همین نام "ورق به ورق کتاب" نقل مکان کرد. در این گروه کتابهامون رو به صورت تاپیکهای جداگانه دسته بندی کردیم تا بتونی راحت هر کتابی رو که دوست داری پیدا کنی. فایلها و گزیدهها هم آنجا هست. به ما بپیوندید تا با هم دنیای کتاب رو بهتر از همیشه ورق بزنیم.🥰❤️
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
سلام دوستان گروه کتابخوانی ما به خانهی جدیدی با همین نام "ورق به ورق کتاب" نقل مکان کرد. در این گروه کتابهامون رو به صورت تاپیکهای جداگانه دسته بندی کردیم تا بتونی راحت هر کتابی رو که دوست داری پیدا کنی. فایلها و گزیدهها هم آنجا هست. به ما بپیوندید تا با هم دنیای کتاب رو بهتر از همیشه ورق بزنیم.🥰❤️
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
👏3❤1💯1
🍃🌺🍃
سوره ص آیه 82 :
قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
ترجمه :
شیطان گفت: "به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد"
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره ص آیه 82 :
قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
ترجمه :
شیطان گفت: "به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد"
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤11😢8😁1
🍃🌺🍃
اپیکوروس اعتقاد داشت که لذتهای زودگذر بیثمر است، باید به دنبال خوشیهای بزرگتر، پایدارتر، و عمیقتر، در درازمدت رفت. (مثلاً شاید یکسال تمام شکلات نخری و پولهای توجیبیات را پسانداز کنی و با آن دوچرخهای نو بخری یا به یک سفر خارج کشور بروی.) ما برخلاف حیوانات قادریم زندگیمان را برنامهریزی کنیم. میتوانیم حساب خوشیهایمان را بکنیم. شکلات خوب است. ولی دوچرخهی نو یا دیداری از انگلستان بهتر است.
#دنیای_سوفی
#یوستین_گردر
@book_tips 🐞
اپیکوروس اعتقاد داشت که لذتهای زودگذر بیثمر است، باید به دنبال خوشیهای بزرگتر، پایدارتر، و عمیقتر، در درازمدت رفت. (مثلاً شاید یکسال تمام شکلات نخری و پولهای توجیبیات را پسانداز کنی و با آن دوچرخهای نو بخری یا به یک سفر خارج کشور بروی.) ما برخلاف حیوانات قادریم زندگیمان را برنامهریزی کنیم. میتوانیم حساب خوشیهایمان را بکنیم. شکلات خوب است. ولی دوچرخهی نو یا دیداری از انگلستان بهتر است.
#دنیای_سوفی
#یوستین_گردر
@book_tips 🐞
👍11🥰1
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
🍃آداب ۵۸
✨اندک اندک خيلی شود و قطره قطره سيلی گردد. يعنی آنان که دستِ قوّت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقتِ فرصت دمار از دِماغِ ظالم برآرند.
🔸و قَطرٌ عَلیٰ قَطْرٍ اِذَا اتَّفَقَتْ نَهْرٌ
🔹و نَهْرٌ عَلیٰ نَهْرٍ اِذَا اجْتَمَعَتْ بَحْرٌ
🔸اندک اندک بههم شود بسیار
🔹دانه دانه است غله در انبار
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
🍃آداب ۵۸
✨اندک اندک خيلی شود و قطره قطره سيلی گردد. يعنی آنان که دستِ قوّت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقتِ فرصت دمار از دِماغِ ظالم برآرند.
🔸و قَطرٌ عَلیٰ قَطْرٍ اِذَا اتَّفَقَتْ نَهْرٌ
🔹و نَهْرٌ عَلیٰ نَهْرٍ اِذَا اجْتَمَعَتْ بَحْرٌ
🔸اندک اندک بههم شود بسیار
🔹دانه دانه است غله در انبار
@book_tips 🐞
👍7👏2
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دومین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز بیست و هفتم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۲۳ تا ۳۸
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۲۰ تا ۳۲
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دومین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز بیست و هفتم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۲۳ تا ۳۸
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۲۰ تا ۳۲
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
👍4🙏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکانس برتر فیلم سینمایی: «دورافتاده»
پیشنهاد می کنم حتما این فیلم رو ببینید
بینهایت سپاس گزاریم بابت حمایت های شما ⭐️
@book_tips 🐞
پیشنهاد می کنم حتما این فیلم رو ببینید
بینهایت سپاس گزاریم بابت حمایت های شما ⭐️
@book_tips 🐞
❤6👍2👏2🤔1
🍃🌺🍃
سوره الحشر آیه 19 :
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
ترجمه :
و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به «خود فراموشی» گرفتار کرد، آنها فاسقانند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره الحشر آیه 19 :
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
ترجمه :
و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به «خود فراموشی» گرفتار کرد، آنها فاسقانند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤22👌4👎2👍1
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ سومین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز بیست و هشتم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۳۹ تا ۵۴
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۳۳ تا ۴۵
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ سومین روز مطالعه
📕 #مردی_که_می_خندد
✍ #ویکتور_هوگو
🔁 #جواد_محیی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۶۴۶
#تعداد_صفحات_فایل: ۵۱۳
سهم مطالعه هر روز کتاب: ۱۵صفحه
مطالعه فایل هر روز: ۱۲ صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
پایان: ۱۴۰۳/۱۲/۱۰
🗓 امروز بیست و هشتم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۳۹ تا ۵۴
📁صفحات فایل الکترونیکی : ۳۳ تا ۴۵
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت پانزدهم
مرد از سخن گفتن باز ایستاد و سکوت سردی در اتاق حاکم شد. مستخدم چای تازه آورد. وکیل دست در جیبش کرد و اسکناسی بیرون آورد و به مستخدم داد: "رمضون یک پاکت از اون دوخطها بگیر". مستخدم تعجب کرد. خیلی وقت بود که وکیل او را برای خرید سیگار روانه نکرده بود.
وکیل قدری احساس سرما کرد: "امشب میخوای چیکار با خودت بکنی؟ خودکشی؟!! دست از این کارات وردار. تو دیگه جوون نیستی. گذشت اون موقعی که سیگار رو کنار گوشه لبت میگذاشتی و ادای همفری بوگارت مرحوم را در میآوردی. یه خورده کله خری کنی و تخته گاز سیگار دود کنی باز سر و کارت میافته به اون اسپریهای لعنتی. چقدر خالی کردی تو گلوت تا بره تو ریهات و باز کنه اون برونشهای چسبیده لعنتی را از هم ..."
وکیل نگاهی به مرد مراجعهکننده کرد: "این بندهخدا هم عجب بد آورده. به قول خودش فلکش ساز ناجور کوک کرده براش ...". وکیل سرفهای کرد و با لبخند گفت: "میگفتید. بالاخره دادگاه تجدیدنظر چکار کرد؟ حتما رأی به ضرر شما داد".
مرد سالخورده لبخند تلخی زد و گفت: "نه! دادگاه سند من رو باطل کرد و حکم به تنظیم سند به نفع ناصریان داد ولی با خلع ید من مخالفت کرد. تو رأی نوشته بود که چون خواهان سند مالکیت نداره خلع ید رد میشه".
وکیل با خودش فکر کرد: "یک جور مساعدت پنهان قاضی به یک آدم مفلوک. بالاخره قاضی هم آدمه؛ بازی یک یک مساوی شد. حقوق که چهار تا سنگ بیجان نیست؛ اگه هم باشه، روح و روان قاضی با ملات انصاف، جوری اونها را کنار هم میچینه که بنا زشت و بدقواره در نیاد".
پیرمرد ادامه داد: "من به ته خط رسیده بودم، فقط مانده بود که اسباب زندگی مرا بگذارند بیرون. زنم گفت که برم با ناصریان حرف بزنم شاید راهی پیدا بشه. زنم سادهاس. طرف شیش سال تو پلههای دادگستری بالا و پایین رفته بود، هزینه دادگاه و وکیل و کارشناس و کوفت و زهر و مار داه بود و حالا میاومد بکشه کنار. چیزی که خیلی آزارم میداد تغییر خُلقوخوم بود. من که همیشه آدم آرومی بودم و هيچ وقت صدام رو سر زن و بچههام بلند نکرده بودم، شده بودم بختالنصر. نه حوصله کسی رو داشتم و نه لبخند رو لبم میاومد. همیشه خدا اوقاتم تلخ بود.
گاهی شبا که خوابم نمیبرد تو جام میشستم و میگفتم: "خدایا من چه گناهی به درگاه کبریایت کردم که آخر عمریه این بلا سر من اومد؟ من که همیشه روی خط خودم راه میرفتم و سرم به کارم بود، هیچ وقت مالی به حروم نخوردم، دلی رو نشکستم، عرض و آبروی کسی رو پایمال نکردم، پس چرا باید این بدبختی سر من هوار بشه، چرا چرا چرا...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت پانزدهم
مرد از سخن گفتن باز ایستاد و سکوت سردی در اتاق حاکم شد. مستخدم چای تازه آورد. وکیل دست در جیبش کرد و اسکناسی بیرون آورد و به مستخدم داد: "رمضون یک پاکت از اون دوخطها بگیر". مستخدم تعجب کرد. خیلی وقت بود که وکیل او را برای خرید سیگار روانه نکرده بود.
وکیل قدری احساس سرما کرد: "امشب میخوای چیکار با خودت بکنی؟ خودکشی؟!! دست از این کارات وردار. تو دیگه جوون نیستی. گذشت اون موقعی که سیگار رو کنار گوشه لبت میگذاشتی و ادای همفری بوگارت مرحوم را در میآوردی. یه خورده کله خری کنی و تخته گاز سیگار دود کنی باز سر و کارت میافته به اون اسپریهای لعنتی. چقدر خالی کردی تو گلوت تا بره تو ریهات و باز کنه اون برونشهای چسبیده لعنتی را از هم ..."
وکیل نگاهی به مرد مراجعهکننده کرد: "این بندهخدا هم عجب بد آورده. به قول خودش فلکش ساز ناجور کوک کرده براش ...". وکیل سرفهای کرد و با لبخند گفت: "میگفتید. بالاخره دادگاه تجدیدنظر چکار کرد؟ حتما رأی به ضرر شما داد".
مرد سالخورده لبخند تلخی زد و گفت: "نه! دادگاه سند من رو باطل کرد و حکم به تنظیم سند به نفع ناصریان داد ولی با خلع ید من مخالفت کرد. تو رأی نوشته بود که چون خواهان سند مالکیت نداره خلع ید رد میشه".
وکیل با خودش فکر کرد: "یک جور مساعدت پنهان قاضی به یک آدم مفلوک. بالاخره قاضی هم آدمه؛ بازی یک یک مساوی شد. حقوق که چهار تا سنگ بیجان نیست؛ اگه هم باشه، روح و روان قاضی با ملات انصاف، جوری اونها را کنار هم میچینه که بنا زشت و بدقواره در نیاد".
پیرمرد ادامه داد: "من به ته خط رسیده بودم، فقط مانده بود که اسباب زندگی مرا بگذارند بیرون. زنم گفت که برم با ناصریان حرف بزنم شاید راهی پیدا بشه. زنم سادهاس. طرف شیش سال تو پلههای دادگستری بالا و پایین رفته بود، هزینه دادگاه و وکیل و کارشناس و کوفت و زهر و مار داه بود و حالا میاومد بکشه کنار. چیزی که خیلی آزارم میداد تغییر خُلقوخوم بود. من که همیشه آدم آرومی بودم و هيچ وقت صدام رو سر زن و بچههام بلند نکرده بودم، شده بودم بختالنصر. نه حوصله کسی رو داشتم و نه لبخند رو لبم میاومد. همیشه خدا اوقاتم تلخ بود.
گاهی شبا که خوابم نمیبرد تو جام میشستم و میگفتم: "خدایا من چه گناهی به درگاه کبریایت کردم که آخر عمریه این بلا سر من اومد؟ من که همیشه روی خط خودم راه میرفتم و سرم به کارم بود، هیچ وقت مالی به حروم نخوردم، دلی رو نشکستم، عرض و آبروی کسی رو پایمال نکردم، پس چرا باید این بدبختی سر من هوار بشه، چرا چرا چرا...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍6
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت شانزدهم
ناصریان دست وردار نبود. اون ثروت بادآورده را تو مشت خودش میدید. رفت سراغ گرفتن سند مالکیت و به آنچه میخواست رسید. باز اومد سر وقت من. از روزی که خونه رو خریده بودم هفت سال گذشته بود، چقدر زمان زود میگذره؛ برای من که خیلی زود گذشت، مثل برق و باد.
کسی که سند داره میتونه متصرف خونش رو بیرون بریزه؛ مثل آشغال، مثل تفاله؛ اون تفاله من بودم. اولش میخواستم دادگاه نرم؛ چه فایده داشت؟ ولی نمیتونستم بگذارم نتیجه سالها کار و زحمتم به آسونی از بین بره. حالا که قرار بود بمیرم، نباید خودم رو دار میزدم. دادگاهها فرقی با هم ندارند، یک اتاق و چند تا صندلی، فقط قاضیها متفاوتند.
ناصریان خودش هم اومده بود دادگاه. بیرون جلسه با تمسخر به من گفت: "نماز روزههاتون قبول". خواست به روم بیاره که اون خونه مال اونه و ما تو جای غصبی زندگی میکنیم. فقط خندهدار این بود که من پول این مال غصبی را داده بودم؛ تا ریال آخرش رو. نمیدونم چرا مردم همه تو دادگاه که میاند یاد دین و خدا و پیغمبر میافتند. همه مسلمون میشند؛ بیعیب و پاک. زنها چادر سر میکنند و مردها ادای شیخا رو در میآرند. هی مدام یک ریز حرفشون اینه که: "ما که یک کفن بیشتر با خودمون نمیبریم... پول چرک کف دسته... ما مُردن داریم... دنیا به هیچکس وفا نکرده... تف به این دنیا و مال و منالش...".
جوری حرف میزنند که انگار زاهد اول و آخر هستند. میدونید آقای وکیل! ما مردمی هستیم که ظاهر و باطنمون یکی نیست. تو دادگاه بیشتر به این موضوع پی بردم. دروغ زیاد میگیم. اما ادای دیندار بودن در میآریم. دل و قلب خودخواه و حریصمون رو پشت لفظ خدا و رسول قایم میکنیم. نه این که بخوام بگم من جدا از مردم هستم، نه؛ منم یکی مثل اونا ولی حالا که به بدبختی خوردم جراتش رو دارم که لااقل حقیقت رو به زبون بیارم. ما از دین مثل یک وسیله استفاده میکنیم، مثل یک ماسک تا زشتیهای درونمون رو بپوشونیم... چی بگم. دارم سرتون رو درد میآرم.
رفتیم دادگاه. قاضی خشک و عصا قورت داده بود. هر چی خواستم از فلاکتی که گرفتارش شدم بگم، نگذاشت. هی سند ناصریان رو به رُخم کشید و گفت: "خونه رو باید تخلیه کنید... برا من داستان نگو... قانون از مالکیت مشروع حمایت میکنه؛ میفهمی؟" و من نمیفهمیدم که مالکیت من مشروعه یا نامشروع. مگه من دزد یا راهزن سر گردنه بودم؟ مگه من به زور اون خونه رو تصرف کرده بودم؟ هی قانون، قانون میکرد. کدوم قانون؟ قانونی که به داد بیچاره و بدبختی مثل من نرسه برای لاجرز دیوار خوبه. گاهی قانون یک ابزاره برای کوفتن تو کله یک بدبخت. هیچی؛ قاضی خشک بود؛ یک ضبط صوت متحرک. قانون رو حفظ بود ولی جز ظاهر اون چیز دیگهای یاد نگرفته بود مثل نوار، مواد قانون را برای من از روش میخوند، خیلی زود حکم به ضرر من داد. چه حکمی؟ کاغذی که روش چند سطر از همون ماده قانون رو نوشته بودند. فرق حکم و کتاب قانون این بود که اسم من و ناصریان بالای صفحه کاغذ دادنامه دادگاه بود. مسخره نیست؟...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت شانزدهم
ناصریان دست وردار نبود. اون ثروت بادآورده را تو مشت خودش میدید. رفت سراغ گرفتن سند مالکیت و به آنچه میخواست رسید. باز اومد سر وقت من. از روزی که خونه رو خریده بودم هفت سال گذشته بود، چقدر زمان زود میگذره؛ برای من که خیلی زود گذشت، مثل برق و باد.
کسی که سند داره میتونه متصرف خونش رو بیرون بریزه؛ مثل آشغال، مثل تفاله؛ اون تفاله من بودم. اولش میخواستم دادگاه نرم؛ چه فایده داشت؟ ولی نمیتونستم بگذارم نتیجه سالها کار و زحمتم به آسونی از بین بره. حالا که قرار بود بمیرم، نباید خودم رو دار میزدم. دادگاهها فرقی با هم ندارند، یک اتاق و چند تا صندلی، فقط قاضیها متفاوتند.
ناصریان خودش هم اومده بود دادگاه. بیرون جلسه با تمسخر به من گفت: "نماز روزههاتون قبول". خواست به روم بیاره که اون خونه مال اونه و ما تو جای غصبی زندگی میکنیم. فقط خندهدار این بود که من پول این مال غصبی را داده بودم؛ تا ریال آخرش رو. نمیدونم چرا مردم همه تو دادگاه که میاند یاد دین و خدا و پیغمبر میافتند. همه مسلمون میشند؛ بیعیب و پاک. زنها چادر سر میکنند و مردها ادای شیخا رو در میآرند. هی مدام یک ریز حرفشون اینه که: "ما که یک کفن بیشتر با خودمون نمیبریم... پول چرک کف دسته... ما مُردن داریم... دنیا به هیچکس وفا نکرده... تف به این دنیا و مال و منالش...".
جوری حرف میزنند که انگار زاهد اول و آخر هستند. میدونید آقای وکیل! ما مردمی هستیم که ظاهر و باطنمون یکی نیست. تو دادگاه بیشتر به این موضوع پی بردم. دروغ زیاد میگیم. اما ادای دیندار بودن در میآریم. دل و قلب خودخواه و حریصمون رو پشت لفظ خدا و رسول قایم میکنیم. نه این که بخوام بگم من جدا از مردم هستم، نه؛ منم یکی مثل اونا ولی حالا که به بدبختی خوردم جراتش رو دارم که لااقل حقیقت رو به زبون بیارم. ما از دین مثل یک وسیله استفاده میکنیم، مثل یک ماسک تا زشتیهای درونمون رو بپوشونیم... چی بگم. دارم سرتون رو درد میآرم.
رفتیم دادگاه. قاضی خشک و عصا قورت داده بود. هر چی خواستم از فلاکتی که گرفتارش شدم بگم، نگذاشت. هی سند ناصریان رو به رُخم کشید و گفت: "خونه رو باید تخلیه کنید... برا من داستان نگو... قانون از مالکیت مشروع حمایت میکنه؛ میفهمی؟" و من نمیفهمیدم که مالکیت من مشروعه یا نامشروع. مگه من دزد یا راهزن سر گردنه بودم؟ مگه من به زور اون خونه رو تصرف کرده بودم؟ هی قانون، قانون میکرد. کدوم قانون؟ قانونی که به داد بیچاره و بدبختی مثل من نرسه برای لاجرز دیوار خوبه. گاهی قانون یک ابزاره برای کوفتن تو کله یک بدبخت. هیچی؛ قاضی خشک بود؛ یک ضبط صوت متحرک. قانون رو حفظ بود ولی جز ظاهر اون چیز دیگهای یاد نگرفته بود مثل نوار، مواد قانون را برای من از روش میخوند، خیلی زود حکم به ضرر من داد. چه حکمی؟ کاغذی که روش چند سطر از همون ماده قانون رو نوشته بودند. فرق حکم و کتاب قانون این بود که اسم من و ناصریان بالای صفحه کاغذ دادنامه دادگاه بود. مسخره نیست؟...
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
👍4❤1