Book_tips
21.4K subscribers
7.04K photos
2.33K videos
68 files
586 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

گروه بوک تیپس
https://t.me/+h1bTOoJQuEVmOWZk
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم تڪان دهنده از قتل عام مردم ایران توسط انگلیس

در قحطے بزرگ ڪه در دهه 1290 انگليس مسبب آن بود نزديك به 40٪ جمعیت ایران به سبب گرسنه بودن و سوء تغذیه و بیمار بودن از بین رفتند

@book_tips 🐞
😢9🤬3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍃🌺🍃

سوره الروم آیه 7 :

يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ

ترجمه :

آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را می‌دانند، و از آخرت (و پایان کار) غافلند!

#کلام_پروردگار

@book_tips 🐞
14👍4👎1
🍃🌺🍃

#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۴۶

ضعيفی که با قوی دلاوری کند، يارِ دشمن است در هلاکِ خويش.

🔸سايه پرورده را چه طاقتِ آن
🔹که رود با مبارزان به قِتال
🔸سست بازو به‌ جهل می‌فکند
🔹پنجه با مردِ آهنين ‌چنگال

@book_tips 🐞
👍7
هزاران شمع را
می‌توان با یک شمع روشن کرد،
و زندگی این شمع کوتاه‌تر نمی‌شود.
سهیم کردن شادی هرگز از آن نمی‌کاهد.


#فرانسیس_میرالس

@book_tips 🐞
4
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت سوم

گفتم که من سند دارم و سند را دادم دست بازپرس. نگاهی کرد و سری تکان داد و گفت: "شاکی دلایلی ارائه داده که ظن وقوع بزه را ایجاد می‌کند ولی شما هم سند دارید و..." قدری تأمل کرد و بعد گفت: "فعلا می‌توانید بروید ولی هر وقت احضار شدید، بلافاصله مراجعه کنید".

گیج شده بودم. از دادسرا که بیرون آمدم بلافاصله به خانم اعتباری زنگ زدم. تلفن را جواب نداد. چند بار دیگر هم زنگ زدم که بی‌فایده بود. شوهرش یک مغازه تعمیر ساعت داشت. آدرسش را داشتم. بلافاصله به آنجا مراجعه کردم. یک سلام و علیک مختصری کرد ولی از دیدن من تعجب نکرد، فقط تا مرا دید ابروهاش تو هم رفت. خودش را مشغول تعمیر ساعت نشون می‌داد یا به اون‌ها ور می‌رفت.

گفتم: "اون ساعت لاکردار را بگذار کنار و به حرف من گوش کن. دادسرا من رو خواسته قضيه چیه؟" سرش را بالا آورد و ذره‌بین چشمی ساعت‌سازها را از روی چشمش ورداشت و گفت: "والله منم مثل تو، چی بگم؟" عصبانی شدم: "این شد جواب من مرد حسابی؟ این یارو کیه که شکایت کرده، زنت چرا جواب تلفن رو نمیده؟"

به من نگاه نمی‌کرد. باز ذره‌بین رو به چشمش زد و گفت: "دایی عیال ادعا می‌کنه که خونه مال اون بوده و به زنم هیچ ارثی نمی‌رسه". بیشتر عصبانی شدم و دیگه تقریبا داد می‌زدم: "این داستانا چیه؟ اگه مالک ساختمون نبوده چطور سند زده؟" با تندی گفت: "اینجا داد و بیداد راه نینداز، من کاسب قدیمی این خیابون هستم". یک کارتی از جیبش در آورد و گفت: "این نشونی وکیل عیاله اون الان بیشتر از یک ساله که با داییش در جنگ و جداله. برو پیش این خانوم وکیل همه چی رو برات میگه و بهتر  ملتفت میشی".

می‌خواستم داد و هوار راه بیاندازم، دیدم فایده نداره و آخرش به یقه‌گیری ختم میشه. اومدم بیرون. حال خودم رو نمی‌فهمیدم. عصر رفتم دفتر وکیل. یک ساعت صبر کردم تا نوبتم شد. خانم وکیل میانسال و سرد و گرم چشیده بود. تا گفتم که خریدار خانه کذایی هستم، پرونده‌ای را از قفسه پشت سرش در آورد و شروع به ورق زدن کرد. بعد از چند دقیقه سرش را بالا آورد و گفت: "آقای ناصریان دایی خانم اعتباری دادخواستی داده برای نفی نسب. ادعاش اینه که خواهرش هيچ‌وقت بچه‌ای به دنیا نیاورده، یعنی عقیم بوده و توانایی این کار را نداشته. شهادت اهل فاميل را ضمیمه کرده که خواهرش دختر بچه‌ای رو از شیرخوارگاه به فرزندی قبول و بزرگ کرده که اون بچه همون خانم اعتباری موکل من و فروشنده خانه شماست...

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍54
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍃🌺🍃

سوره التوبة آیه 15 :

وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ ۗ وَيَتُوبُ اللَّهُ عَلَىٰ مَنْ يَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ

ترجمه :

و خشم دلهای آنان را از میان می‌برد! و خدا توبه هر کس را بخواهد (و شایسته بداند)، می‌پذیرد؛ و خداوند دانا و حکیم است.

#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21👍2👎1💯1
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۴۷

بی‌هنران هنرمند را نتوانند که بینند، همچنان‌که سگانِ بازاری سگِ صید را مشغله برآرند و پیش‌آمدن نیارند. یعنی سِفله چون به‌ هنر با کسی برنیاید به‌ خُبثش در پوستین افتد.

🔸کند هر آینه غیبت حسودِ کوته‌ دست
🔹که در مقابله گُنگش بوَد زبانِ مَقال


@book_tips 🐞
👍4
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت چهارم

چی داشت می‌گفت؟ داستان جن و پری بود یا واقعیت؟ حال خودم را نمی‌فهمیدم. با صدای بلند گفتم: "بالاخره این بابا می‌تونه ادعاش را ثابت کنه یا نه؟"

خانوم وکیل به جای نگاه کردن به من کاغذهای روی میزش را مرتب می‌کرد. صدای بلند من او را به خود آورد و گفت: "ببین بابا! راحتت کنم، اون طرف تونسته ثابت کنه که خواهرش نازا بوده و مدرکی از بیمارستان نمازی شیراز آورده که این موضوع را اثبات کرده. آمدن خانم اعتباری به عنوان فرزندخوانده به خانه آن زن با شهادت‌ افراد سالخورده فامیل اثبات شده...".

من سرم را در دست گرفته بودم و به او نگاه نمی‌کردم. خانوم وکیل تیر خلاص را به من زد: "حکم دادگاه بدوی صادر شده و پرونده رفته تجدیدنظر. من امیدی ندارم و نتیجه معلوم است ولی خانم اعتباری تقصیری ندارد...".

برافروخته مثل یک بمب منفجر شدم: "این چه حرفی است که می‌زنید؟ اون تقصیری نداره... اون یارو که معلوم نیست از کدوم قبرستون پیداش شده چه حقی داره؟... پس اینجا فقط منم که سر کچلم بی‌کلاه می‌مونه...".

خانوم وکیل از پشت میزش بلند شد، مثل اینکه دلش برای من سوخت. با لحن ملایمی گفت: "من حال شما را درک می‌کنم. وظیفه منم نیست که این رو به شما بگم ولی شما در این آتشی که روشن شده تنها کسی هستید که دار و ندارش می‌سوزه و از بین میره. به فکر گرفتن وکیل باشيد. رفتن به جنگ اون بابا و خانم اعتباری کار شما نیست. تلفنتون را بدید تا اگر نتیجه قطعی دعوی معلوم شد به شما خبر بدم". از دفتر وکیل بیرون آمدم؛ گیج و سر درگم و نابود شده. چکار باید می‌کردم؟ هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسید، مغزم قفل شده بود. یاد حرف مادر خدا بیامرزم افتادم که می‌گفت: "ننه ایشالا که به درد چه کنم چه کنم گرفتار نشی، همه دردا دوا داره حتی سلاطون، جز این یکی" حالا من به همون درد لاعلاج گرفتار شده بودم...

کمتر از یک ماه بعد خانوم وکیل زنگ زد، با صدایی گرفته؛ شمرده شمرده حرف می‌زد: "همان‌طور که حدس می‌زدم رأی تایید شد. پس خانم اعتباری مالک مال فروخته شده نبوده و از این به بعد اون مدعی می‌آید سر وقت شما و داستان شما از اینجا شروع می‌شود..." من فروریختم و چشمانم خیره به سقف اتاق ماند...

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
3💯2👍1
کتاب "شور ذهن" اثر کدام نویسنده زیر می‌باشد؟
Anonymous Quiz
10%
آنتوان چخوف
12%
فرانتس کافکا
16%
آلبر کامو
42%
ایروینگ استون
21%
نمیدانم
🍃🌺🍃


از کجا برای تغییر آغاز کنیم؟

▪️نظریه مهم ویلیام گلاسر


تقریبا در تمامی موارد هنگامی که دست از کنترل بیرونی بر می داریم، دیگران نیز تغییر می کنند.اما تئوری انتخاب چیزی ورای رهایی از کنترل بیرونی است. طبق تئوری انتخاب، ما باید تا جایی که امکان دارد به دیگران کمک کنیم تا نیازهایشان را ارضا کنند.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، دکتر ویلیام گلاسر، نظریه پرداز در حوزه روانشناسی امید، برای آن که حال افراد خوب، شود تاکید می کند شما تنها خودتان در دسترس خودتان هستید، پس برای بهبودی اوضاع از خودتان شروع کنید:
بر اساس تئوری‌انتخاب، تنها کسی که می توانیم کنترلش کنیم؛ خود ما هستیم. اگر رابطه یِ ناموفقی داریم، باید بیندیشیم و ببینیم خود من چه می توانم انجام دهم که باعث بهبودی رابطه ام شود و نه این که سعی کنم دیگری را تغییر دهم. 
*" تقریبا در تمامی موارد هنگامی که دست از کنترل بیرونی بر می داریم، دیگران نیز تغییر می کنند." اما تئوری انتخاب چیزی ورای رهایی از کنترل بیرونی است. طبق تئوری انتخاب، ما باید تا جایی که امکان دارد به دیگران کمک کنیم تا نیازهایشان را ارضا کنند.  
*برای دست یابی به این هدف لازم است، هفت عادت مهرورزی و پیوند دهنده را جایگزین رفتار هایی که رابطه را تخریب می کنند، کنیم. این رفتار های پیوند دهنده عبارت اند از: 
۱) گوش کردن، 
۲) حمایت کردن،
۳) تشویق کردن، 
۴) احترام گذاردن،
۵) اعتماد کردن،
۶) پذیرفتن فرد همان گونه که هست،
۷) گفت وگوی همیشگی بر سر اختلافات

@book_tips 🐞
👍10👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍃🌺🍃


سوره ملك (آیه ۲۴)

قُلْ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَإِلَيْهِ تُحْشَرُونَ


بگو: اوست كه شما را در زمین آفرید و به سوی او محشور می‌شوید


@book_tips🐞
22👍5👎1🤬1
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی

#باب_هشتم (در آداب صحبت)

🍃آداب ۴۸

اگر جورِ شکم نبودی هيچ مرغ در دامِ صياد نيوفتادی بلکه صياد خود دام ننهادی.

🔸شکم بندِ دست است و زنجیر پای
🔹شکم بنده کمتر پرستد خدای

حکيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سدِّ رمق و جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق بکنند. اما قلندران چندان‌که در معده جای نفس نماند و بر سفره، روزیِ کس.

🔸اسير بندِ شکم را دو شب نگيرد خواب
🔹شبی زمعده‌ی سنگی، شبی ز دل‌تنگی


@book_tips 🐞
👍9
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت پنجم

وکیل که تا آن موقع به داستان مراجعه کننده‌اش گوش می‌داد، پرسید: "ماجرای عجیبیه؛ یعنی اون خانم فروشنده از این که فرزند خوانده بوده اطلاع نداشته؟" و قبل از اینکه پاسخی بشنود رفت سراغ پاکت سیگارش. داشت ناپرهیزی می‌کرد. سهمیه‌ای که برای خودش معین کرده بود چهار سیگار در روز بود؛ اما کشش داستان پیرمرد باعث شده بود که پنجمین سیگار را آتش بزند و به دود سفید آن خیره گردد. وکیل پرسید: "دود سیگار اذیتتان نمی‌کند؟" و مرد سالخورده بی‌اعتنا گفت: "نه! چیز دیگری مرا آزار می‌دهد"

خب؛ می‌گفتید. آيا فروشنده شما را فریب داده بود؟ و از ماجرا اطلاع داشت؟". وکیل بود که سوال می‌کرد؛ با پُک محکمی که به سیگارش می‌زد منتظر شنیدن جواب مرد درمانده بود.

مخاطب به آرامی گفت: "واقعا نمی‌دانم. خودم هم گیج شده‌ام. یکی دو هفته بعد برام دادخواست اومد که معامله شما ایراد دارد و نمی‌دونم کی فضول بوده و از این حرفای حقوقی که حالم ازشون به هم می‌خوره. یک مشت بازی با کلمات و حرفایی که معلوم نیست قاضی و وکیل از کدوم قوطی عطاری در می‌آرند که هیچ بنی بشری تو کوچه خیابون نمی‌فهمه اینا چی  دارند میگند. صد رحمت به زبون آدمای نخستین. اون بیچاره‌ها با چهار تا گنگ بازی مطلب را حالی طرف می‌کردند ولی تو این دادگاه‌ها جوری حرف می‌زنند که آدم باید با خودش دیلماج ببره؛ خیار و قبض و نمی‌دونم کوفت و زهر مار دیگه. من تا اون موقع خیار جالیز را می‌شناختم و قبض برق خونمون را".

لبخند رو لب وکیل نشست در حالی که پُک‌های کم‌نفسی به سیگارش می‌زد. دوست نداشت که آن استوانه سفید را زود از دست بدهد. چرا اینقدر  وابسته به اين تکه کاغذ و محتویات آن شده بود؟از حرف‌هایی که پیرمرد راجع به زبان تخصصی حقوقی زده بود خنده‌اش گرفته بود ولی وقتی قیافه دَرهَم مراجعه‌کننده را دید، دلش نیامد که جلوی او بلند بخندد.

مرد سالخورده ادامه داد: "بعد از اینکه دیدم کار جدی شده و ممکنه خونه خراب بشم اینقدر رفتم سراغ شوهره تا راضی شد من رو با زنش روبه‌رو کنه. با پولی که از من بابت قیمت خونه گرفته بودند، یک خونه جدید خریده بودند. رفتم اونجا. خونه خوبی بود. به محض روبه‌روشدن با خانم اعتباری گفتم: "خوب من رو تو این چاه انداختی و قسر در رفتی. من چه هیزم تَری به تو فروخته بودم؟" 

زنم هم همرام بود. تا این حرف رو زدم، زنم سعی کرد آرومم کنه. خیلی اوقاتم تلخ بود. چایی آورد، خیلی تعارف کرد، نخوردیم. بالاخره زبون وا کرد که: "والله به پیر و پیغمبر، من از این ماجرا بی‌اطلاع بودم. روحم از اینکه بچه واقعی مادرم نیستم بی‌خبر بود. من تا چشم وا کردم تو اون خونه بودم. پدر داشتم، مادر داشتم، محبت اونا را داشتم. من بی‌پدر و مادر و بی‌ریشه نبودم..."

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان

@book_tips 🐞
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما یاد گرفته ایم احساسات خود را سرکوب کرده و با این توجیه که این هم بخشی از زندگی ،است بار سنگین ،غم خشم و ترس فروخورده را به دوش بکشیم اما اگر این استرس پنهان و احساسات سرکوب شده به جسم ما آسیب جبران ناپذیر وارد کند چه؟
دکتر #گبور_مته به ما پیشنهاد میکند در عقایدمان مبنی بر جدایی ذهن و بدن تجدید نظر کنیم او در این کتاب ارتباط فیزیولوژیکی استرسهای مزمن با سیستمهای کنترل کننده ،اعصاب دستگاه ایمنی و هورمونها را با استناد به مشاهدات ،بالینی مصاحبه با بیماران و سایتهای علمی
مستدل میکند و نشان میدهد بسیاری از سرطانها اختلالات خودایمنی، فلج چندگانه و یا حتی آلزایمر با استرسهایی که بیشترشان
نتیجه ی آسیبهای روانی دوران کودکی ،هستند ارتباط مستقیم دارند اگر در ابراز خشم ،ناتوانید بیش از حد به جلب رضایت دیگران نیازمندید احساس میکنید به قدر کافی خوب نیستید یا... دکتر گبور مته به شما
توضیح میدهد که مستعد ابتلا به چه بیماریهایی هستید.


@book_tips 🐞
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM