🍃🌺🍃
سوره الفتح آیه 3 :
وَيَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا
ترجمه :
و پیروزی شکستناپذیری نصیب تو کند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره الفتح آیه 3 :
وَيَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا
ترجمه :
و پیروزی شکستناپذیری نصیب تو کند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤23👎3💯1
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ جوانمرد که بِخورد و بدهد بهْ از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترکِ شهوات از بهرِ خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.
عابد که نه از بهرِ خدا گوشه نشيند
بيچاره در آيينهی تاريک چه بيند
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ جوانمرد که بِخورد و بدهد بهْ از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترکِ شهوات از بهرِ خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.
عابد که نه از بهرِ خدا گوشه نشيند
بيچاره در آيينهی تاريک چه بيند
@book_tips 🐞
❤12👍6👏1
🍃🌺🍃
#داستانک
#همزبان
از اخبار ملال اور خسته شدم سیلاب، جنگ، آتش سوزی و....
پنجره راباز کردم ابرهای طوسی درغروب پاییزی حامل باد وباران بودند.ازپناه گرفتن پرندگان درلابلای شاخه ها حدس زدم اخبار هواشناسی دیشب درحال وقوع است.
تنهایی موجب شد تا قدم بیرون نهم وهمزبانی بیابم حتی اگر رفتگر محله باشد.
کوچه خاموش و محزون بود و آدم ها درمحبس های خانگی یا اتومبیل های دربسته وچشمانشان خیره به گوشی و بی خبر از دردهای هم، درخود فرو رفته بودند..
یافتن یک همزبان دراین زمانه که همه ازهم دورترمیشوند خیلی سخت است ومن دنبال موجود زنده ای می گشتم که لختی درددل کنم از بارتنهایی بکاهم..
باد شدیدی همراه با گردوخاک برخاست.زنی میانسال دوسگ سفید و پشمالو را به دنبال خود می کشید و قربان صدقه شان میرفت..
اندیشیدم: خوش به حال سگ ها..!
اگر همین طور پیش برود تعداد سگ ها بر آدمیان پیشی میگیرد و این سگ ها هستن که باید آدم ها را به سرپرستی بگیرند..
ان زن از نگاهم پی به افکارم برد لذا با نگاهی نفرت بار نظری برمن افکند و خطاب به سگ ها گفت؛ بریم عسلم..
کمی قدم زدم درمیان آدم هایی که باخودشان هم غریبه بودند وکمی دورتر دختری با لبهای ژل زده و برآمده را دیدم که سگی فانتزی را در آغوش گرفته و درحالیکه او را بوسه باران میکرد به من نزدیک میشد صدایش را بهتر میشنیدم:
قربونت برم عزیز دلم..خوشگل مامان الان برات سوسیس میخرم..
ازکنار او نیز بی تفاوت رد شدم ونگاهی عاقل اندر سفیه به اوکردم و سرم را با تاسف تکان دادم..
دختر که متوجه زبان بدن ونگاه من شده بود وقیحانه دادزد:
به تو ربطی نداره عنتر آشغال...
احمق تر ازآن بود که پاسخش را بدهم دستانم را درجیب شلوارم فرو بردم و به راهم ادامه دادم و بی اختیار گفتم : وای برما و وای بر آیندگان..!
ریزش باران ونم نم آن مرا به سمت مغازه کفاشی که مشتری اش بودم و همین اشنایی مختصر باعث شده بود که با دیدن من چای تعارف مینمود ومن هم واکس کفشهایم رابهانه میکردم ولختی با هم گپ میزدیم.
ادامه دارد...
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
#داستانک
#همزبان
از اخبار ملال اور خسته شدم سیلاب، جنگ، آتش سوزی و....
پنجره راباز کردم ابرهای طوسی درغروب پاییزی حامل باد وباران بودند.ازپناه گرفتن پرندگان درلابلای شاخه ها حدس زدم اخبار هواشناسی دیشب درحال وقوع است.
تنهایی موجب شد تا قدم بیرون نهم وهمزبانی بیابم حتی اگر رفتگر محله باشد.
کوچه خاموش و محزون بود و آدم ها درمحبس های خانگی یا اتومبیل های دربسته وچشمانشان خیره به گوشی و بی خبر از دردهای هم، درخود فرو رفته بودند..
یافتن یک همزبان دراین زمانه که همه ازهم دورترمیشوند خیلی سخت است ومن دنبال موجود زنده ای می گشتم که لختی درددل کنم از بارتنهایی بکاهم..
باد شدیدی همراه با گردوخاک برخاست.زنی میانسال دوسگ سفید و پشمالو را به دنبال خود می کشید و قربان صدقه شان میرفت..
اندیشیدم: خوش به حال سگ ها..!
اگر همین طور پیش برود تعداد سگ ها بر آدمیان پیشی میگیرد و این سگ ها هستن که باید آدم ها را به سرپرستی بگیرند..
ان زن از نگاهم پی به افکارم برد لذا با نگاهی نفرت بار نظری برمن افکند و خطاب به سگ ها گفت؛ بریم عسلم..
کمی قدم زدم درمیان آدم هایی که باخودشان هم غریبه بودند وکمی دورتر دختری با لبهای ژل زده و برآمده را دیدم که سگی فانتزی را در آغوش گرفته و درحالیکه او را بوسه باران میکرد به من نزدیک میشد صدایش را بهتر میشنیدم:
قربونت برم عزیز دلم..خوشگل مامان الان برات سوسیس میخرم..
ازکنار او نیز بی تفاوت رد شدم ونگاهی عاقل اندر سفیه به اوکردم و سرم را با تاسف تکان دادم..
دختر که متوجه زبان بدن ونگاه من شده بود وقیحانه دادزد:
به تو ربطی نداره عنتر آشغال...
احمق تر ازآن بود که پاسخش را بدهم دستانم را درجیب شلوارم فرو بردم و به راهم ادامه دادم و بی اختیار گفتم : وای برما و وای بر آیندگان..!
ریزش باران ونم نم آن مرا به سمت مغازه کفاشی که مشتری اش بودم و همین اشنایی مختصر باعث شده بود که با دیدن من چای تعارف مینمود ومن هم واکس کفشهایم رابهانه میکردم ولختی با هم گپ میزدیم.
ادامه دارد...
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
👍8
🍃🌺🍃
#داستانک
#همزبان
به محض ورودم با لبخند ازجابرخاست ودست داد
وخوشامد گفت و متعاقب ان صدازد: طلا؟ ..طلا بیا بابا.. بیا عموراببین.
با کنجکاوی به اطراف خیره شدم مغازه کوچک بود وکسی جزمن واو نبود
پرسیدم حتما منتظر دخترتون بودین؟ بیرونه؟
وچشم به در داشتم..
گربه ای زیبا وپشمالو ازپشت میز بیرون پرید وروی پای کفاش نشست ومیو میو کنان خودش را لوس میکرد.
با خجالت گفتم:
شرمنده...طلا.. فکر کردم دخترتونه..!
خندید وگفت : نه بابا.. ودرحالیکه گربه رانوازش میکرد ادامه داد: طلا عسل منه، همه کس منه، عزیز منه... بچه چیه؟
اندیشیدم: ای وای ماداریم به کجا میرسیم؟
من که دنبال همزبان میان ادم ها میگشتم وادم ها..
با نیشخند گفتم: خدا حفظتون کنه برای هم.. واو همچنان میخندیدو گربه را نازمیکرد ومیگفت: طلا خیلی نازه بدون اون نمیتونم زندگی کنم..
در ذهن خود ازاو پرسیدم: ایا طلا به وقت بیماری ونیاز میتواند کمک این مرد کفاش باشد؟
خسته از معاشرت ودلتنگ از ادم های توهم زده، درمیان نم نم باران وبادی مرطوب، به کوچه خودمان رسیدم ودرکشاکش افکار خسته ازروزمرگی ها درسکوت طوسی غروب بارانی؛ نجوای شیرینی توجهم را جلب نمود که بوی زندگی را درفضا پخش میکرد..
نجوای یک زوج کهنسال که دربالکن کوچکی مشرف به کوچه نشسته بودند وباد زمزمه عاشقانه شان را به گوش من میرساند..عطر دل انگیز چای هل مشامم را نوازش میداد وبی اختیار قدم هایم به ان سو کشیده میشد..
نه سگی اطرافشان بود ونه گربه ای،
واقعی بودند..پیرزن با مهربانی وشوخی میگفت:
چندبارگفتم پتورابنداز روی پاهات سرما میخوری..
وپیرمرد درپاسخ جواب میداد: چه خوب سرما بخورم تو پرستارم باشی..
مجدد صدای پیرزن راشنیدم که گفت: خدا نکنه مریض بشی حاجی قربونت برم فدات بشم..
اگه تو طوری بشی من میمیرم
فدات بشم عسلم طلای من.. من هم بی تو زنده نمیمونم..
دقایقی محو تماشای ان عشق واقعی وزندگی طبیعی وبه دور ازتوهم شدم ونگاهم همچنان به بالکن خیره مانده بود..
یکدفعه وجودم تکان خورد صدای رعدو برق مرا به خود اورد..
دوست داشتم زنگ خانه ان ها رابزنم...!
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
#داستانک
#همزبان
به محض ورودم با لبخند ازجابرخاست ودست داد
وخوشامد گفت و متعاقب ان صدازد: طلا؟ ..طلا بیا بابا.. بیا عموراببین.
با کنجکاوی به اطراف خیره شدم مغازه کوچک بود وکسی جزمن واو نبود
پرسیدم حتما منتظر دخترتون بودین؟ بیرونه؟
وچشم به در داشتم..
گربه ای زیبا وپشمالو ازپشت میز بیرون پرید وروی پای کفاش نشست ومیو میو کنان خودش را لوس میکرد.
با خجالت گفتم:
شرمنده...طلا.. فکر کردم دخترتونه..!
خندید وگفت : نه بابا.. ودرحالیکه گربه رانوازش میکرد ادامه داد: طلا عسل منه، همه کس منه، عزیز منه... بچه چیه؟
اندیشیدم: ای وای ماداریم به کجا میرسیم؟
من که دنبال همزبان میان ادم ها میگشتم وادم ها..
با نیشخند گفتم: خدا حفظتون کنه برای هم.. واو همچنان میخندیدو گربه را نازمیکرد ومیگفت: طلا خیلی نازه بدون اون نمیتونم زندگی کنم..
در ذهن خود ازاو پرسیدم: ایا طلا به وقت بیماری ونیاز میتواند کمک این مرد کفاش باشد؟
خسته از معاشرت ودلتنگ از ادم های توهم زده، درمیان نم نم باران وبادی مرطوب، به کوچه خودمان رسیدم ودرکشاکش افکار خسته ازروزمرگی ها درسکوت طوسی غروب بارانی؛ نجوای شیرینی توجهم را جلب نمود که بوی زندگی را درفضا پخش میکرد..
نجوای یک زوج کهنسال که دربالکن کوچکی مشرف به کوچه نشسته بودند وباد زمزمه عاشقانه شان را به گوش من میرساند..عطر دل انگیز چای هل مشامم را نوازش میداد وبی اختیار قدم هایم به ان سو کشیده میشد..
نه سگی اطرافشان بود ونه گربه ای،
واقعی بودند..پیرزن با مهربانی وشوخی میگفت:
چندبارگفتم پتورابنداز روی پاهات سرما میخوری..
وپیرمرد درپاسخ جواب میداد: چه خوب سرما بخورم تو پرستارم باشی..
مجدد صدای پیرزن راشنیدم که گفت: خدا نکنه مریض بشی حاجی قربونت برم فدات بشم..
اگه تو طوری بشی من میمیرم
فدات بشم عسلم طلای من.. من هم بی تو زنده نمیمونم..
دقایقی محو تماشای ان عشق واقعی وزندگی طبیعی وبه دور ازتوهم شدم ونگاهم همچنان به بالکن خیره مانده بود..
یکدفعه وجودم تکان خورد صدای رعدو برق مرا به خود اورد..
دوست داشتم زنگ خانه ان ها رابزنم...!
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
👏9👍5❤2
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز شانزدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۱۵ تا ۱۲۶
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز شانزدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۱۵ تا ۱۲۶
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ ِ بهشت
ور از جوی ِ خلدش به هنگام ِ آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ِ ناب
سرانجام گوهر به کار آوَرَد
همان میوه ی تلخ بار آوَرَد.
@book_tips 🐞
گرش برنشانی به باغ ِ بهشت
ور از جوی ِ خلدش به هنگام ِ آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ِ ناب
سرانجام گوهر به کار آوَرَد
همان میوه ی تلخ بار آوَرَد.
@book_tips 🐞
👍12❤5
🍃🌺🍃
سوره هود آیه ۹
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُسٌ كَفُورٌ
اگر از جانب خود رحمتی (مختصر) به انسان بچشانیم و سپس آن را از او سلب کنیم، بهیقین او بسیار نومید و ناسپاس خواهد شد.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره هود آیه ۹
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَيَؤُسٌ كَفُورٌ
اگر از جانب خود رحمتی (مختصر) به انسان بچشانیم و سپس آن را از او سلب کنیم، بهیقین او بسیار نومید و ناسپاس خواهد شد.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤23👍9👎3
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#آداب۵۳
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ جوهر اگر در خَلاب افتد همچنان نفيس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسيس. استعداد بی تربيت دريغ است و تربيتِ نامستعد ضايع. خاكستر نسبی عالی دارد كه آتش جوهر عِلويست وليكن چون بنفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قيمت شكر نه از نی است كه آن خود خاصيت وی است.
چو كنعان را طبيعت بی هنر بود
پيمبر زادگی قدرش نيفزود
هنر بنمای اگر داری نه گوهر
گل از خارست و ابراهيم از آزر
#گلستان
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#آداب۵۳
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ جوهر اگر در خَلاب افتد همچنان نفيس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسيس. استعداد بی تربيت دريغ است و تربيتِ نامستعد ضايع. خاكستر نسبی عالی دارد كه آتش جوهر عِلويست وليكن چون بنفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قيمت شكر نه از نی است كه آن خود خاصيت وی است.
چو كنعان را طبيعت بی هنر بود
پيمبر زادگی قدرش نيفزود
هنر بنمای اگر داری نه گوهر
گل از خارست و ابراهيم از آزر
#گلستان
@book_tips 🐞
💯4👍3
🍃🌺🍃
گوشهگیری اگر موقت باشد برای اندیشه ارزشمند است.
چرا که مجبورش میکند که در خود فرو رود؛ اما به شرطی که از آن بیرون بیاید.
تنهایی رنگ بزرگ منشانهای دارد اما برای کسی که در وی نیروی آن نیست که بتواند خود را از آن بیرون بکشد، کشنده است.
باید با زندگی زمان خود را اگر چه پرهیاهو و ناپاک باشد، زندگی کرد.
#ژان_کریستف
#رومن_رولان
@book_tips 🐞
گوشهگیری اگر موقت باشد برای اندیشه ارزشمند است.
چرا که مجبورش میکند که در خود فرو رود؛ اما به شرطی که از آن بیرون بیاید.
تنهایی رنگ بزرگ منشانهای دارد اما برای کسی که در وی نیروی آن نیست که بتواند خود را از آن بیرون بکشد، کشنده است.
باید با زندگی زمان خود را اگر چه پرهیاهو و ناپاک باشد، زندگی کرد.
#ژان_کریستف
#رومن_رولان
@book_tips 🐞
👍7
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دوازدهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز هیجدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۳۵ تا ۱۴۶
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ دوازدهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز هیجدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۳۵ تا ۱۴۶
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب
با پوکر، غواصی قدم زدن در ساحل ، موتورسواری، بازی کردن با بچه ها و شطرنج، زندگی سرگرم کننده و شادی را می گذراندم که تا آن موقع هرگز در عـمرم تجربه نکرده بودم. من از اینکه غیر رسمی لباس می پوشیدم و صندل به پا می کردم لذت میبردم. ساده نشستن کنار دریا و خیره شدن به آبها را دوست داشتم. من داشتم تغییر میکردم حالا دیگر کار، همۀ زندگی ام نبود ایست کوست خاکستری و غمگین با آن زمستانهای سرد و منجمد و تابستانهای داغ و آزاردهنده و بدون اشاره های زنم روی بالکن! برایم جذبه ای نداشت .در هاوایی احساس راحتی می کردم، احساس می کردم در خانه خودم هستم و کم کم درباره زندگی دائم در آنجا شروع به خیال پردازی کردم .
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۱۵۶
@book_tips 🐞
#گزیده_ای_از_کتاب
با پوکر، غواصی قدم زدن در ساحل ، موتورسواری، بازی کردن با بچه ها و شطرنج، زندگی سرگرم کننده و شادی را می گذراندم که تا آن موقع هرگز در عـمرم تجربه نکرده بودم. من از اینکه غیر رسمی لباس می پوشیدم و صندل به پا می کردم لذت میبردم. ساده نشستن کنار دریا و خیره شدن به آبها را دوست داشتم. من داشتم تغییر میکردم حالا دیگر کار، همۀ زندگی ام نبود ایست کوست خاکستری و غمگین با آن زمستانهای سرد و منجمد و تابستانهای داغ و آزاردهنده و بدون اشاره های زنم روی بالکن! برایم جذبه ای نداشت .در هاوایی احساس راحتی می کردم، احساس می کردم در خانه خودم هستم و کم کم درباره زندگی دائم در آنجا شروع به خیال پردازی کردم .
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۱۵۶
@book_tips 🐞
👍3
🍃🌺🍃
سوره انعام آیه ۳۲
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ
زندگی دنیا، فقط بازی و سرگرمی ست، و بیگمان سرای آخرت برای کسانی که خود را (از عذاب خدا) حفظ میکنند بهتر است. آیا عقل خود را به کار نمیگیرید؟
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره انعام آیه ۳۲
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ
زندگی دنیا، فقط بازی و سرگرمی ست، و بیگمان سرای آخرت برای کسانی که خود را (از عذاب خدا) حفظ میکنند بهتر است. آیا عقل خود را به کار نمیگیرید؟
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤26👍3
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#آداب۵۲
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ خردمندی را که در زُمرهی اوباش سخن ببندد شگفت مدار که آوازِ بربط با غلبهی دُهُل برنیاید و بویِ عنبر از گندِ سیر فروماند.
بلندآوازِ نادان گردن افراخت
که دانا را به بیشرمی بیانداخت
نمیداند که آهنگِ حجازی
فرومانَد ز بانگِ طبلِ غازی
#گلستان
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#آداب۵۲
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ خردمندی را که در زُمرهی اوباش سخن ببندد شگفت مدار که آوازِ بربط با غلبهی دُهُل برنیاید و بویِ عنبر از گندِ سیر فروماند.
بلندآوازِ نادان گردن افراخت
که دانا را به بیشرمی بیانداخت
نمیداند که آهنگِ حجازی
فرومانَد ز بانگِ طبلِ غازی
#گلستان
@book_tips 🐞
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما به جایی رسیدیم که روی احساسات عادی و طبیعی، برچسب «خوب» و «بد» میذاریم...
#انعطافپذیری_هیجانی
#سوزان_دیوید
#نشر_میلکان
@book_tips 🐞
#انعطافپذیری_هیجانی
#سوزان_دیوید
#نشر_میلکان
@book_tips 🐞
👍4❤1
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ سیزدهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز نوزدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۴۷ تا ۱۵۸
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ سیزدهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز نوزدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۴۷ تا ۱۵۸
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
Book_tips
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿 📌#یادآوری_مطالعه_گروهی ✅ سیزدهمین روز مطالعه 📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم ✍ #اروین_د_یالوم 🔁 #اعظم_خرام #تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸ سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷ پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸ 🗓 امروز نوزدهم…
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب
الان که به گذشته نگاه میکنم میتوانم بگویم در آن زمان واقعاً نمی دانستم آینده ام چطور باید باشد یا واقعاً چه توانایی و ظرفیتی دارم. می دانستم خصوصی کار کردن چطور است و چقدر درآمد دارد میدانستم اگر برای خودم کار کنم زندگی مرفهی خواهم داشت و حداقل سه برابر تدریس درآمد خواهم داشت. دکتر همبرگ شغلی را در سطوح پائین (سخنران) هیئت علمی و با حقوق ۱۱۰۰۰ دلار در سال به من پیشنهاد کرد که تا همان جا هم هزار دلار کمتر از حقوق سربازی ام بود. علاوه بر این شرایط کاری ام را هم برایم شرح داد: اعضای رسمی و تمام وقت هیئت علمی باید محقق و دانش پژوه باشند و اجازه ندارند با کار خصوصی در آمد اضافی داشته باشند. ناهمخوانی شدید حقوق بین اینجا و (UCSF) مرا شوکه کرد. ولی وقتی همه چیز را سبک و سنگین کردم و هر دو پیشنهاد را از هر لحاظ سنجیدم، دیگر به حقوق سالیانه فکر نکردم. گرچه در آن موقع سرمایه و پس انداز ما در حد صفر بود و هر چه را می گرفتم خرج می کردیم ولی پول عامل تعیین کننده ای برایم نبود و نگران حقوقم نبودم. دیدگاه و طرز فکر دکتر همبرگ مرا تحت تاثیر قرار داده بود و دلم می خواست بخشی از دانشگاه جدیدی باشم که او ساخته است . فهمیده بودم که یکزندگی همراه با تدریس و تحقیق دقیقا همان چیزی است که دنبالش هستم. علاوه بر این ها ، اگر مشکلی پیش می آمد ، حمایت های مالی خانواده امرا داشتم و همین به من امنیت خاطر می داد.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۱۵۸
@book_tips 🐞
#گزیده_ای_از_کتاب
الان که به گذشته نگاه میکنم میتوانم بگویم در آن زمان واقعاً نمی دانستم آینده ام چطور باید باشد یا واقعاً چه توانایی و ظرفیتی دارم. می دانستم خصوصی کار کردن چطور است و چقدر درآمد دارد میدانستم اگر برای خودم کار کنم زندگی مرفهی خواهم داشت و حداقل سه برابر تدریس درآمد خواهم داشت. دکتر همبرگ شغلی را در سطوح پائین (سخنران) هیئت علمی و با حقوق ۱۱۰۰۰ دلار در سال به من پیشنهاد کرد که تا همان جا هم هزار دلار کمتر از حقوق سربازی ام بود. علاوه بر این شرایط کاری ام را هم برایم شرح داد: اعضای رسمی و تمام وقت هیئت علمی باید محقق و دانش پژوه باشند و اجازه ندارند با کار خصوصی در آمد اضافی داشته باشند. ناهمخوانی شدید حقوق بین اینجا و (UCSF) مرا شوکه کرد. ولی وقتی همه چیز را سبک و سنگین کردم و هر دو پیشنهاد را از هر لحاظ سنجیدم، دیگر به حقوق سالیانه فکر نکردم. گرچه در آن موقع سرمایه و پس انداز ما در حد صفر بود و هر چه را می گرفتم خرج می کردیم ولی پول عامل تعیین کننده ای برایم نبود و نگران حقوقم نبودم. دیدگاه و طرز فکر دکتر همبرگ مرا تحت تاثیر قرار داده بود و دلم می خواست بخشی از دانشگاه جدیدی باشم که او ساخته است . فهمیده بودم که یکزندگی همراه با تدریس و تحقیق دقیقا همان چیزی است که دنبالش هستم. علاوه بر این ها ، اگر مشکلی پیش می آمد ، حمایت های مالی خانواده امرا داشتم و همین به من امنیت خاطر می داد.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۱۵۸
@book_tips 🐞
👍8👎1