🍃🌺🍃
سوره الشعراء آیه 83 :
رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ
ترجمه :
پروردگارا! به من علم و دانش ببخش، و مرا به صالحان ملحق کن!
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره الشعراء آیه 83 :
رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ
ترجمه :
پروردگارا! به من علم و دانش ببخش، و مرا به صالحان ملحق کن!
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤22
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_سوم (در فضیلت قناعت)
✨ یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک با یکی از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او درهم کشید و تعرّض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد
🔸ز بخت روی ترش کرده پيش يار عزيز
🔹مرو که عيش برو نيز تلخ گردانی
🔸به حاجتی که رَوی تازه روی و خندان رو
🔹فرو نبندد کارگشاده پيشانی
آورده اند که اندکی در وظیفه او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم. دانشمند چون پس از چند روز مودت معهود برقرار ندید گفت:
🔸بِئس المطاعِمُ حینَ الذُلِّ یَکسِبُها
🔹القِدرُ مُنْتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفوضٌ
🔸نانم افزود و آبرویم کاست
🔹بینوائی به از مذلتِ خواست
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_سوم (در فضیلت قناعت)
✨ یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک با یکی از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او درهم کشید و تعرّض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد
🔸ز بخت روی ترش کرده پيش يار عزيز
🔹مرو که عيش برو نيز تلخ گردانی
🔸به حاجتی که رَوی تازه روی و خندان رو
🔹فرو نبندد کارگشاده پيشانی
آورده اند که اندکی در وظیفه او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم. دانشمند چون پس از چند روز مودت معهود برقرار ندید گفت:
🔸بِئس المطاعِمُ حینَ الذُلِّ یَکسِبُها
🔹القِدرُ مُنْتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفوضٌ
🔸نانم افزود و آبرویم کاست
🔹بینوائی به از مذلتِ خواست
@book_tips 🐞
👏6👍1💯1
یکی از شخصیتهای منفی اصلی رمان «الیور تویست» او سرپرست گروهی از بچههای یتیم است که آنها را به دزدی آموزش میدهد این ویژگی ها اشاره به کدام شخصیت رمان مذکور دارد؟
Anonymous Quiz
47%
فایگن
34%
آقای بامبل
8%
نانسی
11%
بیل سایکس
🍃🌺🍃
سوره اعراف آیه ۲۳
قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ
عرض کردند: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی، بیگمان از زیانکاران خواهیم شد.»
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره اعراف آیه ۲۳
قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ
عرض کردند: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی، بیگمان از زیانکاران خواهیم شد.»
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤21🙏7😁2👍1
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ عالِم را نشايد که سِفاهت از عامی به حِلم درگذراند که هر دوطرف را زيان دارد، هيبتِ اين کم شود و جهلِ آن مستحکم.
چو با سِفله گويی به لطف و خَوشی
فزون گرددش کبر و گردنکَشی
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ عالِم را نشايد که سِفاهت از عامی به حِلم درگذراند که هر دوطرف را زيان دارد، هيبتِ اين کم شود و جهلِ آن مستحکم.
چو با سِفله گويی به لطف و خَوشی
فزون گرددش کبر و گردنکَشی
@book_tips 🐞
👏8👌2❤1
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ هشتمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز چهاردهم مهرماه
🗒 صفحات ۹۱ تا ۱۰۲
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ هشتمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز چهاردهم مهرماه
🗒 صفحات ۹۱ تا ۱۰۲
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
👏2
Book_tips
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿 📌#یادآوری_مطالعه_گروهی ✅ هشتمین روز مطالعه 📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم ✍ #اروین_د_یالوم 🔁 #اعظم_خرام #تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸ سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷ پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸ 🗓 امروز چهاردهم…
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب
من همیشه دانشجویان روانپزشکی را تشویق می کنم که در درمانهایشان از نظرات شخصی خودشان هم استفاده کنند و فقط متکی به متن های پزشکی نباشند. «خود» شما مهم ترین ابزاری است که در دست دارید درباره این «خود واقعی» تا آنجا که می توانید اطلاعات تان را زیاد کنید. اجازه ندهید نقاط کور شما در درک مشکل بیمارانتان، اثر بگذارد یا بیماری شان را شدیدتر از آنچه هست به شما نشان بدهد.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
@book_tips 🐞
#گزیده_ای_از_کتاب
من همیشه دانشجویان روانپزشکی را تشویق می کنم که در درمانهایشان از نظرات شخصی خودشان هم استفاده کنند و فقط متکی به متن های پزشکی نباشند. «خود» شما مهم ترین ابزاری است که در دست دارید درباره این «خود واقعی» تا آنجا که می توانید اطلاعات تان را زیاد کنید. اجازه ندهید نقاط کور شما در درک مشکل بیمارانتان، اثر بگذارد یا بیماری شان را شدیدتر از آنچه هست به شما نشان بدهد.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
@book_tips 🐞
👏4❤1👍1
Book_tips
🍃🌺🍃 #گزیده_ای_از_کتاب من همیشه دانشجویان روانپزشکی را تشویق می کنم که در درمانهایشان از نظرات شخصی خودشان هم استفاده کنند و فقط متکی به متن های پزشکی نباشند. «خود» شما مهم ترین ابزاری است که در دست دارید درباره این «خود واقعی» تا آنجا که می توانید اطلاعات…
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب
من از پانزده سالگی تا الان با زنی عهد و میثاق بستم که بعدها تکه ای جدانشدنی از خانواده ی بزرگ من شد و خیلی از وقتها در حیرتم و از خودم می پرسم چطور وارد دنیای کسی شدم که داشت به تنهایی مسیر خودش را می رفت.
اغلب به این فکر میکنم که سالهای قبل از آشنایی من با مریلین، دنیای من به رنگ ناخوشایند سفید و سیاه بود. او با حضورش رنگ را به زندگی من هدیه داد.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۸۳
@book_tips 🐞
#گزیده_ای_از_کتاب
من از پانزده سالگی تا الان با زنی عهد و میثاق بستم که بعدها تکه ای جدانشدنی از خانواده ی بزرگ من شد و خیلی از وقتها در حیرتم و از خودم می پرسم چطور وارد دنیای کسی شدم که داشت به تنهایی مسیر خودش را می رفت.
اغلب به این فکر میکنم که سالهای قبل از آشنایی من با مریلین، دنیای من به رنگ ناخوشایند سفید و سیاه بود. او با حضورش رنگ را به زندگی من هدیه داد.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۸۳
@book_tips 🐞
👏6❤4👍3
🍃🌺🍃
سوره الفتح آیه 4 :
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ...
ترجمه :
او کسی است که آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرد...
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره الفتح آیه 4 :
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ...
ترجمه :
او کسی است که آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرد...
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤31
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨اندک اندک خيلی شود و قطره قطره سيلی گردد. يعنی آنان که دستِ قوّت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقتِ فرصت دمار از دِماغِ ظالم برآرند.
اندک اندک بههم شود بسیار
دانه دانه است غله در انبار
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨اندک اندک خيلی شود و قطره قطره سيلی گردد. يعنی آنان که دستِ قوّت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقتِ فرصت دمار از دِماغِ ظالم برآرند.
اندک اندک بههم شود بسیار
دانه دانه است غله در انبار
@book_tips 🐞
❤8👍3🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالم خوب است
هنوز خواب می بینم
ابری می آید
و مرا
تا سرآغاز روییدن بدرقه می کند ...
#سید_علی_صالحی
@book_tips 🐞
هنوز خواب می بینم
ابری می آید
و مرا
تا سرآغاز روییدن بدرقه می کند ...
#سید_علی_صالحی
@book_tips 🐞
❤9👍3💯3
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ نهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز پانزدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۰۳ تا ۱۱۴
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ نهمین روز مطالعه
📕 #من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
✍ #اروین_د_یالوم
🔁 #اعظم_خرام
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۷/۰۷
پایان: ۱۴۰۳/۰۸/۰۱۸
🗓 امروز پانزدهم مهرماه
🗒 صفحات ۱۰۳ تا ۱۱۴
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
Telegram
کتابخانه ی کوچک ما 📚
Admin: @zarnegar503
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
گروه ورق به ورق
(گفتگو وتبادل نظر )
🍃🌺🍃
#گزیده_ای_از_کتاب
بالاترین خوشی و لذت من گم شدن در دنیای یک رمان بود. بارها و بارها به خودم میگفتم بهترین کاری که انسان میتواند بکند، نوشتن داستان یا رمانی بی نظیر است. من همیشه تشنه خواندن داستان بودم و از همان موقع که در نوجوانی "جزیره گنج" را خواندم به دریای حکایتهایی که نویسندگان به ما تقدیم می کنند، شیرجه زدم. حتی الان که در هشتاد و پنج سالگی این کلمات را دارم مینویسم برای خواندن بقیه داستانی که شبها میخوانم بیقرارم... دلم میخواهد تمام کتاب را یک شبه بخوانم ولی با این میل شدید میجنگم و کتاب را بخش بخش میکنم و هر شب بخشی از آن را میخوانم؛ مخصوصاً وقتی که داستانی حرفی بیشتر از حکایت ساده یک زندگی داشته باشد؛ داستانهایی که آرزوها و ترسهای بشری را به رشته تحریر در می آورند یا نویسندگانی که معنای زندگی را جستجو میکنند. در این صورت، من شیفته و مفتون داستان میشوم چون این نوشته ها از دو جهت مرا بنده خود می کنند؛ آنها نه تنها داستانی را خلق کرده اند بلکه همسو و موازی با جریانات فرهنگی و اجتماعی حرکت کرده اند مثل داستان "امپراتوری اتریش - مجارستان" که درباره وقایع پیش از جنگ جهانی اول است.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۱۰۴
@book_tips 🐞
#گزیده_ای_از_کتاب
بالاترین خوشی و لذت من گم شدن در دنیای یک رمان بود. بارها و بارها به خودم میگفتم بهترین کاری که انسان میتواند بکند، نوشتن داستان یا رمانی بی نظیر است. من همیشه تشنه خواندن داستان بودم و از همان موقع که در نوجوانی "جزیره گنج" را خواندم به دریای حکایتهایی که نویسندگان به ما تقدیم می کنند، شیرجه زدم. حتی الان که در هشتاد و پنج سالگی این کلمات را دارم مینویسم برای خواندن بقیه داستانی که شبها میخوانم بیقرارم... دلم میخواهد تمام کتاب را یک شبه بخوانم ولی با این میل شدید میجنگم و کتاب را بخش بخش میکنم و هر شب بخشی از آن را میخوانم؛ مخصوصاً وقتی که داستانی حرفی بیشتر از حکایت ساده یک زندگی داشته باشد؛ داستانهایی که آرزوها و ترسهای بشری را به رشته تحریر در می آورند یا نویسندگانی که معنای زندگی را جستجو میکنند. در این صورت، من شیفته و مفتون داستان میشوم چون این نوشته ها از دو جهت مرا بنده خود می کنند؛ آنها نه تنها داستانی را خلق کرده اند بلکه همسو و موازی با جریانات فرهنگی و اجتماعی حرکت کرده اند مثل داستان "امپراتوری اتریش - مجارستان" که درباره وقایع پیش از جنگ جهانی اول است.
#من_چگونه_اروین_یالوم_شدم
#اروین_د_یالوم
ص.۱۰۴
@book_tips 🐞
👍9❤2
🍃🌺🍃
سوره الفتح آیه 3 :
وَيَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا
ترجمه :
و پیروزی شکستناپذیری نصیب تو کند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره الفتح آیه 3 :
وَيَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا
ترجمه :
و پیروزی شکستناپذیری نصیب تو کند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
❤23👎3💯1
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ جوانمرد که بِخورد و بدهد بهْ از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترکِ شهوات از بهرِ خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.
عابد که نه از بهرِ خدا گوشه نشيند
بيچاره در آيينهی تاريک چه بيند
@book_tips 🐞
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ جوانمرد که بِخورد و بدهد بهْ از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترکِ شهوات از بهرِ خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.
عابد که نه از بهرِ خدا گوشه نشيند
بيچاره در آيينهی تاريک چه بيند
@book_tips 🐞
❤12👍6👏1
🍃🌺🍃
#داستانک
#همزبان
از اخبار ملال اور خسته شدم سیلاب، جنگ، آتش سوزی و....
پنجره راباز کردم ابرهای طوسی درغروب پاییزی حامل باد وباران بودند.ازپناه گرفتن پرندگان درلابلای شاخه ها حدس زدم اخبار هواشناسی دیشب درحال وقوع است.
تنهایی موجب شد تا قدم بیرون نهم وهمزبانی بیابم حتی اگر رفتگر محله باشد.
کوچه خاموش و محزون بود و آدم ها درمحبس های خانگی یا اتومبیل های دربسته وچشمانشان خیره به گوشی و بی خبر از دردهای هم، درخود فرو رفته بودند..
یافتن یک همزبان دراین زمانه که همه ازهم دورترمیشوند خیلی سخت است ومن دنبال موجود زنده ای می گشتم که لختی درددل کنم از بارتنهایی بکاهم..
باد شدیدی همراه با گردوخاک برخاست.زنی میانسال دوسگ سفید و پشمالو را به دنبال خود می کشید و قربان صدقه شان میرفت..
اندیشیدم: خوش به حال سگ ها..!
اگر همین طور پیش برود تعداد سگ ها بر آدمیان پیشی میگیرد و این سگ ها هستن که باید آدم ها را به سرپرستی بگیرند..
ان زن از نگاهم پی به افکارم برد لذا با نگاهی نفرت بار نظری برمن افکند و خطاب به سگ ها گفت؛ بریم عسلم..
کمی قدم زدم درمیان آدم هایی که باخودشان هم غریبه بودند وکمی دورتر دختری با لبهای ژل زده و برآمده را دیدم که سگی فانتزی را در آغوش گرفته و درحالیکه او را بوسه باران میکرد به من نزدیک میشد صدایش را بهتر میشنیدم:
قربونت برم عزیز دلم..خوشگل مامان الان برات سوسیس میخرم..
ازکنار او نیز بی تفاوت رد شدم ونگاهی عاقل اندر سفیه به اوکردم و سرم را با تاسف تکان دادم..
دختر که متوجه زبان بدن ونگاه من شده بود وقیحانه دادزد:
به تو ربطی نداره عنتر آشغال...
احمق تر ازآن بود که پاسخش را بدهم دستانم را درجیب شلوارم فرو بردم و به راهم ادامه دادم و بی اختیار گفتم : وای برما و وای بر آیندگان..!
ریزش باران ونم نم آن مرا به سمت مغازه کفاشی که مشتری اش بودم و همین اشنایی مختصر باعث شده بود که با دیدن من چای تعارف مینمود ومن هم واکس کفشهایم رابهانه میکردم ولختی با هم گپ میزدیم.
ادامه دارد...
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
#داستانک
#همزبان
از اخبار ملال اور خسته شدم سیلاب، جنگ، آتش سوزی و....
پنجره راباز کردم ابرهای طوسی درغروب پاییزی حامل باد وباران بودند.ازپناه گرفتن پرندگان درلابلای شاخه ها حدس زدم اخبار هواشناسی دیشب درحال وقوع است.
تنهایی موجب شد تا قدم بیرون نهم وهمزبانی بیابم حتی اگر رفتگر محله باشد.
کوچه خاموش و محزون بود و آدم ها درمحبس های خانگی یا اتومبیل های دربسته وچشمانشان خیره به گوشی و بی خبر از دردهای هم، درخود فرو رفته بودند..
یافتن یک همزبان دراین زمانه که همه ازهم دورترمیشوند خیلی سخت است ومن دنبال موجود زنده ای می گشتم که لختی درددل کنم از بارتنهایی بکاهم..
باد شدیدی همراه با گردوخاک برخاست.زنی میانسال دوسگ سفید و پشمالو را به دنبال خود می کشید و قربان صدقه شان میرفت..
اندیشیدم: خوش به حال سگ ها..!
اگر همین طور پیش برود تعداد سگ ها بر آدمیان پیشی میگیرد و این سگ ها هستن که باید آدم ها را به سرپرستی بگیرند..
ان زن از نگاهم پی به افکارم برد لذا با نگاهی نفرت بار نظری برمن افکند و خطاب به سگ ها گفت؛ بریم عسلم..
کمی قدم زدم درمیان آدم هایی که باخودشان هم غریبه بودند وکمی دورتر دختری با لبهای ژل زده و برآمده را دیدم که سگی فانتزی را در آغوش گرفته و درحالیکه او را بوسه باران میکرد به من نزدیک میشد صدایش را بهتر میشنیدم:
قربونت برم عزیز دلم..خوشگل مامان الان برات سوسیس میخرم..
ازکنار او نیز بی تفاوت رد شدم ونگاهی عاقل اندر سفیه به اوکردم و سرم را با تاسف تکان دادم..
دختر که متوجه زبان بدن ونگاه من شده بود وقیحانه دادزد:
به تو ربطی نداره عنتر آشغال...
احمق تر ازآن بود که پاسخش را بدهم دستانم را درجیب شلوارم فرو بردم و به راهم ادامه دادم و بی اختیار گفتم : وای برما و وای بر آیندگان..!
ریزش باران ونم نم آن مرا به سمت مغازه کفاشی که مشتری اش بودم و همین اشنایی مختصر باعث شده بود که با دیدن من چای تعارف مینمود ومن هم واکس کفشهایم رابهانه میکردم ولختی با هم گپ میزدیم.
ادامه دارد...
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
👍8
🍃🌺🍃
#داستانک
#همزبان
به محض ورودم با لبخند ازجابرخاست ودست داد
وخوشامد گفت و متعاقب ان صدازد: طلا؟ ..طلا بیا بابا.. بیا عموراببین.
با کنجکاوی به اطراف خیره شدم مغازه کوچک بود وکسی جزمن واو نبود
پرسیدم حتما منتظر دخترتون بودین؟ بیرونه؟
وچشم به در داشتم..
گربه ای زیبا وپشمالو ازپشت میز بیرون پرید وروی پای کفاش نشست ومیو میو کنان خودش را لوس میکرد.
با خجالت گفتم:
شرمنده...طلا.. فکر کردم دخترتونه..!
خندید وگفت : نه بابا.. ودرحالیکه گربه رانوازش میکرد ادامه داد: طلا عسل منه، همه کس منه، عزیز منه... بچه چیه؟
اندیشیدم: ای وای ماداریم به کجا میرسیم؟
من که دنبال همزبان میان ادم ها میگشتم وادم ها..
با نیشخند گفتم: خدا حفظتون کنه برای هم.. واو همچنان میخندیدو گربه را نازمیکرد ومیگفت: طلا خیلی نازه بدون اون نمیتونم زندگی کنم..
در ذهن خود ازاو پرسیدم: ایا طلا به وقت بیماری ونیاز میتواند کمک این مرد کفاش باشد؟
خسته از معاشرت ودلتنگ از ادم های توهم زده، درمیان نم نم باران وبادی مرطوب، به کوچه خودمان رسیدم ودرکشاکش افکار خسته ازروزمرگی ها درسکوت طوسی غروب بارانی؛ نجوای شیرینی توجهم را جلب نمود که بوی زندگی را درفضا پخش میکرد..
نجوای یک زوج کهنسال که دربالکن کوچکی مشرف به کوچه نشسته بودند وباد زمزمه عاشقانه شان را به گوش من میرساند..عطر دل انگیز چای هل مشامم را نوازش میداد وبی اختیار قدم هایم به ان سو کشیده میشد..
نه سگی اطرافشان بود ونه گربه ای،
واقعی بودند..پیرزن با مهربانی وشوخی میگفت:
چندبارگفتم پتورابنداز روی پاهات سرما میخوری..
وپیرمرد درپاسخ جواب میداد: چه خوب سرما بخورم تو پرستارم باشی..
مجدد صدای پیرزن راشنیدم که گفت: خدا نکنه مریض بشی حاجی قربونت برم فدات بشم..
اگه تو طوری بشی من میمیرم
فدات بشم عسلم طلای من.. من هم بی تو زنده نمیمونم..
دقایقی محو تماشای ان عشق واقعی وزندگی طبیعی وبه دور ازتوهم شدم ونگاهم همچنان به بالکن خیره مانده بود..
یکدفعه وجودم تکان خورد صدای رعدو برق مرا به خود اورد..
دوست داشتم زنگ خانه ان ها رابزنم...!
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
#داستانک
#همزبان
به محض ورودم با لبخند ازجابرخاست ودست داد
وخوشامد گفت و متعاقب ان صدازد: طلا؟ ..طلا بیا بابا.. بیا عموراببین.
با کنجکاوی به اطراف خیره شدم مغازه کوچک بود وکسی جزمن واو نبود
پرسیدم حتما منتظر دخترتون بودین؟ بیرونه؟
وچشم به در داشتم..
گربه ای زیبا وپشمالو ازپشت میز بیرون پرید وروی پای کفاش نشست ومیو میو کنان خودش را لوس میکرد.
با خجالت گفتم:
شرمنده...طلا.. فکر کردم دخترتونه..!
خندید وگفت : نه بابا.. ودرحالیکه گربه رانوازش میکرد ادامه داد: طلا عسل منه، همه کس منه، عزیز منه... بچه چیه؟
اندیشیدم: ای وای ماداریم به کجا میرسیم؟
من که دنبال همزبان میان ادم ها میگشتم وادم ها..
با نیشخند گفتم: خدا حفظتون کنه برای هم.. واو همچنان میخندیدو گربه را نازمیکرد ومیگفت: طلا خیلی نازه بدون اون نمیتونم زندگی کنم..
در ذهن خود ازاو پرسیدم: ایا طلا به وقت بیماری ونیاز میتواند کمک این مرد کفاش باشد؟
خسته از معاشرت ودلتنگ از ادم های توهم زده، درمیان نم نم باران وبادی مرطوب، به کوچه خودمان رسیدم ودرکشاکش افکار خسته ازروزمرگی ها درسکوت طوسی غروب بارانی؛ نجوای شیرینی توجهم را جلب نمود که بوی زندگی را درفضا پخش میکرد..
نجوای یک زوج کهنسال که دربالکن کوچکی مشرف به کوچه نشسته بودند وباد زمزمه عاشقانه شان را به گوش من میرساند..عطر دل انگیز چای هل مشامم را نوازش میداد وبی اختیار قدم هایم به ان سو کشیده میشد..
نه سگی اطرافشان بود ونه گربه ای،
واقعی بودند..پیرزن با مهربانی وشوخی میگفت:
چندبارگفتم پتورابنداز روی پاهات سرما میخوری..
وپیرمرد درپاسخ جواب میداد: چه خوب سرما بخورم تو پرستارم باشی..
مجدد صدای پیرزن راشنیدم که گفت: خدا نکنه مریض بشی حاجی قربونت برم فدات بشم..
اگه تو طوری بشی من میمیرم
فدات بشم عسلم طلای من.. من هم بی تو زنده نمیمونم..
دقایقی محو تماشای ان عشق واقعی وزندگی طبیعی وبه دور ازتوهم شدم ونگاهم همچنان به بالکن خیره مانده بود..
یکدفعه وجودم تکان خورد صدای رعدو برق مرا به خود اورد..
دوست داشتم زنگ خانه ان ها رابزنم...!
#گیتی_حسینی
@book_tips 🐞
👏9👍5❤2