مرا بخوان،
در این فصل سرد
این زمان که
خدا هم قربانی خودکامگی انسان است
بِرهان مرا
از معجزه های قرون گذشته؛
بیا تا عصری جدید را آغاز کنیم
عصری که در خاورمیانه
زنان پیامبر میشوند...
فاطمه جرفی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
در این فصل سرد
این زمان که
خدا هم قربانی خودکامگی انسان است
بِرهان مرا
از معجزه های قرون گذشته؛
بیا تا عصری جدید را آغاز کنیم
عصری که در خاورمیانه
زنان پیامبر میشوند...
فاطمه جرفی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
دل آدمی تمایل ناگواری دارد که هر آن چیزی را که لگدمالش میکند، صرفاً سرنوشت بنامد. اما خوشبختی شیوهی خود را دارد، دلیل نمیخواهد چون گریزناپذیر است. با وجود این، انسان عصر نو، هنگامی که بتواند آن را بشناسد، خود را سزاوار داشتنش میداند.
#اسطوره_سیزیف
#آلبر_کامو
صفحه ۱۶۱
@book_tips 🐞
#تکه_ای_از_کتاب
دل آدمی تمایل ناگواری دارد که هر آن چیزی را که لگدمالش میکند، صرفاً سرنوشت بنامد. اما خوشبختی شیوهی خود را دارد، دلیل نمیخواهد چون گریزناپذیر است. با وجود این، انسان عصر نو، هنگامی که بتواند آن را بشناسد، خود را سزاوار داشتنش میداند.
#اسطوره_سیزیف
#آلبر_کامو
صفحه ۱۶۱
@book_tips 🐞
یک نوع ميمون در اتیوپی شروع به اهلى كردن گرگ برای محافظت از خودش كرده !
اين نوع همزيستى مسالمت آميز در قبال تغذيه گرگها با جوندگان كوچك در ازا دريافت محافظت در مقابل ساير حيوانات درنده صورت ميگيرد.
@book_tips 🐞
اين نوع همزيستى مسالمت آميز در قبال تغذيه گرگها با جوندگان كوچك در ازا دريافت محافظت در مقابل ساير حيوانات درنده صورت ميگيرد.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#یک_دقیقه_مطالعه
بابام هر وقت که وارد اتاقم میشد میدید که لامپ اتاق یا پنکه روشنه ومن بیرون اتاق بودم بمن میگفت چرا خاموشش نمیکنی وانرژی رو هدر میدی؟
وقتی وارد حمام میشد و میدید آب چکه میکنه با صدای بلند فریاد میزد چرا قبل رفتن آب رو خوب نبستی و هدر میدی!!! همیشه ازم انتقاد میکرد...
بزرگ و کوچک در اَمان نبودند و مورد شماتت قرار میگرفتن... حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود. تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم ...
امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدم! اگر قبول شدم این خونه کسل کننده، این دارالمجانین رو برای همیشه ترک میکنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشم. صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم بزنم بیرون! داشتم گرده های خاک را از روی کتفم دور میکردم که پدرم لبخند زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشاش ضعیف بود و چین وچروک چهره اش هم گواهی پاییز رو میداد بهم چند تا اسکناس داد و گفت: مثبت اندیش باش و خودت رو باور کن، از هیچ سوالی تنت نلرزه!! نصیحتشو با اکراه قبول کردم و تو دلم غرولند میکردم که در بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست... مثل اینکه این لحظات شیرینو میخواد زهرمار کنه! اسنپ گرفتم؛ از خونه به سرعت خارج شدم و به طرف شرکت رفتم...
به دربانی شرکت رسیدم. خیلی تعجب کردم!
هیچ دربان و نگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما!!
به محض ورودم متوجه شدم دستگیره از جاش در اومده ...اگه کسی بهش بخوره میشکنه. یاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیوفته!! همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچهٔ شرکت رد میشدم که دیدم راهروها پرشده از آبِ سر ریز حوضچه ها. با خودم گفتم که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم ...
شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم و آب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.
در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها را بالا میرفتم متوجه شدم... چراغهای آویزان در روشنایی روز بشدت روشن بودن از ترس داد و فریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه میشد، اونارو خاموش کردم!
به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن. اسممو در لیست، نوشتم و منتظر نوبت شدم!
وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره و لباس و کلاسشون رو دیدم، احساس خجالت کردم؛ مخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شون تعریف میکردن! دیدم که هر کسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمیمونه و میاد بیرون! با خودم میگفتم اینا با این دک و پوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول میشم ؟!!!عمرا!!! فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!
یاد نصحیت پدرم افتادم: مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش... نشستم و منتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد و این برام غیر عادی بود😳
توی این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل. وارد اتاق مصاحبه (گزینش) شدم روی صندلی نشستم و روبروم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کردن... یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟
دچار اضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟
یاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم: نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.
یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! باتعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مدّ نظر داشته باشیم که در صورت مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد و تو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند!!!!!!!
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد؛ کار، مصاحبه، شغل و ...هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم!
پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگ دلیست اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.
دیر یا زود تو هم پدر یا مادر میشوی و نصیحت خواهی کرد... دلزده نشو از نصایح پدرانه. ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی از روزگاران حکمت آن را خواهی فهمید.
چه بسا آنها دیگر نباشند ...😔😔😔
@book_tips 🐞
#یک_دقیقه_مطالعه
بابام هر وقت که وارد اتاقم میشد میدید که لامپ اتاق یا پنکه روشنه ومن بیرون اتاق بودم بمن میگفت چرا خاموشش نمیکنی وانرژی رو هدر میدی؟
وقتی وارد حمام میشد و میدید آب چکه میکنه با صدای بلند فریاد میزد چرا قبل رفتن آب رو خوب نبستی و هدر میدی!!! همیشه ازم انتقاد میکرد...
بزرگ و کوچک در اَمان نبودند و مورد شماتت قرار میگرفتن... حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود. تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم ...
امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدم! اگر قبول شدم این خونه کسل کننده، این دارالمجانین رو برای همیشه ترک میکنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشم. صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم بزنم بیرون! داشتم گرده های خاک را از روی کتفم دور میکردم که پدرم لبخند زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشاش ضعیف بود و چین وچروک چهره اش هم گواهی پاییز رو میداد بهم چند تا اسکناس داد و گفت: مثبت اندیش باش و خودت رو باور کن، از هیچ سوالی تنت نلرزه!! نصیحتشو با اکراه قبول کردم و تو دلم غرولند میکردم که در بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست... مثل اینکه این لحظات شیرینو میخواد زهرمار کنه! اسنپ گرفتم؛ از خونه به سرعت خارج شدم و به طرف شرکت رفتم...
به دربانی شرکت رسیدم. خیلی تعجب کردم!
هیچ دربان و نگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما!!
به محض ورودم متوجه شدم دستگیره از جاش در اومده ...اگه کسی بهش بخوره میشکنه. یاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیوفته!! همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچهٔ شرکت رد میشدم که دیدم راهروها پرشده از آبِ سر ریز حوضچه ها. با خودم گفتم که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم ...
شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم و آب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.
در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها را بالا میرفتم متوجه شدم... چراغهای آویزان در روشنایی روز بشدت روشن بودن از ترس داد و فریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه میشد، اونارو خاموش کردم!
به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن. اسممو در لیست، نوشتم و منتظر نوبت شدم!
وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره و لباس و کلاسشون رو دیدم، احساس خجالت کردم؛ مخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شون تعریف میکردن! دیدم که هر کسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمیمونه و میاد بیرون! با خودم میگفتم اینا با این دک و پوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول میشم ؟!!!عمرا!!! فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!
یاد نصحیت پدرم افتادم: مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش... نشستم و منتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد و این برام غیر عادی بود😳
توی این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل. وارد اتاق مصاحبه (گزینش) شدم روی صندلی نشستم و روبروم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کردن... یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟
دچار اضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟
یاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم: نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.
یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! باتعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مدّ نظر داشته باشیم که در صورت مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد و تو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند!!!!!!!
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد؛ کار، مصاحبه، شغل و ...هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم!
پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگ دلیست اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.
دیر یا زود تو هم پدر یا مادر میشوی و نصیحت خواهی کرد... دلزده نشو از نصایح پدرانه. ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی از روزگاران حکمت آن را خواهی فهمید.
چه بسا آنها دیگر نباشند ...😔😔😔
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
فرار دادن/فراری کردن
فرار به معنای "گریز" اسم است. وفراری صفت است به معنای "گریزان".
بنابراین می توان گفت فرار دادن، یعنی "گریزاندن ، وسیله گریز کسی را فراهم کردن".
وفراری کردن یعنی "گریزان کردن،بیزار کردن".
اما نمیتوان گفت "فراری دادن" زیرا این ترکیب معادل "گریزان دادن" خواهد بود که مطلقا بی معنی است.
در سالهای اخیر در بسیاری از نوشته ها و غالبا در رادیو وتلویزیون این ترکیب بی معنی را به کار می برند ومثلا می گویند:"زندانی را از زندان فراری دادند ".
به جای این جمله باید گفت: "زندانی را از زندان فرار دادند."
اما فرار دادن با فراری کردن تفاوت معنایی دارد.
مثلا اگر گفته شود: "این بچه را از مدرسه فراری کرده اند." جمله البته صحیح است منتها به این معنی خواهد بود "این بچه را از مدرسه گریزان کرده اند."
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
#نکته_ضروری
دوستان عزیز متاسفانه این موضوع آن قدر همه گیر شده که عملا به صورت یک غلط رایج درآمده ولی به نظرم مطرح شدنش بد نیست ضمن اینکه می آموزیم که از واژه "گریز" که ریشه در فرهنگ پارسی دارد بیشتر استفاده کنیم.
@book_tips 🐞
#غلط_ننویسیم
فرار دادن/فراری کردن
فرار به معنای "گریز" اسم است. وفراری صفت است به معنای "گریزان".
بنابراین می توان گفت فرار دادن، یعنی "گریزاندن ، وسیله گریز کسی را فراهم کردن".
وفراری کردن یعنی "گریزان کردن،بیزار کردن".
اما نمیتوان گفت "فراری دادن" زیرا این ترکیب معادل "گریزان دادن" خواهد بود که مطلقا بی معنی است.
در سالهای اخیر در بسیاری از نوشته ها و غالبا در رادیو وتلویزیون این ترکیب بی معنی را به کار می برند ومثلا می گویند:"زندانی را از زندان فراری دادند ".
به جای این جمله باید گفت: "زندانی را از زندان فرار دادند."
اما فرار دادن با فراری کردن تفاوت معنایی دارد.
مثلا اگر گفته شود: "این بچه را از مدرسه فراری کرده اند." جمله البته صحیح است منتها به این معنی خواهد بود "این بچه را از مدرسه گریزان کرده اند."
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
#نکته_ضروری
دوستان عزیز متاسفانه این موضوع آن قدر همه گیر شده که عملا به صورت یک غلط رایج درآمده ولی به نظرم مطرح شدنش بد نیست ضمن اینکه می آموزیم که از واژه "گریز" که ریشه در فرهنگ پارسی دارد بیشتر استفاده کنیم.
@book_tips 🐞
چه عالیست که زندگی را با چندتایی کتاب که مال خود خودت باشد شروع کنی.
#شرلوک_هولمز
#سر_آرتور_کانن_دویل
@book_tips 🐞
#شرلوک_هولمز
#سر_آرتور_کانن_دویل
@book_tips 🐞
عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند !
بی آنکه بخواهی...
می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!
#گریز_دلپذیر
#آنا_گاوالدا
@book_tips 🐞
بی آنکه بخواهی...
می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!
#گریز_دلپذیر
#آنا_گاوالدا
@book_tips 🐞
نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم. به تنگنای عجیبی افتادهایم.
#گوشه_نشينان_آلتونا
#ژان_پل_سارتر
@book_tips 🐞
#گوشه_نشينان_آلتونا
#ژان_پل_سارتر
@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂
مطالعه سهم روز اول کتاب «مامان و معنی زندگی »
تعداد صفحات: 342صفحه
سهم روزانه:11صفحه
از صفحه 27تا38
97/11/12
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
مطالعه سهم روز اول کتاب «مامان و معنی زندگی »
تعداد صفحات: 342صفحه
سهم روزانه:11صفحه
از صفحه 27تا38
97/11/12
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
🍃🌺🍃
#داستان_شب
حدود نیمههای شب بود . دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت . در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحهی یک رمان بود . برادران دبیرستانیاش خواب بودند .
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند :
ــ تا این وقت شب کجا بودی؟ چت شده ؟
ــ وای که نپرسید! اصلا فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم ! حتی … حتی باور کردنی نیست !
بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد :
ــ باور نکردنی! تصورش را هم نمیتوانید بکنید! اینهاش، نگاش کنید !
خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانههایش افکند و به طرف او رفت . برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند .
ــ آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده ؟
ــ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا میشناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایهای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من !
با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همه اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست .
ــ بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن ؟
ــ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی میماند، نه روزنامه میخوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آن که روزنامهها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی میافتد فوری چاپش میکنند . هیچ چیزی مخفی نمیماند ! وای که چقدر خوشبختم ! خدای من ! مگر غیر از این است که روزنامهها فقط از آدمهای سرشناس مینویسند ؟ … ولی حالا، راجع به من هم نوشتهاند !
ــ نه بابا ! ببینمش !
رنگ از صورت پدر پرید . مادر، نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . برادران دبیرستانیاش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند .
ــ آره، راجع به من نوشتهاند! حالا دیگر همه مردم روسیه، مرا میشناسند ! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشهای مخفی کنید ! گاهی اوقات باید بخوانیمش . بفرمایید، نگاش کنید !
روزنامهای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد . آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت :
ــ بخوانیدش !
پدر، عینک بر چشم نهاد .
ــ معطل چی هستید ؟ بخوانیدش !
مادر، باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . پدر سرفهای کرد و مشغول خواندن شد : ” در تاریخ 29 دسامبر، مقارن ساعت 23، دمیتری کولدارف …”
ــ میبینید ؟ دیدید ؟ ادامهاش بدهید !
ــ “… دمیتری کولدارف کارمند دون پایه دولت، هنگام خروج از مغازهی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی …”
ــ میدانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم … میبینید ؟ جزء به جزء نوشتهاند ! ادامهاش بدهید! ادامه !
ــ “… به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمهی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد . سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است . اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار ردهی 2 مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد . اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان، مهار شد . کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینهی پزشکی قرار گرفت . ضربهی وارده به پشت گردن او …”
ــ پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود . بخوانیدش؛ ادامهاش بدهید !
ــ “… به پشت گردن او، ضربهی سطحی تشخیص داده شده است . کمکهای ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورتمجلس و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد ”
ــ دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد . خواندید که ؟ها ؟ محشر است ! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید !
آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت :
ــ مادر جان، من یک تک پا میروم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد … بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند … من رفتم ! خداحافظ !
این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید .
#خوشحالی
#آنتون_چخوف
@book_tips 🐞
#داستان_شب
حدود نیمههای شب بود . دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت . در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحهی یک رمان بود . برادران دبیرستانیاش خواب بودند .
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند :
ــ تا این وقت شب کجا بودی؟ چت شده ؟
ــ وای که نپرسید! اصلا فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم ! حتی … حتی باور کردنی نیست !
بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد :
ــ باور نکردنی! تصورش را هم نمیتوانید بکنید! اینهاش، نگاش کنید !
خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانههایش افکند و به طرف او رفت . برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند .
ــ آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده ؟
ــ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا میشناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایهای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من !
با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همه اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست .
ــ بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن ؟
ــ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی میماند، نه روزنامه میخوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آن که روزنامهها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی میافتد فوری چاپش میکنند . هیچ چیزی مخفی نمیماند ! وای که چقدر خوشبختم ! خدای من ! مگر غیر از این است که روزنامهها فقط از آدمهای سرشناس مینویسند ؟ … ولی حالا، راجع به من هم نوشتهاند !
ــ نه بابا ! ببینمش !
رنگ از صورت پدر پرید . مادر، نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . برادران دبیرستانیاش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند .
ــ آره، راجع به من نوشتهاند! حالا دیگر همه مردم روسیه، مرا میشناسند ! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشهای مخفی کنید ! گاهی اوقات باید بخوانیمش . بفرمایید، نگاش کنید !
روزنامهای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد . آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت :
ــ بخوانیدش !
پدر، عینک بر چشم نهاد .
ــ معطل چی هستید ؟ بخوانیدش !
مادر، باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . پدر سرفهای کرد و مشغول خواندن شد : ” در تاریخ 29 دسامبر، مقارن ساعت 23، دمیتری کولدارف …”
ــ میبینید ؟ دیدید ؟ ادامهاش بدهید !
ــ “… دمیتری کولدارف کارمند دون پایه دولت، هنگام خروج از مغازهی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی …”
ــ میدانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم … میبینید ؟ جزء به جزء نوشتهاند ! ادامهاش بدهید! ادامه !
ــ “… به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمهی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد . سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است . اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار ردهی 2 مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد . اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان، مهار شد . کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینهی پزشکی قرار گرفت . ضربهی وارده به پشت گردن او …”
ــ پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود . بخوانیدش؛ ادامهاش بدهید !
ــ “… به پشت گردن او، ضربهی سطحی تشخیص داده شده است . کمکهای ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورتمجلس و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد ”
ــ دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد . خواندید که ؟ها ؟ محشر است ! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید !
آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت :
ــ مادر جان، من یک تک پا میروم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد … بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند … من رفتم ! خداحافظ !
این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید .
#خوشحالی
#آنتون_چخوف
@book_tips 🐞
#روز_شمار
شنبه - ۱۳ بهمن ۱۳۹۷
۱۳۹۷/۱۱/۱۳
السبت - ٢٦ جمادي الاولي ١٤٤٠
۱۴۴۰/۰۵/۲۶
Saturday - 2019 02 February
2019-02-02
@book_tips 🐞
شنبه - ۱۳ بهمن ۱۳۹۷
۱۳۹۷/۱۱/۱۳
السبت - ٢٦ جمادي الاولي ١٤٤٠
۱۴۴۰/۰۵/۲۶
Saturday - 2019 02 February
2019-02-02
@book_tips 🐞
آگهی این هفته...
به یک آشپز نیازمندیم...
میخواهیم افکارمان را بپزد...کمی ذوق قاطی اش کند، ♨️
نه آنقدر که شور بشود...
میخواهیم مزه تامل را به ما بچشاند...
میتواند یک کتاب باشد...که با سکوتش ذهن های خام را ورز دهد و در تنور داغ دانایی پخته شان کند...
که در جنگل بکر حروفش بدویم ، قدم بزنیم و گاهی بنشینیم و خیره در افق نگاهش بیاندیشیم...
یک کتاب که فهم هر ورقش لمس زندگی و تجربه ها باشد...📚
دلارااا✌🏻
@book_tips 🐞
به یک آشپز نیازمندیم...
میخواهیم افکارمان را بپزد...کمی ذوق قاطی اش کند، ♨️
نه آنقدر که شور بشود...
میخواهیم مزه تامل را به ما بچشاند...
میتواند یک کتاب باشد...که با سکوتش ذهن های خام را ورز دهد و در تنور داغ دانایی پخته شان کند...
که در جنگل بکر حروفش بدویم ، قدم بزنیم و گاهی بنشینیم و خیره در افق نگاهش بیاندیشیم...
یک کتاب که فهم هر ورقش لمس زندگی و تجربه ها باشد...📚
دلارااا✌🏻
@book_tips 🐞
اولِ هفته پنجره ی دلتان را باز کنید
احساستان را گرد گیری کنید،
دلخوری ها را در جمعه ی دلگیرِ هفته ی پیش جا بگذارید
و با رویی گشاده شنبه
را با آغوشِ باز پذیرا باشید..
شما می توانید هر زمان که بخواهید
از نو شروع کنید..
وقتی هفته ها هم نو می شوند،چرا افکارتان کهنه بمانند؟
@book_tips 🐞
احساستان را گرد گیری کنید،
دلخوری ها را در جمعه ی دلگیرِ هفته ی پیش جا بگذارید
و با رویی گشاده شنبه
را با آغوشِ باز پذیرا باشید..
شما می توانید هر زمان که بخواهید
از نو شروع کنید..
وقتی هفته ها هم نو می شوند،چرا افکارتان کهنه بمانند؟
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
دنیا پر است از دکترهای بیسواد
از دانشگاه رفتههای بیسواد
سیاسیون بیسواد
انسانی که به شناخت خویش نرسیده باشد ،بیسواد است.
هر چند تمام کتب دنیا را خوانده باشد.
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور
نژادپرستی، حسادت و زبالههای دیگر است
بدان که هیچگاه چیزی را نیاموختهای
بدان که هنوز رشد نکردهای.
انسان در مورد چیزهای زیبا حرف می زند
اما زشت زندگی می کند.
این همان چیزی است که تاکنون بشریت بر خود روا داشته
است.
صداقت یعنی
دو جور زندگی نداشتن .
یعنی همان جوری زندگی کنیم که می گوییم .
#اشو
@book_tips 🐞
دنیا پر است از دکترهای بیسواد
از دانشگاه رفتههای بیسواد
سیاسیون بیسواد
انسانی که به شناخت خویش نرسیده باشد ،بیسواد است.
هر چند تمام کتب دنیا را خوانده باشد.
اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و غرور
نژادپرستی، حسادت و زبالههای دیگر است
بدان که هیچگاه چیزی را نیاموختهای
بدان که هنوز رشد نکردهای.
انسان در مورد چیزهای زیبا حرف می زند
اما زشت زندگی می کند.
این همان چیزی است که تاکنون بشریت بر خود روا داشته
است.
صداقت یعنی
دو جور زندگی نداشتن .
یعنی همان جوری زندگی کنیم که می گوییم .
#اشو
@book_tips 🐞
هر عضله ایی را که بکار نبریم ضعیف و ضعیف تر میشود شعور و وجدان هم در انسان مثل یک عضله هستند
#یوستین_گردر
@book_tips 🐞
#یوستین_گردر
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
آدم در روز کلی کلمه میشنود.
بعضی کلمهها آبادت میکنند و بعضی خراب. بعضی کلمهها جنسیت دارند، بعضیها هم شخصیت دارند. مونثاند و لطیف یا مذکر و خشن. کلمهها وزن و مزه هم دارند. وزن بعضیهایشان زیاد است و مزهی بعضیهایشان تلخ. بعضیهایشان قلع و قمع میکنند، بعضیهایشان نوازشت.
شنیدن جملهی «جای طرف خالی! » ، همیشه غمگینم میکند. یادآوری میکند یکی باید باشد و نیست. حس میکنم جای های خالی دلم زیاد شده.
نفسم را بیرون میدهم و میگویم: «جای خالی بعضی آدمها با هیچ چیز پر نمیشود.»
#مريم_سميع_زادگان
@book_tips 🐞
آدم در روز کلی کلمه میشنود.
بعضی کلمهها آبادت میکنند و بعضی خراب. بعضی کلمهها جنسیت دارند، بعضیها هم شخصیت دارند. مونثاند و لطیف یا مذکر و خشن. کلمهها وزن و مزه هم دارند. وزن بعضیهایشان زیاد است و مزهی بعضیهایشان تلخ. بعضیهایشان قلع و قمع میکنند، بعضیهایشان نوازشت.
شنیدن جملهی «جای طرف خالی! » ، همیشه غمگینم میکند. یادآوری میکند یکی باید باشد و نیست. حس میکنم جای های خالی دلم زیاد شده.
نفسم را بیرون میدهم و میگویم: «جای خالی بعضی آدمها با هیچ چیز پر نمیشود.»
#مريم_سميع_زادگان
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
فاکتور
این کلمه دو تلفظ مختلف و دومعنای مختلف دارد. ولی رادیو و تلویزیون غالبا آنها را به جای هم به کار می برد.
فاکتور بر وزن "کارکُن" کلمه ای فرانسوی است.
(در فرانسه facteur )
که مصطلح علم ریاضیات و شیمی است ودر زبان رایج،خاصه میان درس خواندگان به معنای "عامل" به کار می رود.
اما فاکتور بر وزن "جانسوز" که آن هم کلمه ای فرانسوی است . (در فرانسه facture)
عبارت است از ورقه ای که فروشنده روی آن ریز وبهای کالاهای فروخته را می نویسد وبه خریدار می دهد. ودر فارسی آن را صورتحساب می گویند.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips 🐞
#غلط_ننویسیم
فاکتور
این کلمه دو تلفظ مختلف و دومعنای مختلف دارد. ولی رادیو و تلویزیون غالبا آنها را به جای هم به کار می برد.
فاکتور بر وزن "کارکُن" کلمه ای فرانسوی است.
(در فرانسه facteur )
که مصطلح علم ریاضیات و شیمی است ودر زبان رایج،خاصه میان درس خواندگان به معنای "عامل" به کار می رود.
اما فاکتور بر وزن "جانسوز" که آن هم کلمه ای فرانسوی است . (در فرانسه facture)
عبارت است از ورقه ای که فروشنده روی آن ریز وبهای کالاهای فروخته را می نویسد وبه خریدار می دهد. ودر فارسی آن را صورتحساب می گویند.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂
مطالعه سهم روز سوم کتاب «مامان و معنی زندگی »
تعداد صفحات: 342صفحه
سهم روزانه:11صفحه
از صفحه 38 تا 49
97/11/13
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
مطالعه سهم روز سوم کتاب «مامان و معنی زندگی »
تعداد صفحات: 342صفحه
سهم روزانه:11صفحه
از صفحه 38 تا 49
97/11/13
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
🍃🌺🍃
ما در محله ی ناامنی زندگی میکردیم. یک شب که مجبور بودم برای رسیدن به اتومبیلم از کوچه پشت خانه عبور کنم، از شوهرم خواستم تا از پنجره طبقه دوم مواظب باشد، تا برایم اتفاقی رخ ندهد.
به دور از امنیت خانه و در دل تاریکی شب، احساس ترس بر من مستولی شد. برگشتم و شوهرم را پشت پنجره دیدم.
او از پشت پنجره مرا نگاه می کرد، او آنجا بود و بلافاصله ترسم ناپدید شد و احساس امنیت و آرامش کردم.
بعد به این فکر افتادم که اعتقاد به خدا، همان احساس آرامش و امنیتی را که به آن احتیاج دارم به من می دهد.
با علم به این موضوع که او همیشه حاضر و ناظر بر اعمال ماست، کوشیدم تا به این منبع امنیت بیشتر تکیه کنم.
#وابستگی_متقابل
#ملودی_بیتی
@book_tips 🐞
ما در محله ی ناامنی زندگی میکردیم. یک شب که مجبور بودم برای رسیدن به اتومبیلم از کوچه پشت خانه عبور کنم، از شوهرم خواستم تا از پنجره طبقه دوم مواظب باشد، تا برایم اتفاقی رخ ندهد.
به دور از امنیت خانه و در دل تاریکی شب، احساس ترس بر من مستولی شد. برگشتم و شوهرم را پشت پنجره دیدم.
او از پشت پنجره مرا نگاه می کرد، او آنجا بود و بلافاصله ترسم ناپدید شد و احساس امنیت و آرامش کردم.
بعد به این فکر افتادم که اعتقاد به خدا، همان احساس آرامش و امنیتی را که به آن احتیاج دارم به من می دهد.
با علم به این موضوع که او همیشه حاضر و ناظر بر اعمال ماست، کوشیدم تا به این منبع امنیت بیشتر تکیه کنم.
#وابستگی_متقابل
#ملودی_بیتی
@book_tips 🐞
#روز_شمار
یکشنبه - ۱۴ بهمن ۱۳۹۷
۱۳۹۷/۱۱/۱۴
الأحد - ٢٧ جمادي الاولي ١٤٤٠
۱۴۴۰/۰۵/۲۷
Sunday - 2019 03 February
2019-02-03
@book_tips 🐞
یکشنبه - ۱۴ بهمن ۱۳۹۷
۱۳۹۷/۱۱/۱۴
الأحد - ٢٧ جمادي الاولي ١٤٤٠
۱۴۴۰/۰۵/۲۷
Sunday - 2019 03 February
2019-02-03
@book_tips 🐞