Book_tips
22K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
592 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
Forwarded from Book_tips (M F)
زن از تصاویر ثبت شده از این خانه می رود.می رود زن و تمام صدا و تصویر خود را از روایت بر میدارد ، بر میدارد برای روز مبادایش..برای روزی که از رنج ، صدای خود را فراموش میکند..برای روزی که قاتلش هم بازیِ کودکیَش باشد..برای روزی که قاتلش هم خون هایش باشند..روایت عوض میشود ،
حالا دیگر رنج وجهی به تصاویر نمیدهد، حالا دیگر غم نام دیگر زن است. حالا دیگر تمامی کابوسها رنگی از واقعیت گرفته اند...

#دست_نوشته_های_شما
#نیلوفرانه

@book_tips 🐞

فال ما، با دو سه شکلک ته فنجان پیداست
یکنفر؛ میل عجیبی به پریدن دارد...

#کوروش_آسمانی
#مفردات
#یار_بوک_تیپس

@book_tips 🐞
عشق واقعی، احتیاجی به شیرینی، دسته گل، و هدایای گرانبها ندارد،

بلکه نیازمند ایمان، اعتماد و وفاداری‌است.

@book_tips 🐞
دنیا پر است از آدم‌های خوب،

اگر نمی‌تونی یکی‌شو پیدا کنی،

سعی کن یکی از همون خوب‌ها باشی.

@book_tips 🐞
تفاوت دو کلمه Lo(v) ing و Lo(s) ing

در یک حرف است با یک دنیا درد اختلاف.


@book_tips 🐞
هرگز از انجام کارهای کوچک برای دیگران دریغ نکن،


گاهی همان کارهای کوچک بخش عمده‌ای از قلب ٱنها را اشغال می‌کند.

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_شب

بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت
چند دقیقه. بعداز ورودما اذان مغرب گفتند
آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!!

برای من جالب بود که یک پیرمردشیک وصورت تراشیده کراواتی اینطورمقیدبه نماز اول وقت باشد
بعد ازاینکه همه نمازشان راخواندند
من ازاو دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم؟

و اوهم قضیه نماز ومرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...
درجوانی مدتی ازطرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان درجاده چالوس بودم
ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!
روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...
آنموقع من این حرفها را قبول نداشتم اما چون مادربچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود قبول کردم...
رسیدیم مشهدو بچه را بغل کردم و رفتیم وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی آه و ناله وگریه میکرد...
گفت برویم داخل که من امتناع کردم گفتم همینجا خوبه
بچه را گرفت وگریه کنان داخل ضریح آقارفت
پیرمردی توجه ام رابه خودش جلب کردکه رو زمین نشسته بود وسفره کوچکی که مقداری انجیر ونبات خرد شده درآن دیده میشد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند وهرکسی مشکلش را به پیرمرد میگفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش میگذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکرمیکرد ومیرفت.!
به خودگفتم ماعجب مردم احمق وساده ای داریم پیرمرد چطورهمه رادل خوش كرده آنهم با انجیر و تکه ای نبات..!!
حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پيرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟
گفتم:چه شرطی وبرای چی؟
شیخ گفت :قول بده در ازاء سلامتی و شفای پسرت یکسال نمازهای یومیه راسروقت اذان بخوانی.!
متعجب شدم که او قضيه مرا ازکجا میدانست!؟ كمی فکرکردم دیدم اگرراست بگوید ارزشش را دارد...
خلاصه گفتم :باشه قبوله و بااینکه تا آنزمان نماز نخوانده بودم واصلا قبول نداشتم گفتم:باشه.!

همینکه گفتم قبوله آقا، دیدم سروصدای مردم بلند شد ودر ازدحام جمعیت یکدفعه دیدم پسرم از لابلای جمعیت بیرون دوید ومردم هم بدنبالش چون شفاء گرفته وخوب شده بود.!!
منهم ازآن موقع طبق قول وقرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سروقت میخوانم.!

اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتندسردارسپه جهت بازدید درراهه و ترس واضطراب عجیبی همه جارا گرفت چرا که شوخی نبود رضاشاه خیلی جدی وقاطع برخورد میکرد.!
درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهرشد مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعداز بازدیدشاه نمازم را بخوانم
چون به خودم قول داده بودم وبه آن پایبند بودم اول وضو گرفتم وایستادم به نماز..
رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم و خیلی ترسیده بودم..!!

اگرعصبانی میشدیاعمل منو توهین تلقی میکرد کارم تمام بود...
نمازم که تمام شد بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم وگفتم :
قربان درخدمتگذاری حاضرم
شرمنده ام اگروقت شما تلف شد و...

رضاشاه هم پرسید :مهندس همیشه نماز اول وقت میخوانی!؟
گفتم : قربان ازوقتی پسرم شفا گرفت نماز میخوانم چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم

رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد وبا چوب تعلیمی محکم به یکی زد وگفت:
مردیکه پدرسوخته،کسیکه بچه مریضشو امام رضا شفابده، ونماز اول وقت بخوانه دزد و عوضی نمیشه.!
اونیکه دزده تو پدرسوخته هستی نه این مرد.!

بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همانجا کارم را یکسره کند اما نمازخواندن من، نظرش راعوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!

ازآن تاریخ دیگرهرجا که باشم اول وقت نمازم را میخوانم
و به روح مرحوم"حسنعلی نخودکی" فاتحه و درود میفرستم

@book_tips 🐞
#روز_شمار

شمسی
جمعه - ۱۲ بهمن ۱۳۹۷
۱۳۹۷/۱۱/۱۲
قمری
الجمعة - ٢٥ جمادي الاولي ١٤٤٠
۱۴۴۰/۰۵/۲۵
میلادی
Friday - 2019 01 February
2019-02-01

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
( وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ مِّنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ )

الجمعة (11) Al-Jumu'a

و (ای پیامبر! برخی از این مردم) هنگامی که تجارتی یا سرگرمیی را ببینند به سوی آن پراکنده می‌شوند و تو را ایستاده (بر منبر) رها می‌کنند، بگو: «آنچه در نزد الله است بهتر از سرگرمی و تجارت است، و الله بهترین روزی‌دهندگان است».

#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

می‌بینم که بسیاری مردم همچون مورچگان، از صبح تا شب در پی افزودن ثروت‌شان هستند. این‌ها چیزی فراتر از افق تنگی که ابزار رسیدن به این هدف را در بر می‌گیرد، نمی‌شناسند. ذهن‌شان خالی است و در نتیجه پذیرای هیچ چیز دیگری نیستند.

این‌ها به عالی‌ترین لذت‌ها، که لذت‌های ذهنی است، دسترسی ندارند و بیهوده تلاش می‌کنند تا لذت‌های فراحسی را که مستلزم وقت کم اما پول زیاد است و آن را بر خود روا می‌دارند، جانشین لذت‌های دیگر کنند و سرانجام، اگر بخت یاری‌شان کند، حاصل زندگی‌شان این خواهد بود که تل بزرگی از پول را، یا برای افزودن یا برای بر باد دادن، به وارثین خود واگذار کنند.

بنابراین چنین زندگانی که با قیافه‌ای جدی و حالتی حاکی از اهمیت سپری شده باشد به همان اندازه ابلهانه است که زندگانی کسانی که نمادشان کلاه زنگوله‌دار است دلقگان.

#آرتور_شوپنهاور

@book_tips 🐞
مرا بخوان،
در این فصل سرد
این زمان که
خدا هم قربانی خودکامگی انسان است


بِرهان مرا
از معجزه های قرون گذشته؛

بیا تا عصری جدید را آغاز کنیم
عصری که در خاورمیانه
زنان پیامبر میشوند...

فاطمه جرفی
#یار_بوک_تیپس

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

دل آدمی تمایل ناگواری دارد که هر آن چیزی را که لگدمالش می‌کند، صرفاً سرنوشت بنامد. اما خوشبختی شیوه‌ی خود را دارد، دلیل نمی‌خواهد چون گریزناپذیر است. با وجود این، انسان عصر نو، هنگامی که بتواند آن ‌را بشناسد، خود را سزاوار داشتنش می‌داند.

#اسطوره_سیزیف
#آلبر_کامو
صفحه ۱۶۱

@book_tips 🐞
یک نوع ميمون در اتیوپی شروع به اهلى كردن گرگ برای محافظت از خودش كرده !

اين نوع همزيستى مسالمت آميز در قبال تغذيه گرگها با جوندگان كوچك در ازا دريافت محافظت در مقابل ساير حيوانات درنده صورت ميگيرد.

@book_tips 🐞
3_249871391870943439.mp4
10.2 MB
Alice
Giant Emptiness

انیمیشنی زیبا
#کلیپ

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#یک_دقیقه_مطالعه

بابام هر وقت که وارد اتاقم میشد میدید که لامپ اتاق یا پنکه روشنه ومن بیرون اتاق بودم بمن میگفت چرا خاموشش نمیکنی وانرژی رو هدر میدی؟
وقتی وارد حمام میشد و میدید آب چکه میکنه با صدای بلند فریاد میزد چرا قبل رفتن آب رو خوب نبستی و هدر میدی!!! همیشه ازم انتقاد میکرد...
بزرگ و کوچک در اَمان نبودند و مورد شماتت قرار میگرفتن... حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود. تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم ...
امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدم! اگر قبول شدم این خونه کسل کننده، این دارالمجانین رو برای همیشه ترک میکنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشم. صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم بزنم بیرون! داشتم گرده های خاک را از روی کتفم دور میکردم که پدرم لبخند زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشاش ضعیف بود و چین وچروک چهره اش هم گواهی پاییز رو میداد بهم چند تا اسکناس داد و گفت: مثبت اندیش باش و خودت رو باور کن، از هیچ سوالی تنت نلرزه!! نصیحتشو با اکراه قبول کردم و تو دلم غرولند میکردم که در بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست... مثل اینکه این لحظات شیرینو میخواد زهرمار کنه! اسنپ گرفتم؛ از خونه به سرعت خارج شدم و به طرف شرکت رفتم...
به دربانی شرکت رسیدم. خیلی تعجب کردم!
هیچ دربان و نگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما!!
به محض ورودم متوجه شدم دستگیره از جاش در اومده ...اگه کسی بهش بخوره میشکنه. یاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیوفته!! همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچهٔ شرکت رد میشدم که دیدم راهروها پرشده از آبِ سر ریز حوضچه ها. با خودم گفتم که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم ...
شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم و آب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.
در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها را بالا میرفتم متوجه شدم... چراغهای آویزان در روشنایی روز بشدت روشن بودن از ترس داد و فریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه میشد، اونارو خاموش کردم!
به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن. اسممو در لیست، نوشتم و منتظر نوبت شدم!
وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره و لباس و کلاسشون رو دیدم، احساس خجالت کردم؛ مخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شون تعریف میکردن! دیدم که هر کسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمیمونه و میاد بیرون! با خودم میگفتم اینا با این دک و پوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول میشم ؟!!!عمرا!!! فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!
یاد نصحیت پدرم افتادم: مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش... نشستم و منتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد و این برام غیر عادی بود😳
توی این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل. وارد اتاق مصاحبه (گزینش) شدم روی صندلی نشستم و روبروم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کردن... یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟
دچار اضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟
یاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم: نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.
یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! باتعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مدّ نظر داشته باشیم که در صورت مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد و تو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند!!!!!!!
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد؛ کار، مصاحبه، شغل و ...هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم!

پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگ دلیست اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.
دیر یا زود تو هم پدر یا مادر میشوی و نصیحت خواهی کرد... دلزده نشو از نصایح پدرانه. ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی از روزگاران حکمت آن را خواهی فهمید.
چه بسا آنها دیگر نباشند ...😔😔😔

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم

فرار دادن/فراری کردن

فرار به معنای "گریز" اسم است. وفراری صفت است به معنای "گریزان".

بنابراین می توان گفت فرار دادن، یعنی "گریزاندن ، وسیله گریز کسی را فراهم کردن".

وفراری کردن یعنی "گریزان کردن،بیزار کردن".

اما نمیتوان گفت "فراری دادن" زیرا این ترکیب معادل "گریزان دادن" خواهد بود که مطلقا بی معنی است.

در سالهای اخیر در بسیاری از نوشته ها و غالبا در رادیو وتلویزیون این ترکیب بی معنی را به کار می برند ومثلا می گویند:"زندانی را از زندان فراری دادند ".
به جای این جمله باید گفت: "زندانی را از زندان فرار دادند."

اما فرار دادن با فراری کردن تفاوت معنایی دارد.
مثلا اگر گفته شود: "این بچه را از مدرسه فراری کرده اند." جمله البته صحیح است منتها به این معنی خواهد بود "این بچه را از مدرسه گریزان کرده اند."

#کتاب_غلط_ننویسیم
     #ابوالحسن_نجفی

#نکته_ضروری
دوستان عزیز متاسفانه این موضوع آن قدر همه گیر شده که عملا به صورت یک غلط رایج درآمده ولی به نظرم مطرح شدنش بد نیست ضمن اینکه می آموزیم که از واژه "گریز" که ریشه در فرهنگ پارسی دارد بیشتر استفاده کنیم.

@book_tips 🐞
چه عالی‌ست که زندگی را با چندتایی کتاب که مال خود خودت باشد شروع کنی.

#شرلوک_هولمز
#سر_آرتور_کانن_دویل


@book_tips 🐞
عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند !
بی آنکه بخواهی...
می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی!


#گریز_دلپذیر
#آنا_گاوالدا
@book_tips 🐞
نه می‌توانیم بمیریم، نه می‌توانیم زندگی کنیم. به تنگنای عجیبی افتاده‌ایم.

#گوشه_نشينان_آلتونا
#ژان_پل_سارتر

@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂

مطالعه سهم روز اول کتاب «مامان و معنی زندگی »

تعداد صفحات: 342صفحه
سهم روزانه:11صفحه
از صفحه 27تا38



97/11/12
@book_tips 🐞

🍂🌺🍂
🍃🌺🍃

#داستان_شب

حدود نیمه‌های شب بود . دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاق‌ها را با عجله زیر پا گذاشت . در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحه‌ی یک رمان بود . برادران دبیرستانی‌اش خواب بودند .
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند :
ــ تا این وقت شب کجا بودی؟ چت شده ؟
ــ وای که نپرسید! اصلا فکرش را نمی‌کردم! انتظارش را نداشتم ! حتی … حتی باور کردنی نیست !
بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد :
ــ باور نکردنی! تصورش را هم نمی‌توانید بکنید! این‌هاش، نگاش کنید !
خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانه‌هایش افکند و به طرف او رفت . برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند .
ــ آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده ؟
ــ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا می‌شناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایه‌ای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من !
با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همه‌ اتاق‌های آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست .
ــ بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن ؟
ــ زندگی شما‌ها به زندگی حیوانات وحشی می‌ماند، نه روزنامه می‌خوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آن که روزنامه‌ها پر از خبر‌های جالب است! تا اتفاقی می‌افتد فوری چاپش می‌کنند . هیچ چیزی مخفی نمی‌ماند ! وای که چقدر خوشبختم ! خدای من ! مگر غیر از این است که روزنامه‌ها فقط از آدم‌های سرشناس می‌نویسند ؟ … ولی حالا، راجع به من هم نوشته‌اند !
ــ نه بابا ! ببینمش !
رنگ از صورت پدر پرید . مادر، نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . برادران دبیرستانی‌اش از جای خود جهیدند و با پیراهن خواب‌های کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند .
ــ آره، راجع به من نوشته‌اند! حالا دیگر همه‌ مردم روسیه، مرا می‌شناسند ! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشه‌ای مخفی کنید ! گاهی اوقات باید بخوانیمش . بفرمایید، نگاش کنید !
روزنامه‌ای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد . آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت :
ــ بخوانیدش !
پدر، عینک بر چشم نهاد .
ــ معطل چی هستید ؟ بخوانیدش !
مادر، باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . پدر سرفه‌ای کرد و مشغول خواندن شد : ” در تاریخ 29 دسامبر، مقارن ساعت 23، دمیتری کولدارف …”
ــ می‌بینید ؟ دیدید ؟ ادامه‌اش بدهید !
ــ “… دمیتری کولدارف کارمند دون پایه‌ دولت، هنگام خروج از مغازه‌ی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی …”
ــ می‌دانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم … می‌بینید ؟ جزء به جزء نوشته‌اند ! ادامه‌اش بدهید! ادامه !
ــ “… به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پا‌های اسب سورتمه‌ی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد . سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است . اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده‌ی 2 مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد . اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدار‌های ساختمان‌های همان خیابان، مهار شد . کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه‌ی پزشکی قرار گرفت . ضربه‌ی وارده به پشت گردن او …”
ــ پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود . بخوانیدش؛ ادامه‌اش بدهید !
ــ “… به پشت گردن او، ضربه‌ی سطحی تشخیص داده شده است . کمک‌های ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورتمجلس و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد ”
ــ دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد . خواندید که ؟‌ها ؟ محشر است ! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید !
آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت :
ــ مادر جان، من یک تک پا می‌روم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد … بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ می‌زنم و می‌دهم آن‌ها هم بخوانند … من رفتم ! خداحافظ !
این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید .

#خوشحالی
#آنتون_چخوف
@book_tips 🐞