Book_tips
21.8K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
588 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
من دوتا مغز دارم... یکی متجدد و مدرن، اون یکی عقب‌مونده و سنتی. اونی که مدرنه، به آزادیت احترام می‌ذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون می‌ده. اما اون یکی می‌خواد فقط مال من باشی، حاضر نیست با کسی شریک بشه... این منم ژیل، حتی با کلاس‌های فشرده و با دوهزار و پونصد سال تعلیم و تربیت نمی‌تونی از عشق، این جنبهء حیوونی و غریزیش رو جدا کنی...



#اریک_امانوئل_اشمیت
#خرده‌_جنایت‌های_زن‌_و_شوهری

@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂

مطالعه سهم روز بیست و چهارم کتاب «وقتی نیچه گریست »

تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 390 تا406

97/11/4
@book_tips 🐞

🍂🌺🍂
#وداع

کاش وقت رفتن
پری از بالت برایم می گذاشتی
شاید روزی هوس پریدن داشته باشم
روزی که دیر و دور نیست
ولی میدانم آن روز تو نیستی

#کوروش_آسمانی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_شب

نگران هیچ چیز نباشید همیشه یک راه حل وجود دارد

روزگاری یک دهقان در قریه زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

دهقان دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد دهقان نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر دهقان ازدواج کند قرض او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: ...

اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

@book_tips 🐞
#روز_شمار
شمسی
جمعه - ۵ بهمن ۱۳۹۷
۱۳۹۷/۱۱/۰۵
قمری
الجمعة - ١٨ جمادي الاولي ١٤٤٠
۱۴۴۰/۰۵/۱۸
میلادی
Friday - 2019 25 January
@book_tips 🐞
هر صبح یک روز جدید در انتظار ماست . انسان ها می گویند که اگر خوش شانس باشی بهتر است . اما من ترجیح می دهم که هوشیار باشم .چرا که وقتی شانس به سراغم بیاید از دستش نخواهم داد ...

#پیرمرد_و_دریا
#ارنست_همینگوی

@book_tips 🐞
( بَلَىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ )

البقرة (112) Al-Baqara

آری، کسی که مخلصانه روی خود را تسلیم خدا کند، و نیکوکار باشد، پس پاداش وی نزد پروردگارش (محفوظ) است، و نه ترسی بر آنهاست و نه اندوهگین می شوند.

#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
1
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن
برای این است که از بیرون که نگاه می‌کنی،
زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد
اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش می‌کنیم،
همه‌اش تکه‌تکه و پاره‌پاره به نظر می‌آید
و ما هنوز هم در پیِ سرابِ وحدت می‌دویم ...


#یادداشت‌ها
#آلبر_کامو

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

من افراد زیادی را می‌شناسم که از خود بیزارند و برای رفع آن می‌کوشند نظر مثبت دیگران را به خود جلب کنند. ولی این راه حل نادرست و در حکم تفویض اختیار به دیگران است. وظیفه شما این است که خود را همانطور که هستید بپذیرید و در جهت رشد خود بكوشيد، نه آن که دنبال راهی برای مقبولیت یافتن نزد مردم باشید.

#وقتی_نیچه_گریست
#اروین_یالوم
صفحه۲۵۸
#مطالعه_ی_شخصی

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ما در جامعه‌ای برونگرا زندگی می‌کنیم که به تنهایی و سکوت ارزش زیادی نمی‌دهد.
ما دائماً درحال پر کردن درون خود با مکالمات فیلم‌ها و برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی هستیم.
ما در حالی که تشنگی فرهنگی و سیاسی داریم و دائماً در حال جذب اطلاعات و به دنبال تفریح هستیم، همواره نگرانیم چیزی مهم را از دست بدهیم.
ما خود را با آنچه در دسترسمان است خفه می‌کنیم تا مبادا با خودمان تنها باشیم!

#گای_کارنو

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم

عزم وعزیمت

در زبان عربی این دوکلمه مترادف وبه معنای" نیت وقصد وآهنگ انجام دادن کاری" است. در متون قدیم فارسی نیز به همین معنی وبه منزله مترادف به کار رفته است.
امروزه در فارسی میان معنای این دوکلمه فرق میگذارند عزم را به معنای "تصمیم" وعزیمت را به معنای "آهنگ سفر وحرکت برای سفر" به کار می برند.

#کتاب_غلط_ننویسیم
    #ابوالحسن_نجفی

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

فقط تبر نیست که به درخت صدمه می‌زند ...!
آب که پای درخت نریزی، می‌خشکد ، از درون می‌پوسد و خالی می‌شود. آن وقت به کوچک‌ترین بادِ خزانی فرو می‌ریزد ...!
عاشقانه‌ها همیشه که با زخمِ جفا و خیانت سرنگون نمی‌شوند، بیشترشان آب نمی‌خورند !
همان دوستت دارم‌های هر روزه، همان نگاه‌ها و ملاحت‌ها، همان‌ها پایشان ریخته نمی‌شود که می‌میرند !
کم‌کم ... آرام ...

#حسین_وحدانی

@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂

مطالعه سهم روز بیست و پنجم کتاب «وقتی نیچه گریست »

تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 406تا 422

97/11/5
@book_tips 🐞

🍂🌺🍂
خاطره بازی با اتفاقات ب ظاهر ساده اما پر مهر
خاطره ای ک گوشه چشمی را پر از شبنم می کند، قلبی را ب تپش می اندازد و خاطری را ب اوج خواستنی ترین روزها می برد...
قرار کوچکی با خاطراتمان گذاشته ایم شما هم اگر دوست داشتید بفرمایید چند جرعه خاطره نوش جان کنید...
#عاطفه_فتحی
#یار_بوک_تیپس
سایت:آدینه بوک
http://www.adinehbook.com

@book_tips 🐞

خود را جوان نگه دارید ، هر کس دست از آموختن بردارد پیر است، چه 20 ساله چه 80 ساله. هر کس به آموختن ادامه دهد جوان می ماند...


#هنری_فورد
@book_tips 🐞
#چهار_فصل_زندگی
#تابستان

در این فصل از زندگی ، یادبگیرید چگونه می توان شکوفا شد و چگونه باید از بذرهای کاشته شده محافظت کرد. به محض آنکه بذر ها را بکارید، حشرات موذی و علف های هرز مزاحم، آنها را تهدید می کنند. آنها بذرها را ازبین خواهند برد مگر آنکه….شما از آنها محافظت کنید. این یک حقیقت است که هر چیز ارزشمندی نیاز به محافظت دارد. نپرسید چرا . فقط قبول کنید که حقیقت همین است. با توجه به واقعیات، آغازی زیبا و با ارزش داشته باشید. هر باغی، روزی مورد حمله قرار خواهد گرفت. از ارزش های اجتماعی، ارزش های سیاسی، ارزش های تجاری و دوستی های ارزشمند باید محافظت کرد. هر باغی باید سراسر تابستان مورد مراقبت باشد، در غیر اینصورت به همه ی ثمرات ارزشمند آن دست نخواهید یافت. بدیهی است کسانی که به بذر ها و نهالهای خود توجه می کنند و از آنها محافظت بعمل می آورند از شر آفات و حشرات موذی و سایر موانع در امان خواهند بود

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#داستان_شب

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...

پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما........
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم،
دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!

هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را
برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد...

خاطره‌ای از شفیعی کدکنی


@book_tips 🐞
#روز_شمار
شمسی
شنبه - ۶ بهمن ۱۳۹۷
۱۳۹۷/۱۱/۰۶
قمری
السبت - ١٩ جمادي الاولي ١٤٤٠
۱۴۴۰/۰۵/۱۹
میلادی
Saturday - 2019 26 January
@book_tips 🐞
( أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ ۚ أَفَلَا تَعْقِلُونَ )

البقرة (44) Al-Baqara

آیا مردم را به نیکی فرمان می دهید، و خودتان را فراموش می کنید، در حالی که شما کتاب(آسمانی) را می خوانید؟! آیا نمی اندیشید؟!

#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
#آگهی_این_هفته

به یک سکه نیازمندیم.....

@book_tips 🐞
💎كمال انسانيت💎

مي گويند:
روزی صلاح الدين ايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگهايش بگيرد.

آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد.
صلاح الدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد: به نظر شما بين سه دين يهود و مسيحيت و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كداميك است؟
آن تاجر بزرگ گفت بنشين تا يك داستان برايت بگويم، بعد خودت نتيجه گيری كن!

♦️گفت: در روزگاران قديم مرد كشاورزی بود كه صاحب يك انگشتر بود و همه ميگفتند اين انگشتر نزد هر كس باشد به كمال انسانيت ميرسد! كشاورز دارای سه پسر شد و وقتی پسران بزرگ شدند، از روی آن انگشتر دو تای ديگر دقيقا شبيه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش بدون اطلاع دو نفر ديگر، يكی از انگشترها را داد؛ از اين به بعد هر كدام از پسرها ميگفتند كه انگشتر اصلی پيش اوست و هميشه با هم دعوا داشتند بر سر اينكه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانيت ميشود پيش كداميك از آنهاست.
تا بالاخره تصميم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پيش قاضی بروند.
وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت: احتمالا انگشتر اصلی گم شده است! چون قرار بر اين بوده كه آن انگشتر پيش هر كس باشد دارای كمالات انسانی باشد، اما شما سه نفر كه هيچ فرقی با هم نداريد و مدام مشغول ناسزا گويی به يكديگر هستيد...
"برگرفته از كتاب تاريخ ويل دورانت"

🌺🌺به درستي يا نادرستي اين حكايت كاري نداريم اما حقيقت اين است كه هدف از استقرار و برپايي دين و نظام ديني، كمالات اخلاقي و پيشرفت انسانيت و اخلاق و تربيت است. چنان كه از پيامبر ص اكرم نقل شده كه فرمود: همانا هدف بعثت من به كمال رساندن كرامت هاي اخلاقي است.

حال اگر اين اتفاق يعني تربيت شدن و به كمالات اخلاقي رسيدن كه شيرين ترين ميوه دينداري است نيفتد ديگر فرقي نخواهد بود بين اينكه چه كسي بيشتر نماز مي خواند و به مسجد مي رود و يا مسلماني اصل است يا مسيحيت و يا اديان ديگر ....🌺🌺

@book_tips 🐞