Book_tips
21.8K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
588 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ )

الجمعة (9) Al-Jumu'a

ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که در روز جمعه برای نماز اذان گفته شد به سوی (نماز و) ذکر الله بشتابید و خرید و فروش را رها کنید، اگر بدانید این برای شما بهتر است.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
همه ایستاده بودند.
حتی یکی نمی‌توانست بنشیند.
انتظار است دیگر، لعنتی...
مثل بی‌خوابی،
دلت می‌خواهد بنشینی، خسته‌ای، اما نمی‌توانی.
دلت می‌خواهد آب بخوری، اما جا نداری.
دلت می‌خواهد بایستی، ولی مگر می‌شود همه‌اش ایستاد.
و اگر بخواهی قدم بزنی، کجا بروی؟ ...

#آخرین_نسل_برتر
#عباس_معروفی
@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک کارمند کتابخانه در ایالات متحده، بقایای یک درخت صد ساله رو به یک کتابخانه کوچک خیابانی تبدیل کرد!
چه ایده خوب و قشنگی👌


@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کارهایی که برای سلامتی مهمه


#کلیپ

@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂

مطالعه سهم روزهجدهم کتاب «وقتی نیچه گریست »

تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 294 تا310

97/10/28
@book_tips 🐞

🍂🌺🍂
🍃🌺🍃

#چرا_کتاب_میخوانم

"من همیشه این طور تصورکرده ام بهشت جایی شبیه کتابخانه است"
بورخس

اگر این جمله بورخس صددرصددرست نباشد اما کتابخانه میتواند قسمتی از بهشت برین درجهنم دنیا باشد.
امروز دیگر نتوان مثل بیهقی گفت:"هرکتاب به یک بارخواندن بیرزد"
شاید زمانی چنین بوده باشداما امروز نه زمان و نه ارزشش رادارد چنین کنیم.
من ازاقیانوس کبیرمفاهیم وعلوم مختلف قطره زلالی ازآن رابرمیگزینم وآن ادبیات وشعراست.
اگر کتاب نبودو چخوف را نمی خوندیم قطعا خیلی از زیبایی های دردناکو ازدست می دادیم.
براستی چه چیز نویسندگان بزرگ برای ماجالب است ودرداستانهای ویکتورهوگو،دیکنز ،تولستوی ،پوشکین،داستایوسکی چه نهفته است.
شاید شورغنایی ،هنرتبدیل زندگی روزمره مردم به صورتهایی بس آراسته ودلپذیر که بسان زیبا درخاطره ها حک میشود.مهربانیها،دلسوزی برای رنج ،درد وغم سرخوردگیهای روانهای حساس،که تشنه بهروزی وروزی هستند که امکانهای نهان خودرا بروزدهند،شاید خوشبینی اینها و ایمانی که به تداوم پیشرفت ادمی داشتند.
بناهای اباد خراب میگردد اما شاهنامه می ماند تا ما ازآن بهره بریم.
حافظ،سعدی،مولوی اگر نبود کتابهایشان چقدر زندگی سیاهترمیشد
.تصور کنید اگر آثار صادق هدایت نبود یا چوبک با اون توصیفات دقیقش،ساعدی درویشیان و....
اگر این کتابها نبود به قول چوبک:
"آن گونه زندگی تاریک وسرپوشیده ای که پیمودن آن مثل یک راهپیمایی ممتددرگندابی بود که تازیر گلوی آدم سوسمار وقورباغه و ما ر وول میزد"
علی.کهریزی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
#چرا_کتاب_میخوانم
جواب:
چون انقدر عمر ندارم که تمام چیز را عینا تجربه کنم پس مطالعه می کنم تا از تجربه و آموخته های دیگران استفاده کنم.

میتواند هر کسی دلیلی داشته باشد، ولی زیبا ترین و کوتاه ترین جوابی را که اکثر اهل کتاب گفتند، همین است.
کتاب هایی هست که، نتیجه‌ای یک عمر تحقیق و تفحص بوده، است.
نویسنده کتاب، این کتاب را شاید در هفتاد سال نوشته، اما ما شاید در یک هفته وقت گذاشتن میتوانیم، این تجربه‌ای نوشته شده را بیاموزیم،
مثلا قسمیکه میگویند، ولدورانت و خانمش، برای نوشتن یک صفحه‌ای از کتاب تاریخ تمدن، پنجصد صفحه مطالعه نموده اند، اینجا ولدورانت تاریخ تمدن را با سپری نمودن چنین رنجی نوشت و حاصل تمام تحقیقش برای خودش همان اندازه است که در کتابش ما میخوانیم و با خواندن ان در چند ماه، شاید به اندازه‌ای ولدورانت اموخته باشیم.

یا، کتاب های رشد یک و رشد دو، که ژانپیاژه، در بخش روانشناسی کودک نوشته، نتجیه‌ای تحقیقی است که روی دوتا طفل خود انجام داده که سالها را در برگرفته است، اما ما میتوانیم در مدت اندکی از تجربه‌ای این شخص اگاه شویم.

مسعود.محمدی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
فلسطین اشغالی توام
که برای آزادی نمیجنگم،
برای رهایی جان نمیدهم...

فاطمه جرفی
#یار_بوک_تیپس

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_شب
قسمت دوم
#دو_قرص_نان

چشمان مهربان مرد،پشت عدسی عینک چه زیبا می درخشید!چه ابروهای پرپشتی!خدایا،آدم بتواند تابلویی را این چنین تجزیه و تحلیل کند،آن وقت با نان خشک،شکمش را سیرکند؟اما چاره ای نیست.معمولا استعداد آدمها به این راحتی کشف نمی شود.
چه خوب می شد اگر با استعدادها،با دو هزار دلار،یک نانوایی و قلبی مهربان حمایت می شدند.اما همه ی این ها رویایی بیش نبود.
مرد حالا دیگر هر وقت برای خرید نان به نانوایی می آمد گپ کوتاهی هم می زد.به نظر می رسید از سخنان دلنشین و مشتاقانه ی مارتا خوشش می آمد.
مرد همچنان به خرید نان بیات ادامه می داد.هیچ گاه کیک،کلوچه،یا نان قندی نمی خرید!.
مارتا احساس کرد مرد،روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شود.خیلی دلش می خواست چیز خوشمزه ای را به خرید هنرمند اضافه کند اما جراتش را نداشت.دل و جرات رویارویی با او را نداشت.
مارتا دامن ابریشمی با خال های آبی رنگش را می پوشید و پشت پیشخوان نانوایی می ایستاد.در اتاق پشتی مخلوط اسرارآمیزی از دانه های به و بوره را می پخت که خیلی ها از آن برای طراوت و زیبایی پوستشان استفاده می کردند.
روزی مشتری همیشگی وارد نانوایی شد.سکه اش را روی ویترین گذاشت و طبق معمول نان بیات سفارش داد.همین که مارتا به طرف نان بیات رفت،صدای زنگ و بوق،در خیابان بلند شد و ماشین آتش نشانی آژیرکشان رد شد.
مشتری سراسیمه به سمت در نانوایی رفت تا نگاهی به بیرون بیندازد.مارتا ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد.

در قفسه ی زیرین پشت پیشخوان،نیم کیلو کره ی تازه بود که فروشنده ی لبنیات،ده دقیقه ی پیش آن را آورده بود.مارتا با چاقوی مخصوص،به سرعت وسط نان های بیات را شکافت،مقدار زیادی کره در میان هر کدامشان گذاشت و دوباره آن ها را فشرد.
وقتی مشتری به مغازه برگشت،مارتا داشت کاغذ دور نانها می پیچید.
مشتری پس از گفت وگویی کوتاه از مغازه خارج شد.مارتا ذوق زده شده بود،هرچند اندکی هم دلشوره داشت.آیا زیادی شجاعت به خرج داده بود؟آیا آن مرد از دست او عصبانی می شد؟اما نه.نان و کره که زبان ندارند.هیچ کس هم نگفته که کره نماد وقاحت و پررویی است.
آن روز مارتا خیلی به این موضوع فکر کرد.هر بار لحظه ای را تجسم می کرد که مرد متوجه ترفند کوچک او می شد.
لابد قلم موها و تخته شستی اش را کنار می گذاشت.سه پایه اش هم آن جا بود و او سرگرم کشیدن اثری بود که هیچ نقص و ایرادی نداشت.بعد وقت ناهار آماده می شد که مثل هر روز نان خشک و آب بخورد که ناگهان-آه!
مارتا از خجالت سرخ شد.آیا آن مرد به دستی فکر می کرد که کره را لای نان گذاشته بود؟
ناگهان زنگ در نانوایی بی رحمانه به صدا در آمد.انگار کسی با عجله و سر و صدای زیاد وارد فروشگاه شد!
مارتا به سمت در شتافت.دو مرد آن جا بودند.یکی مرد جوانی بود که پیپ می کشید و مارتا تا به حال ملاقاتش نکرده بود و دیگری همان هنرمند محبوب او بود.
صورت هنرمند ملتهب بود.کلاهش نزدیک بود از روی سرش بیفتد و موهایش نامرتب بود.هنرمند با عصبانیت مشت هایش را به طرف مارتا بلند کرد و تکان داد.
بعد به آلمانی نعره زد:دیوانه!زن دیوانه!تو...تو زن ابله مرا بیچاره کردی!
مرد جوان کوشید او را از پیشخوان دور کند.
هنرمند با لحنی بی اندازه خشمگین گفت:از اینجا نمی روم.تا تکلیف این زن را مشخص نکنم از اینجا نمی روم.بعد با مشت،محکم روی پیشخوان کوبید و فریاد زد:شما کار مرا خراب کردید!
مارتا با ترس و لرز به قفسه ها تکیه داد و یک دستش را روی دامن ابریشمی با خالهای آبی رنگش گذاشت.
مرد جوان بازوی هنرمند را گرفت و گفت:خب برویم هر چه دلت خواست گفتی.سپس هنرمند عصبانی را برون برد.لحظه ای بعد خودش به داخل نانوایی برگشت.
مرد جوان به مارتا گفت:خانم به نظرم بهتر است بدانید که قضیه چیست.این مرد "بلوم برگر"است.او نقشه کش معماری است.ما با هم در یک دفتر کار می کنیم.
بلوم سه ماه است که روی نقشه ی جدید شهرداری کار می کند.یک جور رقابت نان و آبدار در میان بود.دیروز طرحش را تمام کرد.می دانید،طراح همیشه طرح اولیه اش را با مداد کار می کند.وقتی کار طراحی تمام شد،آن وقت خطوط را با تکه های نان خشک پاک می کند.نان خشک حتی از پاک کن هم بهتر است....
بلوم برگر از این جا نان می خرید.خب امروز،خب خودتان می دانید خانم،آن کره،خب طرح بلوم برگر دیگر به درد هیچ کاری نمی خورد مگر اینکه ساندویچ های راه آهن را با آن بپیچند!.
مارتا به اتاق پشتی رفت.دامن ابریشمی اش را در آورد و روپوش کهنه و قهوه ای اش را پوشید.بعد مخلوط دانه های به و بوره را از پنجره،داخل سطل زباله ریخت.

پایان.
#نویسنده_او_هنری
#مترجم_دکتر_علی_فامیان

@book_tips 🐞
دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است.

ببار ای آسمان امشب، که قلبم باز بی تاب است..
نه روز آرامشی در دل، نه شب در چشم من خواب است..

برایت شعر می گویم، که امشب شام مهتاب است.

من امشب با تو می گویم، همه ناگفته هایم را
دمی با تو به سر بردن، خودش آرامشی ناب است...
@book_tips🐞
آگهی این هفته...
به یک قلم نیازمندیم
شاید یک سیگار... بگذاری لای لبهایت و افکار مشوشت را بسوزانی... و با خاکسترشان روی آبی آسمان دردشان را به تصویر بکشی... روبه روی چشمانت برقصند و با ریتم باد از هم فاصله بگیرند... دور شوند... و نم نمک محو... و تو آرام شوی

دلارااا✌️
#یار_بوک_تیپس

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#تلنگر

آرتروز فکری چیست؟

آرتروز بیماری‌ای است که به مفاصل حمله می‌کند و نتیجه اش این می‌شود که بیمار نمی‌تواند مفاصلش را به راحتی تکان دهد.

و اما ...

آرتروز فکری بیماری‌ای است که وقتی به انسان حمله می‌کند، فرد قدرت خلاقیتش را از دست می دهد، دیگر نمی‌تواند نوآوری کند، همیشه مستأصل است و قادر به یافتن راه‌حل‌های جدید نیست. مغز هنوز هم این توانایی‌ها را دارد اما چون آرتروز گرفته قادر به تفکر و خلاقیت نیست و نمی‌تواند تمام قدرت خود را به‌کار بندد.

فرد مبتلا به آرتروز فکری در هر سن و سالی که باشد از فکر کردن و خلاقیت و آموختن رنج می‌برد، نمی تواند کتاب بخواند، نمی تواند برنامه‌های آموزشی و مفید را تماشا کند و نمی‌تواند از دیگران بیاموزد؛ درچنین حالتی فرد دوست دارد در همین وضعیتی که هست بماند و خود را از هر حرکتی دور می‌دارد. درنتیجه کارها را طوطی‌وار انجام می‌دهد و درنهایت در "تلۀ روزمره‌گی" گرفتار میشود.
#روانشناسی

@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂

مطالعه سهم روزنوزدهم کتاب «وقتی نیچه گریست »

تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 310 تا326

97/10/29
@book_tips 🐞

🍂🌺🍂
🍃🌺🍃
از روزی که ما به آمریکا آمده بودیم ، هم شاگردی هایم مرتب از من در باره قالیچه پرنده می پرسیدند! ،
من هم همیشه جواب میدادم :
آنها وجود خارجی ندارند

اما اشتباه می کردم ، قالیچه های پرنده وجود داشتند و دارند ، و نامشان کارت عضویت کتابخانه است!

ژاپنی ها ضرب المثل دارند که برای هر غذایی که یک بار آزمایش می کنیم هفت روز به زندگی ما اضافه می شود . و من تقریبا همه چیز را امتحان می کنم و قانونم این است که یه گاز نمی کشدت
و یاد گرفته ام غذای رسمی یک کشور در کشور دیگری غذای گربه محسوب می شود!

#لبخند_بی_لهجه
#فیروزه_جزایری

@book_tips 🐞
#معرفی_کتاب
خیلی چیز ها باید با خودت می آوردی که نیاوردی. حالا دیگر وقتش نیست که به چیزهایی که نداری فکر کنی پیرمرد. فکر کن با چیزهایی که داری چه می توانی بکنی.

#پیرمرد_و_دریا
#نجف_دریابندری

@book_tips 🐞
کتاب #پیرمرد_و_دریا
نویسنده: #ارنست_همینگوی
ترجمه: #نجف_دریابندری

👈🏻 پیرمرد و دریا واپسین اثر مهم داستانی همینگوی نویسنده سرشناس آمریکایی می باشد که توانست جایزه ادبی نوبل را در سال ۱۹۵۴ برای او به ارمغان بیاورد.

✔️ به اعتقاد همینگوی هیچ هنرمند واقعی ای سمبول سازی و تمثیل پردازی نمی کند و راز توفیق پیرمرد و دریا را در نبودن هیچ رمزی در آن می داند.

کتاب شرح تلاش‌ های سانتیاگو ماهیگیر پیر کوبایی است که در دل دریا و جایی بسیار دور از ساحل و چشم دیگران، جایی که هیچ ماهیگیری با قایقش به آن جا نرفته برای به دام انداختن یک ماهی بسیار بزرگ با آن وارد مبارزه مرگ و زندگی می‌شود. وقتی داستان آغاز می‌ گردد سانتیاگو، پیرمرد ماهی گیر، ۸۴ روز است که حتی یک ماهی هم صید نکرده‌ است و...

قسمتی از متن کتاب:
🔸 آدم را برای شکست نساخته اند. آدم ممکنه از بین بره، ولی شکست نمیخوره.

#معرفی_کتاب
@book_tips 📕
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه!
تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش و نمیتونست بگه.

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم!
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید.

دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!

این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه.
دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم، فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم...

منتسب به خسرو

@book_tips 🐞
شبی در دامن مهتاب دیدم
که همچون بخت من درخواب بودی
تو را با ماه سنجیدم، به خوبی
بسی زیباتر از مهتاب بودی

#فریدون_مشیری


@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

يك صبحِ زود
يك صبحِ زودِ قشنگ خواهيم رفت
همان طرف هاى دورِ آشنا خواهيم رفت
مى گويند آنجا
كوچه هايى دارد عجيب،
غرقِ نور و سلام و تبسم وُ
هر چه شما بخواهيد!
مى گويند آنجا
نسترن ها نماز مى خوانند
آب، اهل آوازِ رفتن است
و ملائكى بى سوُال
پياله هاى پُر از مى را
بر چينه هاى ستاره چيده اند،
هوا خوش است و كلمات،
همه كلمات از هر چه گفتنِ بوسه آزادند!

#سيد_على_صالحى
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

هر دانه برف آهی است که زنی غمگین در جایی از دنیا کشیده است.
و همه این آه ها در آسمان جمع میشوند و ابرها را می سازند
بعد به قطعات کوچک تقسیم می شوند
و در سکوت روی سر مردم می‌بارند...



#هزار_خورشید_تابان
#خالد_حسینی
@book_tips 🐞