Book_tips
21.8K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
588 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم.

رقیب

این کلمه در متون قدیم فارسی همه جا به معنای "مراقب ، نگهبان محافظ " وتوسعا به معنای "دایه کودکان نابالغ ونوجوانان که برای مراقبت از آنان همیشه همراهشان بوده است" به کار می رود.

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست  (حافظ)

غفلت از این معنی اغلب موجب بدفهمی نوشته های پیشینیان خاصه شعر حافظ شده است. امروزه رقیب به معنای "هم چشم، حریف مبارزه " به کار می رود.

#کتاب_غلط_ننویسیم
     #ابوالحسن_نجفی

@book_tips 🐞
وقتی آدمها زخمهایشان را درمان
نمی کنند و با ذهن ترک خورده و پریشان شان در جستجوی آرامش
می روند . آنوقت مهربانی دیگران
می رود لابلای آن ترکهای کهنه و رنگ و بوی مسموم آن فضا را می گیرد . و اینجاست که تو شبیه آنچه می شوی که می خواهند ببینند نه آنچه که واقعا هستی .

#لیلی_هژیر
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اسیر دل بودم من...


@book_tips 🐞
نام هاوایی از زبان بومیان منطقه گرفته شده، و از Hawaiʻi بمعنای «سرزمین خدایان» می‌باشد.

@book_tips 🐞
نوشت
-زن-
خواندیم
گناه
سرودیم
عشق
و نفهمیدیم
زندگیست...
#کوروش_آسمانی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
منطقه رویایی گل‌های آبی در پارک ساحلی شهر هیتاشی ژاپن.
در این پارک شگفت‌انگیز حدود 4‌/5 میلیون شکوفه در فصل بهار فضایی فوق العاده زیبا را بوجود می‌آورد.

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
مست شراب درد
مرد
درجستجوی شراره سوزان انس
دربرکه انتهای غارپراو بی رمق تنهایی

بازمین دل نجوا می کردشعله ور
برف

گاه شوق بیقرار
و غرق آتشفشان یخپاره سوزان دوست

چنان چون مرغ شباهنگ تابید
برکوهسار زمستان سنگین سرد
و بارایحه آواز خود

چشمانش ازشدت شور شبنم
شعر بغض سرود

منورکردشب تاریک روح را
و از صخره های صعب مرتفع روح طلوع کرد
زمزمه اشک وصخره درون
تیغ تیز اشک برقلب
زمزمه خیال بر روح
زمزمه معصوم شبنم بردل سنگ
وپیوند نورانی شب درکنار مرغ شباهنگ
شعله آواز شبانگاه
در آغوش صخره عظیم عبوس دوست

سپیده صفیرکشان سرزد
وظلمت فرارسید
#علی_کهریزی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_شب
"قسمت اول"

#دو_قرص_نان

خانم ”مارتا میچام“ صاحب نانوائی سر چهارراه بود. (از آن مغازه‌هائی که وقتی واردش می‌شوید و در را باز می‌کنید صدای جرینگ جرینگ زنگ به‌گوش می‌رسد).
مارتا چهل‌ساله بود. دو هزار دلار در بانک داشت، به‌همراه دو دندان مصنوعی و قلبی آکنده از حس همدردی و دلسوزی. بسیاری از آدم‌هائی که ازدواج کرده‌اند از این بابت یعنی داشتن حس دلسوزی و همدردی به گرد پای مارتا هم نمی‌رسند.
یکی از مشتریان نانوائی خانم مارتا، مردی بود که هفته‌ای دو سه بار به مغازه می‌آمد و مارتا او را با دقت می‌پائید. مردمی میان‌سال که عینک می‌زد و ریش قهوه‌ای‌اش را با دقت مرتب می‌کرد.
مرد، انگلیسی را با لهجهٔ غلیظ آلمانی صحبت می‌کرد. لباس‌هایش کهنه و مندرس بود. با آن‌همه آثار رفوکاری و چروک‌شدگی در لباسش، مرتب به‌نظر می‌آمد و رفتارش بسیار معقول و مؤدبانه بود.
همیشه دو قرص نان بیات می‌خرید. هر قرص نان تازه، پنج سنت بود، اما با این پول می‌شد دو قرص نان بیات خرید. مرد به جزء نان بیات، چیز دیگری نمی‌خرید.
روزی مارتا متوجهٔ لکه‌های رنگ سرخ و قهوه‌ای روی انگشتان مرد شد و فهمید که او هنرمند و بسیار فقیر است. حتماً در اتاقی زیر شیروانی زندگی می‌کرد، تابلو می‌کشید، نان بیات می‌خورد و در عالم خیال و رویا، از نانوائی مارتا موادغذائی خوشمزه می‌خرید.
مارتا اغلب اوقات وقتی سرگرم خوردن گوشت یا مربا و چای می‌شد آە می‌کشید و آرزو می‌کرد روزی فرا برسد که آن مرد فقیر هم به‌جای خوردن نان خشک در اتاق محقرش، غذاهای خوشمزه بخورد.
همان‌طور که پیش‌تر گفته شده مارتا خیلی مهربان و دل‌نازک بود. روزی برای این‌که حدسش را دربارهٔ شغل آن مرد آزمایش کند، تابلوئی را که مدت‌ها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان، درست مقابل قفسه‌ها گذاشت.
تابلو، منظرهٔ بسیار زیبائی را نشان می‌داد: ساختمانی باشکوه و مرمرین در پیش‌زمینه و در میان آب. بقیهٔ تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود، و ابرها و آسمان و سایه‌روشن‌های بسیار. هیچ هنرمندی بی‌اعتنا از کنار این تابلو رد نمی‌شد.
آنجایی که مارتا مهربان بود.روزی برای این که حدسش را در باره ی شغل آن مرد آزمایش کند تابلویی را که مدتها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان درست مقابل قفسه ها گذاشت.
تابلو منظره ی بسیار زیبایی را نشان می داد:ساختمانی با شکوه و مرمرین در پیش زمینه و در میان آب.بقیه تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود.و ابرها و آسمان و سایه روشن های بسیار.
هیچ هنرمندی بی اعتنا از کنار این تابلو رد نمی شد.
دو روز بعد مشتری مورد نظر وارد شد.
-لطفا دو قرص نان بیات
در حالی که مارتا نان را داخل پاکت می گذاشت مرد گفت:خانم تابلوی قشنگی دارید!.
مارتا که از زیرکی اش حظ کرده بود گفت:بله من هم هنر را تحسین می کنم(خودش را سرزنش کرد :نه نباید به این زودی کلمه هنرمند را به زبان می آورد)و البته نقاشها را هم تحسین می کنم.به نظر شما تابلوی قشنگی است؟!
مشتری پاسخ داد:همین طور است،دست در آب!...دست نقره ای زنی زیبا در آب،در کنار ساختمانی از مرمر سفید...واقعا شعر است.آب،نقره...مرمر...خدایا چه کاری شده است!
سپس پاکت نان را برداشت،خم شد و بیرون رفت.
بله.او حتما یک هنرمند بود.مارتا تابلو را به خانه اش باز گرداند.

#نویسنده_او_هنری
#مترجم_دکتر_علی_فامیان

ادامه دارد...


@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃

جمعه
خودش یک شعر بلند بالای عاشقانه است
صبحش با آشنایی
ظهرش با وصال
و عصرش با جدایی
جمعه خودش یک عاشقانه ی غمناک است
یک افسانه ی دور و دراز ...

#حامد_نیازی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ )

الجمعة (9) Al-Jumu'a

ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که در روز جمعه برای نماز اذان گفته شد به سوی (نماز و) ذکر الله بشتابید و خرید و فروش را رها کنید، اگر بدانید این برای شما بهتر است.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
همه ایستاده بودند.
حتی یکی نمی‌توانست بنشیند.
انتظار است دیگر، لعنتی...
مثل بی‌خوابی،
دلت می‌خواهد بنشینی، خسته‌ای، اما نمی‌توانی.
دلت می‌خواهد آب بخوری، اما جا نداری.
دلت می‌خواهد بایستی، ولی مگر می‌شود همه‌اش ایستاد.
و اگر بخواهی قدم بزنی، کجا بروی؟ ...

#آخرین_نسل_برتر
#عباس_معروفی
@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک کارمند کتابخانه در ایالات متحده، بقایای یک درخت صد ساله رو به یک کتابخانه کوچک خیابانی تبدیل کرد!
چه ایده خوب و قشنگی👌


@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کارهایی که برای سلامتی مهمه


#کلیپ

@book_tips 🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂

مطالعه سهم روزهجدهم کتاب «وقتی نیچه گریست »

تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 294 تا310

97/10/28
@book_tips 🐞

🍂🌺🍂
🍃🌺🍃

#چرا_کتاب_میخوانم

"من همیشه این طور تصورکرده ام بهشت جایی شبیه کتابخانه است"
بورخس

اگر این جمله بورخس صددرصددرست نباشد اما کتابخانه میتواند قسمتی از بهشت برین درجهنم دنیا باشد.
امروز دیگر نتوان مثل بیهقی گفت:"هرکتاب به یک بارخواندن بیرزد"
شاید زمانی چنین بوده باشداما امروز نه زمان و نه ارزشش رادارد چنین کنیم.
من ازاقیانوس کبیرمفاهیم وعلوم مختلف قطره زلالی ازآن رابرمیگزینم وآن ادبیات وشعراست.
اگر کتاب نبودو چخوف را نمی خوندیم قطعا خیلی از زیبایی های دردناکو ازدست می دادیم.
براستی چه چیز نویسندگان بزرگ برای ماجالب است ودرداستانهای ویکتورهوگو،دیکنز ،تولستوی ،پوشکین،داستایوسکی چه نهفته است.
شاید شورغنایی ،هنرتبدیل زندگی روزمره مردم به صورتهایی بس آراسته ودلپذیر که بسان زیبا درخاطره ها حک میشود.مهربانیها،دلسوزی برای رنج ،درد وغم سرخوردگیهای روانهای حساس،که تشنه بهروزی وروزی هستند که امکانهای نهان خودرا بروزدهند،شاید خوشبینی اینها و ایمانی که به تداوم پیشرفت ادمی داشتند.
بناهای اباد خراب میگردد اما شاهنامه می ماند تا ما ازآن بهره بریم.
حافظ،سعدی،مولوی اگر نبود کتابهایشان چقدر زندگی سیاهترمیشد
.تصور کنید اگر آثار صادق هدایت نبود یا چوبک با اون توصیفات دقیقش،ساعدی درویشیان و....
اگر این کتابها نبود به قول چوبک:
"آن گونه زندگی تاریک وسرپوشیده ای که پیمودن آن مثل یک راهپیمایی ممتددرگندابی بود که تازیر گلوی آدم سوسمار وقورباغه و ما ر وول میزد"
علی.کهریزی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃
#چرا_کتاب_میخوانم
جواب:
چون انقدر عمر ندارم که تمام چیز را عینا تجربه کنم پس مطالعه می کنم تا از تجربه و آموخته های دیگران استفاده کنم.

میتواند هر کسی دلیلی داشته باشد، ولی زیبا ترین و کوتاه ترین جوابی را که اکثر اهل کتاب گفتند، همین است.
کتاب هایی هست که، نتیجه‌ای یک عمر تحقیق و تفحص بوده، است.
نویسنده کتاب، این کتاب را شاید در هفتاد سال نوشته، اما ما شاید در یک هفته وقت گذاشتن میتوانیم، این تجربه‌ای نوشته شده را بیاموزیم،
مثلا قسمیکه میگویند، ولدورانت و خانمش، برای نوشتن یک صفحه‌ای از کتاب تاریخ تمدن، پنجصد صفحه مطالعه نموده اند، اینجا ولدورانت تاریخ تمدن را با سپری نمودن چنین رنجی نوشت و حاصل تمام تحقیقش برای خودش همان اندازه است که در کتابش ما میخوانیم و با خواندن ان در چند ماه، شاید به اندازه‌ای ولدورانت اموخته باشیم.

یا، کتاب های رشد یک و رشد دو، که ژانپیاژه، در بخش روانشناسی کودک نوشته، نتجیه‌ای تحقیقی است که روی دوتا طفل خود انجام داده که سالها را در برگرفته است، اما ما میتوانیم در مدت اندکی از تجربه‌ای این شخص اگاه شویم.

مسعود.محمدی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
فلسطین اشغالی توام
که برای آزادی نمیجنگم،
برای رهایی جان نمیدهم...

فاطمه جرفی
#یار_بوک_تیپس

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_شب
قسمت دوم
#دو_قرص_نان

چشمان مهربان مرد،پشت عدسی عینک چه زیبا می درخشید!چه ابروهای پرپشتی!خدایا،آدم بتواند تابلویی را این چنین تجزیه و تحلیل کند،آن وقت با نان خشک،شکمش را سیرکند؟اما چاره ای نیست.معمولا استعداد آدمها به این راحتی کشف نمی شود.
چه خوب می شد اگر با استعدادها،با دو هزار دلار،یک نانوایی و قلبی مهربان حمایت می شدند.اما همه ی این ها رویایی بیش نبود.
مرد حالا دیگر هر وقت برای خرید نان به نانوایی می آمد گپ کوتاهی هم می زد.به نظر می رسید از سخنان دلنشین و مشتاقانه ی مارتا خوشش می آمد.
مرد همچنان به خرید نان بیات ادامه می داد.هیچ گاه کیک،کلوچه،یا نان قندی نمی خرید!.
مارتا احساس کرد مرد،روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شود.خیلی دلش می خواست چیز خوشمزه ای را به خرید هنرمند اضافه کند اما جراتش را نداشت.دل و جرات رویارویی با او را نداشت.
مارتا دامن ابریشمی با خال های آبی رنگش را می پوشید و پشت پیشخوان نانوایی می ایستاد.در اتاق پشتی مخلوط اسرارآمیزی از دانه های به و بوره را می پخت که خیلی ها از آن برای طراوت و زیبایی پوستشان استفاده می کردند.
روزی مشتری همیشگی وارد نانوایی شد.سکه اش را روی ویترین گذاشت و طبق معمول نان بیات سفارش داد.همین که مارتا به طرف نان بیات رفت،صدای زنگ و بوق،در خیابان بلند شد و ماشین آتش نشانی آژیرکشان رد شد.
مشتری سراسیمه به سمت در نانوایی رفت تا نگاهی به بیرون بیندازد.مارتا ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد.

در قفسه ی زیرین پشت پیشخوان،نیم کیلو کره ی تازه بود که فروشنده ی لبنیات،ده دقیقه ی پیش آن را آورده بود.مارتا با چاقوی مخصوص،به سرعت وسط نان های بیات را شکافت،مقدار زیادی کره در میان هر کدامشان گذاشت و دوباره آن ها را فشرد.
وقتی مشتری به مغازه برگشت،مارتا داشت کاغذ دور نانها می پیچید.
مشتری پس از گفت وگویی کوتاه از مغازه خارج شد.مارتا ذوق زده شده بود،هرچند اندکی هم دلشوره داشت.آیا زیادی شجاعت به خرج داده بود؟آیا آن مرد از دست او عصبانی می شد؟اما نه.نان و کره که زبان ندارند.هیچ کس هم نگفته که کره نماد وقاحت و پررویی است.
آن روز مارتا خیلی به این موضوع فکر کرد.هر بار لحظه ای را تجسم می کرد که مرد متوجه ترفند کوچک او می شد.
لابد قلم موها و تخته شستی اش را کنار می گذاشت.سه پایه اش هم آن جا بود و او سرگرم کشیدن اثری بود که هیچ نقص و ایرادی نداشت.بعد وقت ناهار آماده می شد که مثل هر روز نان خشک و آب بخورد که ناگهان-آه!
مارتا از خجالت سرخ شد.آیا آن مرد به دستی فکر می کرد که کره را لای نان گذاشته بود؟
ناگهان زنگ در نانوایی بی رحمانه به صدا در آمد.انگار کسی با عجله و سر و صدای زیاد وارد فروشگاه شد!
مارتا به سمت در شتافت.دو مرد آن جا بودند.یکی مرد جوانی بود که پیپ می کشید و مارتا تا به حال ملاقاتش نکرده بود و دیگری همان هنرمند محبوب او بود.
صورت هنرمند ملتهب بود.کلاهش نزدیک بود از روی سرش بیفتد و موهایش نامرتب بود.هنرمند با عصبانیت مشت هایش را به طرف مارتا بلند کرد و تکان داد.
بعد به آلمانی نعره زد:دیوانه!زن دیوانه!تو...تو زن ابله مرا بیچاره کردی!
مرد جوان کوشید او را از پیشخوان دور کند.
هنرمند با لحنی بی اندازه خشمگین گفت:از اینجا نمی روم.تا تکلیف این زن را مشخص نکنم از اینجا نمی روم.بعد با مشت،محکم روی پیشخوان کوبید و فریاد زد:شما کار مرا خراب کردید!
مارتا با ترس و لرز به قفسه ها تکیه داد و یک دستش را روی دامن ابریشمی با خالهای آبی رنگش گذاشت.
مرد جوان بازوی هنرمند را گرفت و گفت:خب برویم هر چه دلت خواست گفتی.سپس هنرمند عصبانی را برون برد.لحظه ای بعد خودش به داخل نانوایی برگشت.
مرد جوان به مارتا گفت:خانم به نظرم بهتر است بدانید که قضیه چیست.این مرد "بلوم برگر"است.او نقشه کش معماری است.ما با هم در یک دفتر کار می کنیم.
بلوم سه ماه است که روی نقشه ی جدید شهرداری کار می کند.یک جور رقابت نان و آبدار در میان بود.دیروز طرحش را تمام کرد.می دانید،طراح همیشه طرح اولیه اش را با مداد کار می کند.وقتی کار طراحی تمام شد،آن وقت خطوط را با تکه های نان خشک پاک می کند.نان خشک حتی از پاک کن هم بهتر است....
بلوم برگر از این جا نان می خرید.خب امروز،خب خودتان می دانید خانم،آن کره،خب طرح بلوم برگر دیگر به درد هیچ کاری نمی خورد مگر اینکه ساندویچ های راه آهن را با آن بپیچند!.
مارتا به اتاق پشتی رفت.دامن ابریشمی اش را در آورد و روپوش کهنه و قهوه ای اش را پوشید.بعد مخلوط دانه های به و بوره را از پنجره،داخل سطل زباله ریخت.

پایان.
#نویسنده_او_هنری
#مترجم_دکتر_علی_فامیان

@book_tips 🐞
دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است.

ببار ای آسمان امشب، که قلبم باز بی تاب است..
نه روز آرامشی در دل، نه شب در چشم من خواب است..

برایت شعر می گویم، که امشب شام مهتاب است.

من امشب با تو می گویم، همه ناگفته هایم را
دمی با تو به سر بردن، خودش آرامشی ناب است...
@book_tips🐞
آگهی این هفته...
به یک قلم نیازمندیم
شاید یک سیگار... بگذاری لای لبهایت و افکار مشوشت را بسوزانی... و با خاکسترشان روی آبی آسمان دردشان را به تصویر بکشی... روبه روی چشمانت برقصند و با ریتم باد از هم فاصله بگیرند... دور شوند... و نم نمک محو... و تو آرام شوی

دلارااا✌️
#یار_بوک_تیپس

@book_tips 🐞