🍂🌺 یادآوری 🌺🍂
مطالعه سهم روز شانزدهم کتاب «وقتی نیچه گریست »
تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 262 تا278
97/10/26
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
مطالعه سهم روز شانزدهم کتاب «وقتی نیچه گریست »
تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 262 تا278
97/10/26
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
Forwarded from Azar
💥 فراخوان جدید💥
🍃🌺🍃
سلام به دوستان خوبم در کانال بوک تیپس .
یاران عزیز هر پنج شنبه را اختصاص دادیم به دست نوشته های شما.
بنابراین اگر در جمع شما کسانی هستند که شعر می سرایند ، خاطره یا متن با قلم خودتان می نویسید ارسال کنید
در طول هفته منتظر دست نوشته های شما عزیزان هستیم .
#دست_نوشته_های خودتون را به این آیدی بفرستید .
@zarnegar503
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
سلام به دوستان خوبم در کانال بوک تیپس .
یاران عزیز هر پنج شنبه را اختصاص دادیم به دست نوشته های شما.
بنابراین اگر در جمع شما کسانی هستند که شعر می سرایند ، خاطره یا متن با قلم خودتان می نویسید ارسال کنید
در طول هفته منتظر دست نوشته های شما عزیزان هستیم .
#دست_نوشته_های خودتون را به این آیدی بفرستید .
@zarnegar503
🍃🌺🍃
@book_tips🐞
شب که می شود
دلتنگی می آید
وپشت دروازه دلم
جاخوش می کند
باز چشم به راهم
شاید که مهتاب عشقت
برکوچه های تاریک دلم بتابد
ودلتنگی
دست از سر دلم بردارد
#رضا_پورمنفردی
@book_tips 🐞
دلتنگی می آید
وپشت دروازه دلم
جاخوش می کند
باز چشم به راهم
شاید که مهتاب عشقت
برکوچه های تاریک دلم بتابد
ودلتنگی
دست از سر دلم بردارد
#رضا_پورمنفردی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
پنج شنبه و اجتماع تمام غم ها در طول هفته و موکول کردن آن به روز جمعه!!!
کاش یک پنج شنبه از مردن خوشحال باشیم مردن فقر؛مردن ظلم؛مردن فسادو...
وخندان از ارامشی هرچندکوتاه در واپسین روزهای جوانی که فقط اسمی از جوانی دارد ...
ما ادمهای شاد ولی بی لبخندی هستیم که ارزوی ازادی داریم و شاید جدا شدن از این تفکرات شادی ترین مردن باشد!!!
#پنجشنبه_نوبت_شما
#شادی_صبری
@book_tips 🐞
پنج شنبه و اجتماع تمام غم ها در طول هفته و موکول کردن آن به روز جمعه!!!
کاش یک پنج شنبه از مردن خوشحال باشیم مردن فقر؛مردن ظلم؛مردن فسادو...
وخندان از ارامشی هرچندکوتاه در واپسین روزهای جوانی که فقط اسمی از جوانی دارد ...
ما ادمهای شاد ولی بی لبخندی هستیم که ارزوی ازادی داریم و شاید جدا شدن از این تفکرات شادی ترین مردن باشد!!!
#پنجشنبه_نوبت_شما
#شادی_صبری
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
«دلتنگی»
دلتنگم...
از آن دلتنگی هایی که تب می آورد و جان میگیرد
باز آ و ببین چه کردی با روح و تنم
باز آ و ببین که دل در تمنای تو با من چها می کند
منی که روزی، شهرهٔ شهر بودم...
و این حکایت تلخ و شیرین من است...
باز آ، تا دلم قرار گیرد و آرام...
#وحید_رضایی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
«دلتنگی»
دلتنگم...
از آن دلتنگی هایی که تب می آورد و جان میگیرد
باز آ و ببین چه کردی با روح و تنم
باز آ و ببین که دل در تمنای تو با من چها می کند
منی که روزی، شهرهٔ شهر بودم...
و این حکایت تلخ و شیرین من است...
باز آ، تا دلم قرار گیرد و آرام...
#وحید_رضایی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
به مادرم افتخار میکنم .روزی نیست که درسی تازه از وی نیاموزم .همواره از لحظه ی تولد مهربانترین ،دلسوزترین ،فداکارترین و شجاعترین معلم من بود .امیدوارم روزی بتوانم سرگذشتش را به رشته ی تحریر در اورم .مادرم که نمیدانم چه خطابش کنم (فرشته مهربان ،فرشته نگهبان ،دوست ،مراقب و یا همان تعبیر الهی خدای روی زمین)همواره بهترین ها را در زندگی برایم خواسته و مرا برای زندگی بهتر اموزش داده .خدارا شاکرم که استاد من همواره حاضر بوده ،حتی اگر من امادگی اموزش نداشتم .وی با کارهایش ،رفتارهایش ،جملاتش و تفکراتش مرا متحیر کرده ؛بهترین بوده و من بی نهایت خرسندم که پروردگار مهربان اینگونه موهبتی به من عنایت کرده .مادرم لایق بهترینهاست ،چون در هر لحظه بهترین خود را به نمایش میگذارد و همواره خود را خرج میکند و قناعت نمیکند از محبت کردن ،او هیچ هراسی از عشق ورزی ندارد ،که شاید تمام شود و برای فردا پس انداز نمیکند و هر روز عشقش را به گونه ای دیگر به نمایش میگذارد .و تکرار عشق ورزی همچنان ادامه دارد. امروز میخوام بخاطر داشتن مادر بسیار مهربان و بسیار دانایم ،مادر عزیزم ،مادری که عاشق فرزندانش هست و بجز خوشبختی و سعادت فرزندانش چیزی نمیخواهد ،عاشقانه از خدا سپاسگزاری کنم .خدایا شکرت که این چنین دارایی باارزشی به من عنایت کردی .کمکم کن تا لایق باشم و فرزندی شایسته برای مادرم و بنده ای خوب برای تو .پرودگارا الطافت همه نیکوست و پدر و مادر از همه نیکوتر .پدرم روحش شاد در فرصتی از او هم خواهم نوشت که چه کوه استواری بود و چه جایگاه والایی داشت ،یاد و خاطرش همواره پاینده .مادرم ،امیدم ،جانم،عزیزم،امیدوارم همیشه سلامت بمانی و شاهد موفقیتهای فرزندانت باشی .خدایا همه پدرها و مادرها را حافظ و نگهبان باش .انها را از هر لحاظ حمایت کن .ارج و قربشان را بیفزا و دل دریاییشان را که همواره مواج است طوفانی نکن و ارام و قرارشان باش ،تا با خیالی اسوده به عشق ورزی فرزاندانشان بپردازند .عمرشان دراز باد و همواره نماد عظمت خانواده قرارشان ده .
مادرم صبح بخیر
مرا برای همه نگرانیهایی که برایت فراهم کردم ببخش .همواره دوستت دارم و عاشقت هستم و به وجودت افتخار میکنم و به خود برای داشتن تو میبالم .امیدوارم خداوند به تو عمر طولانی همراه با سلامت وجود ارزانی دارد . خوب من، امیدوارم فرشته های نگهبانت تو را از هر گزندی حفظ کنند و خدا فرصتهای بیشتری برای با هم بودن به ما ارزانی دارد..
همیشه عاشق تو زیبــا
۱۳۹۷/۸/۲۱
#زیبا_ملاپور
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 📝
به مادرم افتخار میکنم .روزی نیست که درسی تازه از وی نیاموزم .همواره از لحظه ی تولد مهربانترین ،دلسوزترین ،فداکارترین و شجاعترین معلم من بود .امیدوارم روزی بتوانم سرگذشتش را به رشته ی تحریر در اورم .مادرم که نمیدانم چه خطابش کنم (فرشته مهربان ،فرشته نگهبان ،دوست ،مراقب و یا همان تعبیر الهی خدای روی زمین)همواره بهترین ها را در زندگی برایم خواسته و مرا برای زندگی بهتر اموزش داده .خدارا شاکرم که استاد من همواره حاضر بوده ،حتی اگر من امادگی اموزش نداشتم .وی با کارهایش ،رفتارهایش ،جملاتش و تفکراتش مرا متحیر کرده ؛بهترین بوده و من بی نهایت خرسندم که پروردگار مهربان اینگونه موهبتی به من عنایت کرده .مادرم لایق بهترینهاست ،چون در هر لحظه بهترین خود را به نمایش میگذارد و همواره خود را خرج میکند و قناعت نمیکند از محبت کردن ،او هیچ هراسی از عشق ورزی ندارد ،که شاید تمام شود و برای فردا پس انداز نمیکند و هر روز عشقش را به گونه ای دیگر به نمایش میگذارد .و تکرار عشق ورزی همچنان ادامه دارد. امروز میخوام بخاطر داشتن مادر بسیار مهربان و بسیار دانایم ،مادر عزیزم ،مادری که عاشق فرزندانش هست و بجز خوشبختی و سعادت فرزندانش چیزی نمیخواهد ،عاشقانه از خدا سپاسگزاری کنم .خدایا شکرت که این چنین دارایی باارزشی به من عنایت کردی .کمکم کن تا لایق باشم و فرزندی شایسته برای مادرم و بنده ای خوب برای تو .پرودگارا الطافت همه نیکوست و پدر و مادر از همه نیکوتر .پدرم روحش شاد در فرصتی از او هم خواهم نوشت که چه کوه استواری بود و چه جایگاه والایی داشت ،یاد و خاطرش همواره پاینده .مادرم ،امیدم ،جانم،عزیزم،امیدوارم همیشه سلامت بمانی و شاهد موفقیتهای فرزندانت باشی .خدایا همه پدرها و مادرها را حافظ و نگهبان باش .انها را از هر لحاظ حمایت کن .ارج و قربشان را بیفزا و دل دریاییشان را که همواره مواج است طوفانی نکن و ارام و قرارشان باش ،تا با خیالی اسوده به عشق ورزی فرزاندانشان بپردازند .عمرشان دراز باد و همواره نماد عظمت خانواده قرارشان ده .
مادرم صبح بخیر
مرا برای همه نگرانیهایی که برایت فراهم کردم ببخش .همواره دوستت دارم و عاشقت هستم و به وجودت افتخار میکنم و به خود برای داشتن تو میبالم .امیدوارم خداوند به تو عمر طولانی همراه با سلامت وجود ارزانی دارد . خوب من، امیدوارم فرشته های نگهبانت تو را از هر گزندی حفظ کنند و خدا فرصتهای بیشتری برای با هم بودن به ما ارزانی دارد..
همیشه عاشق تو زیبــا
۱۳۹۷/۸/۲۱
#زیبا_ملاپور
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 📝
🍃🌺🍃
در جنگل ذهن من درختیست
که از روی شاخه هایش
یک کلاغ سیاه پر
درحال کوچ کردن است
و من برای تنها نبودن در این پاییز
به بال هایش چنگ میزنم
قارقار کردو رفت
تمام اهالی جنگل را خبردار کرد
آبرویم را برد این وابستگی...
96.6.1
#هاله_عموئی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips🐞
در جنگل ذهن من درختیست
که از روی شاخه هایش
یک کلاغ سیاه پر
درحال کوچ کردن است
و من برای تنها نبودن در این پاییز
به بال هایش چنگ میزنم
قارقار کردو رفت
تمام اهالی جنگل را خبردار کرد
آبرویم را برد این وابستگی...
96.6.1
#هاله_عموئی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂
مطالعه سهم روزهفدهم کتاب «وقتی نیچه گریست »
تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 278 تا 294
97/10/27
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
مطالعه سهم روزهفدهم کتاب «وقتی نیچه گریست »
تعداد صفحات: 453صفحه
سهم روزانه:16صفحه
از صفحه 278 تا 294
97/10/27
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
🍃🌺🍃
در عصر دلتنگ غم انگیزی
تازیانه می زد باد پاییزی
خسته چشمانم ازباد وباران
نگاهم خیره بر کلبه ای ویران
بر درخت پیر و پوسیده اقاقیا
هنوز بود اثاری از دستهای ما
یادم امد ان روز سنگی درشت
بادست تو کلاغ بیچاره راکشت
ما بی خیال از مرگ پرنده
حک کردیم نام خود باخنده
درروحمان باترسی از کردارزشت
روی درخت نوشتیم علی لیلی بهشت
#گیتی_حسینی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips🐞
در عصر دلتنگ غم انگیزی
تازیانه می زد باد پاییزی
خسته چشمانم ازباد وباران
نگاهم خیره بر کلبه ای ویران
بر درخت پیر و پوسیده اقاقیا
هنوز بود اثاری از دستهای ما
یادم امد ان روز سنگی درشت
بادست تو کلاغ بیچاره راکشت
ما بی خیال از مرگ پرنده
حک کردیم نام خود باخنده
درروحمان باترسی از کردارزشت
روی درخت نوشتیم علی لیلی بهشت
#گیتی_حسینی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم.
رقیب
این کلمه در متون قدیم فارسی همه جا به معنای "مراقب ، نگهبان محافظ " وتوسعا به معنای "دایه کودکان نابالغ ونوجوانان که برای مراقبت از آنان همیشه همراهشان بوده است" به کار می رود.
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست (حافظ)
غفلت از این معنی اغلب موجب بدفهمی نوشته های پیشینیان خاصه شعر حافظ شده است. امروزه رقیب به معنای "هم چشم، حریف مبارزه " به کار می رود.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips 🐞
#غلط_ننویسیم.
رقیب
این کلمه در متون قدیم فارسی همه جا به معنای "مراقب ، نگهبان محافظ " وتوسعا به معنای "دایه کودکان نابالغ ونوجوانان که برای مراقبت از آنان همیشه همراهشان بوده است" به کار می رود.
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست (حافظ)
غفلت از این معنی اغلب موجب بدفهمی نوشته های پیشینیان خاصه شعر حافظ شده است. امروزه رقیب به معنای "هم چشم، حریف مبارزه " به کار می رود.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips 🐞
وقتی آدمها زخمهایشان را درمان
نمی کنند و با ذهن ترک خورده و پریشان شان در جستجوی آرامش
می روند . آنوقت مهربانی دیگران
می رود لابلای آن ترکهای کهنه و رنگ و بوی مسموم آن فضا را می گیرد . و اینجاست که تو شبیه آنچه می شوی که می خواهند ببینند نه آنچه که واقعا هستی .
#لیلی_هژیر
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
نمی کنند و با ذهن ترک خورده و پریشان شان در جستجوی آرامش
می روند . آنوقت مهربانی دیگران
می رود لابلای آن ترکهای کهنه و رنگ و بوی مسموم آن فضا را می گیرد . و اینجاست که تو شبیه آنچه می شوی که می خواهند ببینند نه آنچه که واقعا هستی .
#لیلی_هژیر
#یار_بوک_تیپس
@book_tips 🐞
منطقه رویایی گلهای آبی در پارک ساحلی شهر هیتاشی ژاپن.
در این پارک شگفتانگیز حدود 4/5 میلیون شکوفه در فصل بهار فضایی فوق العاده زیبا را بوجود میآورد.
@book_tips 🐞
در این پارک شگفتانگیز حدود 4/5 میلیون شکوفه در فصل بهار فضایی فوق العاده زیبا را بوجود میآورد.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
مست شراب درد
مرد
درجستجوی شراره سوزان انس
دربرکه انتهای غارپراو بی رمق تنهایی
بازمین دل نجوا می کردشعله ور
برف
گاه شوق بیقرار
و غرق آتشفشان یخپاره سوزان دوست
چنان چون مرغ شباهنگ تابید
برکوهسار زمستان سنگین سرد
و بارایحه آواز خود
چشمانش ازشدت شور شبنم
شعر بغض سرود
منورکردشب تاریک روح را
و از صخره های صعب مرتفع روح طلوع کرد
زمزمه اشک وصخره درون
تیغ تیز اشک برقلب
زمزمه خیال بر روح
زمزمه معصوم شبنم بردل سنگ
وپیوند نورانی شب درکنار مرغ شباهنگ
شعله آواز شبانگاه
در آغوش صخره عظیم عبوس دوست
سپیده صفیرکشان سرزد
وظلمت فرارسید
#علی_کهریزی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
مست شراب درد
مرد
درجستجوی شراره سوزان انس
دربرکه انتهای غارپراو بی رمق تنهایی
بازمین دل نجوا می کردشعله ور
برف
گاه شوق بیقرار
و غرق آتشفشان یخپاره سوزان دوست
چنان چون مرغ شباهنگ تابید
برکوهسار زمستان سنگین سرد
و بارایحه آواز خود
چشمانش ازشدت شور شبنم
شعر بغض سرود
منورکردشب تاریک روح را
و از صخره های صعب مرتفع روح طلوع کرد
زمزمه اشک وصخره درون
تیغ تیز اشک برقلب
زمزمه خیال بر روح
زمزمه معصوم شبنم بردل سنگ
وپیوند نورانی شب درکنار مرغ شباهنگ
شعله آواز شبانگاه
در آغوش صخره عظیم عبوس دوست
سپیده صفیرکشان سرزد
وظلمت فرارسید
#علی_کهریزی
#دست_نوشته_های_شما
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستان_شب
"قسمت اول"
#دو_قرص_نان
خانم ”مارتا میچام“ صاحب نانوائی سر چهارراه بود. (از آن مغازههائی که وقتی واردش میشوید و در را باز میکنید صدای جرینگ جرینگ زنگ بهگوش میرسد).
مارتا چهلساله بود. دو هزار دلار در بانک داشت، بههمراه دو دندان مصنوعی و قلبی آکنده از حس همدردی و دلسوزی. بسیاری از آدمهائی که ازدواج کردهاند از این بابت یعنی داشتن حس دلسوزی و همدردی به گرد پای مارتا هم نمیرسند.
یکی از مشتریان نانوائی خانم مارتا، مردی بود که هفتهای دو سه بار به مغازه میآمد و مارتا او را با دقت میپائید. مردمی میانسال که عینک میزد و ریش قهوهایاش را با دقت مرتب میکرد.
مرد، انگلیسی را با لهجهٔ غلیظ آلمانی صحبت میکرد. لباسهایش کهنه و مندرس بود. با آنهمه آثار رفوکاری و چروکشدگی در لباسش، مرتب بهنظر میآمد و رفتارش بسیار معقول و مؤدبانه بود.
همیشه دو قرص نان بیات میخرید. هر قرص نان تازه، پنج سنت بود، اما با این پول میشد دو قرص نان بیات خرید. مرد به جزء نان بیات، چیز دیگری نمیخرید.
روزی مارتا متوجهٔ لکههای رنگ سرخ و قهوهای روی انگشتان مرد شد و فهمید که او هنرمند و بسیار فقیر است. حتماً در اتاقی زیر شیروانی زندگی میکرد، تابلو میکشید، نان بیات میخورد و در عالم خیال و رویا، از نانوائی مارتا موادغذائی خوشمزه میخرید.
مارتا اغلب اوقات وقتی سرگرم خوردن گوشت یا مربا و چای میشد آە میکشید و آرزو میکرد روزی فرا برسد که آن مرد فقیر هم بهجای خوردن نان خشک در اتاق محقرش، غذاهای خوشمزه بخورد.
همانطور که پیشتر گفته شده مارتا خیلی مهربان و دلنازک بود. روزی برای اینکه حدسش را دربارهٔ شغل آن مرد آزمایش کند، تابلوئی را که مدتها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان، درست مقابل قفسهها گذاشت.
تابلو، منظرهٔ بسیار زیبائی را نشان میداد: ساختمانی باشکوه و مرمرین در پیشزمینه و در میان آب. بقیهٔ تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود، و ابرها و آسمان و سایهروشنهای بسیار. هیچ هنرمندی بیاعتنا از کنار این تابلو رد نمیشد.
آنجایی که مارتا مهربان بود.روزی برای این که حدسش را در باره ی شغل آن مرد آزمایش کند تابلویی را که مدتها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان درست مقابل قفسه ها گذاشت.
تابلو منظره ی بسیار زیبایی را نشان می داد:ساختمانی با شکوه و مرمرین در پیش زمینه و در میان آب.بقیه تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود.و ابرها و آسمان و سایه روشن های بسیار.
هیچ هنرمندی بی اعتنا از کنار این تابلو رد نمی شد.
دو روز بعد مشتری مورد نظر وارد شد.
-لطفا دو قرص نان بیات
در حالی که مارتا نان را داخل پاکت می گذاشت مرد گفت:خانم تابلوی قشنگی دارید!.
مارتا که از زیرکی اش حظ کرده بود گفت:بله من هم هنر را تحسین می کنم(خودش را سرزنش کرد :نه نباید به این زودی کلمه هنرمند را به زبان می آورد)و البته نقاشها را هم تحسین می کنم.به نظر شما تابلوی قشنگی است؟!
مشتری پاسخ داد:همین طور است،دست در آب!...دست نقره ای زنی زیبا در آب،در کنار ساختمانی از مرمر سفید...واقعا شعر است.آب،نقره...مرمر...خدایا چه کاری شده است!
سپس پاکت نان را برداشت،خم شد و بیرون رفت.
بله.او حتما یک هنرمند بود.مارتا تابلو را به خانه اش باز گرداند.
#نویسنده_او_هنری
#مترجم_دکتر_علی_فامیان
ادامه دارد...
@book_tips🐞
#داستان_شب
"قسمت اول"
#دو_قرص_نان
خانم ”مارتا میچام“ صاحب نانوائی سر چهارراه بود. (از آن مغازههائی که وقتی واردش میشوید و در را باز میکنید صدای جرینگ جرینگ زنگ بهگوش میرسد).
مارتا چهلساله بود. دو هزار دلار در بانک داشت، بههمراه دو دندان مصنوعی و قلبی آکنده از حس همدردی و دلسوزی. بسیاری از آدمهائی که ازدواج کردهاند از این بابت یعنی داشتن حس دلسوزی و همدردی به گرد پای مارتا هم نمیرسند.
یکی از مشتریان نانوائی خانم مارتا، مردی بود که هفتهای دو سه بار به مغازه میآمد و مارتا او را با دقت میپائید. مردمی میانسال که عینک میزد و ریش قهوهایاش را با دقت مرتب میکرد.
مرد، انگلیسی را با لهجهٔ غلیظ آلمانی صحبت میکرد. لباسهایش کهنه و مندرس بود. با آنهمه آثار رفوکاری و چروکشدگی در لباسش، مرتب بهنظر میآمد و رفتارش بسیار معقول و مؤدبانه بود.
همیشه دو قرص نان بیات میخرید. هر قرص نان تازه، پنج سنت بود، اما با این پول میشد دو قرص نان بیات خرید. مرد به جزء نان بیات، چیز دیگری نمیخرید.
روزی مارتا متوجهٔ لکههای رنگ سرخ و قهوهای روی انگشتان مرد شد و فهمید که او هنرمند و بسیار فقیر است. حتماً در اتاقی زیر شیروانی زندگی میکرد، تابلو میکشید، نان بیات میخورد و در عالم خیال و رویا، از نانوائی مارتا موادغذائی خوشمزه میخرید.
مارتا اغلب اوقات وقتی سرگرم خوردن گوشت یا مربا و چای میشد آە میکشید و آرزو میکرد روزی فرا برسد که آن مرد فقیر هم بهجای خوردن نان خشک در اتاق محقرش، غذاهای خوشمزه بخورد.
همانطور که پیشتر گفته شده مارتا خیلی مهربان و دلنازک بود. روزی برای اینکه حدسش را دربارهٔ شغل آن مرد آزمایش کند، تابلوئی را که مدتها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان، درست مقابل قفسهها گذاشت.
تابلو، منظرهٔ بسیار زیبائی را نشان میداد: ساختمانی باشکوه و مرمرین در پیشزمینه و در میان آب. بقیهٔ تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود، و ابرها و آسمان و سایهروشنهای بسیار. هیچ هنرمندی بیاعتنا از کنار این تابلو رد نمیشد.
آنجایی که مارتا مهربان بود.روزی برای این که حدسش را در باره ی شغل آن مرد آزمایش کند تابلویی را که مدتها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان درست مقابل قفسه ها گذاشت.
تابلو منظره ی بسیار زیبایی را نشان می داد:ساختمانی با شکوه و مرمرین در پیش زمینه و در میان آب.بقیه تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود.و ابرها و آسمان و سایه روشن های بسیار.
هیچ هنرمندی بی اعتنا از کنار این تابلو رد نمی شد.
دو روز بعد مشتری مورد نظر وارد شد.
-لطفا دو قرص نان بیات
در حالی که مارتا نان را داخل پاکت می گذاشت مرد گفت:خانم تابلوی قشنگی دارید!.
مارتا که از زیرکی اش حظ کرده بود گفت:بله من هم هنر را تحسین می کنم(خودش را سرزنش کرد :نه نباید به این زودی کلمه هنرمند را به زبان می آورد)و البته نقاشها را هم تحسین می کنم.به نظر شما تابلوی قشنگی است؟!
مشتری پاسخ داد:همین طور است،دست در آب!...دست نقره ای زنی زیبا در آب،در کنار ساختمانی از مرمر سفید...واقعا شعر است.آب،نقره...مرمر...خدایا چه کاری شده است!
سپس پاکت نان را برداشت،خم شد و بیرون رفت.
بله.او حتما یک هنرمند بود.مارتا تابلو را به خانه اش باز گرداند.
#نویسنده_او_هنری
#مترجم_دکتر_علی_فامیان
ادامه دارد...
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
جمعه
خودش یک شعر بلند بالای عاشقانه است
صبحش با آشنایی
ظهرش با وصال
و عصرش با جدایی
جمعه خودش یک عاشقانه ی غمناک است
یک افسانه ی دور و دراز ...
#حامد_نیازی
@book_tips🐞
جمعه
خودش یک شعر بلند بالای عاشقانه است
صبحش با آشنایی
ظهرش با وصال
و عصرش با جدایی
جمعه خودش یک عاشقانه ی غمناک است
یک افسانه ی دور و دراز ...
#حامد_نیازی
@book_tips🐞