🍂🌺 یادآوری 🌺🍂
مطالعه سهم روزبیست وپنجم کتاب «چشمهایش »
تعداد صفحات: 213صفحه
سهم روزانه:8صفحه
از صفحه 197تا 205
97/10/5
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
مطالعه سهم روزبیست وپنجم کتاب «چشمهایش »
تعداد صفحات: 213صفحه
سهم روزانه:8صفحه
از صفحه 197تا 205
97/10/5
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
تلخترین اشکهایی که بر روی گورها ریخته شده،
بخاطر کلمات گفته نشده و کارهای انجام نشده است.
هریت بیچر استو
@book_tips 🐞
بخاطر کلمات گفته نشده و کارهای انجام نشده است.
هریت بیچر استو
@book_tips 🐞
▪️سرنوشت شاعر و خواننده ترانه باباکرم!
بین آرشیوم عکسی دیدم که برایم مرور زنجیره ای از خاطرات بود؛ عکس مرحوم مرتضی کریم زاده به عنوان بزرگِ هیئت تفرشی ها، روی طاقچه حسینیه...
سالها پیش در جریان یک محله گردی به این حسینیه رسیدیم. هیات تفرشی ها در کوچه بابل یا همان وزیری تهران واقع است.
اما آقا مرتضی کیست؟ آقا مرتضی پسر مرحوم باباکرم است!
باباکرم را قدیمی ها با یک ترانه روحوضی و یک رقص لاله زاری می شناسند. مرحوم جعفر شهری در کتاب طهران قدیم ماجرای تبدیل نام کرمعلی کریم زاده به بابا کرم را اینطور نقل می کند که چون کرم آقا اهل زورخونه بود و در شمایل لات های قدیم ظاهر می شد، وقتی پا به محله می گذاشت به بچه های کوچک آب نبات چوبی می داد و از همینجا به زبان بچه ها، باباکرم نام گرفت.
اما قصه این عکس مربوط به خود باباکرم نیست. پسر باباکرم یعنی همین آقا مرتضی از هیئت دارهای قدیمی تهران بود که اهل محل ازش به نیکی یاد می کنند. آقا مرتضی فرزند همسر دوم باباکرم است. ماجرای ازدواج باباکرم با این خانم خواندنی است.
شاعر اصلی شعر باباکرم دوستت دارم، همین خانم است که مطلع شعر را می گوید و بعدها حسین همدانیان این شعر را کامل می کند و برایش آهنگ می سازد. ایندست آهنگ های تخت حوضی و کوچه بازاری مربوط به حسین همدانیان است که بعدها بسیار فقیر شد و در آسایشگاه سالمندان از دنیا رفت.
این خانم که بعدها همسر دوم باباکرم می شود وقتی این شعر را می خواند، باباکرم به او علاقه مند می شود و از او خواستگاری می کند. اما شرط این خانم خیلی جالب است؛ او شرط می کند که رضایتم در گروی اینست که هردو توبه کنیم. برای توبه هم می روند مسجد محل، خدمت آیت الله تنکابنی تا برای اجابت توبه نذر کنند. نذرشان این بود که همه نمازها را در مسجد حاج آقای تنکابنی به جماعت اقامه کنند تا خدا توبه شان را قبول کند. از سرنوشت نذر باباکرم بی اطلاعم، اما همسرش به این عهد پایبند بود تا آنجا که مرحوم تنکابنی نقل می کند یک روز نماز صبح آنقدر برف آمده بود که یقین داشتم هیچکس برای نماز جماعت حاضر نمی شود. می خواستم نروم که یادم افتاد این خانم بر عهدش مصر است. ازینرو وقتی نزدیک مسجد رسیدم، دیدم پشت در مسجد و در آن سوز سرما و برف منتظر نشسته است. خلاصه نماز را دونفره به جماعت برگزار کردیم...
آقا مرتضی کریم زاده فرزند همین خانم است.
اما خواننده باباکرم؛
بعدها این شعر را ملوک آنغوز با نام هنری آفت و لقب بلبل شرق در کافه کاباره های لاله زار می خواند و به خواننده باباکرم شهرت پیدا می کند. آفت با این آهنگ آنقدر شهرت می یابد که عکسش را روی آدماس "خروس نشان" برای تبلیغ استفاده می کردند.
اما آفت هم سرنوشت جالبی دارد. او وقتی برای دیدار با پسرش به سوریه می رود با اصرار یکی از دوستان به زیارت رفته و همانجا در اوج شهرت توبه و برای همیشه از مطربی خداحافظی می کند. او بعدها کسوت درویشی می گیرد و تمام دغدغه اش رسیدگی به فقرا می شود و کتابی می نویسید به نام از فقر تا فقر که البته منتشر نمی شود.
قدیمی ها یک دعای ناب داشتند و می گفتند خدا عاقبتت را ختم به خیر کند... شاید این قصه ها انگیزه بیشتری برای برگشتن باشد.
📝 محسن مهدیان
@book_tips 🐞
بین آرشیوم عکسی دیدم که برایم مرور زنجیره ای از خاطرات بود؛ عکس مرحوم مرتضی کریم زاده به عنوان بزرگِ هیئت تفرشی ها، روی طاقچه حسینیه...
سالها پیش در جریان یک محله گردی به این حسینیه رسیدیم. هیات تفرشی ها در کوچه بابل یا همان وزیری تهران واقع است.
اما آقا مرتضی کیست؟ آقا مرتضی پسر مرحوم باباکرم است!
باباکرم را قدیمی ها با یک ترانه روحوضی و یک رقص لاله زاری می شناسند. مرحوم جعفر شهری در کتاب طهران قدیم ماجرای تبدیل نام کرمعلی کریم زاده به بابا کرم را اینطور نقل می کند که چون کرم آقا اهل زورخونه بود و در شمایل لات های قدیم ظاهر می شد، وقتی پا به محله می گذاشت به بچه های کوچک آب نبات چوبی می داد و از همینجا به زبان بچه ها، باباکرم نام گرفت.
اما قصه این عکس مربوط به خود باباکرم نیست. پسر باباکرم یعنی همین آقا مرتضی از هیئت دارهای قدیمی تهران بود که اهل محل ازش به نیکی یاد می کنند. آقا مرتضی فرزند همسر دوم باباکرم است. ماجرای ازدواج باباکرم با این خانم خواندنی است.
شاعر اصلی شعر باباکرم دوستت دارم، همین خانم است که مطلع شعر را می گوید و بعدها حسین همدانیان این شعر را کامل می کند و برایش آهنگ می سازد. ایندست آهنگ های تخت حوضی و کوچه بازاری مربوط به حسین همدانیان است که بعدها بسیار فقیر شد و در آسایشگاه سالمندان از دنیا رفت.
این خانم که بعدها همسر دوم باباکرم می شود وقتی این شعر را می خواند، باباکرم به او علاقه مند می شود و از او خواستگاری می کند. اما شرط این خانم خیلی جالب است؛ او شرط می کند که رضایتم در گروی اینست که هردو توبه کنیم. برای توبه هم می روند مسجد محل، خدمت آیت الله تنکابنی تا برای اجابت توبه نذر کنند. نذرشان این بود که همه نمازها را در مسجد حاج آقای تنکابنی به جماعت اقامه کنند تا خدا توبه شان را قبول کند. از سرنوشت نذر باباکرم بی اطلاعم، اما همسرش به این عهد پایبند بود تا آنجا که مرحوم تنکابنی نقل می کند یک روز نماز صبح آنقدر برف آمده بود که یقین داشتم هیچکس برای نماز جماعت حاضر نمی شود. می خواستم نروم که یادم افتاد این خانم بر عهدش مصر است. ازینرو وقتی نزدیک مسجد رسیدم، دیدم پشت در مسجد و در آن سوز سرما و برف منتظر نشسته است. خلاصه نماز را دونفره به جماعت برگزار کردیم...
آقا مرتضی کریم زاده فرزند همین خانم است.
اما خواننده باباکرم؛
بعدها این شعر را ملوک آنغوز با نام هنری آفت و لقب بلبل شرق در کافه کاباره های لاله زار می خواند و به خواننده باباکرم شهرت پیدا می کند. آفت با این آهنگ آنقدر شهرت می یابد که عکسش را روی آدماس "خروس نشان" برای تبلیغ استفاده می کردند.
اما آفت هم سرنوشت جالبی دارد. او وقتی برای دیدار با پسرش به سوریه می رود با اصرار یکی از دوستان به زیارت رفته و همانجا در اوج شهرت توبه و برای همیشه از مطربی خداحافظی می کند. او بعدها کسوت درویشی می گیرد و تمام دغدغه اش رسیدگی به فقرا می شود و کتابی می نویسید به نام از فقر تا فقر که البته منتشر نمی شود.
قدیمی ها یک دعای ناب داشتند و می گفتند خدا عاقبتت را ختم به خیر کند... شاید این قصه ها انگیزه بیشتری برای برگشتن باشد.
📝 محسن مهدیان
@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﮐﻮه Tianmenﺩﺭ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻮﻧﺎﻥ ﮐﺸﻮﺭ ﭼﯿﻦ
ﺍﯾﻦ ﮐﻮﻩ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻏﺎﺭﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ آن ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ۱۵۱۹ ﻣﺘﺮﯼ ﮐﻮﻩ ﯾﮏ ﻣﺎﺟﺮﺍﺟﻮﯾﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ گردشگران ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣیکند!
@book_tips 🐞
ﺍﯾﻦ ﮐﻮﻩ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻏﺎﺭﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ آن ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ۱۵۱۹ ﻣﺘﺮﯼ ﮐﻮﻩ ﯾﮏ ﻣﺎﺟﺮﺍﺟﻮﯾﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ گردشگران ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣیکند!
@book_tips 🐞
🤔گفتمان مرد ۹۶ ساله😏 :
يکی از اساتید بازنشسته دانشگاه ملی به نام دکتر نیاکی که به ٩٦ سالگی رسیده شرحِ خواندنی زیر را از آمریکا فرستاده است که طنزی بسیار خواندنی است.
ایشان استاد حقوق بين الملل دانشگاه ملی بوده و انسانی بسیار با ذوق و شوخ طبع است.
با سلام و تحیات فراوان، از حال و روز این نوجوان دور از وطن پرسیدید، نیک بختانه، روزهای غربت را با چند تن از هم دندانها که هنوز در قید حیات هستند و متوسط سن آنها هم از ٩٠ سال فراتر رفته است، گرد هم می آییم و به سبک دایی جان ناپلئون، به حل و فصل مشکلات جهان می پردازیم، و هرماه یا هر دو ماه، به افتخار یکی از دوستان برمیخیزیم و ٥ دقیقه سکوت می کنیم. بیشتر این دوستان به مرض طول عمر گرفتارند و تعدادی هم تاخیر فوت دارند.
اما، در مورد وضع خودم:
با گذشت زمان، دیگر جرأت نگاه به آیینه را ندارم،
آخرین باری که در آیینه نگاه کردم، خود را نشناختم .
قبلاً می گفتم فتبارک الله احسن الخالقین،حسن یوسف دارم، اما حالا به زبان فصیح به انگلیسی میگویم: شیت.
آن همه موی فرفری مشکی و پُر پشت چه شد؟
اکنون کلّۀ طاس درآفتاب میدرخشد و پول سلمانی را صرفه جویی میکنم.
آنقدر لکه های زرد و قهوه ای مختلف اللون روی دست و پا نزول اجلال فرمودند که مرا پلنگ صورتی، پلنگ خط و خالی و گل باقالی صدا میکنند.
از بس دکتر و بیمارستان رفتم خیال دارم خانه ای نزدیک و دیوار به دیوار بیمارستان و مطب اطباء اجاره کنم، زیرا ساعات روز را بیشتر در مطب ها هستم تا در خانۀ خودم.
پرستارها از دیدن قیافۀ من در عذابند،
یکی از آنان به دنبال سیانور و آرسینیک میگشت که بجای قرص و دوا به من بدهد تا از شر من راحت شود.
سال گذشته دکترهای معده و کمر و چشم و زانو را بیشتر دیدم تا همسر و بچه ها و نوه ها را ،چقدر باید آندوسکوپی، گمادوسکوپی و عکسهای سینه و معده و روده و کمر و زانو و شانه و ام.آر.آی را گرفت، آلبوم این عکس ها از آلبوم خانوادگیم قطورتر شده است.
نمیدانم گوشت ها و برآمدگیهای باسن کجا رفته که حالا مثل تَهِ قابلمه صاف شده است!!!
قد من که یک وقت همچون قد سرو بود، حالا چنان گوژ شده که کار به عصا و واکر کشیده و باید مرتب به نزد خیاط بروم که شلوار را کوتاه کند، وقتی شلوار می پوشم، به جای کمربند، بند تنبان می بندم که شلوارم نیفتد.
در مورد گوش برای این که مردم نفهمند که من کر هستم، ٣٢٠٠$ دلار دادم یک سمعک ریز کوچک گرفتم که دیده نشود، سمعک آن قدر کوچک و ریز بود که درگوشم گم شد، مجبور شدم ٢٥٠$ بدهم تا دکتر با پنس دربیاورد .
درمجالس مهمانی از کسی که با من حرف میزند میپرسم : بله آقا، چی گفتید؟ و گاهی الکی سر را تکان میدهم که یعنی حرفهای طرف را فهمیدم ولی درحقیقت، نمیفهمیدم.
حالا مثل بچۀ تازه به دنیا آمده هستم ،مو در سرم نیست، حرف نمیتوانم بزنم راه نمیروم، و شلوارم را هم خیس میکنم.
چند روز پیش رفتم نزد طبیب میزراه (مجاری ادرار) گفتم : اقای دکتر من به حبس البول دچار شدم ،
گفت چند سال دارید؟
گفتم وارد ٩٦ شدم،
گفت: به اندازۀ کافی در عمرت ادرار کرده ای،
بس است!
دیگر برای تجزیۀ ادرار به آزمایشگاه نمیروم، شلوارم را با پست میفرستم.
پاهایم واریس دارد و پرانتزی شده است، برای این که به رفقا پُز بدهم، میگویم از بس در جوانی اسب سواری کردم، پاهایم پرانتزی شد، ولی حالا خودمانیم در جوانی حتی الاغ هم گیر من نمی آمد.
رفتم نزد طبیب روانشناس برای درمان پراکنده گوئی،
بعد از چند جلسه گفت:
فایده ندارد، پراکنده گویی تو ارثی است و" هاف زایمر" هم داری،
بزودی میشود "آلزایمر".
در قدیم که ورزش میکردم، هالتر میزدم،
حالا دیگر هالش را ندارم، باقی اش را میزنم !
🎀دوستان خوبم :
شرح حال آینده نه چندان دور همه ما است ،
واقعا ارزش خواندن را دارد 👌👌👌👌
@book_tips 🐞
يکی از اساتید بازنشسته دانشگاه ملی به نام دکتر نیاکی که به ٩٦ سالگی رسیده شرحِ خواندنی زیر را از آمریکا فرستاده است که طنزی بسیار خواندنی است.
ایشان استاد حقوق بين الملل دانشگاه ملی بوده و انسانی بسیار با ذوق و شوخ طبع است.
با سلام و تحیات فراوان، از حال و روز این نوجوان دور از وطن پرسیدید، نیک بختانه، روزهای غربت را با چند تن از هم دندانها که هنوز در قید حیات هستند و متوسط سن آنها هم از ٩٠ سال فراتر رفته است، گرد هم می آییم و به سبک دایی جان ناپلئون، به حل و فصل مشکلات جهان می پردازیم، و هرماه یا هر دو ماه، به افتخار یکی از دوستان برمیخیزیم و ٥ دقیقه سکوت می کنیم. بیشتر این دوستان به مرض طول عمر گرفتارند و تعدادی هم تاخیر فوت دارند.
اما، در مورد وضع خودم:
با گذشت زمان، دیگر جرأت نگاه به آیینه را ندارم،
آخرین باری که در آیینه نگاه کردم، خود را نشناختم .
قبلاً می گفتم فتبارک الله احسن الخالقین،حسن یوسف دارم، اما حالا به زبان فصیح به انگلیسی میگویم: شیت.
آن همه موی فرفری مشکی و پُر پشت چه شد؟
اکنون کلّۀ طاس درآفتاب میدرخشد و پول سلمانی را صرفه جویی میکنم.
آنقدر لکه های زرد و قهوه ای مختلف اللون روی دست و پا نزول اجلال فرمودند که مرا پلنگ صورتی، پلنگ خط و خالی و گل باقالی صدا میکنند.
از بس دکتر و بیمارستان رفتم خیال دارم خانه ای نزدیک و دیوار به دیوار بیمارستان و مطب اطباء اجاره کنم، زیرا ساعات روز را بیشتر در مطب ها هستم تا در خانۀ خودم.
پرستارها از دیدن قیافۀ من در عذابند،
یکی از آنان به دنبال سیانور و آرسینیک میگشت که بجای قرص و دوا به من بدهد تا از شر من راحت شود.
سال گذشته دکترهای معده و کمر و چشم و زانو را بیشتر دیدم تا همسر و بچه ها و نوه ها را ،چقدر باید آندوسکوپی، گمادوسکوپی و عکسهای سینه و معده و روده و کمر و زانو و شانه و ام.آر.آی را گرفت، آلبوم این عکس ها از آلبوم خانوادگیم قطورتر شده است.
نمیدانم گوشت ها و برآمدگیهای باسن کجا رفته که حالا مثل تَهِ قابلمه صاف شده است!!!
قد من که یک وقت همچون قد سرو بود، حالا چنان گوژ شده که کار به عصا و واکر کشیده و باید مرتب به نزد خیاط بروم که شلوار را کوتاه کند، وقتی شلوار می پوشم، به جای کمربند، بند تنبان می بندم که شلوارم نیفتد.
در مورد گوش برای این که مردم نفهمند که من کر هستم، ٣٢٠٠$ دلار دادم یک سمعک ریز کوچک گرفتم که دیده نشود، سمعک آن قدر کوچک و ریز بود که درگوشم گم شد، مجبور شدم ٢٥٠$ بدهم تا دکتر با پنس دربیاورد .
درمجالس مهمانی از کسی که با من حرف میزند میپرسم : بله آقا، چی گفتید؟ و گاهی الکی سر را تکان میدهم که یعنی حرفهای طرف را فهمیدم ولی درحقیقت، نمیفهمیدم.
حالا مثل بچۀ تازه به دنیا آمده هستم ،مو در سرم نیست، حرف نمیتوانم بزنم راه نمیروم، و شلوارم را هم خیس میکنم.
چند روز پیش رفتم نزد طبیب میزراه (مجاری ادرار) گفتم : اقای دکتر من به حبس البول دچار شدم ،
گفت چند سال دارید؟
گفتم وارد ٩٦ شدم،
گفت: به اندازۀ کافی در عمرت ادرار کرده ای،
بس است!
دیگر برای تجزیۀ ادرار به آزمایشگاه نمیروم، شلوارم را با پست میفرستم.
پاهایم واریس دارد و پرانتزی شده است، برای این که به رفقا پُز بدهم، میگویم از بس در جوانی اسب سواری کردم، پاهایم پرانتزی شد، ولی حالا خودمانیم در جوانی حتی الاغ هم گیر من نمی آمد.
رفتم نزد طبیب روانشناس برای درمان پراکنده گوئی،
بعد از چند جلسه گفت:
فایده ندارد، پراکنده گویی تو ارثی است و" هاف زایمر" هم داری،
بزودی میشود "آلزایمر".
در قدیم که ورزش میکردم، هالتر میزدم،
حالا دیگر هالش را ندارم، باقی اش را میزنم !
🎀دوستان خوبم :
شرح حال آینده نه چندان دور همه ما است ،
واقعا ارزش خواندن را دارد 👌👌👌👌
@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوربین های تعبیه شده در ارتفاعات کیاسر مازندران تصاویر زیبا و کم نظیری را از تنوع زیستی شگفت انگیز در این منطقه به ثبت رسانده است.
❇️ این تصاویر که شامل گوزن قرمز (مرال)، شوکا، گرگ، خرس قهوه ای، پلنگ، کل و بز وحشی، گراز و ... می باشد در تابستان سال جاری به ثبت رسیده..
این فیلم بی نظیر را ببینید.
@book_tips 🐞
❇️ این تصاویر که شامل گوزن قرمز (مرال)، شوکا، گرگ، خرس قهوه ای، پلنگ، کل و بز وحشی، گراز و ... می باشد در تابستان سال جاری به ثبت رسیده..
این فیلم بی نظیر را ببینید.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#راه_های_شاد_زیستن
زندگی را شیرین کنید.
زندگی بسیار کوتاه است و این شما هستید که می توانید آن را شیرین کنید.
وقتی در تعریف ویژگی، فردی را شیرین می خوانیم، منظورمان این است که این فرد آرام و ملایم، مهربان، خوش قلب و آسان گیر است، خلق و خوی جوانی دارد. اگر می خواهید زندگی را برای خود شیرین کنید باید مشخصه های فوق را در رفتار خود بگنجانید.
ضرباهنگ زندگی تان را آرام تر کنید. در رفتار خود با دیگران ملایم و آرام باشید. سعی کنید دیگران از بودن با شما احساس راحتی داشته باشند. سخاوتمند و دلسوز باشید. اگر کسی از مشکلی رنج می برد باید با بذله گویی و درک متقابل او را آرام سازید. از لذت ساده ی زندگی، از زیبایی و رنگ و بوی گل ها، از طعم میوه ی تازه و آب دار و از آفتاب درخشان لذت ببرید. بتید در قلب خود جوان ماند. سارا دیلانی که همواره مبلغ شیرین ساختن زندگی بود، 110 سال عمر کرد.
365_راه_شاد_زیستن
#مدونا_کادینگر
@book_tips🐞
#راه_های_شاد_زیستن
زندگی را شیرین کنید.
زندگی بسیار کوتاه است و این شما هستید که می توانید آن را شیرین کنید.
وقتی در تعریف ویژگی، فردی را شیرین می خوانیم، منظورمان این است که این فرد آرام و ملایم، مهربان، خوش قلب و آسان گیر است، خلق و خوی جوانی دارد. اگر می خواهید زندگی را برای خود شیرین کنید باید مشخصه های فوق را در رفتار خود بگنجانید.
ضرباهنگ زندگی تان را آرام تر کنید. در رفتار خود با دیگران ملایم و آرام باشید. سعی کنید دیگران از بودن با شما احساس راحتی داشته باشند. سخاوتمند و دلسوز باشید. اگر کسی از مشکلی رنج می برد باید با بذله گویی و درک متقابل او را آرام سازید. از لذت ساده ی زندگی، از زیبایی و رنگ و بوی گل ها، از طعم میوه ی تازه و آب دار و از آفتاب درخشان لذت ببرید. بتید در قلب خود جوان ماند. سارا دیلانی که همواره مبلغ شیرین ساختن زندگی بود، 110 سال عمر کرد.
365_راه_شاد_زیستن
#مدونا_کادینگر
@book_tips🐞
📚📚📚
سفر ما را جای تازه نمی برد. جای قبلی را برایمان تازه می کند. بعد از سفر می فهمی خانه ای که در آن زندگی می کنی نور کافی ندارد. اشیا خوب چیده نشده اند. زیاد چفت همند. پرده ها بدرنگ هستند. چشمت می افتد به ساعت روی دیوار. اشانتیون یکی از کارخانه هاست. کار بهادر است .اگر جمجمه مفت هم بدهند به دیوار میخ می کند. نگاه می کنی به تنها تابلویی که روی دیوار اتاقت هست و تعجب می کنی که چطور سالها به این ترکیب بد رنگ نگاه می کردی و یک بار به صرافت نمی افتادی عوضش کنی. همان روز اول که بر میگردی متوجه میشوی بد زندگی کرده ای. دلت می خواهد همه چیز را عوض کنی...
#فریبا_وفی
ماه کامل می شود
@book_tips 🐞
سفر ما را جای تازه نمی برد. جای قبلی را برایمان تازه می کند. بعد از سفر می فهمی خانه ای که در آن زندگی می کنی نور کافی ندارد. اشیا خوب چیده نشده اند. زیاد چفت همند. پرده ها بدرنگ هستند. چشمت می افتد به ساعت روی دیوار. اشانتیون یکی از کارخانه هاست. کار بهادر است .اگر جمجمه مفت هم بدهند به دیوار میخ می کند. نگاه می کنی به تنها تابلویی که روی دیوار اتاقت هست و تعجب می کنی که چطور سالها به این ترکیب بد رنگ نگاه می کردی و یک بار به صرافت نمی افتادی عوضش کنی. همان روز اول که بر میگردی متوجه میشوی بد زندگی کرده ای. دلت می خواهد همه چیز را عوض کنی...
#فریبا_وفی
ماه کامل می شود
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
به گمانم لازم ست آدم هر چند وقت یکبار این سوال را از خودش و دیگران بپرسد.من برای آنها و آنها برای من چه هستند؟!
میدانم که این را بارها در خود نجوا کرده ایم اما گاهی آن قدر از شنیدن پاسخش هراس داریم که رهایش می کنیم و این سرآغاز دردهای ممتد ماست. باید با واقعیت روبرو شد . ما در ازای تن دادن به ترس هایمان قلبمان را نثار کسانی می کنیم که بیشتر شبیه راهزنند تا دوست . می آیند که پیمانه خود پر کنند و طلبکار بروند و ما می مانیم و این تابلو تاریک و عبوسی از مهربانی که کشیدیم .
عشق یادمان می رود و به هر چه
زیبایی ست بد می گوییم . زیرا شهامت نه شنیدن و نه گفتن را یاد نگرفته ایم.
به باور من تنها ترسی که در زندگی ارزش دارد , ترس از دست دادن خود با ارزشت هست .
#لیلی_هژیر
@book_tips🐞
به گمانم لازم ست آدم هر چند وقت یکبار این سوال را از خودش و دیگران بپرسد.من برای آنها و آنها برای من چه هستند؟!
میدانم که این را بارها در خود نجوا کرده ایم اما گاهی آن قدر از شنیدن پاسخش هراس داریم که رهایش می کنیم و این سرآغاز دردهای ممتد ماست. باید با واقعیت روبرو شد . ما در ازای تن دادن به ترس هایمان قلبمان را نثار کسانی می کنیم که بیشتر شبیه راهزنند تا دوست . می آیند که پیمانه خود پر کنند و طلبکار بروند و ما می مانیم و این تابلو تاریک و عبوسی از مهربانی که کشیدیم .
عشق یادمان می رود و به هر چه
زیبایی ست بد می گوییم . زیرا شهامت نه شنیدن و نه گفتن را یاد نگرفته ایم.
به باور من تنها ترسی که در زندگی ارزش دارد , ترس از دست دادن خود با ارزشت هست .
#لیلی_هژیر
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
هندو / هندی
در قدیم هندو وهندی تقریبا مترادف و به معنای "اهل هند" و "منسوب به سرزمین هند " بوده است.
ولی امروزه میان این دو کلمه فرق میگذارند .
هندو به "پیرو آیین کهن برهمایی" اطلاق می شود وهندی یعنی "منسوب به هند " و " اهل سرزمین هند" .
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
#غلط_ننویسیم
هندو / هندی
در قدیم هندو وهندی تقریبا مترادف و به معنای "اهل هند" و "منسوب به سرزمین هند " بوده است.
ولی امروزه میان این دو کلمه فرق میگذارند .
هندو به "پیرو آیین کهن برهمایی" اطلاق می شود وهندی یعنی "منسوب به هند " و " اهل سرزمین هند" .
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂
مطالعه سهم روزبیست وششم کتاب «چشمهایش »
تعداد صفحات: 213صفحه
سهم روزانه:8صفحه
از صفحه 205 تا 213
#پایان_دوره_هشتم
97/10/6
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
مطالعه سهم روزبیست وششم کتاب «چشمهایش »
تعداد صفحات: 213صفحه
سهم روزانه:8صفحه
از صفحه 205 تا 213
#پایان_دوره_هشتم
97/10/6
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍂🌺 یادآوری 🌺🍂
مطالعه سهم روزبیست وششم کتاب «چشمهایش »
تعداد صفحات: 213صفحه
سهم روزانه:8صفحه
از صفحه 205 تا 213
#پایان_دوره_هشتم
97/10/6
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
مطالعه سهم روزبیست وششم کتاب «چشمهایش »
تعداد صفحات: 213صفحه
سهم روزانه:8صفحه
از صفحه 205 تا 213
#پایان_دوره_هشتم
97/10/6
@book_tips 🐞
🍂🌺🍂
🍃🌺🍃
هیچ وقت بابت عشق هایی که نثار دیگران کرده اید و بعدها به این نتیجه رسیده اید ذره ای برای عشق شما ارزش قائل نبوده اند، افسوس نخورید ...
شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشید؛ و چه چیزی زیباتر از عشق ...
هر رنج دوست داشتن صیقلی ست بر روح ...
و با هر تمرین دوست داشتن،
روح تو زلال تر می شود ...
#شل_سیلور_استاین
@book_tips🐞
هیچ وقت بابت عشق هایی که نثار دیگران کرده اید و بعدها به این نتیجه رسیده اید ذره ای برای عشق شما ارزش قائل نبوده اند، افسوس نخورید ...
شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشید؛ و چه چیزی زیباتر از عشق ...
هر رنج دوست داشتن صیقلی ست بر روح ...
و با هر تمرین دوست داشتن،
روح تو زلال تر می شود ...
#شل_سیلور_استاین
@book_tips🐞
دختر بچه ای مهربان از هر گل روییده در پیاده رو هدیه ای می سازد برای دگرگون کردن دنیای بی تفاوت اطراف .
#پیشنهاد_بوک_تیپس
#ادبیات_کودکان
#گلهای_پیاده_رو
@book_tips📕
#پیشنهاد_بوک_تیپس
#ادبیات_کودکان
#گلهای_پیاده_رو
@book_tips📕
🍃🌺🍃
#داستانک
اتاق تاریک بود. ننه پیرهن چراغ را درآورد و پایهاش را برد که نفت بخرد. بوی عطر آبگوشت لیمو عمانی خانهٔ همسایه، اتاقمان را پر کرده بود. بابام با بوی ترشیدهٔ نان آمد. به من گفت: «امشب شب جمعه س. یه سوره قرآن برای مردههامان بخوان.»
گفتم: «گلوم خیلی درد میکنه.»
بابا به اصغر گفت که بخواند. میدانستم که اصغر بلد نیست. بابا قلک را که دید، آن را برداشت و تکان داد و به من گفت: «وقتی زیاد شد، به من بدش قرض، باشد؟»
گفتم: «باشد.»
از دور صدای اذان میآمد. بابا صلوات فرستاد. فاطی به آهنگ گوشتکوب خانهٔ همسایه میرقصید. جادههای حاشیهٔ گلیم تاریک بود و ماشین اصغر چراغ نداشت. ننه هنوز نیامده بود. شاید به او نسیه نداده بودند.
#علی_اشرف_درویشیان،
#فـصل_نـان
@book_tips🐞
#داستانک
اتاق تاریک بود. ننه پیرهن چراغ را درآورد و پایهاش را برد که نفت بخرد. بوی عطر آبگوشت لیمو عمانی خانهٔ همسایه، اتاقمان را پر کرده بود. بابام با بوی ترشیدهٔ نان آمد. به من گفت: «امشب شب جمعه س. یه سوره قرآن برای مردههامان بخوان.»
گفتم: «گلوم خیلی درد میکنه.»
بابا به اصغر گفت که بخواند. میدانستم که اصغر بلد نیست. بابا قلک را که دید، آن را برداشت و تکان داد و به من گفت: «وقتی زیاد شد، به من بدش قرض، باشد؟»
گفتم: «باشد.»
از دور صدای اذان میآمد. بابا صلوات فرستاد. فاطی به آهنگ گوشتکوب خانهٔ همسایه میرقصید. جادههای حاشیهٔ گلیم تاریک بود و ماشین اصغر چراغ نداشت. ننه هنوز نیامده بود. شاید به او نسیه نداده بودند.
#علی_اشرف_درویشیان،
#فـصل_نـان
@book_tips🐞
اگر روزی
عقل را بخرند و بفروشند،
خیلیها
به خیال اینکه زیادی دارند،
فروشنده خواهند بود نه خریدار ...
@book_tips🐞
عقل را بخرند و بفروشند،
خیلیها
به خیال اینکه زیادی دارند،
فروشنده خواهند بود نه خریدار ...
@book_tips🐞
قصه نیستم که بگوئی،
نغمه نیستم که بخوانی،
صدا نیستم که بشنوی،
یا چیزی که چنان که ببینی،
یا چیزی که چنان که بدانی،
من دردِ مشترکم،
مرا فریاد کن...
@book_tips 🐞
نغمه نیستم که بخوانی،
صدا نیستم که بشنوی،
یا چیزی که چنان که ببینی،
یا چیزی که چنان که بدانی،
من دردِ مشترکم،
مرا فریاد کن...
@book_tips 🐞