( إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ ۖ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ۚ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا )
الإسراء (7) Al-Israa
اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی کرده اید، و اگر بدی کنید، باز به خود کرده اید، پس هنگامی که وعده ی دیگر فرا رسد، (چنان دشمنان برشما مسلط هستند که) آثارغم واندوه در چهره هایتان ظاهر می شود، و به مسجد (الأقصی) در آیند؛ همانگونه که در مرتبه ی اول وارد شدند ، و آنچه را زیر سلطه ی خود یابند؛ یکسره نابود گردانند .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الإسراء (7) Al-Israa
اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی کرده اید، و اگر بدی کنید، باز به خود کرده اید، پس هنگامی که وعده ی دیگر فرا رسد، (چنان دشمنان برشما مسلط هستند که) آثارغم واندوه در چهره هایتان ظاهر می شود، و به مسجد (الأقصی) در آیند؛ همانگونه که در مرتبه ی اول وارد شدند ، و آنچه را زیر سلطه ی خود یابند؛ یکسره نابود گردانند .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد و من باید از تخت خواب گرم و نرم دل می کندم تا بروم مدرسه که برای خودم کسی شوم!!!!!!
لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید…
چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم…
خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت
یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم…
انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد
ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم…
انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی…
زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود
نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند
نا امید راه افتادم به سمت مدرسه
در کلاس را زدم و وارد شدم… معلم گفت ساعت خواب… چه وقت کلاس آمدن است… برو بیرون
داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند… با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود
از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد…
خیلی نباید منتظر کسی ماند…
انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد
گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید
حسين_حائريان
@book_tips 🐞
لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید…
چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم…
خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت
یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم…
انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد
ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم…
انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی…
زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود
نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند
نا امید راه افتادم به سمت مدرسه
در کلاس را زدم و وارد شدم… معلم گفت ساعت خواب… چه وقت کلاس آمدن است… برو بیرون
داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند… با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود
از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد…
خیلی نباید منتظر کسی ماند…
انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد
گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید
حسين_حائريان
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#قسمت_پایانی
#سووشون
در خيابان اصلي، پاسبانها به طور پراكنده ايستاده بودند، در كنار آنها يك كاميون پر از سرباز انتظار ميكشيدند. اول كاري به دستة تشيعكنندگان نداشتند ولي وقتي دسته خواست به شاهراه بپيچد، سرپاسبان سوت كشيد و پاسبانها دويدند و در شاهراه صف بستند و جلو جماعت را سد كردند. سرپاسبان به طرف جماعت آمد و فرياد كشيد: «آقايان غير از كس و كار مرحوم همه بايد متفرق بشوند». صداي آرامي از ميان جمع گفت: «همه ما كس و كار آن مرحوم هستيم». سرواني كه از كاميون پياده شده بود به يوسف توهين كرد و گفت: «سيداشرف مردهاش عزا، زندهاش عزا». كمكم نزاع سر گرفت و پاسبانها همراه با سربازها با باتون و ته تفنگ به جمعيت هجوم آوردند، چپ و راست ميزدند. همه در نزاع بودند و حتي تابوت بر روزي زمين بود و تنها خانكاكا و زري بودند كه بالاي سر تابوت ايستاده بودند». زري و خانكاكا به كمك مجيد و حاجيمحمدرضاي رنگرز هر طوري بود تابوت را به سر چاه منبع بردند. صداي مردم ميآمد و صداي تيرانداختن سربازها. حالا باغ پر بود از آدمهاي زخمي. زري رفت و جعبه دواها را از توي گنجه درآورد و زخم زخميها را ببندد. زري شروع كرد به معالجة روي مچ خسرو، زري پرسيد: «خيلي درد ميكند». خسرو گفت: «نه مادر از پدر كه عزيزتر نيستم».
شبانه جنازه را از سر چاه منبع برداشتند ودر صندوق عقب ماشين خانكاكا گذاشتند. عمه و زري و خسرو و هرمز و خانكاكا در ماشين نشستند. خانم فاطمه گريه ميكرد و ميگفت: فداي غريبيت بشوم». اما زري اشك نداشت كه گريه كند. در گورستان جوانآباد، قبر آماده بود و در نور يك چراغ بادي كه به دست غلام بود، جنازه را در گور گذاشتند. خسرو روي پدر را كنار زد و دست به چشمهايش برد و گريست. غلام و سيدمحمد با دست خود، روي يوسف خاك ريختند و عمه زار ميزد و ميگفت: «شهيد من همين جاست، كاكاي من همينجاست، كربلا بروم چه كنم؟».
اما زري از همه چيز دلش به هم خورده بود، حتي از مرگ، مرگي كه نه طواف، نه نماز ميت و نه تشييع جنازه داشت. انديشيد روي سنگ مزارش هم چيزي نخواهم نوشت.
به خانه كه آمدند چند نامة تسلاآميز رسيده بود. از ميان آنها تسليت مكماهون به دلش نشست و آن را براي خسرو و عمه ترجمه كرد.
«گريه نكن خواهرم. در خانهت درختي خواهد روييد و درختهايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درختها از باد خواهند پرسيد: در راه كه ميآمدي سحر را نديدي».
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#قسمت_پایانی
#سووشون
در خيابان اصلي، پاسبانها به طور پراكنده ايستاده بودند، در كنار آنها يك كاميون پر از سرباز انتظار ميكشيدند. اول كاري به دستة تشيعكنندگان نداشتند ولي وقتي دسته خواست به شاهراه بپيچد، سرپاسبان سوت كشيد و پاسبانها دويدند و در شاهراه صف بستند و جلو جماعت را سد كردند. سرپاسبان به طرف جماعت آمد و فرياد كشيد: «آقايان غير از كس و كار مرحوم همه بايد متفرق بشوند». صداي آرامي از ميان جمع گفت: «همه ما كس و كار آن مرحوم هستيم». سرواني كه از كاميون پياده شده بود به يوسف توهين كرد و گفت: «سيداشرف مردهاش عزا، زندهاش عزا». كمكم نزاع سر گرفت و پاسبانها همراه با سربازها با باتون و ته تفنگ به جمعيت هجوم آوردند، چپ و راست ميزدند. همه در نزاع بودند و حتي تابوت بر روزي زمين بود و تنها خانكاكا و زري بودند كه بالاي سر تابوت ايستاده بودند». زري و خانكاكا به كمك مجيد و حاجيمحمدرضاي رنگرز هر طوري بود تابوت را به سر چاه منبع بردند. صداي مردم ميآمد و صداي تيرانداختن سربازها. حالا باغ پر بود از آدمهاي زخمي. زري رفت و جعبه دواها را از توي گنجه درآورد و زخم زخميها را ببندد. زري شروع كرد به معالجة روي مچ خسرو، زري پرسيد: «خيلي درد ميكند». خسرو گفت: «نه مادر از پدر كه عزيزتر نيستم».
شبانه جنازه را از سر چاه منبع برداشتند ودر صندوق عقب ماشين خانكاكا گذاشتند. عمه و زري و خسرو و هرمز و خانكاكا در ماشين نشستند. خانم فاطمه گريه ميكرد و ميگفت: فداي غريبيت بشوم». اما زري اشك نداشت كه گريه كند. در گورستان جوانآباد، قبر آماده بود و در نور يك چراغ بادي كه به دست غلام بود، جنازه را در گور گذاشتند. خسرو روي پدر را كنار زد و دست به چشمهايش برد و گريست. غلام و سيدمحمد با دست خود، روي يوسف خاك ريختند و عمه زار ميزد و ميگفت: «شهيد من همين جاست، كاكاي من همينجاست، كربلا بروم چه كنم؟».
اما زري از همه چيز دلش به هم خورده بود، حتي از مرگ، مرگي كه نه طواف، نه نماز ميت و نه تشييع جنازه داشت. انديشيد روي سنگ مزارش هم چيزي نخواهم نوشت.
به خانه كه آمدند چند نامة تسلاآميز رسيده بود. از ميان آنها تسليت مكماهون به دلش نشست و آن را براي خسرو و عمه ترجمه كرد.
«گريه نكن خواهرم. در خانهت درختي خواهد روييد و درختهايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درختها از باد خواهند پرسيد: در راه كه ميآمدي سحر را نديدي».
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز بیست و دوم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه231تا242
97/8/2
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز بیست و دوم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه231تا242
97/8/2
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
قیاس / غیاث
این دوکلمه را نباید باهم اشتباه کرد.
قیاس در اصطلاح منطق استدلال از کلی به جزیی یا از اصل به نتیجه است . وتوسعا به معنای مقایسه است.
اما غیاث به معنای فریادرس ونیز امداد واستمداد است .
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
#غلط_ننویسیم
قیاس / غیاث
این دوکلمه را نباید باهم اشتباه کرد.
قیاس در اصطلاح منطق استدلال از کلی به جزیی یا از اصل به نتیجه است . وتوسعا به معنای مقایسه است.
اما غیاث به معنای فریادرس ونیز امداد واستمداد است .
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
❤1
🍃🌺🍃
بنویسید یکی شرح براین حال که ما
در قفس زاده شدیم و
به قفس سودایی...
#کوروش_آسمانی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
بنویسید یکی شرح براین حال که ما
در قفس زاده شدیم و
به قفس سودایی...
#کوروش_آسمانی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
جوان که بودم از مردم چیزی میخواستم که نمیتوانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام.
حال یاد گرفتهام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه میتوانند بدهند: همنشینی بیکلام.
#آلبر_کامو
آدم اول
@book_tips🐞
جوان که بودم از مردم چیزی میخواستم که نمیتوانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام.
حال یاد گرفتهام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه میتوانند بدهند: همنشینی بیکلام.
#آلبر_کامو
آدم اول
@book_tips🐞
برای عمل کردن بدن انسان
باید اورا بیهوش کرد
اما برای عمل کردن روح انسان
باید او را بیدار کرد
#تولستوی
@book_tips🐞
باید اورا بیهوش کرد
اما برای عمل کردن روح انسان
باید او را بیدار کرد
#تولستوی
@book_tips🐞
📀 S/N: The Single Life
#SarinaParis
Freedom's all around
Dancing as we paint the town
Friends they do surround
We are single yeah
It's so great to be
Answering to nobody
Freedom's got the sound
We are single yeah
Freedom's all around
People jumping up and down
Boys and girl go down
We are single yeah
It's so great to be in the crazy company
What more can I be
We are single yeah
Da de da de da de
The single life is for me
Da de da de da de
With the fun compnay
Da de da de da de
The single life is for me
Da de da de da de
With the fun company
Da de da de da de
Da de da de da de
Da de da de da de
Forget bout the boy, girl he don't do you right
Forget about the way that he held you tonight
So dry up all your tears
Listen up, come with me
We'll play the single life with the fun company
Well you can fall in love
You could find mister right
You will spend all your time to keep him in sight
You gotta take a hold of your life
Come with me
Be single for a while
Have some fun and be free
#music
@book_tips 🐞
#SarinaParis
Freedom's all around
Dancing as we paint the town
Friends they do surround
We are single yeah
It's so great to be
Answering to nobody
Freedom's got the sound
We are single yeah
Freedom's all around
People jumping up and down
Boys and girl go down
We are single yeah
It's so great to be in the crazy company
What more can I be
We are single yeah
Da de da de da de
The single life is for me
Da de da de da de
With the fun compnay
Da de da de da de
The single life is for me
Da de da de da de
With the fun company
Da de da de da de
Da de da de da de
Da de da de da de
Forget bout the boy, girl he don't do you right
Forget about the way that he held you tonight
So dry up all your tears
Listen up, come with me
We'll play the single life with the fun company
Well you can fall in love
You could find mister right
You will spend all your time to keep him in sight
You gotta take a hold of your life
Come with me
Be single for a while
Have some fun and be free
#music
@book_tips 🐞
محققان توصیه میکنند کسانی که مشکل بی خوابی دارند یک هفته در طبیعت چادر زده و بدون هیچ وسیله الکترونیکی زندگی کنند، این کار باعث میشود ساعت بدن مجددا تنظیم شود.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
طبق تحقیقات در ایالات متحده زنانی که از گربه ها نگه داری میکنند کمتر دچار بیماری روانی میشوند.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
( مَا كَانَ لِلَّهِ أَن يَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ ۖ سُبْحَانَهُ ۚ إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ )
مريم (35) Maryam
(هرگز) شایسته خدا نیست که فرزندی برگیرد، اومنزه است، هرگاه کاری را فرمان دهد (و بخواهد) ، فقط به آن می گوید : «موجود شو» پس (بی درنگ) موجود می شود.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
مريم (35) Maryam
(هرگز) شایسته خدا نیست که فرزندی برگیرد، اومنزه است، هرگاه کاری را فرمان دهد (و بخواهد) ، فقط به آن می گوید : «موجود شو» پس (بی درنگ) موجود می شود.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
پنجشنبه ها،
از صبحِ اولِ وقتَش،
بخواهى نخواهى همه چيز عاشقانه شروع ميشود...
از آوازِ پرندگان بگير
تا صداىِ جاروى رفتگرِ دوست داشتنى روىِ برگها
همه و همه
بودنِ تو را صدا ميزنند!
هنوز دلَت به نيامدن است جانم...؟
#على_قاضى_نظام
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
پنجشنبه ها،
از صبحِ اولِ وقتَش،
بخواهى نخواهى همه چيز عاشقانه شروع ميشود...
از آوازِ پرندگان بگير
تا صداىِ جاروى رفتگرِ دوست داشتنى روىِ برگها
همه و همه
بودنِ تو را صدا ميزنند!
هنوز دلَت به نيامدن است جانم...؟
#على_قاضى_نظام
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس میدهد.
اگر ذرهیی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانهیی از محبّت نشاندی، خرمنها بر خواهی داشت.
@book_tips🐞
قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس میدهد.
اگر ذرهیی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانهیی از محبّت نشاندی، خرمنها بر خواهی داشت.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
صدای چکه چکه شیر آب همراه با قل قل سماور، عجب ریتم دل انگیزی دارد...
آن طرف تر ، تابی تاب می خورد....
دختری با خنده های جانانه ، جانی تازه در کالبد زندگی پخش می کند..
بوی غذای اکرم خانم در جای جای کوچه جا گرفته...
درخت سیب صندوقچه اسرار پرنده های عاشق است...
صدای پای عابری، اهل خانه را مهمان نوازتر می کند....
ب همه اینها باران را هم اضافه کنید.....
باران پشت در نمانده خودش کلید دارد....
باران آمده گل های زندگی را طراوتی دوباره بدهد...
آمده شیشه های غبار گرفته را از دلتنگی پاک کند....
صبر کنید، صدای می آید......
آوای خوشی همین حوالی چشمانت قدم می زند...
کافیست سری ب خودت بزنی.....
#عاطفه
#یار_بوک_تیپس
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
صدای چکه چکه شیر آب همراه با قل قل سماور، عجب ریتم دل انگیزی دارد...
آن طرف تر ، تابی تاب می خورد....
دختری با خنده های جانانه ، جانی تازه در کالبد زندگی پخش می کند..
بوی غذای اکرم خانم در جای جای کوچه جا گرفته...
درخت سیب صندوقچه اسرار پرنده های عاشق است...
صدای پای عابری، اهل خانه را مهمان نوازتر می کند....
ب همه اینها باران را هم اضافه کنید.....
باران پشت در نمانده خودش کلید دارد....
باران آمده گل های زندگی را طراوتی دوباره بدهد...
آمده شیشه های غبار گرفته را از دلتنگی پاک کند....
صبر کنید، صدای می آید......
آوای خوشی همین حوالی چشمانت قدم می زند...
کافیست سری ب خودت بزنی.....
#عاطفه
#یار_بوک_تیپس
#پنجشنبه_نوشت_شما
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
فطرت / فترت
این دوکلمه را نباید باهم اشتباه کرد.
فطرت به چند معنی است که رایج ترین آنها خصوصیت هرموجود از آغاز خلقتش ، سرشت طبیعت است.
فترت نیز به چند معنی است. از جمله فاصله میان ظهور دوپیغامبر یا دوپادشاه یا دو شخص بزرگ. بعضی این دوکلمه را به غلط به جای هم به کار می برند.
# کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
#غلط_ننویسیم
فطرت / فترت
این دوکلمه را نباید باهم اشتباه کرد.
فطرت به چند معنی است که رایج ترین آنها خصوصیت هرموجود از آغاز خلقتش ، سرشت طبیعت است.
فترت نیز به چند معنی است. از جمله فاصله میان ظهور دوپیغامبر یا دوپادشاه یا دو شخص بزرگ. بعضی این دوکلمه را به غلط به جای هم به کار می برند.
# کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
"به معلولیت احترام بگذارید"!
این نه یک شعار است ، نه یک خواهش...
بلکه وظیفهایست که خیلیهایمان جدی نمیگیریم...
من دوستی دارم که با معلولیت به دنیا آمده است نمیتواند درست راه برود، با لکنت حرف میزند و دستهایش میلرزد
اما با استعداد است
داستان مینویسد ، بهترین داستانهای کوتاه را...
یک بار برایم تعریف کرد خواهرهایش از همراهی او خجالت میکشند و مادرش خیلی به ندرت با او بیرون میرود و این بزرگترین حسرتش بود
او با معلولیت کنار آمده...اما با این حس تبعیض نه!
یک روز هم در اتوبوس پسر بچهای را دیدم با معلولیت ذهنی
میخندید...فقط میخندید
گاهی آرام و گاهی با صدای بلند...
و هر بار والدینش میگفتند آرام باش ساکت!
من تمام راه او را نگاه کردم و همراه با هر خندهاش خندیدم وقتی پیاده شدم حال خوبی داشتم...
میخواهم بگویم
هم آن دوست معلولی که با لرزش دستانش داستان مینویسد
و هم آن پسر بچه معلول ذهنی که با
خندههایش می تواند حال یک نفر را
خوب کند
هر دو برای این دنیا مفیدند!
نه مستحق مسخره کردن هستند و نه از ترحم لذت میبرند
آنها و هزاران معلول دیگر در جهان فقط احترام میخواهند ،باور میخواهند
آنها خوبند...
ما باید فکری به حال خودمان بکنیم…
#فرشته_رضایی
#پنجشنبه_نوبت_شما
@book_tips 🐞
"به معلولیت احترام بگذارید"!
این نه یک شعار است ، نه یک خواهش...
بلکه وظیفهایست که خیلیهایمان جدی نمیگیریم...
من دوستی دارم که با معلولیت به دنیا آمده است نمیتواند درست راه برود، با لکنت حرف میزند و دستهایش میلرزد
اما با استعداد است
داستان مینویسد ، بهترین داستانهای کوتاه را...
یک بار برایم تعریف کرد خواهرهایش از همراهی او خجالت میکشند و مادرش خیلی به ندرت با او بیرون میرود و این بزرگترین حسرتش بود
او با معلولیت کنار آمده...اما با این حس تبعیض نه!
یک روز هم در اتوبوس پسر بچهای را دیدم با معلولیت ذهنی
میخندید...فقط میخندید
گاهی آرام و گاهی با صدای بلند...
و هر بار والدینش میگفتند آرام باش ساکت!
من تمام راه او را نگاه کردم و همراه با هر خندهاش خندیدم وقتی پیاده شدم حال خوبی داشتم...
میخواهم بگویم
هم آن دوست معلولی که با لرزش دستانش داستان مینویسد
و هم آن پسر بچه معلول ذهنی که با
خندههایش می تواند حال یک نفر را
خوب کند
هر دو برای این دنیا مفیدند!
نه مستحق مسخره کردن هستند و نه از ترحم لذت میبرند
آنها و هزاران معلول دیگر در جهان فقط احترام میخواهند ،باور میخواهند
آنها خوبند...
ما باید فکری به حال خودمان بکنیم…
#فرشته_رضایی
#پنجشنبه_نوبت_شما
@book_tips 🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز بیست و سوم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه242 تا253
97/8/3
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز بیست و سوم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه242 تا253
97/8/3
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تلنگر
کتاب یا دنیای مجازی !!
برای بعضی انسان ها کتاب خواندن بسیار دشوار و سخت است و به جای آن ترجیح می دهند زمانی زیادی را در دنیای مجازی صرف کنند .اما بعد از گذشت زمان متوجه اشتباه خود خواهند شد.در این مطلب با فواید کتاب خواندن و ضرورت آن آشنا می شویم :
۱-یادگیری شما افزایش پیدا می کند.
بودن در فضای مجازی و دیدن ویدئو ها و عکس های مختلف هیچ تاثیر مثبتی برای شما ندارد.و بیان دیگر حتی باعث زیان برای شما خواهد شد.خواندن یک کتاب خوب و مفید بر روی شما تاثیر می گذارد و زندگی شما را کنترل می کند.کتاب خواندن باعث افزایش صبر شما می شود زیرا باید برای خواندن آنها وقت کافی داشته باشید .کتاب ها انسان را برای مواقع سخت و تصمیم گیری های دشوار در زندگی راهنمایی می کنند.شما برای خواندن کتاب باید صبر و حوصله به خرج دهید .خواندن کتاب مانند یک تجربه است و قدرت یادگیری شما را افزایش می دهد
@book_tips🐞
#تلنگر
کتاب یا دنیای مجازی !!
برای بعضی انسان ها کتاب خواندن بسیار دشوار و سخت است و به جای آن ترجیح می دهند زمانی زیادی را در دنیای مجازی صرف کنند .اما بعد از گذشت زمان متوجه اشتباه خود خواهند شد.در این مطلب با فواید کتاب خواندن و ضرورت آن آشنا می شویم :
۱-یادگیری شما افزایش پیدا می کند.
بودن در فضای مجازی و دیدن ویدئو ها و عکس های مختلف هیچ تاثیر مثبتی برای شما ندارد.و بیان دیگر حتی باعث زیان برای شما خواهد شد.خواندن یک کتاب خوب و مفید بر روی شما تاثیر می گذارد و زندگی شما را کنترل می کند.کتاب خواندن باعث افزایش صبر شما می شود زیرا باید برای خواندن آنها وقت کافی داشته باشید .کتاب ها انسان را برای مواقع سخت و تصمیم گیری های دشوار در زندگی راهنمایی می کنند.شما برای خواندن کتاب باید صبر و حوصله به خرج دهید .خواندن کتاب مانند یک تجربه است و قدرت یادگیری شما را افزایش می دهد
@book_tips🐞