🍃🌺🍃
#قسمت_دوازدهم
#سووشون
عاقبت شب تمام شد و صبح رسيد، زري بلند شد و به باغ آمد. سر صبحانه نشست و با عمه خانم صبحانه خوردند. زري سراغ قرآن خوان را گرفت كه صدايش ميآيد، خديجه گفت: «جنازه را گذاشتهاند سر چاه منبع، ميان گونيهاي پر از برف، آنجا از همه جا خنكتر بود».
غلام با حاجي محمدرضا رنگرز از در باغ وارد شدند، در دست آنها لباس و ملافه مشكي بود. زري لباس مشكي را گرفت و هر طوري بود پوشيد چون خيلي تنگ بود. غلام با حاجي محمدرضا مشغول انداختن ملافههاي سياه در تالار بودند. زري فقط منتظر آمدن عبدالله خان بود كه خسرو رفته بود دنبالش. زري به غلام دستور داد كه برود و قند و چاي از مغازه بخرد و خديجه را فرستاد تا بادبزن از همسايهها تهيه كند.
مهمانها يكي يكي ميآمدند. اول از همه حسين آقاي عطار و برادرش حسن آقاي علاف آمدند، بعد دو تا عرقگيرهاي همسايهها با دو گوني آمدند كه در آنها گلهاي خشبو بود. درشكهاي ايستاد فكر كرد كه دكتر عبدالله خان است، اما ديد كه فردوس با عزتالدوله هستند. عزتالدوله آمد و باز مشغول وراجي شد و حتي براي خوشحال كردن زري، گوشوارههاي زمردت زري را از دختر حاكم گرفته بود و به زري داد. زري با ديدن گوشوارهها باز داغ دلش تازه شد، گوشوارههايي كه شب عروسيشان، يوسف با دست خودش به گوش زنش كرده بود.
عزتالدوله با فردوس گفت كه زري را ببر اتاق و لباسش را مقداري بزرگ كند كه براي زن آبستن ضرر دارد. فردوس زري را با خود به اتاق برد و در حين بزرگ كردن لباس به زري گفت: «اين مادر و پسر نقشهاي براي تو كشيدهاند، پسرش حميد ميگويد كه حالا كه شوهرش مرده، زري ديگر قسمت من است». غلام در زد و ورود عبدالله خان را اطلاع داد. زري لباسش را پوشيد و به فردوس گفت: «برو و به دكتر بگو من حاضرم». دكتر وارد ميشود و از اينكه هنوز زنده است ولي جواني مثل يوسف مرده، ابراز ناراحتي كرد ولي زري مخالف اين طرز تفكر دكتر ميشود. دكتر از خوبي و معرفت و مردانگي يوسف حرف ميزند و در آخر علت حضورش را خواست. زري حقيقت را به دكتر گفت: «كه از ديشب تا حالا پريشانم، حواسم را نميفهمم، ميترسم ديوانه شوم... وسوسه ميشوم كه اداي ديوانههايي را كه ديدهام در آورد». پيرمرد پا شد و كنار پنجره ايستاد و به باغ نگاه كرد و به زري گفت: «نشنوم تو از اين حرفها بزني، اگر مضطرب بودهاي، اگر پرت گفتهاي، حق داشتهاي. به هيچ وجه ديوانه نشدي و نميشوي. ولي يك بيماري مسري داري كه علاجش از من ساخته نيست و آن ترس است». دكتر قبل از رفتن به زري يك شيشه داد كه در آن نوعي نمك بود و از او خواست كه هر گاه حالش بد ميشد در آن را باز كند و نمك را بو كند. دكتر كه رفت، زري روحيه گرفت و خواست كه ديگر از چيزي نترسد.
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#قسمت_دوازدهم
#سووشون
عاقبت شب تمام شد و صبح رسيد، زري بلند شد و به باغ آمد. سر صبحانه نشست و با عمه خانم صبحانه خوردند. زري سراغ قرآن خوان را گرفت كه صدايش ميآيد، خديجه گفت: «جنازه را گذاشتهاند سر چاه منبع، ميان گونيهاي پر از برف، آنجا از همه جا خنكتر بود».
غلام با حاجي محمدرضا رنگرز از در باغ وارد شدند، در دست آنها لباس و ملافه مشكي بود. زري لباس مشكي را گرفت و هر طوري بود پوشيد چون خيلي تنگ بود. غلام با حاجي محمدرضا مشغول انداختن ملافههاي سياه در تالار بودند. زري فقط منتظر آمدن عبدالله خان بود كه خسرو رفته بود دنبالش. زري به غلام دستور داد كه برود و قند و چاي از مغازه بخرد و خديجه را فرستاد تا بادبزن از همسايهها تهيه كند.
مهمانها يكي يكي ميآمدند. اول از همه حسين آقاي عطار و برادرش حسن آقاي علاف آمدند، بعد دو تا عرقگيرهاي همسايهها با دو گوني آمدند كه در آنها گلهاي خشبو بود. درشكهاي ايستاد فكر كرد كه دكتر عبدالله خان است، اما ديد كه فردوس با عزتالدوله هستند. عزتالدوله آمد و باز مشغول وراجي شد و حتي براي خوشحال كردن زري، گوشوارههاي زمردت زري را از دختر حاكم گرفته بود و به زري داد. زري با ديدن گوشوارهها باز داغ دلش تازه شد، گوشوارههايي كه شب عروسيشان، يوسف با دست خودش به گوش زنش كرده بود.
عزتالدوله با فردوس گفت كه زري را ببر اتاق و لباسش را مقداري بزرگ كند كه براي زن آبستن ضرر دارد. فردوس زري را با خود به اتاق برد و در حين بزرگ كردن لباس به زري گفت: «اين مادر و پسر نقشهاي براي تو كشيدهاند، پسرش حميد ميگويد كه حالا كه شوهرش مرده، زري ديگر قسمت من است». غلام در زد و ورود عبدالله خان را اطلاع داد. زري لباسش را پوشيد و به فردوس گفت: «برو و به دكتر بگو من حاضرم». دكتر وارد ميشود و از اينكه هنوز زنده است ولي جواني مثل يوسف مرده، ابراز ناراحتي كرد ولي زري مخالف اين طرز تفكر دكتر ميشود. دكتر از خوبي و معرفت و مردانگي يوسف حرف ميزند و در آخر علت حضورش را خواست. زري حقيقت را به دكتر گفت: «كه از ديشب تا حالا پريشانم، حواسم را نميفهمم، ميترسم ديوانه شوم... وسوسه ميشوم كه اداي ديوانههايي را كه ديدهام در آورد». پيرمرد پا شد و كنار پنجره ايستاد و به باغ نگاه كرد و به زري گفت: «نشنوم تو از اين حرفها بزني، اگر مضطرب بودهاي، اگر پرت گفتهاي، حق داشتهاي. به هيچ وجه ديوانه نشدي و نميشوي. ولي يك بيماري مسري داري كه علاجش از من ساخته نيست و آن ترس است». دكتر قبل از رفتن به زري يك شيشه داد كه در آن نوعي نمك بود و از او خواست كه هر گاه حالش بد ميشد در آن را باز كند و نمك را بو كند. دكتر كه رفت، زري روحيه گرفت و خواست كه ديگر از چيزي نترسد.
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز بیستم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 209 تا 220
97/7/30
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز بیستم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 209 تا 220
97/7/30
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
#کویر
#علی_شریعتی
@book_tips🐞
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
#کویر
#علی_شریعتی
@book_tips🐞
بیایید کتاب بخوانیم و برقصیم ...
این دو هیچگاه ضرری به کسی
نخواهند رساند ...
#فرانسوا_ولتر
@book_tips🐞
این دو هیچگاه ضرری به کسی
نخواهند رساند ...
#فرانسوا_ولتر
@book_tips🐞
اول صبح و سلامم ای دوست
با تو آغاز پگاهم نیڪوست
دمد از پشت نگاهت خورشید
و من از شوق، نگُنجم در پوست
#لورافرضی_رها
@book_tips🐞
اول صبح و سلامم ای دوست
با تو آغاز پگاهم نیڪوست
دمد از پشت نگاهت خورشید
و من از شوق، نگُنجم در پوست
#لورافرضی_رها
@book_tips🐞
( هُوَ الَّذِي أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً ۖ لَّكُم مِّنْهُ شَرَابٌ وَمِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ )
النحل (10) An-Nahl
او کسی است که از آسمان برایتان آبی نازل کرد ، که از آن (آب) آشامیدنی است ، و از آن (گیاهان و) درختانی (می روید) که (حیوانات خود را) در آن می چرانید .
( يُنبِتُ لَكُم بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالْأَعْنَابَ وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ )
النحل (11) An-Nahl
(خداوند) با آن (آب) برای شما زراعت و زیتون و (درختان) خرما و تاکستانها ، و از همه نوع میوه ها می رویاند. بی گمان در این نشانه ای است برای گروهی که اندیشه می کنند .
( وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ ۖ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ )
النحل (12) An-Nahl
و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما مسخر کرد ، و ستارگان (نیز) به فرمان او مسخر هستند ، بی تردید در این نشانه ای است برای گروهی که خرد می ورزند .
( وَمَا ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ )
النحل (13) An-Nahl
و (همچنین مسخر گرداند) آنچه را که برای شما در زمین به رنگهای گوناگون آفرید ، مسلماً در این نشانه ای است برای گروهی که پند می پذیرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
النحل (10) An-Nahl
او کسی است که از آسمان برایتان آبی نازل کرد ، که از آن (آب) آشامیدنی است ، و از آن (گیاهان و) درختانی (می روید) که (حیوانات خود را) در آن می چرانید .
( يُنبِتُ لَكُم بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالْأَعْنَابَ وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ )
النحل (11) An-Nahl
(خداوند) با آن (آب) برای شما زراعت و زیتون و (درختان) خرما و تاکستانها ، و از همه نوع میوه ها می رویاند. بی گمان در این نشانه ای است برای گروهی که اندیشه می کنند .
( وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ ۖ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ )
النحل (12) An-Nahl
و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما مسخر کرد ، و ستارگان (نیز) به فرمان او مسخر هستند ، بی تردید در این نشانه ای است برای گروهی که خرد می ورزند .
( وَمَا ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ )
النحل (13) An-Nahl
و (همچنین مسخر گرداند) آنچه را که برای شما در زمین به رنگهای گوناگون آفرید ، مسلماً در این نشانه ای است برای گروهی که پند می پذیرند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#قسمت_سیزدهم
#سووشون
همه آمده بودند براي تشييع جنازه، در باغ ديگر جا نبود، مهمانهاي خان كاكا هم آمدند و روي تختي نشستند. دو طبق كش آمدند كه جارو چلچراغ بر سر داشتند. نوبت مرد نيمه لختي رسيد كه با علامت تعزيه وارد باغ شد. تا ساعت نه و نيم همه آمده بودند و دسته آخر زنجيرزنها بودند كه حجله قاسم آوردند، كه زري با ديدن آن خواست شيون بكشد، اما جلوي خودش را گرفت. مهمانهاي خانكاكا به پيش زري آمدند و با عرض پوزش اجازهي مرخصي خواستند.
چند لحظه بعد خان كاكا آمد و كنار زري نشست. رنگش بدجوري پريده بود و به زري گفت: «زنداداش بيا اينها را از كارشان منصرف كن. خواهرم كه هي ميگويد: ميخواهم همين شهر سگساران را كربلا كنم. اراذل شهر هم هي بهبه ميگويند و شيرش ميكنند». زري با خانكاكا به اتاق خسرو رفتند كه به قول خانكاكا اراذل شهر در آن جمع بودند. ملك رستم، مجيد، حاجيمحمدرضاي رنگرز، سيدحمد، حسين آقا، حسنآقا، ماشاءالله قري، فتوحي و آقاي مرتضايي با لباس روحانيت و ديگر همقسمهاي يوسف و با چند مرد سياهپوش كه زري نميشناخت در اتاق بودند. خان كاكا گفت كه هرچه زري بگويد قبول است. زري هم آب پاكي را روي دستان خانكاكا ريخت و گفت: «ديگر نبايد ترسيد، شوهرم را با تير ناحق كشتهاند. حداقل كاري كه ميشود كه عزاداري است، عزاداري كه قدغن نيست». همه زري را تحسين كردند اما خانكاكا باز حرف خودش را زد. كمكم به راه افتادند تا به شاه چراغ بروند. تابوت غرق گلهاي سرخ و نسترن بود و بر دوش حسين آقا و حسن آقا و مجيدخان و آقاي فتوحي از در باغ بيرون رفت. علامت و جاروچلچراغ از جلو و حجلة قاسم به دنبال تابوت رفتند. خسرو و هرمز زين اسب ماديان را سر تا سر پارچة سياه پوشانده بودند و كلاه يوسف را روي كتل و تفنگش را حمايل گردن ماديان آويخته بودند. يك ملافه سفيد كه جا به جا با جوهر گل سنبلي رنگ شده بود، عين كفن خون آلود روي سحر قرار داشت، را به دنبال حجلة قاسم هدايت كردند. خان كاكا خودش را به اسب رساند و كفن خونآلود را از روي اسب كشيد، مچاله كرد و پرت كرد. بعد كشيدهاي به گوش هرمز زد. يك ماشين آمد و توقف كرد، يك سرباز هندي پياده شد. يك دسته گل سفيد به شكل صليب كه با روبان سياه زينت شده بود از ماشين درآورد،خواست كه دسته گل را روي تابوب گذارد،تابوت به دوشها، تكپا ايستادند و تابوت را دور از دسترسش در هوا، سردست نگاه داشتند. خسرو آمد و گل را گرفت و خورد كرد و پيش اسبها انداخت، حتي اسبها هم گلها را نخوردند. سرباز هندي رفت. اما وقتي پسر كوچك عرقگير همسايهها، با يك بغل گل صحرايي آمد، خسرو گلها را گرفت و روي تابوت گذاشت.
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#قسمت_سیزدهم
#سووشون
همه آمده بودند براي تشييع جنازه، در باغ ديگر جا نبود، مهمانهاي خان كاكا هم آمدند و روي تختي نشستند. دو طبق كش آمدند كه جارو چلچراغ بر سر داشتند. نوبت مرد نيمه لختي رسيد كه با علامت تعزيه وارد باغ شد. تا ساعت نه و نيم همه آمده بودند و دسته آخر زنجيرزنها بودند كه حجله قاسم آوردند، كه زري با ديدن آن خواست شيون بكشد، اما جلوي خودش را گرفت. مهمانهاي خانكاكا به پيش زري آمدند و با عرض پوزش اجازهي مرخصي خواستند.
چند لحظه بعد خان كاكا آمد و كنار زري نشست. رنگش بدجوري پريده بود و به زري گفت: «زنداداش بيا اينها را از كارشان منصرف كن. خواهرم كه هي ميگويد: ميخواهم همين شهر سگساران را كربلا كنم. اراذل شهر هم هي بهبه ميگويند و شيرش ميكنند». زري با خانكاكا به اتاق خسرو رفتند كه به قول خانكاكا اراذل شهر در آن جمع بودند. ملك رستم، مجيد، حاجيمحمدرضاي رنگرز، سيدحمد، حسين آقا، حسنآقا، ماشاءالله قري، فتوحي و آقاي مرتضايي با لباس روحانيت و ديگر همقسمهاي يوسف و با چند مرد سياهپوش كه زري نميشناخت در اتاق بودند. خان كاكا گفت كه هرچه زري بگويد قبول است. زري هم آب پاكي را روي دستان خانكاكا ريخت و گفت: «ديگر نبايد ترسيد، شوهرم را با تير ناحق كشتهاند. حداقل كاري كه ميشود كه عزاداري است، عزاداري كه قدغن نيست». همه زري را تحسين كردند اما خانكاكا باز حرف خودش را زد. كمكم به راه افتادند تا به شاه چراغ بروند. تابوت غرق گلهاي سرخ و نسترن بود و بر دوش حسين آقا و حسن آقا و مجيدخان و آقاي فتوحي از در باغ بيرون رفت. علامت و جاروچلچراغ از جلو و حجلة قاسم به دنبال تابوت رفتند. خسرو و هرمز زين اسب ماديان را سر تا سر پارچة سياه پوشانده بودند و كلاه يوسف را روي كتل و تفنگش را حمايل گردن ماديان آويخته بودند. يك ملافه سفيد كه جا به جا با جوهر گل سنبلي رنگ شده بود، عين كفن خون آلود روي سحر قرار داشت، را به دنبال حجلة قاسم هدايت كردند. خان كاكا خودش را به اسب رساند و كفن خونآلود را از روي اسب كشيد، مچاله كرد و پرت كرد. بعد كشيدهاي به گوش هرمز زد. يك ماشين آمد و توقف كرد، يك سرباز هندي پياده شد. يك دسته گل سفيد به شكل صليب كه با روبان سياه زينت شده بود از ماشين درآورد،خواست كه دسته گل را روي تابوب گذارد،تابوت به دوشها، تكپا ايستادند و تابوت را دور از دسترسش در هوا، سردست نگاه داشتند. خسرو آمد و گل را گرفت و خورد كرد و پيش اسبها انداخت، حتي اسبها هم گلها را نخوردند. سرباز هندي رفت. اما وقتي پسر كوچك عرقگير همسايهها، با يك بغل گل صحرايي آمد، خسرو گلها را گرفت و روي تابوت گذاشت.
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
گلی ازشاخه اگرمیچینیم برگ برگش نکنیم وبه بادش ندهیم،لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم، وروزی چند ازآن هی بخوانیم ببوسیم ومعطر بشویم شاید از باغچهی کوچک اندیشهمان گل روید
#سهراب_سپهری
@book_tips🐞
#سهراب_سپهری
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
ناهار / نهار
نهار کلمه عربی به معنای" روز " است ونباید آن را با واژه فارسی "ناهار " یعنی "غذایی که در حدود ظهر خورده می شود" اشتباه کرد.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
#غلط_ننویسیم
ناهار / نهار
نهار کلمه عربی به معنای" روز " است ونباید آن را با واژه فارسی "ناهار " یعنی "غذایی که در حدود ظهر خورده می شود" اشتباه کرد.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
آواز دوره گرد
با لهجه ی غربتی میآید
دو سایه در هم آویختند
یکی بر دیوار و
یکی روی زمین...
چشمم گیر عقربه ی کوچک ماند
و انتظار نیامدن
تمام خیالم را میخورد...
#کوروش_آسمانی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
آواز دوره گرد
با لهجه ی غربتی میآید
دو سایه در هم آویختند
یکی بر دیوار و
یکی روی زمین...
چشمم گیر عقربه ی کوچک ماند
و انتظار نیامدن
تمام خیالم را میخورد...
#کوروش_آسمانی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
📀 S/N: Be With You
#EnriqueIglesias
[Verse 1]
Monday night and I feel so low
Count the hours they go so slow
I know the sound of your voice
Can save my soul
City lights, streets of gold
Look out my window to the world below
Moves so fast and it feels so cold
And I'm all alone
Don't let me die
I'm losing my mind
Baby just give me a sign
[Hook]
And now that you're gone
I just wanna be with you
And I can't go on
I wanna be with you
Wanna be with you
[Verse 2]
I can't sleep I'm up all night
Through these tears I try to smile
I know the touch of your hand
Can save my life
Don't let me down
Come to me now
I got to be with you some how
[Hook]
[Bridge]
I got to be with you somehow
And now that you're gone
Who am I without you now
I can't go on
I just wanna be with you
[Hook]
[Outro]
Just wanna be with you
And I can't go on
I wanna be with you
Just wanna be with you
Just wanna be with you
Just wanna be with you
Just wanna be with you
@book_tips 🐞
#EnriqueIglesias
[Verse 1]
Monday night and I feel so low
Count the hours they go so slow
I know the sound of your voice
Can save my soul
City lights, streets of gold
Look out my window to the world below
Moves so fast and it feels so cold
And I'm all alone
Don't let me die
I'm losing my mind
Baby just give me a sign
[Hook]
And now that you're gone
I just wanna be with you
And I can't go on
I wanna be with you
Wanna be with you
[Verse 2]
I can't sleep I'm up all night
Through these tears I try to smile
I know the touch of your hand
Can save my life
Don't let me down
Come to me now
I got to be with you some how
[Hook]
[Bridge]
I got to be with you somehow
And now that you're gone
Who am I without you now
I can't go on
I just wanna be with you
[Hook]
[Outro]
Just wanna be with you
And I can't go on
I wanna be with you
Just wanna be with you
Just wanna be with you
Just wanna be with you
Just wanna be with you
@book_tips 🐞
افراد کمی در این دنیا هستند که واقعا همیشه بدجنس باشند؛ آن هایی که ما را می رنجانند، خودشان نیز در عذاب اند. بنابراین واکنش مناسب به هیچ وجه بدبینی یا خشونت نیست بلکه، در آن مواقع نادری که فرد بتواند از عهده اش برآید، همیشه عشق است.
#سیر_عشق
#الن_دوباتن
@book_tips🐞
#سیر_عشق
#الن_دوباتن
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح آمده تا دست پرازروزیِ خورشید
برقامت تاریکیِ شب نور بریزد
تاهرچه دل آشوبی وتشویشو خرابیست
ازساحتِ آرامشتان،دور بریزد
صبح،
سرمست از شراب روشنی است
صبح،
لبخند گل بوییدنی است
در گلستان بهار عاشقی
رویش خورشید زیبا دیدنی است
صبحتان پر از آرامش
@book_tips🐞
#صبح_آمد
صبح آمده تا دست پرازروزیِ خورشید
برقامت تاریکیِ شب نور بریزد
تاهرچه دل آشوبی وتشویشو خرابیست
ازساحتِ آرامشتان،دور بریزد
صبح،
سرمست از شراب روشنی است
صبح،
لبخند گل بوییدنی است
در گلستان بهار عاشقی
رویش خورشید زیبا دیدنی است
صبحتان پر از آرامش
@book_tips🐞
( إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ ۖ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ۚ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا )
الإسراء (7) Al-Israa
اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی کرده اید، و اگر بدی کنید، باز به خود کرده اید، پس هنگامی که وعده ی دیگر فرا رسد، (چنان دشمنان برشما مسلط هستند که) آثارغم واندوه در چهره هایتان ظاهر می شود، و به مسجد (الأقصی) در آیند؛ همانگونه که در مرتبه ی اول وارد شدند ، و آنچه را زیر سلطه ی خود یابند؛ یکسره نابود گردانند .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الإسراء (7) Al-Israa
اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی کرده اید، و اگر بدی کنید، باز به خود کرده اید، پس هنگامی که وعده ی دیگر فرا رسد، (چنان دشمنان برشما مسلط هستند که) آثارغم واندوه در چهره هایتان ظاهر می شود، و به مسجد (الأقصی) در آیند؛ همانگونه که در مرتبه ی اول وارد شدند ، و آنچه را زیر سلطه ی خود یابند؛ یکسره نابود گردانند .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد و من باید از تخت خواب گرم و نرم دل می کندم تا بروم مدرسه که برای خودم کسی شوم!!!!!!
لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید…
چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم…
خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت
یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم…
انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد
ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم…
انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی…
زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود
نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند
نا امید راه افتادم به سمت مدرسه
در کلاس را زدم و وارد شدم… معلم گفت ساعت خواب… چه وقت کلاس آمدن است… برو بیرون
داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند… با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود
از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد…
خیلی نباید منتظر کسی ماند…
انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد
گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید
حسين_حائريان
@book_tips 🐞
لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید…
چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم…
خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت
یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم…
انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند
زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد
ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم…
انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی…
زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود
نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند
نا امید راه افتادم به سمت مدرسه
در کلاس را زدم و وارد شدم… معلم گفت ساعت خواب… چه وقت کلاس آمدن است… برو بیرون
داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند… با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود
از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد…
خیلی نباید منتظر کسی ماند…
انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد
گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید
حسين_حائريان
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#قسمت_پایانی
#سووشون
در خيابان اصلي، پاسبانها به طور پراكنده ايستاده بودند، در كنار آنها يك كاميون پر از سرباز انتظار ميكشيدند. اول كاري به دستة تشيعكنندگان نداشتند ولي وقتي دسته خواست به شاهراه بپيچد، سرپاسبان سوت كشيد و پاسبانها دويدند و در شاهراه صف بستند و جلو جماعت را سد كردند. سرپاسبان به طرف جماعت آمد و فرياد كشيد: «آقايان غير از كس و كار مرحوم همه بايد متفرق بشوند». صداي آرامي از ميان جمع گفت: «همه ما كس و كار آن مرحوم هستيم». سرواني كه از كاميون پياده شده بود به يوسف توهين كرد و گفت: «سيداشرف مردهاش عزا، زندهاش عزا». كمكم نزاع سر گرفت و پاسبانها همراه با سربازها با باتون و ته تفنگ به جمعيت هجوم آوردند، چپ و راست ميزدند. همه در نزاع بودند و حتي تابوت بر روزي زمين بود و تنها خانكاكا و زري بودند كه بالاي سر تابوت ايستاده بودند». زري و خانكاكا به كمك مجيد و حاجيمحمدرضاي رنگرز هر طوري بود تابوت را به سر چاه منبع بردند. صداي مردم ميآمد و صداي تيرانداختن سربازها. حالا باغ پر بود از آدمهاي زخمي. زري رفت و جعبه دواها را از توي گنجه درآورد و زخم زخميها را ببندد. زري شروع كرد به معالجة روي مچ خسرو، زري پرسيد: «خيلي درد ميكند». خسرو گفت: «نه مادر از پدر كه عزيزتر نيستم».
شبانه جنازه را از سر چاه منبع برداشتند ودر صندوق عقب ماشين خانكاكا گذاشتند. عمه و زري و خسرو و هرمز و خانكاكا در ماشين نشستند. خانم فاطمه گريه ميكرد و ميگفت: فداي غريبيت بشوم». اما زري اشك نداشت كه گريه كند. در گورستان جوانآباد، قبر آماده بود و در نور يك چراغ بادي كه به دست غلام بود، جنازه را در گور گذاشتند. خسرو روي پدر را كنار زد و دست به چشمهايش برد و گريست. غلام و سيدمحمد با دست خود، روي يوسف خاك ريختند و عمه زار ميزد و ميگفت: «شهيد من همين جاست، كاكاي من همينجاست، كربلا بروم چه كنم؟».
اما زري از همه چيز دلش به هم خورده بود، حتي از مرگ، مرگي كه نه طواف، نه نماز ميت و نه تشييع جنازه داشت. انديشيد روي سنگ مزارش هم چيزي نخواهم نوشت.
به خانه كه آمدند چند نامة تسلاآميز رسيده بود. از ميان آنها تسليت مكماهون به دلش نشست و آن را براي خسرو و عمه ترجمه كرد.
«گريه نكن خواهرم. در خانهت درختي خواهد روييد و درختهايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درختها از باد خواهند پرسيد: در راه كه ميآمدي سحر را نديدي».
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#قسمت_پایانی
#سووشون
در خيابان اصلي، پاسبانها به طور پراكنده ايستاده بودند، در كنار آنها يك كاميون پر از سرباز انتظار ميكشيدند. اول كاري به دستة تشيعكنندگان نداشتند ولي وقتي دسته خواست به شاهراه بپيچد، سرپاسبان سوت كشيد و پاسبانها دويدند و در شاهراه صف بستند و جلو جماعت را سد كردند. سرپاسبان به طرف جماعت آمد و فرياد كشيد: «آقايان غير از كس و كار مرحوم همه بايد متفرق بشوند». صداي آرامي از ميان جمع گفت: «همه ما كس و كار آن مرحوم هستيم». سرواني كه از كاميون پياده شده بود به يوسف توهين كرد و گفت: «سيداشرف مردهاش عزا، زندهاش عزا». كمكم نزاع سر گرفت و پاسبانها همراه با سربازها با باتون و ته تفنگ به جمعيت هجوم آوردند، چپ و راست ميزدند. همه در نزاع بودند و حتي تابوت بر روزي زمين بود و تنها خانكاكا و زري بودند كه بالاي سر تابوت ايستاده بودند». زري و خانكاكا به كمك مجيد و حاجيمحمدرضاي رنگرز هر طوري بود تابوت را به سر چاه منبع بردند. صداي مردم ميآمد و صداي تيرانداختن سربازها. حالا باغ پر بود از آدمهاي زخمي. زري رفت و جعبه دواها را از توي گنجه درآورد و زخم زخميها را ببندد. زري شروع كرد به معالجة روي مچ خسرو، زري پرسيد: «خيلي درد ميكند». خسرو گفت: «نه مادر از پدر كه عزيزتر نيستم».
شبانه جنازه را از سر چاه منبع برداشتند ودر صندوق عقب ماشين خانكاكا گذاشتند. عمه و زري و خسرو و هرمز و خانكاكا در ماشين نشستند. خانم فاطمه گريه ميكرد و ميگفت: فداي غريبيت بشوم». اما زري اشك نداشت كه گريه كند. در گورستان جوانآباد، قبر آماده بود و در نور يك چراغ بادي كه به دست غلام بود، جنازه را در گور گذاشتند. خسرو روي پدر را كنار زد و دست به چشمهايش برد و گريست. غلام و سيدمحمد با دست خود، روي يوسف خاك ريختند و عمه زار ميزد و ميگفت: «شهيد من همين جاست، كاكاي من همينجاست، كربلا بروم چه كنم؟».
اما زري از همه چيز دلش به هم خورده بود، حتي از مرگ، مرگي كه نه طواف، نه نماز ميت و نه تشييع جنازه داشت. انديشيد روي سنگ مزارش هم چيزي نخواهم نوشت.
به خانه كه آمدند چند نامة تسلاآميز رسيده بود. از ميان آنها تسليت مكماهون به دلش نشست و آن را براي خسرو و عمه ترجمه كرد.
«گريه نكن خواهرم. در خانهت درختي خواهد روييد و درختهايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درختها از باد خواهند پرسيد: در راه كه ميآمدي سحر را نديدي».
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز بیست و دوم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه231تا242
97/8/2
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز بیست و دوم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه231تا242
97/8/2
@book_tips 🐞