Book_tips
21.8K subscribers
7.05K photos
2.34K videos
68 files
589 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
⁠⁣کتابفروشی‌ها ارزشمندترین مقصد افراد تنها هستند. گواه این امر تعداد کتاب‌هایی است که علت نگارش آنها این بوده که نویسندگانشان کسی را برای حرف زدن پیدا نکرده‌اند.


#آلن_دوباتن


@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
صبح شد
پنجره هاخندیدند
شاخه هارقصیدند
همه جا بوےشکفتن جارےست
فرصت بیدارےست
صبح یعنےآغاز
@book_tips🐞
( لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ )

الحجر (88) Al-Hijr

(پس) هرگز چشم خود را به (سوی) آنچه (از نعمتها ومتاع دنیوی) که گروههایی از آنان را از آن بهرمند ساخته ایم ، ندوز، وبر آنها غمگین نباش ، و بال (شفقت) خود را برای مؤمنان فرود آر (و نسبت به آنها فروتن باش) .

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه حیواناتی که از سال 1900 تاکنون منقرض شده‌اند،

بسیار غم انگیز


@book_tips 🐞
Takin' Back My Love
Enrique Iglesias and Ciara


[Verse 1: Enrique]
Go ahead just leave, can't hold you, you're free
You take all these things, if they mean so much to you
I gave you your dreams, because you meant the world
So did I deserve to be left here hurt
You think I don't know you're out of control
I ended up finding all of this from my boys
Girl, you're stone cold, you say it is not so
You already know I'm not attached to material

[Chorus]
I'd give it all up but I'm taking back my love
I'm taking back my love, I'm taking back my love
I've given you too much but I'm taking back my love
I'm taking back my love, my love, my love, my love
My love

[Verse 2: Ciara]
Yeah
What did I do but give love to you
I'm just confused as I stand here and look at you
From head to feet, all that's not me
Go ahead, keep the keys, that's not what I need from you
You think that you know (I do), you've made yourself cold (Oh yeah)
How could you believe them over me, I'm your girl
You're out of control (So what?), how could you let go (Oh yeah)
Don't you know I'm not attached to material

[Chorus: Enrique x Ciara] 2x

[Verse 3: Enrique]
So all this love I give you, take it away, (Unh, uh huh)
[Ciara]
You think material's the reason I came, (Unh, uh huh)
Enrique
If I had nothing would you want me to stay (Unh, uh huh)
[Ciara]
You keep your money, take it all away

[Chorus] [x3]

[Outro]
Ooh, my love
Ooh, my love

@book_tips 🐞
#Learning_English
#grammar


How to Use:

a lot of & lots of & a lot



👈 باید توجه کرد که a lot of و lots of هر دو به معنی تعداد زیاد هستن که هم برای اسم های قابل شمارش و هم برای اسم های غیر قابل شمارش به کار می رن.
مثال برای اسم های قابل شمارش:
🔹 A lot of people went to the game.
🔹 Lots of people went to the game.

مثال برای اسم های غیر قابل شمارش:
🔹 A lot of snow falls in winter.
🔹 Lots of snow falls in winter.



👈 اما در مورد a lot، قید هست و معمولا در آخر جمله ها استفاده میشه و به معنی غالباً و خیلی هست. مثال:
🔹 I like basketball a lot.
🔹 She's a lot happier now than she was.
🔹 I don't go there a lot anymore.

مثال های زیر هم به فهم بیشتر موضوع کمک میکنه:
🔹 He looks a lot younger than me.
🔹 lots of taxis pass down this street.
🔹 We have lots of time to get it.


🎈🎈 join us 👇👇🎈🎈


@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم 

  کاندید / کاندیدا

این دوکلمه را نباید به جای هم به کار برد.

 کاندید واژه ای فرانسوی به معنای "ساده دل ومعصوم" است .
کاندیدا نیز واژه ای فرانسوی اما به معنای "داوطلب یا نامزد برای اجرای کاری" است.

بنابراین به جای" آقای فلان کاندید نمایندگی است "
باید گفت :" آقای فلان کاندیدای نمایندگی است."

واساسا به جای آن بهتر است واژه فارسی نامزد یا داوطلب را به کار ببریم.

#کتاب_غلط_ننویسیم
    #ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
براساس تقاضای دوستان مبنی بر اشتراک گذاری فایلهای انگلیسی با سطح معمولی

@Dr_MFaramarz
از هر گلوله

يك پرنده
كشته مي‌شود

هزار پرنده
پرواز مي‌كنند

#علیرضا_روشن
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#قسمت_دوازدهم
#سووشون

عاقبت شب تمام شد و صبح رسيد، زري بلند شد و به باغ آمد. سر صبحانه نشست و با عمه خانم صبحانه خوردند. زري سراغ قرآن خوان را گرفت كه صدايش مي‌آيد، خديجه گفت: «جنازه را گذاشته‌اند سر چاه منبع، ميان گونيهاي پر از برف، آنجا از همه جا خنك‌تر بود».

غلام با حاجي محمدرضا رنگرز از در باغ وارد شدند، در دست آنها لباس و ملافه مشكي بود. زري لباس مشكي را گرفت و هر طوري بود پوشيد چون خيلي تنگ بود. غلام با حاجي محمدرضا مشغول انداختن ملافه‌هاي سياه در تالار بودند. زري فقط منتظر آمدن عبدالله خان بود كه خسرو رفته بود دنبالش. زري به غلام دستور داد كه برود و قند و چاي از مغازه بخرد و خديجه را فرستاد تا بادبزن از همسايه‌ها تهيه كند.

مهمان‌ها يكي يكي مي‌آمدند. اول از همه حسين آقاي عطار و برادرش حسن آقاي علاف آمدند، بعد دو تا عرق‌گيرهاي همسايه‌ها با دو گوني آمدند كه در آنها گلهاي خشبو بود. درشكه‌اي ايستاد فكر كرد كه دكتر عبدالله خان است،‌ اما ديد كه فردوس با عزت‌الدوله هستند. عزت‌الدوله آمد و باز مشغول وراجي شد و حتي براي خوشحال كردن زري، گوشواره‌هاي زمردت زري را از دختر حاكم گرفته بود و به زري داد. زري با ديدن گوشواره‌ها باز داغ دلش تازه شد، گوشواره‌هايي كه شب عروسيشان، يوسف با دست خودش به گوش زنش كرده بود.

عزت‌الدوله با فردوس گفت كه زري را ببر اتاق و لباسش را مقداري بزرگ كند كه براي زن آبستن ضرر دارد. فردوس زري را با خود به اتاق برد و در حين بزرگ كردن لباس به زري گفت: «اين مادر و پسر نقشه‌اي براي تو كشيده‌اند، پسرش حميد مي‌گويد كه حالا كه شوهرش مرده، زري ديگر قسمت من است». غلام در زد و ورود عبدالله خان را اطلاع داد. زري لباسش را پوشيد و به فردوس گفت: «برو و به دكتر بگو من حاضرم». دكتر وارد مي‌شود و از اينكه هنوز زنده است ولي جواني مثل يوسف مرده، ابراز ناراحتي كرد ولي زري مخالف اين طرز تفكر دكتر مي‌شود. دكتر از خوبي و معرفت و مردانگي يوسف حرف مي‌زند و در آخر علت حضورش را خواست. زري حقيقت را به دكتر گفت: «كه از ديشب تا حالا پريشانم، حواسم را نمي‌فهمم، مي‌ترسم ديوانه شوم... وسوسه مي‌شوم كه اداي ديوانه‌هايي را كه ديده‌ام در آورد». پيرمرد پا شد و كنار پنجره ايستاد و به باغ نگاه كرد و به زري گفت: «نشنوم تو از اين حرفها بزني، اگر مضطرب بوده‌اي، اگر پرت گفته‌اي، حق داشته‌اي. به هيچ وجه ديوانه نشدي و نمي‌شوي. ولي يك بيماري مسري داري كه علاجش از من ساخته نيست و آن ترس است». دكتر قبل از رفتن به زري يك شيشه داد كه در آن نوعي نمك بود و از او خواست كه هر گاه حالش بد مي‌شد در آن را باز كند و نمك را بو كند. دكتر كه رفت، زري روحيه گرفت و خواست كه ديگر از چيزي نترسد.

#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺

مطالعه سهم روز بیستم کتاب «بادبادک باز»

تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 209 تا 220
97/7/30
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

#کویر
#علی_شریعتی
@book_tips🐞
بیایید کتاب بخوانیم و برقصیم ...
این دو هیچگاه ضرری به کسی
نخواهند رساند ...

#فرانسوا_ولتر
@book_tips🐞

‌اول صبح و سلامم ای دوست
با تو آغاز پگاهم نیڪوست

دمد از پشت نگاهت خورشید
و من از شوق، نگُنجم در پوست


#لورافرضی_رها
@book_tips🐞
( هُوَ الَّذِي أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً ۖ لَّكُم مِّنْهُ شَرَابٌ وَمِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ )

النحل (10) An-Nahl

او کسی است که از آسمان برایتان آبی نازل کرد ، که از آن (آب) آشامیدنی است ، و از آن (گیاهان و) درختانی (می روید) که (حیوانات خود را) در آن می چرانید .

( يُنبِتُ لَكُم بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالْأَعْنَابَ وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ )

النحل (11) An-Nahl

(خداوند) با آن (آب) برای شما زراعت و زیتون و (درختان) خرما و تاکستانها ، و از همه نوع میوه ها می رویاند. بی گمان در این نشانه ای است برای گروهی که اندیشه می کنند .

( وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ ۖ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ )

النحل (12) An-Nahl

و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما مسخر کرد ، و ستارگان (نیز) به فرمان او مسخر هستند ، بی تردید در این نشانه ای است برای گروهی که خرد می ورزند .

( وَمَا ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ )

النحل (13) An-Nahl

و (همچنین مسخر گرداند) آنچه را که برای شما در زمین به رنگهای گوناگون آفرید ، مسلماً در این نشانه ای است برای گروهی که پند می پذیرند.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#قسمت_سیزدهم
#سووشون

همه آمده بودند براي تشييع جنازه، در باغ ديگر جا نبود، مهمان‌هاي خان كاكا هم آمدند و روي تختي نشستند. دو طبق كش آمدند كه جارو چلچراغ بر سر داشتند. نوبت مرد نيمه لختي رسيد كه با علامت تعزيه وارد باغ شد. تا ساعت نه و نيم همه آمده بودند و دسته آخر زنجير‌زن‌ها بودند كه حجله قاسم آوردند، كه زري با ديدن آن خواست شيون بكشد، اما جلوي خودش را گرفت. مهمان‌هاي خان‌كاكا به پيش زري آمدند و با عرض پوزش اجازه‌ي مرخصي خواستند.

چند لحظه بعد خان كاكا آمد و كنار زري نشست. رنگش بدجوري پريده بود و به زري گفت: «زن‌داداش بيا اين‌ها را از كارشان منصرف كن. خواهرم كه هي مي‌گويد: مي‌خواهم همين شهر سگساران را كربلا كنم. اراذل شهر هم هي به‌به مي‌گويند و شيرش مي‌كنند». زري با خان‌كاكا به اتاق خسرو رفتند كه به قول خان‌كاكا اراذل شهر در آن جمع بودند. ملك رستم، مجيد،‌ حاجي‌محمدرضاي رنگرز، سيدحمد، حسين آقا، حسن‌آقا،‌ ماشاءالله قري، فتوحي و آقاي مرتضايي با لباس روحانيت و ديگر هم‌قسم‌هاي يوسف و با چند مرد سياه‌پوش كه زري نمي‌شناخت در اتاق بودند. خان كاكا گفت كه هرچه زري بگويد قبول است. زري هم آب پاكي را روي دستان خان‌كاكا ريخت و گفت: «ديگر نبايد ترسيد، شوهرم را با تير ناحق كشته‌اند. حداقل كاري كه مي‌شود كه عزاداري است، عزاداري كه قدغن نيست». همه زري را تحسين كردند اما خان‌‌كاكا باز حرف خودش را زد. كم‌كم به راه افتادند تا به شاه چراغ بروند. تابوت غرق گلهاي سرخ و نسترن بود و بر دوش حسين آقا و حسن آقا و مجيدخان و آقاي فتوحي از در باغ بيرون رفت. علامت و جاروچلچراغ از جلو و حجلة قاسم به دنبال تابوت رفتند. خسرو و هرمز زين اسب ماديان را سر تا سر پارچة سياه پوشانده بودند و كلاه يوسف را روي كتل و تفنگش را حمايل گردن ماديان آويخته بودند. يك ملافه سفيد كه جا به جا با جوهر گل سنبلي رنگ شده بود، عين كفن خون آلود روي سحر قرار داشت، را به دنبال حجلة قاسم هدايت كردند. خان كاكا خودش را به اسب رساند و كفن خون‌آلود را از روي اسب كشيد، مچاله كرد و پرت كرد. بعد كشيده‌اي به گوش هرمز زد. يك ماشين آمد و توقف كرد، يك سرباز هندي پياده شد. يك دسته گل سفيد به شكل صليب كه با روبان سياه زينت شده بود از ماشين درآورد،‌خواست كه دسته گل را روي تابوب گذارد،‌تابوت به دوشها، تك‌پا ايستادند و تابوت را دور از دسترسش در هوا، سردست نگاه داشتند. خسرو آمد و گل را گرفت و خورد كرد و پيش اسبها انداخت، حتي اسب‌ها هم گل‌ها را نخوردند. سرباز هندي رفت. اما وقتي پسر كوچك عرق‌گير همسايه‌ها، با يك بغل گل صحرايي آمد، خسرو گلها را گرفت و روي تابوت گذاشت.

#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
گلی‌ ازشاخه‌ اگرمیچینیم برگ برگش نکنیم وبه بادش ندهیم،لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم، وروزی چند ازآن هی بخوانیم ببوسیم ومعطر بشویم شاید از باغچه‌ی کوچک اندیشه‌مان گل روید

#سهراب_سپهری


@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم  

ناهار / نهار

نهار کلمه عربی به معنای" روز " است ونباید آن را با واژه فارسی  "ناهار " یعنی "غذایی که در حدود ظهر خورده می شود"  اشتباه کرد.

#کتاب_غلط_ننویسیم
  #ابوالحسن_نجفی

@book_tips🐞
🍃🌺🍃

آواز دوره گرد
با لهجه ی غربتی میآید
دو سایه در هم آویختند
یکی بر دیوار و
یکی روی زمین...
چشمم گیر عقربه ی کوچک ماند
و انتظار نیامدن
تمام خیالم را میخورد...

#کوروش_آسمانی
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞