🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
بالطبع / بالتبع
این دو قید مرکب در تلفظ ومعنی با یکدیگر تفاوت دارند. بالطبع یعنی طبعا از روی طبع. وبالتبع یعنی در نتیجه.
در نوشته های امروزه غالبا این دوترکیب را به جای هم به کارمیبرند والبته غلط است.
#غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
#غلط_ننویسیم
بالطبع / بالتبع
این دو قید مرکب در تلفظ ومعنی با یکدیگر تفاوت دارند. بالطبع یعنی طبعا از روی طبع. وبالتبع یعنی در نتیجه.
در نوشته های امروزه غالبا این دوترکیب را به جای هم به کارمیبرند والبته غلط است.
#غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز نوزدهم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 198 تا209
97/7/29
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز نوزدهم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 198 تا209
97/7/29
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#قسمت_یازدهم
#سووشون
خسرو پيش مادرش آمد. هر دو گريه ميكردند، زري از خسرو خواست فردا صبح پيش عبداللهخان برود و او را به اينجا بياورد. زري باز از هوش رفت. خانم حكيم را آوردند بالاي سر زري و به او سه تا آمپول زد و زري به خواب رفت. اما نه خواب كامل بلكه بين خواب و بيداري بود. گوش زري به صداي سيدمحمد بود كه ميگفت: «نميدانم شايد عموي كلو آمد و تير انداخته، اما همش توطئه است و كار كس ديگري است». ميخواهند بيندازند به گردن كسي ديگر. دلال زينگر آمده بود پيش يوسف كه او را از پخش كردن انبارها بين مردم باز نگه دارد و آنها را به زينگر بفروشد، اما يوسف قبول نميكند و در همان هنگام تير شليك ميشود و يوسف ميميرد». زري دراز كشيده و خوابيد و خواب ديد درخت عجيبي در باغشان روييده و غلام با آبپاش كوچكي دارد خون پاي درخت ميريزد.
زري كه از هوش ميرفت خواب ميديد، در بيداري هم كه بود يا كسي در ذهنش حرفهاي نامربوط ميزد، يا وقايع از جلوي چشمش ميآمدند. زري خواب ميديد كه همه دارند يكي يكي ميآيند و خاطرات بودن با يوسف در گذشته را خواب ديد كه ملك سهراب را گرفتهاند و ميخواهند دار بزنند. همه مشغول كاري هستند. عمه داشت دستور حلوا را ميداد، خان كاكا با خسرو داشتند اعلاميه را درست ميكردند، اما زري باز دارد خواب ميبيند، خواب گذشته را، خوابي كه به واقعيت نزديك بود. به ياد آن روزي كه از پيرزني پرسيد: «چرا چارقد سياه سر كردهايد؟» پيرزن ميگويد: «امشب شب سوشون است». زري در خواب به گريه افتاده و اشكهايش جاري شده بود، اما دستي اشكهايش را پاك كرد، آن دسته عمه بود زري بلند شد و گفت: «براي سياوش گريه ميكردم... اوايل نميشناختمش، از او بدم ميآمد، اما حالا خوب ميشناسمش و دلم برايش همچنين ميسوزد». خان كاكا فكر كرد كه حتماً زري ديوانه شده است ولي ملك رستم بهش گفت: «كسي كه براي سياوش گريه كند ديوانه نيست». زري باز توضيح داد كه: «اولين بار كه درخت گيسو را ديدم از دور خيال كردم درخت مراد است و لته كهنة سياه و زرد و قهوهاي به آن آويزان كردهاند. نزديك كه رفتم ديدم نه،گيسهاي بافته شده به درخت آويزان كردهاند، گيس زنهاي جواني كه شوهرهايشان جوانمرگ شده بود. يا پسرهايشان، يا برادرهايشان...».
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#قسمت_یازدهم
#سووشون
خسرو پيش مادرش آمد. هر دو گريه ميكردند، زري از خسرو خواست فردا صبح پيش عبداللهخان برود و او را به اينجا بياورد. زري باز از هوش رفت. خانم حكيم را آوردند بالاي سر زري و به او سه تا آمپول زد و زري به خواب رفت. اما نه خواب كامل بلكه بين خواب و بيداري بود. گوش زري به صداي سيدمحمد بود كه ميگفت: «نميدانم شايد عموي كلو آمد و تير انداخته، اما همش توطئه است و كار كس ديگري است». ميخواهند بيندازند به گردن كسي ديگر. دلال زينگر آمده بود پيش يوسف كه او را از پخش كردن انبارها بين مردم باز نگه دارد و آنها را به زينگر بفروشد، اما يوسف قبول نميكند و در همان هنگام تير شليك ميشود و يوسف ميميرد». زري دراز كشيده و خوابيد و خواب ديد درخت عجيبي در باغشان روييده و غلام با آبپاش كوچكي دارد خون پاي درخت ميريزد.
زري كه از هوش ميرفت خواب ميديد، در بيداري هم كه بود يا كسي در ذهنش حرفهاي نامربوط ميزد، يا وقايع از جلوي چشمش ميآمدند. زري خواب ميديد كه همه دارند يكي يكي ميآيند و خاطرات بودن با يوسف در گذشته را خواب ديد كه ملك سهراب را گرفتهاند و ميخواهند دار بزنند. همه مشغول كاري هستند. عمه داشت دستور حلوا را ميداد، خان كاكا با خسرو داشتند اعلاميه را درست ميكردند، اما زري باز دارد خواب ميبيند، خواب گذشته را، خوابي كه به واقعيت نزديك بود. به ياد آن روزي كه از پيرزني پرسيد: «چرا چارقد سياه سر كردهايد؟» پيرزن ميگويد: «امشب شب سوشون است». زري در خواب به گريه افتاده و اشكهايش جاري شده بود، اما دستي اشكهايش را پاك كرد، آن دسته عمه بود زري بلند شد و گفت: «براي سياوش گريه ميكردم... اوايل نميشناختمش، از او بدم ميآمد، اما حالا خوب ميشناسمش و دلم برايش همچنين ميسوزد». خان كاكا فكر كرد كه حتماً زري ديوانه شده است ولي ملك رستم بهش گفت: «كسي كه براي سياوش گريه كند ديوانه نيست». زري باز توضيح داد كه: «اولين بار كه درخت گيسو را ديدم از دور خيال كردم درخت مراد است و لته كهنة سياه و زرد و قهوهاي به آن آويزان كردهاند. نزديك كه رفتم ديدم نه،گيسهاي بافته شده به درخت آويزان كردهاند، گيس زنهاي جواني كه شوهرهايشان جوانمرگ شده بود. يا پسرهايشان، يا برادرهايشان...».
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
( وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَاعًا حَسَنًا إِلَىٰ أَجَلٍ مُّسَمًّى وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ ۖ وَإِن تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ )
هود (3) Hud
و اینکه: از پروردگارتان آمرزش بخواهید ، سپس به سوی او توبه کنید ، تا شما را تا مدت معینی به بهره ی خوبی بهرمند سازد ، و هر صاحب فضلی را به اندازه فضلش ببخشد ، و اگر روی بگردانید ، پس من بر شما از عذاب روز بزرگ بیمناک هستم .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
هود (3) Hud
و اینکه: از پروردگارتان آمرزش بخواهید ، سپس به سوی او توبه کنید ، تا شما را تا مدت معینی به بهره ی خوبی بهرمند سازد ، و هر صاحب فضلی را به اندازه فضلش ببخشد ، و اگر روی بگردانید ، پس من بر شما از عذاب روز بزرگ بیمناک هستم .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
ما انسان ها نمی دانیم چقدر بهم شبیه هستیم. سفید ها، سیاه ها، کاتولیک ها، پروتستان ها، زن ها، مردها. اگر این تشابه زیاد را در خودمان می دیدیم. خیلی مشتاق بودیم که دراین جهان به خانواده بزرگ انسانی ملحق شویم و به اعضای این خانواده هم مثل اعضای خانواده خود اهمیت بدهیم.
ما همگی یک آغاز داریم، تولد و همگی یک پایان داریم، مرگ. پس چطور می توانیم با هم فرق داشته باشیم؟
#میچ_آلبوم
# سه شنبه ها با موری
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
ما انسان ها نمی دانیم چقدر بهم شبیه هستیم. سفید ها، سیاه ها، کاتولیک ها، پروتستان ها، زن ها، مردها. اگر این تشابه زیاد را در خودمان می دیدیم. خیلی مشتاق بودیم که دراین جهان به خانواده بزرگ انسانی ملحق شویم و به اعضای این خانواده هم مثل اعضای خانواده خود اهمیت بدهیم.
ما همگی یک آغاز داریم، تولد و همگی یک پایان داریم، مرگ. پس چطور می توانیم با هم فرق داشته باشیم؟
#میچ_آلبوم
# سه شنبه ها با موری
@book_tips🐞
کتابفروشیها ارزشمندترین مقصد افراد تنها هستند. گواه این امر تعداد کتابهایی است که علت نگارش آنها این بوده که نویسندگانشان کسی را برای حرف زدن پیدا نکردهاند.
#آلن_دوباتن
@book_tips🐞
#آلن_دوباتن
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
( لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ )
الحجر (88) Al-Hijr
(پس) هرگز چشم خود را به (سوی) آنچه (از نعمتها ومتاع دنیوی) که گروههایی از آنان را از آن بهرمند ساخته ایم ، ندوز، وبر آنها غمگین نباش ، و بال (شفقت) خود را برای مؤمنان فرود آر (و نسبت به آنها فروتن باش) .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
الحجر (88) Al-Hijr
(پس) هرگز چشم خود را به (سوی) آنچه (از نعمتها ومتاع دنیوی) که گروههایی از آنان را از آن بهرمند ساخته ایم ، ندوز، وبر آنها غمگین نباش ، و بال (شفقت) خود را برای مؤمنان فرود آر (و نسبت به آنها فروتن باش) .
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
Takin' Back My Love
Enrique Iglesias and Ciara
[Verse 1: Enrique]
Go ahead just leave, can't hold you, you're free
You take all these things, if they mean so much to you
I gave you your dreams, because you meant the world
So did I deserve to be left here hurt
You think I don't know you're out of control
I ended up finding all of this from my boys
Girl, you're stone cold, you say it is not so
You already know I'm not attached to material
[Chorus]
I'd give it all up but I'm taking back my love
I'm taking back my love, I'm taking back my love
I've given you too much but I'm taking back my love
I'm taking back my love, my love, my love, my love
My love
[Verse 2: Ciara]
Yeah
What did I do but give love to you
I'm just confused as I stand here and look at you
From head to feet, all that's not me
Go ahead, keep the keys, that's not what I need from you
You think that you know (I do), you've made yourself cold (Oh yeah)
How could you believe them over me, I'm your girl
You're out of control (So what?), how could you let go (Oh yeah)
Don't you know I'm not attached to material
[Chorus: Enrique x Ciara] 2x
[Verse 3: Enrique]
So all this love I give you, take it away, (Unh, uh huh)
[Ciara]
You think material's the reason I came, (Unh, uh huh)
Enrique
If I had nothing would you want me to stay (Unh, uh huh)
[Ciara]
You keep your money, take it all away
[Chorus] [x3]
[Outro]
Ooh, my love
Ooh, my love
@book_tips 🐞
Enrique Iglesias and Ciara
[Verse 1: Enrique]
Go ahead just leave, can't hold you, you're free
You take all these things, if they mean so much to you
I gave you your dreams, because you meant the world
So did I deserve to be left here hurt
You think I don't know you're out of control
I ended up finding all of this from my boys
Girl, you're stone cold, you say it is not so
You already know I'm not attached to material
[Chorus]
I'd give it all up but I'm taking back my love
I'm taking back my love, I'm taking back my love
I've given you too much but I'm taking back my love
I'm taking back my love, my love, my love, my love
My love
[Verse 2: Ciara]
Yeah
What did I do but give love to you
I'm just confused as I stand here and look at you
From head to feet, all that's not me
Go ahead, keep the keys, that's not what I need from you
You think that you know (I do), you've made yourself cold (Oh yeah)
How could you believe them over me, I'm your girl
You're out of control (So what?), how could you let go (Oh yeah)
Don't you know I'm not attached to material
[Chorus: Enrique x Ciara] 2x
[Verse 3: Enrique]
So all this love I give you, take it away, (Unh, uh huh)
[Ciara]
You think material's the reason I came, (Unh, uh huh)
Enrique
If I had nothing would you want me to stay (Unh, uh huh)
[Ciara]
You keep your money, take it all away
[Chorus] [x3]
[Outro]
Ooh, my love
Ooh, my love
@book_tips 🐞
#Learning_English
#grammar
How to Use:
a lot of & lots of & a lot
👈 باید توجه کرد که a lot of و lots of هر دو به معنی تعداد زیاد هستن که هم برای اسم های قابل شمارش و هم برای اسم های غیر قابل شمارش به کار می رن.
✍ مثال برای اسم های قابل شمارش:
🔹 A lot of people went to the game.
🔹 Lots of people went to the game.
✍ مثال برای اسم های غیر قابل شمارش:
🔹 A lot of snow falls in winter.
🔹 Lots of snow falls in winter.
👈 اما در مورد a lot، قید هست و معمولا در آخر جمله ها استفاده میشه و به معنی غالباً و خیلی هست. مثال:
🔹 I like basketball a lot.
🔹 She's a lot happier now than she was.
🔹 I don't go there a lot anymore.
✍ مثال های زیر هم به فهم بیشتر موضوع کمک میکنه:
🔹 He looks a lot younger than me.
🔹 lots of taxis pass down this street.
🔹 We have lots of time to get it.
🎈🎈 join us 👇👇🎈🎈
@book_tips 🐞
#grammar
How to Use:
a lot of & lots of & a lot
👈 باید توجه کرد که a lot of و lots of هر دو به معنی تعداد زیاد هستن که هم برای اسم های قابل شمارش و هم برای اسم های غیر قابل شمارش به کار می رن.
✍ مثال برای اسم های قابل شمارش:
🔹 A lot of people went to the game.
🔹 Lots of people went to the game.
✍ مثال برای اسم های غیر قابل شمارش:
🔹 A lot of snow falls in winter.
🔹 Lots of snow falls in winter.
👈 اما در مورد a lot، قید هست و معمولا در آخر جمله ها استفاده میشه و به معنی غالباً و خیلی هست. مثال:
🔹 I like basketball a lot.
🔹 She's a lot happier now than she was.
🔹 I don't go there a lot anymore.
✍ مثال های زیر هم به فهم بیشتر موضوع کمک میکنه:
🔹 He looks a lot younger than me.
🔹 lots of taxis pass down this street.
🔹 We have lots of time to get it.
🎈🎈 join us 👇👇🎈🎈
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#غلط_ننویسیم
کاندید / کاندیدا
این دوکلمه را نباید به جای هم به کار برد.
کاندید واژه ای فرانسوی به معنای "ساده دل ومعصوم" است .
کاندیدا نیز واژه ای فرانسوی اما به معنای "داوطلب یا نامزد برای اجرای کاری" است.
بنابراین به جای" آقای فلان کاندید نمایندگی است "
باید گفت :" آقای فلان کاندیدای نمایندگی است."
واساسا به جای آن بهتر است واژه فارسی نامزد یا داوطلب را به کار ببریم.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
#غلط_ننویسیم
کاندید / کاندیدا
این دوکلمه را نباید به جای هم به کار برد.
کاندید واژه ای فرانسوی به معنای "ساده دل ومعصوم" است .
کاندیدا نیز واژه ای فرانسوی اما به معنای "داوطلب یا نامزد برای اجرای کاری" است.
بنابراین به جای" آقای فلان کاندید نمایندگی است "
باید گفت :" آقای فلان کاندیدای نمایندگی است."
واساسا به جای آن بهتر است واژه فارسی نامزد یا داوطلب را به کار ببریم.
#کتاب_غلط_ننویسیم
#ابوالحسن_نجفی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#قسمت_دوازدهم
#سووشون
عاقبت شب تمام شد و صبح رسيد، زري بلند شد و به باغ آمد. سر صبحانه نشست و با عمه خانم صبحانه خوردند. زري سراغ قرآن خوان را گرفت كه صدايش ميآيد، خديجه گفت: «جنازه را گذاشتهاند سر چاه منبع، ميان گونيهاي پر از برف، آنجا از همه جا خنكتر بود».
غلام با حاجي محمدرضا رنگرز از در باغ وارد شدند، در دست آنها لباس و ملافه مشكي بود. زري لباس مشكي را گرفت و هر طوري بود پوشيد چون خيلي تنگ بود. غلام با حاجي محمدرضا مشغول انداختن ملافههاي سياه در تالار بودند. زري فقط منتظر آمدن عبدالله خان بود كه خسرو رفته بود دنبالش. زري به غلام دستور داد كه برود و قند و چاي از مغازه بخرد و خديجه را فرستاد تا بادبزن از همسايهها تهيه كند.
مهمانها يكي يكي ميآمدند. اول از همه حسين آقاي عطار و برادرش حسن آقاي علاف آمدند، بعد دو تا عرقگيرهاي همسايهها با دو گوني آمدند كه در آنها گلهاي خشبو بود. درشكهاي ايستاد فكر كرد كه دكتر عبدالله خان است، اما ديد كه فردوس با عزتالدوله هستند. عزتالدوله آمد و باز مشغول وراجي شد و حتي براي خوشحال كردن زري، گوشوارههاي زمردت زري را از دختر حاكم گرفته بود و به زري داد. زري با ديدن گوشوارهها باز داغ دلش تازه شد، گوشوارههايي كه شب عروسيشان، يوسف با دست خودش به گوش زنش كرده بود.
عزتالدوله با فردوس گفت كه زري را ببر اتاق و لباسش را مقداري بزرگ كند كه براي زن آبستن ضرر دارد. فردوس زري را با خود به اتاق برد و در حين بزرگ كردن لباس به زري گفت: «اين مادر و پسر نقشهاي براي تو كشيدهاند، پسرش حميد ميگويد كه حالا كه شوهرش مرده، زري ديگر قسمت من است». غلام در زد و ورود عبدالله خان را اطلاع داد. زري لباسش را پوشيد و به فردوس گفت: «برو و به دكتر بگو من حاضرم». دكتر وارد ميشود و از اينكه هنوز زنده است ولي جواني مثل يوسف مرده، ابراز ناراحتي كرد ولي زري مخالف اين طرز تفكر دكتر ميشود. دكتر از خوبي و معرفت و مردانگي يوسف حرف ميزند و در آخر علت حضورش را خواست. زري حقيقت را به دكتر گفت: «كه از ديشب تا حالا پريشانم، حواسم را نميفهمم، ميترسم ديوانه شوم... وسوسه ميشوم كه اداي ديوانههايي را كه ديدهام در آورد». پيرمرد پا شد و كنار پنجره ايستاد و به باغ نگاه كرد و به زري گفت: «نشنوم تو از اين حرفها بزني، اگر مضطرب بودهاي، اگر پرت گفتهاي، حق داشتهاي. به هيچ وجه ديوانه نشدي و نميشوي. ولي يك بيماري مسري داري كه علاجش از من ساخته نيست و آن ترس است». دكتر قبل از رفتن به زري يك شيشه داد كه در آن نوعي نمك بود و از او خواست كه هر گاه حالش بد ميشد در آن را باز كند و نمك را بو كند. دكتر كه رفت، زري روحيه گرفت و خواست كه ديگر از چيزي نترسد.
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#قسمت_دوازدهم
#سووشون
عاقبت شب تمام شد و صبح رسيد، زري بلند شد و به باغ آمد. سر صبحانه نشست و با عمه خانم صبحانه خوردند. زري سراغ قرآن خوان را گرفت كه صدايش ميآيد، خديجه گفت: «جنازه را گذاشتهاند سر چاه منبع، ميان گونيهاي پر از برف، آنجا از همه جا خنكتر بود».
غلام با حاجي محمدرضا رنگرز از در باغ وارد شدند، در دست آنها لباس و ملافه مشكي بود. زري لباس مشكي را گرفت و هر طوري بود پوشيد چون خيلي تنگ بود. غلام با حاجي محمدرضا مشغول انداختن ملافههاي سياه در تالار بودند. زري فقط منتظر آمدن عبدالله خان بود كه خسرو رفته بود دنبالش. زري به غلام دستور داد كه برود و قند و چاي از مغازه بخرد و خديجه را فرستاد تا بادبزن از همسايهها تهيه كند.
مهمانها يكي يكي ميآمدند. اول از همه حسين آقاي عطار و برادرش حسن آقاي علاف آمدند، بعد دو تا عرقگيرهاي همسايهها با دو گوني آمدند كه در آنها گلهاي خشبو بود. درشكهاي ايستاد فكر كرد كه دكتر عبدالله خان است، اما ديد كه فردوس با عزتالدوله هستند. عزتالدوله آمد و باز مشغول وراجي شد و حتي براي خوشحال كردن زري، گوشوارههاي زمردت زري را از دختر حاكم گرفته بود و به زري داد. زري با ديدن گوشوارهها باز داغ دلش تازه شد، گوشوارههايي كه شب عروسيشان، يوسف با دست خودش به گوش زنش كرده بود.
عزتالدوله با فردوس گفت كه زري را ببر اتاق و لباسش را مقداري بزرگ كند كه براي زن آبستن ضرر دارد. فردوس زري را با خود به اتاق برد و در حين بزرگ كردن لباس به زري گفت: «اين مادر و پسر نقشهاي براي تو كشيدهاند، پسرش حميد ميگويد كه حالا كه شوهرش مرده، زري ديگر قسمت من است». غلام در زد و ورود عبدالله خان را اطلاع داد. زري لباسش را پوشيد و به فردوس گفت: «برو و به دكتر بگو من حاضرم». دكتر وارد ميشود و از اينكه هنوز زنده است ولي جواني مثل يوسف مرده، ابراز ناراحتي كرد ولي زري مخالف اين طرز تفكر دكتر ميشود. دكتر از خوبي و معرفت و مردانگي يوسف حرف ميزند و در آخر علت حضورش را خواست. زري حقيقت را به دكتر گفت: «كه از ديشب تا حالا پريشانم، حواسم را نميفهمم، ميترسم ديوانه شوم... وسوسه ميشوم كه اداي ديوانههايي را كه ديدهام در آورد». پيرمرد پا شد و كنار پنجره ايستاد و به باغ نگاه كرد و به زري گفت: «نشنوم تو از اين حرفها بزني، اگر مضطرب بودهاي، اگر پرت گفتهاي، حق داشتهاي. به هيچ وجه ديوانه نشدي و نميشوي. ولي يك بيماري مسري داري كه علاجش از من ساخته نيست و آن ترس است». دكتر قبل از رفتن به زري يك شيشه داد كه در آن نوعي نمك بود و از او خواست كه هر گاه حالش بد ميشد در آن را باز كند و نمك را بو كند. دكتر كه رفت، زري روحيه گرفت و خواست كه ديگر از چيزي نترسد.
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز بیستم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 209 تا 220
97/7/30
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز بیستم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 209 تا 220
97/7/30
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
#کویر
#علی_شریعتی
@book_tips🐞
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد.
#کویر
#علی_شریعتی
@book_tips🐞
بیایید کتاب بخوانیم و برقصیم ...
این دو هیچگاه ضرری به کسی
نخواهند رساند ...
#فرانسوا_ولتر
@book_tips🐞
این دو هیچگاه ضرری به کسی
نخواهند رساند ...
#فرانسوا_ولتر
@book_tips🐞
اول صبح و سلامم ای دوست
با تو آغاز پگاهم نیڪوست
دمد از پشت نگاهت خورشید
و من از شوق، نگُنجم در پوست
#لورافرضی_رها
@book_tips🐞
اول صبح و سلامم ای دوست
با تو آغاز پگاهم نیڪوست
دمد از پشت نگاهت خورشید
و من از شوق، نگُنجم در پوست
#لورافرضی_رها
@book_tips🐞