🍃🌺🍃
#تلنگر
ذهن ما مانند يک تلويزيون است با صدها شبکه ؛
و اين ما هستيم که تصميم مي گيريم روي کدام شبکه باشيم ...
🔸شبکه رنجش ...
🔸شبکه بخشش ...
🔸شبکه نفرت ...
🔸شبکه مهرباني ...
🔸شبکه شادماني ...
🔸و یا شبکه برنامه تکراري ديروز ...
تصميم ما همان کنترل يا ريموت تلویزیون است؛
پس لحظاتت را با انتخاب بهترين شبکه ها زيبا کن ...
@book_tips🐞
#تلنگر
ذهن ما مانند يک تلويزيون است با صدها شبکه ؛
و اين ما هستيم که تصميم مي گيريم روي کدام شبکه باشيم ...
🔸شبکه رنجش ...
🔸شبکه بخشش ...
🔸شبکه نفرت ...
🔸شبکه مهرباني ...
🔸شبکه شادماني ...
🔸و یا شبکه برنامه تکراري ديروز ...
تصميم ما همان کنترل يا ريموت تلویزیون است؛
پس لحظاتت را با انتخاب بهترين شبکه ها زيبا کن ...
@book_tips🐞
در استکهلم سوئد دوربین های کنترل سرعت، به صورت قرعه کشی، جریمه های دریافتی از رانندگان مختلف را به رانندگان قانونمند پرداخت میکنند، چون فکر میکنند این پول حق افراد با نظم است.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
کاش میﺷﺪ
ﯾﮏ صبح
ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ و ﺑﮕﻮﯾﺪ:
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ پر ﺁﻣﺪهام
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ،
ﺑﺎ ﻗﻠﺐﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦها
ﺁﻣﺪهام ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺮﻭﻡ...
#سيدعلى_صالحى
@book_tips🐞
کاش میﺷﺪ
ﯾﮏ صبح
ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ و ﺑﮕﻮﯾﺪ:
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ پر ﺁﻣﺪهام
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ،
ﺑﺎ ﻗﻠﺐﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦها
ﺁﻣﺪهام ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ
ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺮﻭﻡ...
#سيدعلى_صالحى
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره فیروزهتراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
#علیرضا_بدیع
@book_tips🐞
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره فیروزهتراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
#علیرضا_بدیع
@book_tips🐞
وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ۖ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
«سوره ابراهیم ۴»
ترجمه استاد عبد المحمد آیتی:
هيچ پيامبرى را جز به زبان مردمش نفرستاديم، تا بتواند پيام خدا را برايشان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد گمراه مىكند و هر كه را بخواهد هدايت مىكند و اوست پيروزمند و حكيم.
نکته:
خداوند مبعوث نفرمود هيچ پيغمبرى را مگر به لغت قوم خودش، كه مرسل بر آنها بود،تا براى آنها معارف و احكام لازمه را بيان كند چرا که سخن هدایت را بشنوند و به سهولت ادراك نمايند و بسرعت بر طبق آن عمل كنند .
همچنين پيغمبر خاتم را به لغت قومش كه عرب بودند مبعوث فرمود .
اشتراکات زبانی اقوام موجب قرابت آنهاست گرچه استیلای دینی مانند اسلام به بیان سایر مشترکات فطری و انسانی تاکید نموده است تا زمینه مقبولیت و پذیرش لازم را در سایر اقوام مانند عجم و ترك و ديلم و ... داشته باشد لذا در خصال از آنحضرت نقل نموده كه خداوند منّت گذارد بر من و فرمود:
اى محمّد بتحقيق فرستادم هر پيغمبرى را بسوى امّتى بزبانشان و فرستادم ترا بسوى هر سرخ و سياهى از خلق خود پس كسانيكه بديده انصاف در آيات الهى نظر ننمودند و معتقد بصدق آنها نشدند و موفق بعمل نگشتند خداوند هم آنها را بحال خودشان واگذار فرمود و گمراه شدند .
بزرگان و نیاکان ما در پند های حکیمانه و ضرب المثل ها با ظرافت تمام این معانی را القاء کرده اند که فرموده اند.
برای منقاد کردن (و فرمان پذیر کردن) هر قومی، باید اول زبان آنان را آموخت.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
«سوره ابراهیم ۴»
ترجمه استاد عبد المحمد آیتی:
هيچ پيامبرى را جز به زبان مردمش نفرستاديم، تا بتواند پيام خدا را برايشان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد گمراه مىكند و هر كه را بخواهد هدايت مىكند و اوست پيروزمند و حكيم.
نکته:
خداوند مبعوث نفرمود هيچ پيغمبرى را مگر به لغت قوم خودش، كه مرسل بر آنها بود،تا براى آنها معارف و احكام لازمه را بيان كند چرا که سخن هدایت را بشنوند و به سهولت ادراك نمايند و بسرعت بر طبق آن عمل كنند .
همچنين پيغمبر خاتم را به لغت قومش كه عرب بودند مبعوث فرمود .
اشتراکات زبانی اقوام موجب قرابت آنهاست گرچه استیلای دینی مانند اسلام به بیان سایر مشترکات فطری و انسانی تاکید نموده است تا زمینه مقبولیت و پذیرش لازم را در سایر اقوام مانند عجم و ترك و ديلم و ... داشته باشد لذا در خصال از آنحضرت نقل نموده كه خداوند منّت گذارد بر من و فرمود:
اى محمّد بتحقيق فرستادم هر پيغمبرى را بسوى امّتى بزبانشان و فرستادم ترا بسوى هر سرخ و سياهى از خلق خود پس كسانيكه بديده انصاف در آيات الهى نظر ننمودند و معتقد بصدق آنها نشدند و موفق بعمل نگشتند خداوند هم آنها را بحال خودشان واگذار فرمود و گمراه شدند .
بزرگان و نیاکان ما در پند های حکیمانه و ضرب المثل ها با ظرافت تمام این معانی را القاء کرده اند که فرموده اند.
برای منقاد کردن (و فرمان پذیر کردن) هر قومی، باید اول زبان آنان را آموخت.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
یک اثر هنری زیبا،
موسیقی، رقص، نقاشی، داستان؛ قادر است وراجیهای درون ذهن ما را ساکت کند و ما را به جایی دیگر ببرد...
#رابرت_مک_کی
@book_tips🐞
موسیقی، رقص، نقاشی، داستان؛ قادر است وراجیهای درون ذهن ما را ساکت کند و ما را به جایی دیگر ببرد...
#رابرت_مک_کی
@book_tips🐞
ای حافظ
سخن تو هم چون ابدیت بزرگ است؛ زیرا آن را آغاز و انجامی نیست. کلام تو هم چون گنبد آسمان، تنها به خود وابسته است و میان نیمهٔ غزل تو با مطلع و مقطع آن فرقی نمیتوان گذاشت؛ زیرا همهٔ آن در حد جمال و کمال است.
اگر روزی دنیا به سرآید،
ای حافظ آسمانی
آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم. چرا که این، افتخار زندگی من و مایهٔ حیات من است.
#یوهان_ولف_گوته
@book_tips 🐞
سخن تو هم چون ابدیت بزرگ است؛ زیرا آن را آغاز و انجامی نیست. کلام تو هم چون گنبد آسمان، تنها به خود وابسته است و میان نیمهٔ غزل تو با مطلع و مقطع آن فرقی نمیتوان گذاشت؛ زیرا همهٔ آن در حد جمال و کمال است.
اگر روزی دنیا به سرآید،
ای حافظ آسمانی
آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم. چرا که این، افتخار زندگی من و مایهٔ حیات من است.
#یوهان_ولف_گوته
@book_tips 🐞
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
#روز_بزرگداشت_لسانالغیب_گرامی
@book_tips 🐞
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
#روز_بزرگداشت_لسانالغیب_گرامی
@book_tips 🐞
You're braver than you believe , and stronger than you seem , and smarter than you think.
شما از آنچه باور داريد ، شجاعتر از آنچه به نظر ميرسد ، قويتر و از آنچه فکر ميکنيد ، باهوش تريد.
@book_tips 🐞
شما از آنچه باور داريد ، شجاعتر از آنچه به نظر ميرسد ، قويتر و از آنچه فکر ميکنيد ، باهوش تريد.
@book_tips 🐞
سلام دوستان،
از امروز سعی میکنم روزی یک نکته یا موضوع گرامری برای زبان انگلیسی، علاوه بر گزارشهای VOA در کانال درج کنم.
امیدوارم مستدام باشد.
@Dr_MFaramarz
از امروز سعی میکنم روزی یک نکته یا موضوع گرامری برای زبان انگلیسی، علاوه بر گزارشهای VOA در کانال درج کنم.
امیدوارم مستدام باشد.
@Dr_MFaramarz
آن زمانى كه صرف مطالعه میشود، زمان محسوب نمیشود! من با گذشتن از صفحهاى به صفحهاى ديگر، از مرزها میگذرم و به كلبههاى افسانهاى وارد میشوم!
#ديوانه_وار
#كريستين_بوبن
@book_tips🐞
#ديوانه_وار
#كريستين_بوبن
@book_tips🐞
Forwarded from Azar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۰مهر
بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
#حافظ
اجرای زنده
#محمد_اصفهانی
بر آرامگاه حافظ
@book_tips🐞
بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
#حافظ
اجرای زنده
#محمد_اصفهانی
بر آرامگاه حافظ
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
به ندرت به جای زخمها فکر میکنی، اما هروقت به یادشان میافتی، میدانی که علامتهای زندگیاند، نامههایی از الفبایی نهاناند که داستان هویتت را باز میگویند؛ زیرا هرجای زخم یادبود زخمیست که التیام یافته و هر زخم بر اثر برخوردی نامنتظر با جهان ایجاد شده، یعنی یک تصادف یا چیزی که لازم نبوده اتفاق بیفتد !
امروز صبح که به آینه نگاه میکنی پی میبری سراسر زندگی چیزی به جز تصادف نیست و تنها یک واقعیت محرز است، اینکه دیر یا زود به پایان خواهد رسید ...!
#پل_استر
خاطرات زمستان
@book_tips🐞
به ندرت به جای زخمها فکر میکنی، اما هروقت به یادشان میافتی، میدانی که علامتهای زندگیاند، نامههایی از الفبایی نهاناند که داستان هویتت را باز میگویند؛ زیرا هرجای زخم یادبود زخمیست که التیام یافته و هر زخم بر اثر برخوردی نامنتظر با جهان ایجاد شده، یعنی یک تصادف یا چیزی که لازم نبوده اتفاق بیفتد !
امروز صبح که به آینه نگاه میکنی پی میبری سراسر زندگی چیزی به جز تصادف نیست و تنها یک واقعیت محرز است، اینکه دیر یا زود به پایان خواهد رسید ...!
#پل_استر
خاطرات زمستان
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#سووشون
#قسمت_چهارم
خان كاكا با خبري كه آورد همهي خانه را آشفته كرد. بچهها ميترسيدند و نميخوابيدند و عمه خانم به ياد شوهر و پسرش افتاد كه مرده بودند. زري به عمه خانم گفت: «چندين و چند سال هستم اما هرگز نشنيدهام اشاره به بچه يا شوهر ناكامتان بكنيد. امشب ميخواهم داستان آنها را برايم تعريف كني».
عمه خانم قبول ميكند و شروع به گفتن آن چه در دل داشت كرد. عمه خانم گفت كه: «آقام يك ملاي شيعه و يك مجتهد جامعالشرايط بود كه در مدرسه هم درس ميداد ولي وقتي كه محمدحسين و سودابه خواهرش از هند آمدند آقام به سودابه دل ميبندد به طوري كه تمام شهر فهميند و بيبي ما رو ترك كرد و به اسم زيارت حضرت معصومه و امام رضا قاچاقي به كربلا ميرود و در سن چهل و چهار سالگي در اثر كلفتي و كار زياد ميميرد. آقام سودابه و محمدحسين را به خانه ميآورد اما سودابه هرگز زن پدر من نشد و همين طور خانهي حاج آقايم ماند تا پير شد. من تازه ازدواج كرده بودم و شوهرم در كار تجارت با مصر و هندوستان بود ولي خودشو كشت و بعد از آن بچه هم مرد و تنها ماندم و رو آوردم به ترياك و دود». عمه خانم با زري گفت: «بس است، ديگر، خيلي حرف زدم و سرت را درد آوردم، بگو خديجه شام بياورد، يك لقمه بخوريم و بخوابيم و ببينيم فردا چه ميشود».
صبح زود، زري به غلام دستور داد كه اگر كسي از طرف حاكم آمد و خواست چيزي بگويد خانم خانه نيست و من اجازه ندارم. آن روز گذشت خبري از حاكم نشد، فردا هم گذشت و خبري نشد. يواش يواش دل زري آرام گرفت كه منصرف شدهاند اما صبح زود روز سوم در زدند و ديدند كه ژاندارمن است و با دادن يك نامه از طرف خانم حاكم به زري سحر را با خود برد. پس از بردن سحر زري به غلام گفت برو در باغ يك گور ساختگي درست كن تا وقتي خسرو آمد بگويند سحر مرده است.
عمه خانم به تالار ميرود و با تلفن عزتالدوله را براي ناهار پسان فردا دعوت كرد. عمه خانم و عزتالدوله خواهرخواندههاي هم بودند و عمه خانم فكر ميكرد بتواند به اين وسيله سحر را برگرداند. پسان فردا عزتالدوله با كلفت سگلیش فردوس آمدند. زري در پذيرايي از آنها از هيچ چيز كوتاهي نكرد. اما عزتالدوله هي بهانه ميگرفت و نق ميزد. در هر صورت بعد از ظهر شد و زري به اتاق خواب رفت و خواهر خواندهها را تنها گذاشت تا صحبت كنند ولي يواشكي از لاي در به حرفهايشان گوش ميداد. عزتالدوله وقتي از بردن سحر خبردار ميشود خود را در اين موضوع بيتقصير ميداند و ميگويد تمام مشكلات به خاطر ابوالقاسمخان است كه براي وكالت همه كار ميكند، اما حاضر شد كه هر كاري ميتواند بكند تا سحر را برگرداند و همچنين گوشواره زمرد كه عمه خانم تا آن لحظه خبر نداشت. عزتالدوله قبول كرد كه كار گوشواره كار او بوده و در پي ناراحتي عمه خانم قول ميدهد كه آن گوشوارهها را هم پس بگيرد و بعد هم شروع به صحبت دربارهي گذشته ميكنند كه هر دو ازدواج كردند و هر دو سياهبخت شدند و شوهر عزتالدوله كه دنبال زنهاي مردم بود وبا ديدن هر زن چادري حالي پيدا ميكرد و اينكه حميد پسر عزتالدوله مثل پدرش شده است، بعد از چند ساعتي عزتالدوله ميرود. سه روز گذشت و خبري از سحر و قول عزتالدوله براي برگرداندن سحر نشد، در اين بين خسرو خسته و خاكآلود آمد كه چند تا كبك كشته دستش بود، آن را به مادر نشان داد و از بيتوجهي مادر ناراحت شد و گفت: «انگار از آمدن من هيچ كس خوشحال نشده آن از غلام و اين از مامانم». خسرو سراغ سحر را ميگيرد يكي از خواهرانش با زبان كودكانه ميگويد: «سحر اوخ شد و مرد، داداش». انگار دنيا را از خسرو گرفتند، اينقدر ناراحت شد كه همان جا كنار حوضچه سر دو پا نشست و گفت: «از اولم دلم ميدانست كه اتفاقي ميافتد. از حرفهاي خان عمو معلوم بود. هي به گوشم ميخواند كه اسبم مريض است و مشمشهي اسبي گرفته كه كشنده است»
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#سووشون
#قسمت_چهارم
خان كاكا با خبري كه آورد همهي خانه را آشفته كرد. بچهها ميترسيدند و نميخوابيدند و عمه خانم به ياد شوهر و پسرش افتاد كه مرده بودند. زري به عمه خانم گفت: «چندين و چند سال هستم اما هرگز نشنيدهام اشاره به بچه يا شوهر ناكامتان بكنيد. امشب ميخواهم داستان آنها را برايم تعريف كني».
عمه خانم قبول ميكند و شروع به گفتن آن چه در دل داشت كرد. عمه خانم گفت كه: «آقام يك ملاي شيعه و يك مجتهد جامعالشرايط بود كه در مدرسه هم درس ميداد ولي وقتي كه محمدحسين و سودابه خواهرش از هند آمدند آقام به سودابه دل ميبندد به طوري كه تمام شهر فهميند و بيبي ما رو ترك كرد و به اسم زيارت حضرت معصومه و امام رضا قاچاقي به كربلا ميرود و در سن چهل و چهار سالگي در اثر كلفتي و كار زياد ميميرد. آقام سودابه و محمدحسين را به خانه ميآورد اما سودابه هرگز زن پدر من نشد و همين طور خانهي حاج آقايم ماند تا پير شد. من تازه ازدواج كرده بودم و شوهرم در كار تجارت با مصر و هندوستان بود ولي خودشو كشت و بعد از آن بچه هم مرد و تنها ماندم و رو آوردم به ترياك و دود». عمه خانم با زري گفت: «بس است، ديگر، خيلي حرف زدم و سرت را درد آوردم، بگو خديجه شام بياورد، يك لقمه بخوريم و بخوابيم و ببينيم فردا چه ميشود».
صبح زود، زري به غلام دستور داد كه اگر كسي از طرف حاكم آمد و خواست چيزي بگويد خانم خانه نيست و من اجازه ندارم. آن روز گذشت خبري از حاكم نشد، فردا هم گذشت و خبري نشد. يواش يواش دل زري آرام گرفت كه منصرف شدهاند اما صبح زود روز سوم در زدند و ديدند كه ژاندارمن است و با دادن يك نامه از طرف خانم حاكم به زري سحر را با خود برد. پس از بردن سحر زري به غلام گفت برو در باغ يك گور ساختگي درست كن تا وقتي خسرو آمد بگويند سحر مرده است.
عمه خانم به تالار ميرود و با تلفن عزتالدوله را براي ناهار پسان فردا دعوت كرد. عمه خانم و عزتالدوله خواهرخواندههاي هم بودند و عمه خانم فكر ميكرد بتواند به اين وسيله سحر را برگرداند. پسان فردا عزتالدوله با كلفت سگلیش فردوس آمدند. زري در پذيرايي از آنها از هيچ چيز كوتاهي نكرد. اما عزتالدوله هي بهانه ميگرفت و نق ميزد. در هر صورت بعد از ظهر شد و زري به اتاق خواب رفت و خواهر خواندهها را تنها گذاشت تا صحبت كنند ولي يواشكي از لاي در به حرفهايشان گوش ميداد. عزتالدوله وقتي از بردن سحر خبردار ميشود خود را در اين موضوع بيتقصير ميداند و ميگويد تمام مشكلات به خاطر ابوالقاسمخان است كه براي وكالت همه كار ميكند، اما حاضر شد كه هر كاري ميتواند بكند تا سحر را برگرداند و همچنين گوشواره زمرد كه عمه خانم تا آن لحظه خبر نداشت. عزتالدوله قبول كرد كه كار گوشواره كار او بوده و در پي ناراحتي عمه خانم قول ميدهد كه آن گوشوارهها را هم پس بگيرد و بعد هم شروع به صحبت دربارهي گذشته ميكنند كه هر دو ازدواج كردند و هر دو سياهبخت شدند و شوهر عزتالدوله كه دنبال زنهاي مردم بود وبا ديدن هر زن چادري حالي پيدا ميكرد و اينكه حميد پسر عزتالدوله مثل پدرش شده است، بعد از چند ساعتي عزتالدوله ميرود. سه روز گذشت و خبري از سحر و قول عزتالدوله براي برگرداندن سحر نشد، در اين بين خسرو خسته و خاكآلود آمد كه چند تا كبك كشته دستش بود، آن را به مادر نشان داد و از بيتوجهي مادر ناراحت شد و گفت: «انگار از آمدن من هيچ كس خوشحال نشده آن از غلام و اين از مامانم». خسرو سراغ سحر را ميگيرد يكي از خواهرانش با زبان كودكانه ميگويد: «سحر اوخ شد و مرد، داداش». انگار دنيا را از خسرو گرفتند، اينقدر ناراحت شد كه همان جا كنار حوضچه سر دو پا نشست و گفت: «از اولم دلم ميدانست كه اتفاقي ميافتد. از حرفهاي خان عمو معلوم بود. هي به گوشم ميخواند كه اسبم مريض است و مشمشهي اسبي گرفته كه كشنده است»
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز دهم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 99 تا110
97/7/20
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز دهم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 99 تا110
97/7/20
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح یعنی
یک بغل دلبستگی
در کنارش زندگی،پروانگی
پرسه ی زلفی میان زلف یار
عطر گسترده میان شانه ها
چشم در چشم نگار و یک سلام
رقص لبها در میان واژه ها
بوسه ای آغاز صبحی دلنشین
صبح یعنی خواهش بی انتها
دوستت دارم شنیدن های ناب
#راحله_اصغری
@book_tips🐞
#صبح_آمد
صبح یعنی
یک بغل دلبستگی
در کنارش زندگی،پروانگی
پرسه ی زلفی میان زلف یار
عطر گسترده میان شانه ها
چشم در چشم نگار و یک سلام
رقص لبها در میان واژه ها
بوسه ای آغاز صبحی دلنشین
صبح یعنی خواهش بی انتها
دوستت دارم شنیدن های ناب
#راحله_اصغری
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
-مادر تصور نمی کنی دراین سن و سال، اینهمه رقصیدن برای قلبت ضرر داشته باشد؟
-بچه جان! قوت قلب، فقط مربوط به جوانی نیست، یک زن سی ساله با تجربه های تلخ زندگی، قلبی بی نهایت قویتر از قلب تو دارد...
#کارو
سایه ظلمت
@book_tips🐞
-مادر تصور نمی کنی دراین سن و سال، اینهمه رقصیدن برای قلبت ضرر داشته باشد؟
-بچه جان! قوت قلب، فقط مربوط به جوانی نیست، یک زن سی ساله با تجربه های تلخ زندگی، قلبی بی نهایت قویتر از قلب تو دارد...
#کارو
سایه ظلمت
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
کسی که حافظ را به زبان دیگری ترجمه میکند، مثل این است که بلبلی را برای خاطر گوشتش کشته باشد، آخر بلبل که گوشت ندارد همه اش نغمه است.
#محمد_قاضی (مترجم)
@book_tips🐞
کسی که حافظ را به زبان دیگری ترجمه میکند، مثل این است که بلبلی را برای خاطر گوشتش کشته باشد، آخر بلبل که گوشت ندارد همه اش نغمه است.
#محمد_قاضی (مترجم)
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
فایده ی زندگی چیست؟
همه چیز پوچ است!
زندگی کردن چون کاه کوبیدن است!
زندگی کردن چون سوختن خود است، بدون این که در اثر آن احساس گرمی کند!
هنوز هم چنین چرندیاتی را مردم (دانش) می شمارند و مورد احترام دیگران است.
#فردریش_نیچه
#چنین_گفت_زرتشت
#تکه_ای_از_کتاب
فایده ی زندگی چیست؟
همه چیز پوچ است!
زندگی کردن چون کاه کوبیدن است!
زندگی کردن چون سوختن خود است، بدون این که در اثر آن احساس گرمی کند!
هنوز هم چنین چرندیاتی را مردم (دانش) می شمارند و مورد احترام دیگران است.
#فردریش_نیچه
#چنین_گفت_زرتشت
یک دوچرخه سوار برای اقتصاد فاجعه است! - خودرو نمیخرد - وام خودرو نمیگیرد - دیر مریض میشود - بنزین نمیخرد - قطعات یدکی نمیخرد - پول پارکینگ نمیدهد - چاق نمیشود - جریمه نمیشود.
@book_tips🐞
@book_tips🐞