🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
در زندگی بعدی، کاش می شد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود.
در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هرروز همه چیز، بهتر و بهتر شود. به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند. بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم.و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت. سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هرروز ، جوان تر خواهم شد. آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان می روم و آنگاه کودک می شوم و بازی می کنم. هیچ مسئولیتی نخواهم داشت. آنقدر جوان و جوان تر می شوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد ... و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم !
مرگ در می زند
#وودی_آلن
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
در زندگی بعدی، کاش می شد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود.
در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هرروز همه چیز، بهتر و بهتر شود. به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند. بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم.و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت. سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هرروز ، جوان تر خواهم شد. آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان می روم و آنگاه کودک می شوم و بازی می کنم. هیچ مسئولیتی نخواهم داشت. آنقدر جوان و جوان تر می شوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد ... و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم !
مرگ در می زند
#وودی_آلن
@book_tips🐞
👍1
🍃🌺🍃
#تلنگر
✅بخشش با گذشت فرق دارد
آيا مى بخشيد يا مى رنجيد و ساكت مى مانيد و فكر مى كنيد گذشت كرده ايد؟
گاهى ما بخشش را با سرپوش گذاشتن روى احساساتمان اشتباه مى گيريم. يعنى از رفتارى مى رنجيم اما صحبتى نمى كنيم و براى خودمان توجيه مى كنيم كه بخشيدم اما تا موضوعى پيش مى آيد ميبينيم مساله قبلى در درونمان غليان مى كند و انگار خشم داريم و ناراحتيم و بار روانى مان سنگين تر مى شود.
و هر بار ، سنگين تر و سنگين تر مى شويم و چون مهارت قاطعيت نداريم يا كنار مى كشيم يا شروع به خرابكارى در رابطه مى كنيم مثلا بى محلى.
در اينجا ما دچار رنجش بى صدا مى شويم.
👈 بخشش صحيح يعنى بتوانيم راجع به احساسمان صحبت كنيم و بگوييم اين مساله در من اين حس را بوجود آورد و حستان را برون ريزى كنيد، حتى اگر به فردى كه باعث ناراحتى تان شده دسترسى نداريد مى توانيد حسهايتان را بنويسيد،در مرحله بعد بهتر است درنظر بگيريم كه انسان موجودى زيستى، روانى ، اجتماعى و فرهنگى است و تحت تاثير همه اين عوامل رفتارى از ما سر مى زند و فردى كه باعث ناراحتى شده نيز از اين دايره خارج نيست و شايد ناآگاه بوده و بينش كافى نسبت به خود ندارد، اگر اين مراحل را پشت سر بگذاريد يعنى احساستان را ابراز كنيد و راجع به موضوع حرف بزنيد و درنهايت در نظر داشته باشيد كه هيچ كس كامل نيست راحت تر مى توانيد ببخشيد و در اصل ذهنتان رها تر مى شود. هروقت به مرحله رهايى ذهنى رسيديد مى توانيد متوجه شويد كه واقعا بخشيده ايد.
🔺هرگز گذشت نكنيد بلكه سعى كنيد ببخشيد
@book_tips🐞
#تلنگر
✅بخشش با گذشت فرق دارد
آيا مى بخشيد يا مى رنجيد و ساكت مى مانيد و فكر مى كنيد گذشت كرده ايد؟
گاهى ما بخشش را با سرپوش گذاشتن روى احساساتمان اشتباه مى گيريم. يعنى از رفتارى مى رنجيم اما صحبتى نمى كنيم و براى خودمان توجيه مى كنيم كه بخشيدم اما تا موضوعى پيش مى آيد ميبينيم مساله قبلى در درونمان غليان مى كند و انگار خشم داريم و ناراحتيم و بار روانى مان سنگين تر مى شود.
و هر بار ، سنگين تر و سنگين تر مى شويم و چون مهارت قاطعيت نداريم يا كنار مى كشيم يا شروع به خرابكارى در رابطه مى كنيم مثلا بى محلى.
در اينجا ما دچار رنجش بى صدا مى شويم.
👈 بخشش صحيح يعنى بتوانيم راجع به احساسمان صحبت كنيم و بگوييم اين مساله در من اين حس را بوجود آورد و حستان را برون ريزى كنيد، حتى اگر به فردى كه باعث ناراحتى تان شده دسترسى نداريد مى توانيد حسهايتان را بنويسيد،در مرحله بعد بهتر است درنظر بگيريم كه انسان موجودى زيستى، روانى ، اجتماعى و فرهنگى است و تحت تاثير همه اين عوامل رفتارى از ما سر مى زند و فردى كه باعث ناراحتى شده نيز از اين دايره خارج نيست و شايد ناآگاه بوده و بينش كافى نسبت به خود ندارد، اگر اين مراحل را پشت سر بگذاريد يعنى احساستان را ابراز كنيد و راجع به موضوع حرف بزنيد و درنهايت در نظر داشته باشيد كه هيچ كس كامل نيست راحت تر مى توانيد ببخشيد و در اصل ذهنتان رها تر مى شود. هروقت به مرحله رهايى ذهنى رسيديد مى توانيد متوجه شويد كه واقعا بخشيده ايد.
🔺هرگز گذشت نكنيد بلكه سعى كنيد ببخشيد
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز هفتم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 66تا77
97/7/17
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز هفتم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 66تا77
97/7/17
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سووشون
#قسمت_دوم
زري مشكل مهماني شب را كه در پيش داشت را به عمه خانم گفت و بلاتكليفي خود را در نذرش.
اما عمه خانم گفت كه خود تو ناراحت نكن، از حاجي محمدرضاي رنگرز ميخواهم كه با غلام بروند دارالمجانين و خودم هم با حسين آقاي عطار هم ميرويم زندان. سكينه هم آمده و دارد نام ميپزد. در اين بين صداي در ميآيد، زري فكر ميكند كه گوشوارهها را از خانة حاكم آوردهاند ولي بعد از باز شدن در ديد كه ابوالقاسم خان است. ابوالقاسم خان آمده بود كه يوسف را براي مهماني شب آماده كند كه هم اولاً به مهماني بيايد و ثانياً در آن مهماني حرف نامربوط نزد. باز اختلاف بين دو برادر شروع شد و تا جايي كشيد كه پاي عمهخانم هم وسط كشيده شد. ابوالقاسم خان به عمه گفت: «اگر حاج آقا عقل داشت ترا به آدم بيكلهاي مثل پسر ميرزا شوهر نميداد كه دستي دستي خودش را به كشتن بدهد و تو مجبور به كلفتي در خانه....» زري حرف برادر شوهرش را بريد و گفت: «خان عمو، عمه خانم اينجا بزرگتر همة ما هستند و روي سر همه ما جا دارند». به هر صورت خانعمو بعد از مدتي از عمهخانم عذرخواهي كرد و رفت. آن روز قرار بود كه سحر را نعل كنند و خسرو از اين قضيه ناراحت بود. به همين خاطر زري خواست كه خسرو برود پيش پسرعمويش هرمز ولي يوسف خواست كه باشد و بداند كه سحر براي كفش به پا داشتن بايد چند ميخ را تحمل كند.
ولي غلام وارد ميشود و ميگويد كه زن نعل بند آمده و ميگويد كه شوهرش تب كرده و نميتواند بياد. عصر كه ميشود عمه همراه با غلام و حاج محمدرضا رنگرز و حسين آقا به همراه دو طبقكش نذرها را بردند. بعد از مدتي ابوالقاسمخان همراه پسرش هرمز با ماشين ميآيد و همگي با هم به مهماني ميروند. سرجنت زينگر براي پيشوازشان آمد. سپس با هم قدمزنان به سوي چادر رفتند. زري با خان كاكا جلوتر از همه ميرفتند. يوسف و زينگر به دنبال آنها ميآمدند و عقبتر از همه خسرو و هرمز ميآمدند. وقتي به چادر رسيدند ديدند كه زودتر از همه آمدهاند و تنها خانم حكيم و يك افسر اسكاتلندي بودند. يك سرباز هندي شربتها و مشروبهاي رنگارنگ به چادر آورد. يوسف و خانكاكا و زينگر شروع به نوشيدن آنها كردند. يوسف باز هم شروع به ستيزهگري كرد و حرفهاي نامربوط ميزند؛ خانكاكا سعي ميكرد جلويش را بگيرد ولي نتوانست در آخر نيز زينگر به خانكاكا پيشنهاد ميكند جلويش را بگيرد تا بيشتر از اين نگويد.
افسرهاي ديگر انگليسي، اسكاتلندي و هندي و مكماهون به چادر ميآيند و بعد از مدتي وحاكم كلنل لوچ از جلو و عروس و داماد و گيلان تاج به دنبالشان به چادر ميآيند. رئيس قشون، مديران روزنامههاي شهر و رؤساي ادارات و همه با زنهايشان كمكم آمدند و چادر را غلغله كردند. زري فكر كرد بهتر است برود نزد گيلانتاج و سراغي از گوشوارههايش بگيرد ولي تازه عروس به پيش زري آمد و از هديه زري تشكر كرد و زري ماند كه چه كار كند با بيعرضگي خودش.
مراسم شروع شد و خانم حكيم اول از همه خير مقدم گفت و بعد مكماهون با شنل قرمز روي دوش و چكمهي سياه آمد و شروع به شعر گفتن كرد و بعد نمايش شروع شد. و آخر سر هم مترسكي درست كردند كه مانند هيتلر بود و سپس با تير و كمان به جان مترسك افتادند و آن را داغون كردند و آخر سر هم دست زدند و هورا كشيدند و بعد نمايشهاي ديگر و ...
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#سووشون
#قسمت_دوم
زري مشكل مهماني شب را كه در پيش داشت را به عمه خانم گفت و بلاتكليفي خود را در نذرش.
اما عمه خانم گفت كه خود تو ناراحت نكن، از حاجي محمدرضاي رنگرز ميخواهم كه با غلام بروند دارالمجانين و خودم هم با حسين آقاي عطار هم ميرويم زندان. سكينه هم آمده و دارد نام ميپزد. در اين بين صداي در ميآيد، زري فكر ميكند كه گوشوارهها را از خانة حاكم آوردهاند ولي بعد از باز شدن در ديد كه ابوالقاسم خان است. ابوالقاسم خان آمده بود كه يوسف را براي مهماني شب آماده كند كه هم اولاً به مهماني بيايد و ثانياً در آن مهماني حرف نامربوط نزد. باز اختلاف بين دو برادر شروع شد و تا جايي كشيد كه پاي عمهخانم هم وسط كشيده شد. ابوالقاسم خان به عمه گفت: «اگر حاج آقا عقل داشت ترا به آدم بيكلهاي مثل پسر ميرزا شوهر نميداد كه دستي دستي خودش را به كشتن بدهد و تو مجبور به كلفتي در خانه....» زري حرف برادر شوهرش را بريد و گفت: «خان عمو، عمه خانم اينجا بزرگتر همة ما هستند و روي سر همه ما جا دارند». به هر صورت خانعمو بعد از مدتي از عمهخانم عذرخواهي كرد و رفت. آن روز قرار بود كه سحر را نعل كنند و خسرو از اين قضيه ناراحت بود. به همين خاطر زري خواست كه خسرو برود پيش پسرعمويش هرمز ولي يوسف خواست كه باشد و بداند كه سحر براي كفش به پا داشتن بايد چند ميخ را تحمل كند.
ولي غلام وارد ميشود و ميگويد كه زن نعل بند آمده و ميگويد كه شوهرش تب كرده و نميتواند بياد. عصر كه ميشود عمه همراه با غلام و حاج محمدرضا رنگرز و حسين آقا به همراه دو طبقكش نذرها را بردند. بعد از مدتي ابوالقاسمخان همراه پسرش هرمز با ماشين ميآيد و همگي با هم به مهماني ميروند. سرجنت زينگر براي پيشوازشان آمد. سپس با هم قدمزنان به سوي چادر رفتند. زري با خان كاكا جلوتر از همه ميرفتند. يوسف و زينگر به دنبال آنها ميآمدند و عقبتر از همه خسرو و هرمز ميآمدند. وقتي به چادر رسيدند ديدند كه زودتر از همه آمدهاند و تنها خانم حكيم و يك افسر اسكاتلندي بودند. يك سرباز هندي شربتها و مشروبهاي رنگارنگ به چادر آورد. يوسف و خانكاكا و زينگر شروع به نوشيدن آنها كردند. يوسف باز هم شروع به ستيزهگري كرد و حرفهاي نامربوط ميزند؛ خانكاكا سعي ميكرد جلويش را بگيرد ولي نتوانست در آخر نيز زينگر به خانكاكا پيشنهاد ميكند جلويش را بگيرد تا بيشتر از اين نگويد.
افسرهاي ديگر انگليسي، اسكاتلندي و هندي و مكماهون به چادر ميآيند و بعد از مدتي وحاكم كلنل لوچ از جلو و عروس و داماد و گيلان تاج به دنبالشان به چادر ميآيند. رئيس قشون، مديران روزنامههاي شهر و رؤساي ادارات و همه با زنهايشان كمكم آمدند و چادر را غلغله كردند. زري فكر كرد بهتر است برود نزد گيلانتاج و سراغي از گوشوارههايش بگيرد ولي تازه عروس به پيش زري آمد و از هديه زري تشكر كرد و زري ماند كه چه كار كند با بيعرضگي خودش.
مراسم شروع شد و خانم حكيم اول از همه خير مقدم گفت و بعد مكماهون با شنل قرمز روي دوش و چكمهي سياه آمد و شروع به شعر گفتن كرد و بعد نمايش شروع شد. و آخر سر هم مترسكي درست كردند كه مانند هيتلر بود و سپس با تير و كمان به جان مترسك افتادند و آن را داغون كردند و آخر سر هم دست زدند و هورا كشيدند و بعد نمايشهاي ديگر و ...
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
جوان که بودم از مردم چیزی میخواستم که نمیتوانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام.
حال یاد گرفتهام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه میتوانند بدهند: همنشینی بیکلام.
#آلبر_کامو
آدم اول
@book_tips🐞
جوان که بودم از مردم چیزی میخواستم که نمیتوانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام.
حال یاد گرفتهام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه میتوانند بدهند: همنشینی بیکلام.
#آلبر_کامو
آدم اول
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
از این لحظه به بعد خودتان را علت زندگی و دنیای خود بدانید.
منظور از جویندگی همین است؛
پذیرفتن کل مسوولیت زندگی خود ...
فلاکت علت بیرونی ندارد،
علت آن درونی است!
در حالیکه شما پیوسته مسوولیت را به عامل بیرونی نسبت می دهید.
این فقط یک بهانه است .
فلاکت از دنیای بیرون می آید،
اما دنیای بیرون آن را خلق نمیکند.
وقتی کسی به شما اهانت میکند،
اهانت از دنیای بیرون میآید،
اما خشم در درون شماست!!!
خشم در نتیجه اهانت بوجود نیامده است و معلول اهانت نیست.
اگر انرژی خشم در شما وجود نداشت، اهانت ناتوان و ناکار میماند،
فقط از شما عبور میکرد و شما را آشفته نمیساخت .
علت بیرون از آگاهی انسان نیست ؛
علت در درون شماست.
شما علت زندگی خود هستید .
درک این نکته ،
درک یکی از اساسی ترین حقایق است.
درک این نکته ،
آغاز سفر تحول است.
#اوشو
@book_tips🐞
از این لحظه به بعد خودتان را علت زندگی و دنیای خود بدانید.
منظور از جویندگی همین است؛
پذیرفتن کل مسوولیت زندگی خود ...
فلاکت علت بیرونی ندارد،
علت آن درونی است!
در حالیکه شما پیوسته مسوولیت را به عامل بیرونی نسبت می دهید.
این فقط یک بهانه است .
فلاکت از دنیای بیرون می آید،
اما دنیای بیرون آن را خلق نمیکند.
وقتی کسی به شما اهانت میکند،
اهانت از دنیای بیرون میآید،
اما خشم در درون شماست!!!
خشم در نتیجه اهانت بوجود نیامده است و معلول اهانت نیست.
اگر انرژی خشم در شما وجود نداشت، اهانت ناتوان و ناکار میماند،
فقط از شما عبور میکرد و شما را آشفته نمیساخت .
علت بیرون از آگاهی انسان نیست ؛
علت در درون شماست.
شما علت زندگی خود هستید .
درک این نکته ،
درک یکی از اساسی ترین حقایق است.
درک این نکته ،
آغاز سفر تحول است.
#اوشو
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
جهان، اینچنین بنا شده است که اگر خواستار لذت بردن ازخوشیهای آن هستی، باید رنجهای آن را نیز بر دوش کشی. چه بخواهی و چه نخواهی، نمیتوانی یکی را بدون دیگری داشته باشی. u
#سوآمی_براهمانا
@book_tips🐞
جهان، اینچنین بنا شده است که اگر خواستار لذت بردن ازخوشیهای آن هستی، باید رنجهای آن را نیز بر دوش کشی. چه بخواهی و چه نخواهی، نمیتوانی یکی را بدون دیگری داشته باشی. u
#سوآمی_براهمانا
@book_tips🐞
حکمت صدرا:
سوره فرقان آیه ۶۳
وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا
ترجمه : استاد عبد المحمد آیتی
بندگان خداى رحمان كسانى هستند كه در روى زمين به فروتنى راه مىروند. و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملايمت سخن گويند.
نکته:
🔹در آيات این سوره دوازده صفت از صفات ويژهى «عِبادُ الرَّحْمنِ» بيان شده كه بعضى اعتقادى، بعضى اجتماعى و بعضى اخلاقى است.
شايد مراد از «مشى» و حركت آرام در زمين، تنها نحوهى راه رفتن نباشد، بلكه شيوهى زندگى متعادل را هم شامل شود.
«هون» هم به معناى تواضع و مدارا و نرمخويى است و هم به معناى سكينه ووقار.
امام صادق عليه السلام فرمود: مراد از «هَوْناً» زندگى كردن بر اساس فطرت و هماهنگ با روحيهاى است كه خداوند آفريده است. يعنى بندگان خدا، خود را به تكلّف و رنج و تعب نمىاندازند. «1» كلمهى «سلام» در اين جا به معناى سلامِ وداع با ياوهها و برخورد مسالمتآميز است.
چنانكه دربارهى حضرت ابراهيم عليه السلام مىخوانيم: همين كه عمويش او را طرد كرد و گفت: از من دور شو، ابراهيم گفت: «سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ» خداحافظ، به زودى براى تو از پيشگاه خداوند طلب آمرزش خواهم كرد.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره فرقان آیه ۶۳
وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا
ترجمه : استاد عبد المحمد آیتی
بندگان خداى رحمان كسانى هستند كه در روى زمين به فروتنى راه مىروند. و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملايمت سخن گويند.
نکته:
🔹در آيات این سوره دوازده صفت از صفات ويژهى «عِبادُ الرَّحْمنِ» بيان شده كه بعضى اعتقادى، بعضى اجتماعى و بعضى اخلاقى است.
شايد مراد از «مشى» و حركت آرام در زمين، تنها نحوهى راه رفتن نباشد، بلكه شيوهى زندگى متعادل را هم شامل شود.
«هون» هم به معناى تواضع و مدارا و نرمخويى است و هم به معناى سكينه ووقار.
امام صادق عليه السلام فرمود: مراد از «هَوْناً» زندگى كردن بر اساس فطرت و هماهنگ با روحيهاى است كه خداوند آفريده است. يعنى بندگان خدا، خود را به تكلّف و رنج و تعب نمىاندازند. «1» كلمهى «سلام» در اين جا به معناى سلامِ وداع با ياوهها و برخورد مسالمتآميز است.
چنانكه دربارهى حضرت ابراهيم عليه السلام مىخوانيم: همين كه عمويش او را طرد كرد و گفت: از من دور شو، ابراهيم گفت: «سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ» خداحافظ، به زودى براى تو از پيشگاه خداوند طلب آمرزش خواهم كرد.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_امد
هرصبح خدا یک
غزل از دفترعشق است
سرسبزترین مثنوی
از منظر عشق است
هرصبح سلامی به
گل روی تو زیبا
چون یاد گل روی تو
یاد آور عشق است
@book_tips🐞
#صبح_امد
هرصبح خدا یک
غزل از دفترعشق است
سرسبزترین مثنوی
از منظر عشق است
هرصبح سلامی به
گل روی تو زیبا
چون یاد گل روی تو
یاد آور عشق است
@book_tips🐞
Damaged people are strong because they know how to survive .
آدمهاى آسيب ديده قوى هستن چون راه نجات پيدا كردن رو ميدونن.
@book_tips 🐞
آدمهاى آسيب ديده قوى هستن چون راه نجات پيدا كردن رو ميدونن.
@book_tips 🐞
🌺 یادآوری 🌺
مطالعه سهم روز هشتم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 77 تا88
97/7/18
@book_tips 🐞
مطالعه سهم روز هشتم کتاب «بادبادک باز»
تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 77 تا88
97/7/18
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
" تفكر "
براي يك ذهن ضعيف،
به اندازه بلند كردن باري سنگين
براي يك بازوي ضعيف،
دشوار است...
هر دو ميخواهند به سرعت از شر آن خلاص شوند!
@book_tips🐞
" تفكر "
براي يك ذهن ضعيف،
به اندازه بلند كردن باري سنگين
براي يك بازوي ضعيف،
دشوار است...
هر دو ميخواهند به سرعت از شر آن خلاص شوند!
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
در واقع تنها دو چیز هست،
که میتواند یک انسان را تغییر دهد: عشقی بزرگ یا خواندن کتابی بزرگ!
پل_دزلمان
@book_tips🐞
که میتواند یک انسان را تغییر دهد: عشقی بزرگ یا خواندن کتابی بزرگ!
پل_دزلمان
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
هیچی
به اندازه ی یه لیوان چای
نمیتــونه حالِ آدمُ خــوب کنه....
مخصوصا از اونایی که عطــر دارن
مزه یِ قدیما رو میــدن
مزه یِ چایی هایِ مادر بزرگا....
هیــچی به اندازه یِ یه لیوان چایِ ترجیحا با نبات
نمیتــونه دل دردِ خاطره هآرو خــوب کنه....
یادِ آدم بدایِ زندگیتُ بشــوره و ببره....
روحِ سردِتُ گرم کنه....
مطمئنم
کاشفِ چای
یه آدمی بــوده
که یه خاطره هایی
بَــد بازی میکــردن با روحش....
#فاطمه_صابری_نیا
عصر زیباتون زیبا و دلچسب
@book_tips🐞
هیچی
به اندازه ی یه لیوان چای
نمیتــونه حالِ آدمُ خــوب کنه....
مخصوصا از اونایی که عطــر دارن
مزه یِ قدیما رو میــدن
مزه یِ چایی هایِ مادر بزرگا....
هیــچی به اندازه یِ یه لیوان چایِ ترجیحا با نبات
نمیتــونه دل دردِ خاطره هآرو خــوب کنه....
یادِ آدم بدایِ زندگیتُ بشــوره و ببره....
روحِ سردِتُ گرم کنه....
مطمئنم
کاشفِ چای
یه آدمی بــوده
که یه خاطره هایی
بَــد بازی میکــردن با روحش....
#فاطمه_صابری_نیا
عصر زیباتون زیبا و دلچسب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#سووشون
#قسمت_سوم
بعد از ظهر روز شنبه يك نعلبند غريبه سحر را نعل كرد. خسرو نبود يعني در مدرسه بود و شاهد نبود امّا وقتي آمد ناراحت شد. يوسف به خاطر اينكه خسرو از ناراحتي در بياد قول داد تا خسرو و سحر را به شكار ببرد. عصر پنجشنبه سواران براي شكار رفتند. فرداي آن روز زري به دل شوره افتاد. ساعتي بعد در زدند. زري فكر كرد سواران هستند ولي وقتي غلام در را باز كرد يك درشكه آمد و رو به روي ايوان توقف كرد و دو تا زن با چادر يك راست بدون سلام و جواب وارد عمارت شدند. زري با ديدن اين قضيه تعجب كرد وقتي به دنبالشان رفت زنها چادرشان را انداختند. بله ملك رستم و برادرش ملك سهراب بودند و به دليل گير نيفتادن چادر زنانه به سر كرده بودند.
آنها سراغ يوسف را گرفتند و زري گفت كه رفتن شكار و امروز بايد بيايند. سپس مدتي زري با ملك رستم و ملك سهراب ياد خاطرههاي گذشته افتاده بودند و صحبت ميكردند. سواران آمدند كه دو تا آهوي نر زده بودند و يك بچه آهوي زنده نيز آورده بودند.
يوسف بعد از آمدن وارد تالار شد و با آنها احوالپرسي كرد و بعد از آنها ايراد گرفت چرا به غارت و كشتن مردم مي پردازند و آنها جواب دادند براي مقابله با اجنبيها بايد جنگيد و نبايد زير دستان آنها بود و دليل آمدنشان به آنجا اين بود كه ميخواستند تمام آذوقه يوسف را بخرند ولي يوسف گفت: «كه نميفروشد چون آنها را به قشون خارجي ميدهيد و به جاي آنها اسلحه ميگيرد و بعد به جان برادر و هم وطنهايتان ميافتيد». بعد از صحبت كردن در مورد اين موضوع يوسف حاضر شد مقداري از آذوقه كه به اندازهي مصرف افراد خودشان باشد بفروشد وقول گرفت آنها را به قشون خارجي ندهند. يوسف شروع كرد به پند و نصيحت آنها كه اين كارها آخر و عاقبت ندارد بياييد و از اين كارها دست بكشيد ولي آنها قبول نكردند و دليل خود را آزادي و آزاد زندگي كردن ميدانستند. كمكمك ملك رستم و ملكسهراب آماده رفتن شدند و بعد از خداحافظي با درشكهاي كه آمده بودند، رفتند. بعد از رفتن آنها عمه خانم از يوسف خواست كه به غلام بگويد بچه آهو را فردا بكشد چون اولاً گوشت شكار به همه نرسيده بود، ثانياً نگهداري از آهو شگون ندارد.
ده روزي ميشد كه يوسف به گرمسير رفته بود. طبق معمول همه مشغول كار بودند. عمه خانم تازه از حمام آمده بود و همش از اوضاع شهر ميناليد و از نداشتن امنيت گله ميكرد. ابوالقاسمخان سراغ از يوسف ميگيرد و ميگويد دختر حاكم «گيلانتاج» كه به تازگي از بيماري راحت شده است سراغ اسب خسرو را «سحر» كرده و حاكم نيز گفته آن اسب را بياوريد و پولش را هر چه قدر كه باشد ميپردازيم ولي زري و عمه خانم ناراحت ميشوند و مخالفت ميكنند و ميگويند،جان سحر است و جان خسرو. ابوالقاسم خان آن را راضي ميكند و ميگويد كه خسرو را با خود به شكار ميبرد و در آنجا ميگويد كه اسب مريض شده است و دارد ميميرد و وقتي برگشت بهش بگيد كه اسبت مرد و آن را چال كرديم. خسرو آمد و از مادر اجازه گرفت و با ابوالقاسم خان به شكار رفتند. عمه خانم هم همش ميگفت كه مانند بيبياش ميرود كربلا و در مجاورت امام حسين (ع) زندگي ميكند تا بميرد...
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
#سووشون
#قسمت_سوم
بعد از ظهر روز شنبه يك نعلبند غريبه سحر را نعل كرد. خسرو نبود يعني در مدرسه بود و شاهد نبود امّا وقتي آمد ناراحت شد. يوسف به خاطر اينكه خسرو از ناراحتي در بياد قول داد تا خسرو و سحر را به شكار ببرد. عصر پنجشنبه سواران براي شكار رفتند. فرداي آن روز زري به دل شوره افتاد. ساعتي بعد در زدند. زري فكر كرد سواران هستند ولي وقتي غلام در را باز كرد يك درشكه آمد و رو به روي ايوان توقف كرد و دو تا زن با چادر يك راست بدون سلام و جواب وارد عمارت شدند. زري با ديدن اين قضيه تعجب كرد وقتي به دنبالشان رفت زنها چادرشان را انداختند. بله ملك رستم و برادرش ملك سهراب بودند و به دليل گير نيفتادن چادر زنانه به سر كرده بودند.
آنها سراغ يوسف را گرفتند و زري گفت كه رفتن شكار و امروز بايد بيايند. سپس مدتي زري با ملك رستم و ملك سهراب ياد خاطرههاي گذشته افتاده بودند و صحبت ميكردند. سواران آمدند كه دو تا آهوي نر زده بودند و يك بچه آهوي زنده نيز آورده بودند.
يوسف بعد از آمدن وارد تالار شد و با آنها احوالپرسي كرد و بعد از آنها ايراد گرفت چرا به غارت و كشتن مردم مي پردازند و آنها جواب دادند براي مقابله با اجنبيها بايد جنگيد و نبايد زير دستان آنها بود و دليل آمدنشان به آنجا اين بود كه ميخواستند تمام آذوقه يوسف را بخرند ولي يوسف گفت: «كه نميفروشد چون آنها را به قشون خارجي ميدهيد و به جاي آنها اسلحه ميگيرد و بعد به جان برادر و هم وطنهايتان ميافتيد». بعد از صحبت كردن در مورد اين موضوع يوسف حاضر شد مقداري از آذوقه كه به اندازهي مصرف افراد خودشان باشد بفروشد وقول گرفت آنها را به قشون خارجي ندهند. يوسف شروع كرد به پند و نصيحت آنها كه اين كارها آخر و عاقبت ندارد بياييد و از اين كارها دست بكشيد ولي آنها قبول نكردند و دليل خود را آزادي و آزاد زندگي كردن ميدانستند. كمكمك ملك رستم و ملكسهراب آماده رفتن شدند و بعد از خداحافظي با درشكهاي كه آمده بودند، رفتند. بعد از رفتن آنها عمه خانم از يوسف خواست كه به غلام بگويد بچه آهو را فردا بكشد چون اولاً گوشت شكار به همه نرسيده بود، ثانياً نگهداري از آهو شگون ندارد.
ده روزي ميشد كه يوسف به گرمسير رفته بود. طبق معمول همه مشغول كار بودند. عمه خانم تازه از حمام آمده بود و همش از اوضاع شهر ميناليد و از نداشتن امنيت گله ميكرد. ابوالقاسمخان سراغ از يوسف ميگيرد و ميگويد دختر حاكم «گيلانتاج» كه به تازگي از بيماري راحت شده است سراغ اسب خسرو را «سحر» كرده و حاكم نيز گفته آن اسب را بياوريد و پولش را هر چه قدر كه باشد ميپردازيم ولي زري و عمه خانم ناراحت ميشوند و مخالفت ميكنند و ميگويند،جان سحر است و جان خسرو. ابوالقاسم خان آن را راضي ميكند و ميگويد كه خسرو را با خود به شكار ميبرد و در آنجا ميگويد كه اسب مريض شده است و دارد ميميرد و وقتي برگشت بهش بگيد كه اسبت مرد و آن را چال كرديم. خسرو آمد و از مادر اجازه گرفت و با ابوالقاسم خان به شكار رفتند. عمه خانم هم همش ميگفت كه مانند بيبياش ميرود كربلا و در مجاورت امام حسين (ع) زندگي ميكند تا بميرد...
#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ﴿۳۳﴾
او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند (۳۳)
سوره مبارکه توبه/33
نکته:
ظهور شىء بر غيرش به سه نحو محقق است:
🔹يا به حجت و دليل است،
🔹و يا به كثرت و وفور،
🔹و يا به غلبه و استيلاء؛
و بشارت الهى به ظهور دين اسلام بر ساير اديان محقق است ، و جايز نيست بشارت مگر به امر مستقبلى كه حاصل نباشد، و ظهور دين اسلام به حجت و برهان مقرر و معلوم است؛ پس واجب می شود حمل آيه شريفه بر ظهور به غلبه.
تبصره- كمال حال انبياء صلوات اللّه عليهم اجمعين حاصل نشود مگر به مجموع چند امر:
1- كثرت دلائل و معجزات كه اشاره فرموده بقوله «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى».
2- مشتمل باشد شريعت آن پيغمبر بر امورى كه عقل سليم ادراك نمايد كه شريعت مذكوره، موصوف به صواب و صلاح و موافق حكمت و مصلحت و متضمن منافع دنيا و آخرت است بقوله «وَ دِينِ الْحَقِّ».
3- قرار دهد دين آن پيغمبر را عالى بر تمام اديان، غالب بر اضداد آن، و قاهر منكران بقوله «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»؛ بنابراين شريعت خاتم النبيين صلّى اللّه عليه و آله اتم كليّه شرايع، و وجود آن حضرت اكمل تمام انبياء خواهد بود.
وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ: و اگرچه مشركان كارِه(اکراه داشته باشند) باشند و نخواهند اعلا و عزت اسلام را، حق تعالى به قدرت كامله ظاهر فرمايد غلبه و سلطه و رفعت و علو اسلام را رغما لانف كافران.
از تفسیر اثنی عشری
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند (۳۳)
سوره مبارکه توبه/33
نکته:
ظهور شىء بر غيرش به سه نحو محقق است:
🔹يا به حجت و دليل است،
🔹و يا به كثرت و وفور،
🔹و يا به غلبه و استيلاء؛
و بشارت الهى به ظهور دين اسلام بر ساير اديان محقق است ، و جايز نيست بشارت مگر به امر مستقبلى كه حاصل نباشد، و ظهور دين اسلام به حجت و برهان مقرر و معلوم است؛ پس واجب می شود حمل آيه شريفه بر ظهور به غلبه.
تبصره- كمال حال انبياء صلوات اللّه عليهم اجمعين حاصل نشود مگر به مجموع چند امر:
1- كثرت دلائل و معجزات كه اشاره فرموده بقوله «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى».
2- مشتمل باشد شريعت آن پيغمبر بر امورى كه عقل سليم ادراك نمايد كه شريعت مذكوره، موصوف به صواب و صلاح و موافق حكمت و مصلحت و متضمن منافع دنيا و آخرت است بقوله «وَ دِينِ الْحَقِّ».
3- قرار دهد دين آن پيغمبر را عالى بر تمام اديان، غالب بر اضداد آن، و قاهر منكران بقوله «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»؛ بنابراين شريعت خاتم النبيين صلّى اللّه عليه و آله اتم كليّه شرايع، و وجود آن حضرت اكمل تمام انبياء خواهد بود.
وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ: و اگرچه مشركان كارِه(اکراه داشته باشند) باشند و نخواهند اعلا و عزت اسلام را، حق تعالى به قدرت كامله ظاهر فرمايد غلبه و سلطه و رفعت و علو اسلام را رغما لانف كافران.
از تفسیر اثنی عشری
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
👍1
گفتم خداوند به ما زبون داده که ستایش ذات لایزال او را به صدای بلند ادا کنیم. چون که گفتم در عرش اعلا شادی و شعفی که از ندامت یک فرد گناه کار به وجود می آد بیش از رستگاری صد تا آدمی است که هرگز مرتکب گناه نشده اند !
#ویلیام_فاکنر
📓 گور به گور
@book_tips 🐞
#ویلیام_فاکنر
📓 گور به گور
@book_tips 🐞
اشتباه نکنید اینجا خارج از جو در فاصله ۳۰کیلومتری سطح زمین نیست، گوشی خود را برگردانید تا غروب پاییزی شهر نیر یزد را ببینید.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
چهره بعضی زن ها حتی تا میان سالی، لبریز از کودکی باقی می ماند؛ شاید کودکی ابدی آن هاست که عشق ما را ثابت نگه می دارد و از زمان جدا می کند
برهوت عشق
#فرانسوا_موریاک
@book_tips🐞
برهوت عشق
#فرانسوا_موریاک
@book_tips🐞