Book_tips
22K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
594 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃

☀️هرروز صبح "یک دقیقه " وقت بگذارید،

پنجره را باز کنید،
به" خورشید "، به" آسمان "، به" درختان" ،"باغچه "،... سلام کنید،
به "خداوند" سلام کنید،
به "خودتان "سلام کنید.

"خودتان" را تحویل بگیرید ،
"حالش" را بپرسید ،
"انرژی مثبت "به او بدهید ،
صبحانه ای با ارامش با او بخورید،
برایش ارزوی موفقیت کنید ،

باور کنید ، وجود خودتان ارزش این یک دقیقه وقت گذاشتن را دارد.
@book_tips🐞
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُم بِإِيمَانِهِمْ تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ.

كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، پروردگارشان به پاس ايمانشان آنان را هدايت مى‌كند به باغهاى [پر ناز و] نعمت، كه از زير [پاى‌] آنان نهرها روان خواهد بود [در خواهند آمد].
ترجمه استاد فولادوند
#نکته:
هدايت الهى، جريانى مداوم است. هرلحظه بر هدايت مؤمنان مى‌افزايد و آنان را از پرتگاه‌ها حفظ مى‌كند ودر بن‌بستِ دنيا راهى به رويشان باز مى‌كند.

سوره مبارکه یونس/9

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

وقتی خداوند زنان را میان مردان تقسیم کرد
و تو را به من داد ،
احساس کردم :
به شکل واضحی با من همکاری کرده !
و با همه کتاب‌های آسمانی قصد مخالفت دارد !
به من شراب داد ، به دیگران گندم !
بر تنم رختی از ابریشم پوشاند ،
و بر تن دیگران پنبه ...
گل را به من هدیه کرد ،
و شاخه را به دیگران بخشید !


#نزار_قبانی


@book_tips🐞
🍃🌺🍃
بعضی آدم ها، خیلی زود متولد می‌شوند، بعضی‌ها خیلی دیر و بعضی‌ها، هیچوقت.

شاید اگر آن روز نبود ، آن خیابان ، آن کتابفروشی و آن اتفاق ساده ، من هرگز متولد نمی‌شدم. روز تولد هر آدمی، روزی نیست که به دنیا می‌آید، بلکه روزی‌ست که می‌فهمد از زندگی‌اش چه می‌خواهد و به دنبال چیست.


#محمدرضا_حسینی
@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺

مطالعه سهم روز ششم کتاب «بادبادک باز»

تعداد صفحات: صفحه 312
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 55تا66
97/7/16
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سووشون
#قسمت_اول:


يوسف تنها كسي بود كه محصولات خود را به اجنبي‌ها نمي‌فروخت بلكه به مردمان خود مي‌داد و مي‌خواست اينجوري اعتراض خود را نشان دهد.


آنروز، روز عقدكنان دختر حاكم بود. حاكم براي دخترش مراسمي گرفته بود كه حد و حساب نداشت و اكثر صنف‌هاي شهر براي اين روز تداركات ديده بودند كه بيشتر آنها زيادي بود. يوسف و زهرا هم در اين مراسم حضور داشتند. يوسف با ديدن اين اوضاع طبق معمول شروع به نق زدن درباره اوضاع شهر مي‌كند و مي‌گويد كه: «مردم اين شهر گرسنگي و بدبختي و نداري مي‌كشند، ولي در يك روز كلي ولخرجي مي‌كنند».زري از يوسف مي خواهد كه باز شروع نكند و خودش را ناراحت نكند.

زري در اين مراسم اول از همه خانم حكيم و «سرجنت زينگر» را ديد. خانم حكيم به سرجنت زينگر توضيح داد كه هر سه بچه زري (خسرو، مينا و مرجان) از دست او مي‌باشد. زري از قبل سرجنت زينگر را مي‌شناخت كه قبلاً مأمور فروش چرخ خياطي سينگر بود كه با نام «مستر زينگر» هفده سال در شيراز زندگي مي‌كرد ولي همين كه جنگ شد مستر زينگر يك شبه لباس افسري پوشيد ویراق و ستاره زده و نشان داد كه هفده سال به دروغ زندگي مي‌كرد. خانم عزت‌الدوله هم در مراسم بود، طبق معمول وقتي حاكمي به شهر مي‌آمد او فوري مشير و مشار خانواده‌اش مي‌شد.

زري كه مراسم را نگاه مي‌كرد يك دفعه گيلان تاج دختر كوچك حاكم آمد و گوشواره‌هاي زري كه يادگار مادرشوهرش بود را امانت خواست كه عروس بيندازد و فردا پس بدهد. زري چون چاره‌اي نداشت با ناراحتي آن‌ها را داد ولي مي‌دانست ديگر نخواهد آنها را ديد.

زري تا آن لحظه متوجه حميدخان نشده بود، خواستگار سابقش بود و ازش خوشش نمي‌آمد و به قول خودش شانس آورد كه يوسف همان وقت از او خواستگاري كرده بود و گرنه برادر و مادرش گول زندگي خوب آنها را مي‌خورند. مراسم كه شروع شد افسران اسكاتلندي و هندي با زنها شروع به رقصیدن كردند در صورتي كه مردهایشان نشسته بودند و نگاه مي‌كردند، تنها كسي كه نرقصيد مك‌ماهون بود كه فقط عكس مي‌گرفت.

يوسف از زري خواست كه بروند، همين كه خواستند بروند مك ماهون پيدايش شد و شروع به صحبت كرد و يك قصه گفت كه زري از آن قصه خوشش آمد، و بعد برادر شوهرش ابوالقاسم‌خان آمد و با يوسف صحبت كرد و او را نصيحت كرد كه با اجنبي‌ها در نيافتد كه به نفع خودش نيست. يوسف تنها كسي بود كه محصولات خود را به اجنبي‌ها نمي‌فروخت بلكه به مردمان خود مي‌داد و مي‌خواست اينجوري اعتراض خود را نشان دهد. ابوالقاسم‌خان از زري خواست كه فردا عصر به جشن بيايد و خسرو ه را هم دعوت كرده‌اند. ولي زري گفت «فرداشب، شب جمعه است، مي‌دانيد كه من نذر دارم».

ولي ابوالقاسم به زري التماس كرد كه فردا بيايند. يوسف و زري به خانه آمدند و خود را براي خوابيدن آماده كردند. آنها قبل از خوابيدن با هم در مورد مراسم صحبت كردند و موضوعاتي كه پيش آمده بود. زري كه از كارهاي يوسف خسته شده بود به گريه افتاد و گفت: «جنگ را به خانه من نيار، چون مملكت من همين خانه است». زري موقع خواب همه چيز را فراموش كرد حتي آن گوشواره‌ها را.

صبح روز بعد كه پنجشنبه بود زري از خواب بيدار شد و به تالار آمد و خواهر شوهرش كه فاطمه خانم بود را ديد كه پشت سماور نشسته و دارد به دوقلوها (مينا و مرجان) صبحانه مي‌دهد. زري نذري را كه شب جمعه داشت را به خاطر فرزندانش كرده بود. چون باريك اندام و سخت‌زا بود و به خاطر همين سر زايمان خسرو نذر كرد كه براي ديوانه‌ها نان خانگي و خرما ببرد و براي دوقلوها نذر كرد كه براي زندانيها هم همان كار را بكند. عمه‌خانم چاي ريخت و جلوي زري گذاشت و پرسيد كه چه خبرها بود و زري كدورت بين برادران را گفت. اما عمه خانم هم يوسف را مي‌شناخت و هم ابوالقاسم را و مي‌دانست كه حق با كيست، و مي‌دانست كه ابوالقاسم‌خان مي‌خواهد وكيل شود و براي اين كار بايد با آنها همكاري كند. در اين بين خسرو هم آمد و صبحانه خورد تا آماده شود به مدرسه برود. خسرو يك كره اسب داشت به نام سحر كه خيلي دوستش داشت و هر صبح قبل از مدرسه به او سر مي‌زد.

#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور

@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻

با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺

دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب منتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.

https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg

@book_tips🐞
👍1
#یک_دقیقه_مطالعه 📚

مشکل ، عشق نیست ؛ بلکه مشکل تاکید بیش از حد بر روی عشق در زندگی است ؛
وقتی بیش از حد بر روی جنس مخالف در زندگی تمرکز صرف داریم و میخواهیم به هر ترتیبی به عشق برسیم ، حالمون خوب نیست و عشق برامون حکم ماده مخدر رو داره تا دردمونو تسکین بده.
عشق نباید دوای درد های ما باشه و اگر اینطور باشه و حتی اگر هم بهش برسیم ، مطمئنا عشق سالمی نیست و بیمار گونه خواهد بود.
هورنای میگوید : در تحلیل روانی بسیاری از زنان به اینجا رسیدیم که این زنان فقط یک فکر را در سر می پروراندند :
" من باید مردی داشته باشم"
یعنی این فکر چنان بر زندگی آنها سایه افکنده که جایی برای افکار دیگر نگذاشته است ، گویی در زندگی دیگر نه فعالیتی وجود دارد و نه هدفی....
فاجعه اینجاست که فرد معنی و جهت و هدف زندگیشو فقط و فقط در عشق جستجو کنه!
📕 روانشناسی زنان
✍🏻 #کارن_هورنای

@book_tips 🐞
سوره طه آیه ۸

اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ

خداوند است كه خدايى جز او نيست، او را نامهاى نيكوست‏ (۸)

ترجمه استاد بهاءالدین خرمشاهی

نکته:

در فلسفه و عرفان اسلامى، معرفت به ذات و اسماء و صفات الهى از اهمّ مسائل فلسفى و عرفانى و لبّ‏ الباب بسیارى از مسائل معرفت شناسانه توحیدى به‏ شمار میرود و حکماء و عرفاى عظام، در مسأله ذات و اسماء و صفات الهى، مباحث متنوعى را مطرح ساخته‏ اند.
اهمیّت مسأله«اسماء و صفات»تا بدان اندازه است که مرحوم ملاصدرا در خصوص آن مى‏فرماید:
«علم اسماى الهى، علمى مشکل و راه آن باریک و دقیق است؛گامهاى بسیارى از اشخاص در آنجا لغزیده است.»

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
👍1
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

انوار طلایی خورشید نوید مهربانی ولطف پروردگار را میدهند

که دراین روز زیبا به روی همگی مالبخند میزند

بیاید به یکدیگر لبخند بزنیم وصبحی پرازعشق ومهربانی را آغاز کنیم

که عشق منشا درمان همه دردهای بشریست

@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

در زندگی بعدی، کاش می شد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود.
در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هرروز همه چیز، بهتر و بهتر شود. به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند. بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم.و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت. سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هرروز ، جوان تر خواهم شد. آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان می روم و آنگاه کودک می شوم و بازی می کنم. هیچ مسئولیتی نخواهم داشت. آنقدر جوان و جوان تر می شوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد ... و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم !

مرگ در می زند
#وودی_آلن

@book_tips🐞
👍1
🍃🌺🍃

#تلنگر


بخشش با گذشت فرق دارد

آيا مى بخشيد يا مى رنجيد و ساكت مى مانيد و فكر مى كنيد گذشت كرده ايد؟
گاهى ما بخشش را با سرپوش گذاشتن روى احساساتمان اشتباه مى گيريم. يعنى از رفتارى مى رنجيم اما صحبتى نمى كنيم و براى خودمان توجيه مى كنيم كه بخشيدم اما تا موضوعى پيش مى آيد ميبينيم مساله قبلى در درونمان غليان مى كند و انگار خشم داريم و ناراحتيم و بار روانى مان سنگين تر مى شود.
و هر بار ، سنگين تر و سنگين تر مى شويم و چون مهارت قاطعيت نداريم يا كنار مى كشيم يا شروع به خرابكارى در رابطه مى كنيم مثلا بى محلى.
در اينجا ما دچار رنجش بى صدا مى شويم.

👈 بخشش صحيح يعنى بتوانيم راجع به احساسمان صحبت كنيم و بگوييم اين مساله در من اين حس را بوجود آورد و حستان را برون ريزى كنيد، حتى اگر به فردى كه باعث ناراحتى تان شده دسترسى نداريد مى توانيد حسهايتان را بنويسيد،در مرحله بعد بهتر است درنظر بگيريم كه انسان موجودى زيستى، روانى ، اجتماعى و فرهنگى است و تحت تاثير همه اين عوامل رفتارى از ما سر مى زند و فردى كه باعث ناراحتى شده نيز از اين دايره خارج نيست و شايد ناآگاه بوده و بينش كافى نسبت به خود ندارد، اگر اين مراحل را پشت سر بگذاريد يعنى احساستان را ابراز كنيد و راجع به موضوع حرف بزنيد و درنهايت در نظر داشته باشيد كه هيچ كس كامل نيست راحت تر مى توانيد ببخشيد و در اصل ذهنتان رها تر مى شود. هروقت به مرحله رهايى ذهنى رسيديد مى توانيد متوجه شويد كه واقعا بخشيده ايد.

🔺هرگز گذشت نكنيد بلكه سعى كنيد ببخشيد

@book_tips🐞
🌺 یادآوری 🌺

مطالعه سهم روز هفتم کتاب «بادبادک باز»

تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 66تا77
97/7/17
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سووشون
#قسمت_دوم

زري مشكل مهماني شب را كه در پيش داشت را به عمه خانم گفت و بلاتكليفي خود را در نذرش.

اما عمه خانم گفت كه خود تو ناراحت نكن، از حاجي محمدرضاي رنگرز مي‌خواهم كه با غلام بروند دارالمجانين و خودم هم با حسين آقاي عطار هم مي‌رويم زندان. سكينه هم آمده و دارد نام مي‌پزد. در اين بين صداي در مي‌آيد، زري فكر مي‌كند كه گوشواره‌ها را از خانة حاكم آورده‌اند ولي بعد از باز شدن در ديد كه ابوالقاسم خان است. ابوالقاسم خان آمده بود كه يوسف را براي مهماني شب آماده كند كه هم اولاً به مهماني بيايد و ثانياً در آن مهماني حرف نامربوط نزد. باز اختلاف بين دو برادر شروع شد و تا جايي كشيد كه پاي عمه‌خانم هم وسط كشيده شد. ابوالقاسم خان به عمه گفت: «اگر حاج آقا عقل داشت ترا به آدم بي‌كله‌اي مثل پسر ميرزا شوهر نمي‌داد كه دستي دستي خودش را به كشتن بدهد و تو مجبور به كلفتي در خانه....» زري حرف برادر شوهرش را بريد و گفت: «خان عمو، عمه خانم اينجا بزرگتر همة ما هستند و روي سر همه ما جا دارند». به هر صورت خان‌عمو بعد از مدتي از عمه‌خانم عذرخواهي كرد و رفت. آن روز قرار بود كه سحر را نعل كنند و خسرو از اين قضيه ناراحت بود. به همين خاطر زري خواست كه خسرو برود پيش پسرعمويش هرمز ولي يوسف خواست كه باشد و بداند كه سحر براي كفش به پا داشتن بايد چند ميخ را تحمل كند.

ولي غلام وارد مي‌شود و مي‌گويد كه زن نعل بند آمده و مي‌گويد كه شوهرش تب كرده و نمي‌تواند بياد. عصر كه مي‌شود عمه همراه با غلام و حاج محمدرضا رنگرز و حسين آقا به همراه دو طبق‌كش نذرها را بردند. بعد از مدتي ابوالقاسم‌خان همراه پسرش هرمز با ماشين مي‌آيد و همگي با هم به مهماني مي‌روند. سرجنت زينگر براي پيشوازشان آمد. سپس با هم قدم‌زنان به سوي چادر رفتند. زري با خان كاكا جلوتر از همه مي‌رفتند. يوسف و زينگر به دنبال آنها مي‌آمدند و عقب‌تر از همه خسرو و هرمز مي‌آمدند. وقتي به چادر رسيدند ديدند كه زودتر از همه آمده‌اند و تنها خانم حكيم و يك افسر اسكاتلندي بودند. يك سرباز هندي شربتها و مشروب‌هاي رنگارنگ به چادر آورد. يوسف و خان‌كاكا و زينگر شروع به نوشيدن آن‌ها كردند. يوسف باز هم شروع به ستيزه‌گري كرد و حرف‌هاي نامربوط مي‌زند؛ خان‌كاكا سعي مي‌كرد جلويش را بگيرد ولي نتوانست در آخر نيز زينگر به خان‌كاكا پيشنهاد مي‌كند جلويش را بگيرد تا بيشتر از اين نگويد.

افسرهاي ديگر انگليسي، اسكاتلندي و هندي و مك‌ماهون به چادر مي‌آيند و بعد از مدتي وحاكم كلنل لوچ از جلو و عروس و داماد و گيلان تاج به دنبالشان به چادر مي‌آيند. رئيس قشون، مديران روزنامه‌هاي شهر و رؤساي ادارات و همه با زن‌هايشان كم‌كم آمدند و چادر را غلغله كردند. زري فكر كرد بهتر است برود نزد گيلان‌تاج و سراغي از گوشواره‌هايش بگيرد ولي تازه عروس به پيش زري آمد و از هديه زري تشكر كرد و زري ماند كه چه كار كند با بي‌عرضگي خودش.

مراسم شروع شد و خانم حكيم اول از همه خير مقدم گفت و بعد مك‌ماهون با شنل قرمز روي دوش و چكمه‌ي سياه آمد و شروع به شعر گفتن كرد و بعد نمايش شروع شد. و آخر سر هم مترسكي درست كردند كه مانند هيتلر بود و سپس با تير و كمان به جان مترسك افتادند و آن را داغون كردند و آخر سر هم دست زدند و هورا كشيدند و بعد نمايش‌هاي ديگر و ...

#خلاصه_ی_داستان_سووشون
#سیمین_دانشور
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

جوان که بودم از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام.

حال یاد گرفته‌ام از آنان چیزی بخواهم کمتر از آنچه می‌توانند بدهند: همنشینی بی‌کلام.


#آلبر_کامو
آدم اول

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
از این لحظه به بعد خودتان را علت زندگی و دنیای خود بدانید.
منظور از جویندگی همین است؛
پذیرفتن کل مسوولیت زندگی خود ...
فلاکت علت بیرونی ندارد،
علت آن درونی است!
در حالیکه شما پیوسته مسوولیت را به عامل بیرونی نسبت می دهید.
این فقط یک بهانه است .
فلاکت از دنیای بیرون می آید،
اما دنیای بیرون آن را خلق نمی‌کند.
وقتی کسی به شما اهانت می‌کند،
اهانت از دنیای بیرون می‌آید،
اما خشم در درون شماست!!!

خشم در نتیجه اهانت بوجود نیامده است و معلول اهانت نیست.
اگر انرژی خشم در شما وجود نداشت، اهانت ناتوان و ناکار می‌ماند،
فقط از شما عبور می‌کرد و شما را آشفته نمی‌ساخت .
علت بیرون از آگاهی انسان نیست ؛
علت در درون شماست.
شما علت زندگی خود هستید .
درک این نکته ،
درک یکی از اساسی ترین حقایق است.
درک این نکته ،
آغاز سفر تحول است.

#اوشو
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

جهان، این‌چنین بنا شده است که اگر خواستار لذت بردن ازخوشی‌های آن هستی، باید رنج‌های آن را نیز بر دوش کشی. چه بخواهی و چه نخواهی، نمی‌توانی یکی را بدون دیگری داشته باشی. u


#سوآمی_براهمانا
@book_tips🐞
حکمت صدرا:
سوره فرقان آیه ۶۳
وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا

ترجمه : استاد عبد المحمد آیتی

بندگان خداى رحمان كسانى هستند كه در روى زمين به فروتنى راه مى‌روند. و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملايمت سخن گويند.

نکته:

🔹در آيات این سوره دوازده صفت از صفات ويژه‌ى‌ «عِبادُ الرَّحْمنِ» بيان شده كه بعضى اعتقادى، بعضى اجتماعى و بعضى اخلاقى است.

شايد مراد از «مشى» و حركت آرام در زمين، تنها نحوه‌ى راه رفتن نباشد، بلكه شيوه‌ى زندگى متعادل را هم شامل شود.

«هون» هم به معناى تواضع و مدارا و نرمخويى است و هم به معناى سكينه ووقار.

امام صادق عليه السلام فرمود: مراد از «هَوْناً» زندگى كردن بر اساس فطرت و هماهنگ با روحيه‌اى است كه خداوند آفريده است. يعنى بندگان خدا، خود را به تكلّف و رنج و تعب نمى‌اندازند. «1» كلمه‌ى «سلام» در اين جا به معناى سلامِ وداع با ياوه‌ها و برخورد مسالمت‌آميز است.

چنانكه درباره‌ى حضرت ابراهيم عليه السلام مى‌خوانيم: همين كه عمويش او را طرد كرد و گفت: از من دور شو، ابراهيم گفت: «سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ» خداحافظ، به زودى براى تو از پيشگاه خداوند طلب آمرزش خواهم كرد.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_امد

هرصبح خدا یک
غزل از دفترعشق است

سرسبزترین مثنوی
از منظر عشق است

هرصبح سلامی به
گل روی تو زیبا

چون یاد گل روی تو
یاد آور عشق است


@book_tips🐞
Damaged people are strong because they know how to survive .

آدمهاى آسيب ديده قوى هستن چون راه نجات پيدا كردن رو ميدونن.

@book_tips 🐞
🌺 یادآوری 🌺

مطالعه سهم روز هشتم کتاب «بادبادک باز»

تعداد صفحات: 312 صفحه
سهم روزانه: 11صفحه.
صفحه 77 تا88
97/7/18
@book_tips 🐞