🍃🌺🍃
#معرفی_کتاب
راوی، یک روشنفکر جوان یونانی است که میخواهد برای مدتی کتابهایش را کنار بگذارد. او برای راهاندازی مجدد یک معدن زغال سنگ به جزیره کرت سفر میکند. درست قبل از مسافرت با مرد ۶۵ ساله راز آمیزی آشنا میشود به نام آلکسیس زوربا. این مرد او را قانع میکند که او را به عنوان سرکارگر معدن استخدام کند. آنها وقتی که به جزیره کرت میرسند در مسافرخانه یک فاحشه فرانسوی به نام مادام هورتنس سکونت میکنند. بعد از آن شروع به کار روی معدن میکنند. با این حال راوی نمیتواند بر وسوسهاش برای کار بر روی دستنوشتههای ناتمامش دربارهٔ زندگی و اندیشه بودا خودداری کند. در طول ماههای بعد زوربا تأثیر بسیار عمیقی بر مرد میگذارد و راوی در پایان به درک تازه ای از زندگی و لذتهای آن میرسد.
از کتاب زوربای یونانی تاکنون یک اقتباس سینمایی موفق در سال ۱۹۶۴ با نام زوربای یونانی و یک نمایش موزیکال با نام زوربا در سال ۱۹۴۸ ساخته شدهاست.
#زوربای_یونانی
#نیکوس_کازانتزاکیس
@book_tips🐞
#معرفی_کتاب
راوی، یک روشنفکر جوان یونانی است که میخواهد برای مدتی کتابهایش را کنار بگذارد. او برای راهاندازی مجدد یک معدن زغال سنگ به جزیره کرت سفر میکند. درست قبل از مسافرت با مرد ۶۵ ساله راز آمیزی آشنا میشود به نام آلکسیس زوربا. این مرد او را قانع میکند که او را به عنوان سرکارگر معدن استخدام کند. آنها وقتی که به جزیره کرت میرسند در مسافرخانه یک فاحشه فرانسوی به نام مادام هورتنس سکونت میکنند. بعد از آن شروع به کار روی معدن میکنند. با این حال راوی نمیتواند بر وسوسهاش برای کار بر روی دستنوشتههای ناتمامش دربارهٔ زندگی و اندیشه بودا خودداری کند. در طول ماههای بعد زوربا تأثیر بسیار عمیقی بر مرد میگذارد و راوی در پایان به درک تازه ای از زندگی و لذتهای آن میرسد.
از کتاب زوربای یونانی تاکنون یک اقتباس سینمایی موفق در سال ۱۹۶۴ با نام زوربای یونانی و یک نمایش موزیکال با نام زوربا در سال ۱۹۴۸ ساخته شدهاست.
#زوربای_یونانی
#نیکوس_کازانتزاکیس
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#معرفی_کتاب
کتابی که در ایران بیش از شصت بار به چاپ رسیده و خوانندگان بسیاری را به خود جلب نموده است. نویسندهی این کتاب که شخصی آمریکایی است، سالیان بسیار در حرفه های هنرمند (نقاش) و خطیب، شهرت بسیاری داشت. افراد بیشماری در کلاسهایش شرکت میجستند و از این طریق، پیام معنویت را به گروهی وسیع میرساند.
بزرگترین راز موفقیتش این بود که همواره خودش بود: ساده و صمیمی و بیتکلف و شوخطبع. هرگز نخواست قراردادی و ادیب مآب یا دارای نفوذی تحمیلی باشد…
این کتاب یکی از کتاب هایی است که میتواند برای افراد برای شروع زندگی الگویی باشد و به جرات می توان گفت که این کتاب بهترین کتابی است که در خصوص قانون جذب و ثروت و سلامتی و خوشبختی نوشته شده است.
#چهار_اثر_ازفلورانس_اسکاول_شین
@book_tips🐞
#معرفی_کتاب
کتابی که در ایران بیش از شصت بار به چاپ رسیده و خوانندگان بسیاری را به خود جلب نموده است. نویسندهی این کتاب که شخصی آمریکایی است، سالیان بسیار در حرفه های هنرمند (نقاش) و خطیب، شهرت بسیاری داشت. افراد بیشماری در کلاسهایش شرکت میجستند و از این طریق، پیام معنویت را به گروهی وسیع میرساند.
بزرگترین راز موفقیتش این بود که همواره خودش بود: ساده و صمیمی و بیتکلف و شوخطبع. هرگز نخواست قراردادی و ادیب مآب یا دارای نفوذی تحمیلی باشد…
این کتاب یکی از کتاب هایی است که میتواند برای افراد برای شروع زندگی الگویی باشد و به جرات می توان گفت که این کتاب بهترین کتابی است که در خصوص قانون جذب و ثروت و سلامتی و خوشبختی نوشته شده است.
#چهار_اثر_ازفلورانس_اسکاول_شین
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح یعنی انتشار روشنی
صبح یعنی بوسه ی خورشید بر لبهای روز
صبح یعنی رقص نور و چین چین دامن خوشرنگ یاس
صبح یعنی زندگی
از ترنّم _از نفس آکندگی
صبح یعنی روی خندان خدا
یک سلام گرم و یک فنجان چای و نان داغ
صبحتان لبریز عشق و زندگی جانان من
تا همیشه مهترانِ من _تنور سینه هاتان داغ داغ
روزتان لبریز شادی
قلبتان آکنده از عشق خدا
#مرتضی_شاکری
@book_tips🐞
#صبح_آمد
صبح یعنی انتشار روشنی
صبح یعنی بوسه ی خورشید بر لبهای روز
صبح یعنی رقص نور و چین چین دامن خوشرنگ یاس
صبح یعنی زندگی
از ترنّم _از نفس آکندگی
صبح یعنی روی خندان خدا
یک سلام گرم و یک فنجان چای و نان داغ
صبحتان لبریز عشق و زندگی جانان من
تا همیشه مهترانِ من _تنور سینه هاتان داغ داغ
روزتان لبریز شادی
قلبتان آکنده از عشق خدا
#مرتضی_شاکری
@book_tips🐞
سوره مبارکه الأنبياء آیه ۳۵
كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ ۗ وَنَبلوكُم بِالشَّرِّ وَالخَيرِ فِتنَةً ۖ وَإِلَينا تُرجَعونَ
ترجمه:
هر انسانی طعم مرگ را میچشد! و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش میکنیم؛ و سرانجام بسوی ما بازگردانده میشوید
نکته:
در این آیه فرمود هر نفسی مرگ را میچشد...
سئوال؛ با چشیدن« مرگ » تمام می شود یا انسان به پایان میرسد؟
بلکه خداوند انسان را برای فنا و نیستی خلق نکرده است! که اگر چنین بود کار خلقت عبث بود.
بنابراین ،مرگ ذوقی است که چشیده می شود و هر انسانی که مستعد مرگ شد آن را درک می کند و از نشئه ای به نشئه ی دیگر انتقال پیدا کرده و حیاتی دیگر را تجربه میکند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ ۗ وَنَبلوكُم بِالشَّرِّ وَالخَيرِ فِتنَةً ۖ وَإِلَينا تُرجَعونَ
ترجمه:
هر انسانی طعم مرگ را میچشد! و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش میکنیم؛ و سرانجام بسوی ما بازگردانده میشوید
نکته:
در این آیه فرمود هر نفسی مرگ را میچشد...
سئوال؛ با چشیدن« مرگ » تمام می شود یا انسان به پایان میرسد؟
بلکه خداوند انسان را برای فنا و نیستی خلق نکرده است! که اگر چنین بود کار خلقت عبث بود.
بنابراین ،مرگ ذوقی است که چشیده می شود و هر انسانی که مستعد مرگ شد آن را درک می کند و از نشئه ای به نشئه ی دیگر انتقال پیدا کرده و حیاتی دیگر را تجربه میکند.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
تو نمیتونی گذشتهات را مجددا بنویسی،
ولی
میتونی یک کاغذ سفید برداری و آیندهات رو بنویسی.
@book_tips 🐞
ولی
میتونی یک کاغذ سفید برداری و آیندهات رو بنویسی.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
آنچه انسانها را از پای در می آورد، رنجها و سرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت.
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۲۱۹کتاب
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
آنچه انسانها را از پای در می آورد، رنجها و سرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت.
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۲۱۹کتاب
@book_tips🐞
امروز 8 مهر ، در تقویم ایران روز بزرگداشت مولانا است 🌺🍃
در این خاک
در این خاک
در این مزرعه پاک
بجز مهر
بجز عشق
دگر تخم نکاریم ...
#مولانا
@book_tips🐞
در این خاک
در این خاک
در این مزرعه پاک
بجز مهر
بجز عشق
دگر تخم نکاریم ...
#مولانا
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس میدهد.
اگر ذرهیی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانهیی از محبّت نشاندی، خرمنها بر خواهی داشت.
@book_tips🐞
قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس میدهد.
اگر ذرهیی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانهیی از محبّت نشاندی، خرمنها بر خواهی داشت.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند، یا فقط پرت و پلا میخواند، بی گمان اختلالی در بیان خواهد داشت !
این آدم بسیار حرف میزند، اما اندک میگوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست .
اما مسئله تنها محدودیت کلامی نیست، محدودیت فکر و تخیّل نیز در میان است. مسئله، مسالهی فقر تفکّر نیز هست؛ چرا که افکار و مفاهیم - که ما به واسطهی آن ها به رمز و راز وضعیت خود پی میبریم - جدا از کلمات وجود ندارند.
ما سخن گفتن درست، پر مغز، سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیات خوب میآموزیم ...
#ماریو_بارگاس_یوسا
چرا ادبیات
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
آدمی که نمیخواند، یا کم میخواند، یا فقط پرت و پلا میخواند، بی گمان اختلالی در بیان خواهد داشت !
این آدم بسیار حرف میزند، اما اندک میگوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد، بسنده نیست .
اما مسئله تنها محدودیت کلامی نیست، محدودیت فکر و تخیّل نیز در میان است. مسئله، مسالهی فقر تفکّر نیز هست؛ چرا که افکار و مفاهیم - که ما به واسطهی آن ها به رمز و راز وضعیت خود پی میبریم - جدا از کلمات وجود ندارند.
ما سخن گفتن درست، پر مغز، سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیات خوب میآموزیم ...
#ماریو_بارگاس_یوسا
چرا ادبیات
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هیجدهم(قسمت پایانی کتاب)
متن نامه:
"شاید این بخت و اقبال است که مرا از این شهر بیرون می کشاند یا شاید خاک گور.
در هر صورت عجالة قسمت چنین پیش آورده است که مدتی شما را تنها بگذارم . آیا این دوری،بچه ها را خیلی ناراحت خواهد کرد یا آن را با خونسردی از سر خواهند گذراند، مسئله ای است که بستگی به عکس العمل و طرز تلقی تو، یعنی مادر آنها، از همه ی جریان دارد.
در لخظه ای که تو را برای مدت کوتاهی
می گذارم و می روم تصدیق می کنم.
که جز بدی در حقت ننموده ام .
با این وصف قسم می خورم که هرگز نسبت به تو قصد بدی نداشته ام .
می توانستم باز همـدر این شهر بمانم و زندگی را به هر ترتیبی که بود بگذرانم.
اما شرم از روی تو، از خوش قلبی ها و محبت پاک و صمیمانه ات که هیچگونه پاداشی از بهر آن نداشتم .
برایم شکنجه تلخی بود که رهائی از آن فقط با نوعی خودکشی امکان پذیر می نمود، زیرا ترک وطن
برای مردی که پنجاه و چند سال از عمر کمر شکسته ی خود را در جائی گذرانیده است ،بدون پول،بدون اتکاء چیزی غیر از خودکشی نیست.
با این وصغگف علاقه ی به زندگی است که مرا به استقبال مرگ در غربت می کشاند.
ملامت مردم با باد هوا یکی است .
اما چه کنم ،من قدرت تحمل آن را نداشتم .
هر چند بود و نبود من برای تو یکسان است،لیکن انید چنان دارم که انتظار به درازا نکشد.
امید چنان دارم که به زودی های زود با دست هایی پر و قلبی گرم از موفقییت زندگی دنبال تو و بچه ها بیایم .
چندان نگران نباشید،
خداوند همیشه بزرگتر از مشکلاتی است که ما را احاطه می کند. "
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هیجدهم(قسمت پایانی کتاب)
متن نامه:
"شاید این بخت و اقبال است که مرا از این شهر بیرون می کشاند یا شاید خاک گور.
در هر صورت عجالة قسمت چنین پیش آورده است که مدتی شما را تنها بگذارم . آیا این دوری،بچه ها را خیلی ناراحت خواهد کرد یا آن را با خونسردی از سر خواهند گذراند، مسئله ای است که بستگی به عکس العمل و طرز تلقی تو، یعنی مادر آنها، از همه ی جریان دارد.
در لخظه ای که تو را برای مدت کوتاهی
می گذارم و می روم تصدیق می کنم.
که جز بدی در حقت ننموده ام .
با این وصف قسم می خورم که هرگز نسبت به تو قصد بدی نداشته ام .
می توانستم باز همـدر این شهر بمانم و زندگی را به هر ترتیبی که بود بگذرانم.
اما شرم از روی تو، از خوش قلبی ها و محبت پاک و صمیمانه ات که هیچگونه پاداشی از بهر آن نداشتم .
برایم شکنجه تلخی بود که رهائی از آن فقط با نوعی خودکشی امکان پذیر می نمود، زیرا ترک وطن
برای مردی که پنجاه و چند سال از عمر کمر شکسته ی خود را در جائی گذرانیده است ،بدون پول،بدون اتکاء چیزی غیر از خودکشی نیست.
با این وصغگف علاقه ی به زندگی است که مرا به استقبال مرگ در غربت می کشاند.
ملامت مردم با باد هوا یکی است .
اما چه کنم ،من قدرت تحمل آن را نداشتم .
هر چند بود و نبود من برای تو یکسان است،لیکن انید چنان دارم که انتظار به درازا نکشد.
امید چنان دارم که به زودی های زود با دست هایی پر و قلبی گرم از موفقییت زندگی دنبال تو و بچه ها بیایم .
چندان نگران نباشید،
خداوند همیشه بزرگتر از مشکلاتی است که ما را احاطه می کند. "
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
ادامه متن نامه
غیر از خبر تحویل دکان چه مژده فتح دیگری دارم که به شما بدهم.
فروش خانه، اما این یکی را شما به علت قرض هایم از مدتها قبل پیش بینی کرده بودید، به گمانم چندان برایتان ناراحت کننده یا بر خلاف انتظار نخواهد بود ،
مردی که آن را خریده قبل از پایان ماهمراجعه نخواهد کرد. و بعد از آنهم قبول کرده تا هر وقت که دلخواه شما باشد اتاقی که الان هستید در قبال اجاره ی کنی در اختیارتان بگذارد .
اگر می بینید از مقصدم چیزی ننوشتم بدان خاطر است که خود نیز نمی دانم کجا رفتنی هستم و کجا ماندنی.
باز هم با اشکی که در چشمانم هست و صدائی که از شدت تاثر می لرزد تکرار می کنم ، هیچ واهمه ای به دل راه مده، بچه ها را وحشت زده مکن، قصد شوهر تو با همه قلب پوسیده و سیاه شده ای که دارد هرگز این نیست که کوچ و کلفتی را به راه رضای خدا بنشاند و برود .
قبل از آنکه خرجیتان تمام شود اطمینان داشتع باشید، اطمینان داشته باشید، اطمینان داشته باشید که برای بردن شما خواهم آمد.
"تا خدا چه خواهد و روزگار چه پیش آورد"
"شوهر گناهکار و روسیاه تو"
"سید میران سرابی" جای مهر💙
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
ادامه متن نامه
غیر از خبر تحویل دکان چه مژده فتح دیگری دارم که به شما بدهم.
فروش خانه، اما این یکی را شما به علت قرض هایم از مدتها قبل پیش بینی کرده بودید، به گمانم چندان برایتان ناراحت کننده یا بر خلاف انتظار نخواهد بود ،
مردی که آن را خریده قبل از پایان ماهمراجعه نخواهد کرد. و بعد از آنهم قبول کرده تا هر وقت که دلخواه شما باشد اتاقی که الان هستید در قبال اجاره ی کنی در اختیارتان بگذارد .
اگر می بینید از مقصدم چیزی ننوشتم بدان خاطر است که خود نیز نمی دانم کجا رفتنی هستم و کجا ماندنی.
باز هم با اشکی که در چشمانم هست و صدائی که از شدت تاثر می لرزد تکرار می کنم ، هیچ واهمه ای به دل راه مده، بچه ها را وحشت زده مکن، قصد شوهر تو با همه قلب پوسیده و سیاه شده ای که دارد هرگز این نیست که کوچ و کلفتی را به راه رضای خدا بنشاند و برود .
قبل از آنکه خرجیتان تمام شود اطمینان داشتع باشید، اطمینان داشته باشید، اطمینان داشته باشید که برای بردن شما خواهم آمد.
"تا خدا چه خواهد و روزگار چه پیش آورد"
"شوهر گناهکار و روسیاه تو"
"سید میران سرابی" جای مهر💙
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
آهو با همه تلاطم درونی در سرگردانی بین رفتن و نرفتن بلافاصله دوان دوان به سمت خیابان به راه افتاد .
تنها موقع تشستن در درشکه متوجه حضور خورشید کنار خود شد.
درشکه با ملایمتی که هرگز منعکس کننده ی روح آهو نبود پیچید تا به کوچه ی گاراژ برود و او با سر بریده ای که دل بیگناهش در دستش نهاده بود چکنم چکنم گویان حول و حوش خیابان و سردرهای بزرگ را می کاوید که ناگهان صدائی به گوشش رسید:
-مسافر همدان-مسافر فوری همدان-یاالله رفتیم!
ناگهان در طرف دیگر خیابان آندو مرغ از قفس گریخته را تشخیص داد.
حالت می زده ی آنها برای کسی که سابقه به احوالشان داشت از همان دور به خوبی پیدا بود.
آهو آفته دل و منقلب با گام های بلند و چهره ی حق طلب که همه سوز و گدازهای دل رنجیده و روح خواری کشیده اش را در خود نقش کرده بود یَسَل کشان پیش رفت .
در دو قدمی نزدیک سید ایستاد و بعد از چند لحظه سکوت مطلق بر وی خروشید:
تو خجالت نمی کشی مردک بی عار و ننگ که بعد از آنهمه ستمکاری و بی مهری در حق من وبچه هایت اکنون آخرین تیر خلاصی را در مغز ما پنج نفر خالی می کنی؟!
این را بدان آن زن اگر نواده ی ابلیس باشد تو و محبت تو را نمی تواند،از من و بچه های من بگیرد.،
به همه چیز راضی بودم جز به خواری و دربدری بچه هایم .
سید که غافلگیر شده بود،و به خلطر ترس از آبروریزی خون در رگ هلیش منجمد شده بود خود،به خود،به طرف او جلب شد.
زن یقه اش را گرفت و مثل یک بچه ی خطاکار به سمت درشکه کشانید.
آهو و این همه صلابت مردانه، عجیب بود!
در بین راه اشکهای جوشانی که از دیدگان خونبار فرو می ریخت شعله های تند درونش را فرو نمی نشاند .
شوهر جفا پیشه اش در مقابل این صحنه جز خاموشی جوابی نداشت .
به خانه رسیدند.
قبل از آنکه وارد اتاق بشود با لبخند افسرده و تمسخر باری که در عین حال نشانه ی اعتراض وی بود گفت:
-تو که انقدر کولی و دِرْدُو نبودی!
-نبودم اما از این به بعد خواهم بود.
تنه ام به تنه آن سلیطه خورده.
برای بچه های من چه خوابی بود،که دیده بودی؟
دستت درد،نکند،سید،میران!
آهو پیروزی را علی الحساب برده بود کافی بود،دیگر یکی به دو و دعوای با شوهر را لازم نباشد دامن بزند.
خورشید،خانم که مانده بود،تا با هما برگردد، عرق صورتش را با چادر خشک کرد و نفس زنان و ناله کنان به آهو گفت:
نیامد خانم ، نیامد این پیس بریده اصلا دنبال چتین فرصتی بود که جاب جا با مرد،دیگری پیوند کند و کوس دیار دیگری بکوبد.
شاید هم از پیش او را نم کرده زیر سر داشت .
به من گفت:
به شوهرم بگو که بهشت دیگر به سرزنشش نمی ارزد.
اگر من به سرنوشت نامعلوم بروم بهتر است تا آهو با چهار تا بچه.
من آدم پوچی بودم و او در این هفت سال پوچ ترم کرد.
با این وصف قبول می کنم که عشق برای خود حقیقتی است که کمتر اشخاص تا ته آن می رسند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
آهو با همه تلاطم درونی در سرگردانی بین رفتن و نرفتن بلافاصله دوان دوان به سمت خیابان به راه افتاد .
تنها موقع تشستن در درشکه متوجه حضور خورشید کنار خود شد.
درشکه با ملایمتی که هرگز منعکس کننده ی روح آهو نبود پیچید تا به کوچه ی گاراژ برود و او با سر بریده ای که دل بیگناهش در دستش نهاده بود چکنم چکنم گویان حول و حوش خیابان و سردرهای بزرگ را می کاوید که ناگهان صدائی به گوشش رسید:
-مسافر همدان-مسافر فوری همدان-یاالله رفتیم!
ناگهان در طرف دیگر خیابان آندو مرغ از قفس گریخته را تشخیص داد.
حالت می زده ی آنها برای کسی که سابقه به احوالشان داشت از همان دور به خوبی پیدا بود.
آهو آفته دل و منقلب با گام های بلند و چهره ی حق طلب که همه سوز و گدازهای دل رنجیده و روح خواری کشیده اش را در خود نقش کرده بود یَسَل کشان پیش رفت .
در دو قدمی نزدیک سید ایستاد و بعد از چند لحظه سکوت مطلق بر وی خروشید:
تو خجالت نمی کشی مردک بی عار و ننگ که بعد از آنهمه ستمکاری و بی مهری در حق من وبچه هایت اکنون آخرین تیر خلاصی را در مغز ما پنج نفر خالی می کنی؟!
این را بدان آن زن اگر نواده ی ابلیس باشد تو و محبت تو را نمی تواند،از من و بچه های من بگیرد.،
به همه چیز راضی بودم جز به خواری و دربدری بچه هایم .
سید که غافلگیر شده بود،و به خلطر ترس از آبروریزی خون در رگ هلیش منجمد شده بود خود،به خود،به طرف او جلب شد.
زن یقه اش را گرفت و مثل یک بچه ی خطاکار به سمت درشکه کشانید.
آهو و این همه صلابت مردانه، عجیب بود!
در بین راه اشکهای جوشانی که از دیدگان خونبار فرو می ریخت شعله های تند درونش را فرو نمی نشاند .
شوهر جفا پیشه اش در مقابل این صحنه جز خاموشی جوابی نداشت .
به خانه رسیدند.
قبل از آنکه وارد اتاق بشود با لبخند افسرده و تمسخر باری که در عین حال نشانه ی اعتراض وی بود گفت:
-تو که انقدر کولی و دِرْدُو نبودی!
-نبودم اما از این به بعد خواهم بود.
تنه ام به تنه آن سلیطه خورده.
برای بچه های من چه خوابی بود،که دیده بودی؟
دستت درد،نکند،سید،میران!
آهو پیروزی را علی الحساب برده بود کافی بود،دیگر یکی به دو و دعوای با شوهر را لازم نباشد دامن بزند.
خورشید،خانم که مانده بود،تا با هما برگردد، عرق صورتش را با چادر خشک کرد و نفس زنان و ناله کنان به آهو گفت:
نیامد خانم ، نیامد این پیس بریده اصلا دنبال چتین فرصتی بود که جاب جا با مرد،دیگری پیوند کند و کوس دیار دیگری بکوبد.
شاید هم از پیش او را نم کرده زیر سر داشت .
به من گفت:
به شوهرم بگو که بهشت دیگر به سرزنشش نمی ارزد.
اگر من به سرنوشت نامعلوم بروم بهتر است تا آهو با چهار تا بچه.
من آدم پوچی بودم و او در این هفت سال پوچ ترم کرد.
با این وصف قبول می کنم که عشق برای خود حقیقتی است که کمتر اشخاص تا ته آن می رسند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
👍1
🍃🌺🍃
فصل هیجدهم
آری خانم، خیلی خودمانی و بدون هیچ گونه شرمی از مسافرین و مردم بیکاره جای خود را از عقب ماشین سواری به جلو ، پهلوی شوفر چشم کبودبرد.
با دست برای من بوسه خداحافظی فرستاد.
از این گفته ها سید هیچ چیز نمی شنید .
حالت محکومی را داشت در لحظه ی اولین ورود به سلول مجرد.
زندگی چند ساله ی اخیر او مثل گردبادی که بر خرمن بزند رقم باطلی بود بر همه ی کوشش های گذشته و حتی شخصیت اخلاقی و انسانی اش .
آری ، انسان وقتی که ردای انسانیت بر دوشش سنگینی می کند کشته ی شهوات و خود خواهی هایش می شود.
سید سر از تفکر برداشت و زمزمه کرد؛؛:
"من برای او بودم او برای کی بود؟!برود به امان خدا!
رفتن او مرا از مرداب گرداب دودلی و بی ارادگی بیرون آورد.
سید میران سرابی همان طور که به اتاق کوچک می رفت از دم در صدا زد:
این چراغ را بیا روشن کن.
آهو خانم نمی دانست بخندد یا بگرید.
بی شک گوشش عوضی نمی شنید؛
در صدای شوهرش اگر نه هنوز محبت بلکه انس دیرین موج می زد.❤️❤️
"پایان"
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هیجدهم
آری خانم، خیلی خودمانی و بدون هیچ گونه شرمی از مسافرین و مردم بیکاره جای خود را از عقب ماشین سواری به جلو ، پهلوی شوفر چشم کبودبرد.
با دست برای من بوسه خداحافظی فرستاد.
از این گفته ها سید هیچ چیز نمی شنید .
حالت محکومی را داشت در لحظه ی اولین ورود به سلول مجرد.
زندگی چند ساله ی اخیر او مثل گردبادی که بر خرمن بزند رقم باطلی بود بر همه ی کوشش های گذشته و حتی شخصیت اخلاقی و انسانی اش .
آری ، انسان وقتی که ردای انسانیت بر دوشش سنگینی می کند کشته ی شهوات و خود خواهی هایش می شود.
سید سر از تفکر برداشت و زمزمه کرد؛؛:
"من برای او بودم او برای کی بود؟!برود به امان خدا!
رفتن او مرا از مرداب گرداب دودلی و بی ارادگی بیرون آورد.
سید میران سرابی همان طور که به اتاق کوچک می رفت از دم در صدا زد:
این چراغ را بیا روشن کن.
آهو خانم نمی دانست بخندد یا بگرید.
بی شک گوشش عوضی نمی شنید؛
در صدای شوهرش اگر نه هنوز محبت بلکه انس دیرین موج می زد.❤️❤️
"پایان"
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
👍1
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
تقلا و اضطراب ، خمیره ی اصلی زندگی اکثر انسانها است. اما اگر تمامی آمال انسان به سرعت برآورده میشد، وی زندگی خود را صرف چه میکرد؟ با زمان و فرصت خود چه میکرد؟
اگر جهان بهشتی مملو از نعمت و التذاذ و آسایش می بود، سرزمینی با جوی های شیر و عسل، آنجا که هر مجنونی لیلی خود را بی دردسر و به سهولت می یابد، مردمان یا از کسالت و یکنواختی دق می کردند و یا خود را حلق آویز میساختند، یا آن اندازه جنگ و جنایت و کشتار به راه می افتاد که عاقبت بشر رنجی به مراتب بیش از آنچه اکنون باید از دست طبیعت متحمل شود بر خود روا میداشت.
#آرتور_شوپنهاور
جهان و تأملات فیلسوف
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
تقلا و اضطراب ، خمیره ی اصلی زندگی اکثر انسانها است. اما اگر تمامی آمال انسان به سرعت برآورده میشد، وی زندگی خود را صرف چه میکرد؟ با زمان و فرصت خود چه میکرد؟
اگر جهان بهشتی مملو از نعمت و التذاذ و آسایش می بود، سرزمینی با جوی های شیر و عسل، آنجا که هر مجنونی لیلی خود را بی دردسر و به سهولت می یابد، مردمان یا از کسالت و یکنواختی دق می کردند و یا خود را حلق آویز میساختند، یا آن اندازه جنگ و جنایت و کشتار به راه می افتاد که عاقبت بشر رنجی به مراتب بیش از آنچه اکنون باید از دست طبیعت متحمل شود بر خود روا میداشت.
#آرتور_شوپنهاور
جهان و تأملات فیلسوف
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
میباید از آن که از خودش بیزار است هراسان باشیم، زیرا قربانیان خشم و کین او خواهیم شد.
پس ببینیم چگونه میتوان او را به سوی عشق به خودش بفریبیم!
#فریدریش_نیچه
سپیده دم
@book_tips🐞
میباید از آن که از خودش بیزار است هراسان باشیم، زیرا قربانیان خشم و کین او خواهیم شد.
پس ببینیم چگونه میتوان او را به سوی عشق به خودش بفریبیم!
#فریدریش_نیچه
سپیده دم
@book_tips🐞
👍1
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبح آرام آرام نجوا میکند
به بيداري
و تو باز مي كني
پنجره ي چشمهایت را
رو به سوي هوشياري
و لبخند میزنی
به زيبا روزي كه تورا براي
برخاستن
دوست داشتن
تغییر دادن
فرا خوانده
سرآغازی دوباره
دوباره
و تو زمزمه می کنی
با ازدحام قُل قُل كتري
بوی چای تازه دم شده
گرمی حیات
در نان پر برکت صبحانه
در حضورگرم آفتاب
و شروعِ دیگری
باتپشهاي تند زندگي
در قلب دیگری
سلام دوست من
صبحت بخیر..!
#شيما_سلطاني
@book_tips🐞
#صبح_آمد
صبح آرام آرام نجوا میکند
به بيداري
و تو باز مي كني
پنجره ي چشمهایت را
رو به سوي هوشياري
و لبخند میزنی
به زيبا روزي كه تورا براي
برخاستن
دوست داشتن
تغییر دادن
فرا خوانده
سرآغازی دوباره
دوباره
و تو زمزمه می کنی
با ازدحام قُل قُل كتري
بوی چای تازه دم شده
گرمی حیات
در نان پر برکت صبحانه
در حضورگرم آفتاب
و شروعِ دیگری
باتپشهاي تند زندگي
در قلب دیگری
سلام دوست من
صبحت بخیر..!
#شيما_سلطاني
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
بردگی عاطفی یعنی نادیده گرفتن عواطف و ارزشهای خود، یعنی برای گرفتن تائید دیگران و پذیرفته شدن توسط جامعه، نیازهایمان را سرکوب کنیم و از خود بیگانه باشیم.
بردگی عاطفی یعنی با اندوه و اجبار به دیگری پاسخ دهیم و به جایش در وجودمان خشم تلمبار کنیم.
ارتباط بدون خشونت
#مارشال_روزنبرگ
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
بردگی عاطفی یعنی نادیده گرفتن عواطف و ارزشهای خود، یعنی برای گرفتن تائید دیگران و پذیرفته شدن توسط جامعه، نیازهایمان را سرکوب کنیم و از خود بیگانه باشیم.
بردگی عاطفی یعنی با اندوه و اجبار به دیگری پاسخ دهیم و به جایش در وجودمان خشم تلمبار کنیم.
ارتباط بدون خشونت
#مارشال_روزنبرگ
@book_tips🐞