🍃🌺🍃
#صبح_آمد
بر شما باد سلام
صبحتان
شاد و غزلخوان و قشنگ
دلتان گرم به عشق
لحظه هاتان همه درگیر صفا
بهترین های خدا قسمتتان
ساعت بودنتان
برود تا برسد لحظه ی عشق
و قدم های شما
همه بر روی خط سبز صفا
محکم از همت و شوق
بروید از لب ایوان همین لحظه
به اوجی که پر از رنگ خدا
شاد و سرسبز بمانید و پر از حس حضور !
همه دنیای شما
پر شود از گل سرخ
مهربانی بشود پاسخ اندیشه تان
بارش رحمت حق
به سر و سقف و دل و سینه تان !
روزگار همه بر وفق مراد!
شادباشید و سراسر احساس !
عشق را تا نفسی هست به هم هدیه کنید !
صبح فردا
دیر است !
لیلا رضاوند
@book_tips🐞
#صبح_آمد
بر شما باد سلام
صبحتان
شاد و غزلخوان و قشنگ
دلتان گرم به عشق
لحظه هاتان همه درگیر صفا
بهترین های خدا قسمتتان
ساعت بودنتان
برود تا برسد لحظه ی عشق
و قدم های شما
همه بر روی خط سبز صفا
محکم از همت و شوق
بروید از لب ایوان همین لحظه
به اوجی که پر از رنگ خدا
شاد و سرسبز بمانید و پر از حس حضور !
همه دنیای شما
پر شود از گل سرخ
مهربانی بشود پاسخ اندیشه تان
بارش رحمت حق
به سر و سقف و دل و سینه تان !
روزگار همه بر وفق مراد!
شادباشید و سراسر احساس !
عشق را تا نفسی هست به هم هدیه کنید !
صبح فردا
دیر است !
لیلا رضاوند
@book_tips🐞
Dream big, and i will go beyond that.
-God
روياهاى بزرگ داشته باش ، و من فراتر از آنها خواهم رفت .
- خدا
@book_tips 🐞
-God
روياهاى بزرگ داشته باش ، و من فراتر از آنها خواهم رفت .
- خدا
@book_tips 🐞
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَإِن تَسْأَلُوا عَنْهَا حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْهَا ۗ وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ )
المائدة (101) Al-Maaida
ای کسانی که ایمان آورده اید! از چیزهای نپرسید که اگر برای شما آشکار گردد، شما را اندوهگین کند، و اگر به هنگام نزول قرآن، از آنها سؤال کنید برای شما آشکار می شود خداوند از آنها عفو کرده است، و خداوند آمرزنده ی بردبار است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
المائدة (101) Al-Maaida
ای کسانی که ایمان آورده اید! از چیزهای نپرسید که اگر برای شما آشکار گردد، شما را اندوهگین کند، و اگر به هنگام نزول قرآن، از آنها سؤال کنید برای شما آشکار می شود خداوند از آنها عفو کرده است، و خداوند آمرزنده ی بردبار است.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
Believe nothing, no matter where you read it, or who said it, no matter if I have said it, unless it agrees with your own reason and your own common sense.
© Buddha
چیزی رو باور نکن، مهم نیست کجا خوندی و یا کی گفته، و مهم نیست من گفته باشم،
مگر اینکه با احساس و منطق خودت همخوانی داشته باشد.
@book_tips 🐞
© Buddha
چیزی رو باور نکن، مهم نیست کجا خوندی و یا کی گفته، و مهم نیست من گفته باشم،
مگر اینکه با احساس و منطق خودت همخوانی داشته باشد.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#اسطوره_ای_در_باب_امید
داستان دربارهی اولین زنی است که بنا بر اساطیر یونانی به دست خدایان خلق شد و پاندورا نام دارد. شهرت پاندورا به خاطر جعبهای است که خدایان به او میدهند. در اساطیر یونانی پرومتئوس خدایی است که بشر را آفرید و البته این بشر فقط بهصورت مرد خلق شد. زئوس خدای خدایان یونان در کوه المپ میزیست. روزی پرومتئوس آتش را که نزد خدایان المپ بود میدزد و به انسان میدهد تا از آن استفاده کند. به دلیل این کار، مورد غضب زئوس قرار میگیرد و خدای خدایان برای تلافی کار او تصمیم میگیرد در مقابل جنس مرد، اولین زن یعنی پاندورا را خلق کند. سپس دستور میدهد تا خاک و آب را در هم بیامیزند و پیکری بسازند و به تمام خدایان میگوید تا بهترین نعمتها را به او بدهند. آفرودیت به او زیبایی میبخشد، آپولو موسیقی و در آخر هرمس او را پاندورا نام میگذارد که به معنی تمام نعمتهاست. زئوس، پاندورا را برای همسری به برادر پرومتئوس میدهد و پاندورا با خود جعبهای اسرارآمیز به همراه میبرد که هرگز نباید در این جعبه را باز کند، چون پرومتئوس تمام رنجها و مصائب زندگی را در این صندوق قفل کرده بود تا نوع بشر آسیبی نبیند. آنها با هم ازدواج میکنند؛ اما یک روز پاندورا طاقت نمیآورد و در جعبه را باز میکند، ناگهان تمام مصائب، دنیا را فرا میگیرد، رنج و بیماری، پیری و مرگ، دروغ، دزدی و جنایت در همهجا پر میشود. پاندورا که از بیرون جهیدن بدیها میترسد فورا در جعبه را میبندد. اما جعبه خالی شده است و آنچه ته جعبه مانده، چیز کوچکی است که جای زیادی نمیگیرد، چیزی که مثل دیگر چیزهای بد بیرون نرفته و آرام و مطمئن درون جعبه مانده بود. بله «امید» تنها چیزی بود که ته جعبه مانده بود. تنها چیزی که میتوانست در مقابل تمام بدیها مقاومت کند. امید مهم ترین چیزی است که تا الان هم وجود دارد!
#جعبه_ی_پاندورا
@book_tips🐞
#اسطوره_ای_در_باب_امید
داستان دربارهی اولین زنی است که بنا بر اساطیر یونانی به دست خدایان خلق شد و پاندورا نام دارد. شهرت پاندورا به خاطر جعبهای است که خدایان به او میدهند. در اساطیر یونانی پرومتئوس خدایی است که بشر را آفرید و البته این بشر فقط بهصورت مرد خلق شد. زئوس خدای خدایان یونان در کوه المپ میزیست. روزی پرومتئوس آتش را که نزد خدایان المپ بود میدزد و به انسان میدهد تا از آن استفاده کند. به دلیل این کار، مورد غضب زئوس قرار میگیرد و خدای خدایان برای تلافی کار او تصمیم میگیرد در مقابل جنس مرد، اولین زن یعنی پاندورا را خلق کند. سپس دستور میدهد تا خاک و آب را در هم بیامیزند و پیکری بسازند و به تمام خدایان میگوید تا بهترین نعمتها را به او بدهند. آفرودیت به او زیبایی میبخشد، آپولو موسیقی و در آخر هرمس او را پاندورا نام میگذارد که به معنی تمام نعمتهاست. زئوس، پاندورا را برای همسری به برادر پرومتئوس میدهد و پاندورا با خود جعبهای اسرارآمیز به همراه میبرد که هرگز نباید در این جعبه را باز کند، چون پرومتئوس تمام رنجها و مصائب زندگی را در این صندوق قفل کرده بود تا نوع بشر آسیبی نبیند. آنها با هم ازدواج میکنند؛ اما یک روز پاندورا طاقت نمیآورد و در جعبه را باز میکند، ناگهان تمام مصائب، دنیا را فرا میگیرد، رنج و بیماری، پیری و مرگ، دروغ، دزدی و جنایت در همهجا پر میشود. پاندورا که از بیرون جهیدن بدیها میترسد فورا در جعبه را میبندد. اما جعبه خالی شده است و آنچه ته جعبه مانده، چیز کوچکی است که جای زیادی نمیگیرد، چیزی که مثل دیگر چیزهای بد بیرون نرفته و آرام و مطمئن درون جعبه مانده بود. بله «امید» تنها چیزی بود که ته جعبه مانده بود. تنها چیزی که میتوانست در مقابل تمام بدیها مقاومت کند. امید مهم ترین چیزی است که تا الان هم وجود دارد!
#جعبه_ی_پاندورا
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Money is not everything,
همه چی که پول نیست.
هر روز با یک ویدئو فوق الاده برای تزریق انرژی مثبت با شما هستیم
@book_tips 🐞
همه چی که پول نیست.
هر روز با یک ویدئو فوق الاده برای تزریق انرژی مثبت با شما هستیم
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
هر سربازی
در جیبهایش
در موهایش
و لای دکمه های یونیفورمش
زنی را به میدان جنگ میبرد
آمار کشته های جنگ
همیشه غلط بوده است
هر گلوله
دونفر را از پا در می آورد
سرباز و دختری که در سینه اش میتپد...
#مریم_نظریان
@book_tips🐞
هر سربازی
در جیبهایش
در موهایش
و لای دکمه های یونیفورمش
زنی را به میدان جنگ میبرد
آمار کشته های جنگ
همیشه غلط بوده است
هر گلوله
دونفر را از پا در می آورد
سرباز و دختری که در سینه اش میتپد...
#مریم_نظریان
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
خواندن دیگر محدود به کتاب (در فرم سنتیاش) نیست. کتابهای دیجیتالی، اینترنتی، صوتی، روزنامه، مقاله، پژوهشهای موردی و... خواندن را تجربهای چندوجهی کرده است. کتاب دیگر تنها واحد کار فرهنگی و کسب و تولید شناخت نیست، به عبارتی دانش دیگر در انحصار کتاب نیست. این وضعیت طبیعتاً افت اقتدار کتاب و تغییر معنای نمادین آن را به دنبال داشته.»
«اما یک کار میشود کرد: خواننده غایب را انداخت به لجبازی! ممنوعش کرد. به این ترتیب شاید خوانده شوند...
#سوسن_شریعتی
@book_tips🐞
خواندن دیگر محدود به کتاب (در فرم سنتیاش) نیست. کتابهای دیجیتالی، اینترنتی، صوتی، روزنامه، مقاله، پژوهشهای موردی و... خواندن را تجربهای چندوجهی کرده است. کتاب دیگر تنها واحد کار فرهنگی و کسب و تولید شناخت نیست، به عبارتی دانش دیگر در انحصار کتاب نیست. این وضعیت طبیعتاً افت اقتدار کتاب و تغییر معنای نمادین آن را به دنبال داشته.»
«اما یک کار میشود کرد: خواننده غایب را انداخت به لجبازی! ممنوعش کرد. به این ترتیب شاید خوانده شوند...
#سوسن_شریعتی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
چه کسی میگوید:
که گرانی شده است؟
دوره ی ارزانیست..
دل ربودن ارزان!
دل شکستن ارزان!
دوستی ارزان است!
دشمنی ها ارزان!
چه شرافت ارزان!
تن عریان ارزان!
آبرو قیمت یک تکه ی نان...
و دروغ از همه چیز ارزان تر...
قیمت عشق چقدر کم شده است!
کمتر از آب روان!
و چه تخفیف بزرگی خورده،
قیمت هر انسان...
@book_tips🐞
چه کسی میگوید:
که گرانی شده است؟
دوره ی ارزانیست..
دل ربودن ارزان!
دل شکستن ارزان!
دوستی ارزان است!
دشمنی ها ارزان!
چه شرافت ارزان!
تن عریان ارزان!
آبرو قیمت یک تکه ی نان...
و دروغ از همه چیز ارزان تر...
قیمت عشق چقدر کم شده است!
کمتر از آب روان!
و چه تخفیف بزرگی خورده،
قیمت هر انسان...
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
سپیده هر صبح...
با زندگی همراه شو!
بااحساس ترین سمفونی
طبیعت را قلب می نوازد...
تا بتوانیم دلنواز ترین
شعر مهربانی را بسراییم
و آن را به قلبهای مهربان
هدیه دهیم...
مهربان باشید!
مهربانی زلالی عشق های
جاودانه است،
مهربانی ترنم یگانگی روح
آدمهاست...
روزتون
پر از عشق و عاطفه و سرشار از
مهربانی...
@book_tips🐞
#صبح_آمد
سپیده هر صبح...
با زندگی همراه شو!
بااحساس ترین سمفونی
طبیعت را قلب می نوازد...
تا بتوانیم دلنواز ترین
شعر مهربانی را بسراییم
و آن را به قلبهای مهربان
هدیه دهیم...
مهربان باشید!
مهربانی زلالی عشق های
جاودانه است،
مهربانی ترنم یگانگی روح
آدمهاست...
روزتون
پر از عشق و عاطفه و سرشار از
مهربانی...
@book_tips🐞
حکمت صدرا:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يس وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ . إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ
عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ . تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيم.
ترجمه استاد آیتی
به نام خدای بخشاینده مهربان
یا سین. سوگند به قرآن حکمت آمیز، که تو از پیامبران هستی . قرآن از جانب آن پیروزمند مهربان ، نازل شده.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يس وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ . إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ
عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ . تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيم.
ترجمه استاد آیتی
به نام خدای بخشاینده مهربان
یا سین. سوگند به قرآن حکمت آمیز، که تو از پیامبران هستی . قرآن از جانب آن پیروزمند مهربان ، نازل شده.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
Some day you will look back and understand why it all happen the way it did.
يه روزى به عقب نگاه ميكنى و ميفهمى
چرا اين اتفاق ها تو زندگیت افتاد
@book_tips 🐞
يه روزى به عقب نگاه ميكنى و ميفهمى
چرا اين اتفاق ها تو زندگیت افتاد
@book_tips 🐞
Maybe we have to know the darkness, before we can appreciate the light.
شايد بايد اول با تاريكى آشنا بشيم، تا بتونيم قدر روشنايى رو بدونيم .
@book_tips 🐞
شايد بايد اول با تاريكى آشنا بشيم، تا بتونيم قدر روشنايى رو بدونيم .
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
زنان وقتی عاشقمان هستند، حتی بدترین اشتباهاتمان را هم میبخشند! اما وقتی عشقی در میان نباشد، هیچ اعتباری به ما نمیدهند حتی به ویژگیهای خوبمان!
...انوره دوبالزاک...
@book_tips🐞
زنان وقتی عاشقمان هستند، حتی بدترین اشتباهاتمان را هم میبخشند! اما وقتی عشقی در میان نباشد، هیچ اعتباری به ما نمیدهند حتی به ویژگیهای خوبمان!
...انوره دوبالزاک...
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هیجدهم
تابستان لَخت لَخت وبه سنگینی راه می پیمود.
آفتاب سرخ مرداد ماه به اوج گرمای خود رسیده بود.
سید بدون کلاه پشت ترازوی دکان ایستاده بود.
یک جریان موقتی از چند روز به این طرف موجب فراوان تر شدن نان و تسکین افکار عمومی شده بود.
سید در حال صحبت با مَرد خواجه روی پیر به او گفت:
به راضیه خانم سلام برسان و بگو او که تا به حال صبر کرده است.
این چند روز را هم صبر کند.
پانزده سال چیزی کمتر؛چیزی بیشتر است که من دکان او را در دست دارم.
محض نمونه یک بار کرایه اش عقب نیوفتاده استـ
خیالش راحت من اگر از نان شب کودکانم گرفته ام نمی گذارم گوشه ای از پول اجاره ی او سابیده باشد.
او هم لازم نیست سبوی سالم را با سنگ امتحان کند.
این نکته مهم که یک ناجوانمرد لات و بی ملاحظه با کمی کاغذ و مرکب توانسته بود آبرو و اعتبار چندین ساله او را که خباز باشی شهر بود لکه دار کند هر روز که می گذشت بیشتر رنگ می گرفت.
دکانی که روزگاری لیره از تنورش بیرون می آمد اکنون به دردسرش نمی ارزید.
با خود گفت:
این سر صاحب خورده دیگر آفتاب خرج لحیم است ؛آن را خالی خواهم مردـ
صدای طبلی که از چند دقیقه پیش از انـدر خیابان به گوش می رسید رفته رفته نزدیکـتر می شد.
مردم همهـبه قصد تماشا در حالی که مضطرب بودند و بعضی بی قیدانه
به تماشا آمده بودند.
وقتی همهمه موزیک فرو نشست ، و انتهای ستون که یک هنگ کامل از پیاده و سواره و توپخانه بود از چشم پنهان شد ، جوانک کاسبکاری سید را مخاطب قرار داد و گفت براستی جنگ است؟؟!
اما سید در گرداب افکار تنهایی خود مثل غریقی دست و پا میزد .
اگر جنگی بود در دل او بود.و همچنانکه از مجنون پرسیدند حق با علی است یا معاویه و پاسخ دادحق با لیلی است.او نیز جز به لیلی خود نمی اندیشید.
او بنا بود دکان را زمین بگذارد و ترک موقت و یا دائم آن شهر برایش حتمی به نظر می رسید.
او در تهران دوستی داشت به نام حاج لطیف خباز باشی که در تهران مکنت و دن و دستگاهی داشت.
مشکل اصلی او این بود که نمی توانست تصمیم بگیرد با زن و بچه ها برود یا تنها.
مسلما بردن هما برایش نه تنها دردسر و اشکالی نداشت بلکه اصولا و اساسا لازم بود.
در خانه از سه روز پیش سکوتی بر قرار شده بود .
آهو به خواهش میرزا نبی بچه ها را برداشته و به سراب رفته بود.
تا از کسالت ها و کدورت های شهر لختی بدور باشد.
اماسکوت خانه موجب ملال اندوه هما شده بود .
خانه پر از دشمن باشد بهتر از آن است که خالی باشد.
با اینکه رفتن آهو به سراب در دنبال یک دعوای سد شکن و کتک کاری میان دو هووو پیش آمده بود . و از جانب زن بزرگ شکل قهر به خود گرفته بود اما هما دلش می خواست نزد آهو به سراب برود.
آهو معلوم نبود از کجا و به چه طریقی تحقیق کرده و دانسته که هما اینک در خانه شوهر حرام تر از حرام بود.علت خشمـبی یابقه سید نیز که نمی خواست به دنبالش برود و برش گرداند همین نکته نهفته بود.
او خود کوشش داشت هر چه زودتر با رجوع به محضر و پیدا کردن راهی این پرده نامیمون را از میان بردارد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هیجدهم
تابستان لَخت لَخت وبه سنگینی راه می پیمود.
آفتاب سرخ مرداد ماه به اوج گرمای خود رسیده بود.
سید بدون کلاه پشت ترازوی دکان ایستاده بود.
یک جریان موقتی از چند روز به این طرف موجب فراوان تر شدن نان و تسکین افکار عمومی شده بود.
سید در حال صحبت با مَرد خواجه روی پیر به او گفت:
به راضیه خانم سلام برسان و بگو او که تا به حال صبر کرده است.
این چند روز را هم صبر کند.
پانزده سال چیزی کمتر؛چیزی بیشتر است که من دکان او را در دست دارم.
محض نمونه یک بار کرایه اش عقب نیوفتاده استـ
خیالش راحت من اگر از نان شب کودکانم گرفته ام نمی گذارم گوشه ای از پول اجاره ی او سابیده باشد.
او هم لازم نیست سبوی سالم را با سنگ امتحان کند.
این نکته مهم که یک ناجوانمرد لات و بی ملاحظه با کمی کاغذ و مرکب توانسته بود آبرو و اعتبار چندین ساله او را که خباز باشی شهر بود لکه دار کند هر روز که می گذشت بیشتر رنگ می گرفت.
دکانی که روزگاری لیره از تنورش بیرون می آمد اکنون به دردسرش نمی ارزید.
با خود گفت:
این سر صاحب خورده دیگر آفتاب خرج لحیم است ؛آن را خالی خواهم مردـ
صدای طبلی که از چند دقیقه پیش از انـدر خیابان به گوش می رسید رفته رفته نزدیکـتر می شد.
مردم همهـبه قصد تماشا در حالی که مضطرب بودند و بعضی بی قیدانه
به تماشا آمده بودند.
وقتی همهمه موزیک فرو نشست ، و انتهای ستون که یک هنگ کامل از پیاده و سواره و توپخانه بود از چشم پنهان شد ، جوانک کاسبکاری سید را مخاطب قرار داد و گفت براستی جنگ است؟؟!
اما سید در گرداب افکار تنهایی خود مثل غریقی دست و پا میزد .
اگر جنگی بود در دل او بود.و همچنانکه از مجنون پرسیدند حق با علی است یا معاویه و پاسخ دادحق با لیلی است.او نیز جز به لیلی خود نمی اندیشید.
او بنا بود دکان را زمین بگذارد و ترک موقت و یا دائم آن شهر برایش حتمی به نظر می رسید.
او در تهران دوستی داشت به نام حاج لطیف خباز باشی که در تهران مکنت و دن و دستگاهی داشت.
مشکل اصلی او این بود که نمی توانست تصمیم بگیرد با زن و بچه ها برود یا تنها.
مسلما بردن هما برایش نه تنها دردسر و اشکالی نداشت بلکه اصولا و اساسا لازم بود.
در خانه از سه روز پیش سکوتی بر قرار شده بود .
آهو به خواهش میرزا نبی بچه ها را برداشته و به سراب رفته بود.
تا از کسالت ها و کدورت های شهر لختی بدور باشد.
اماسکوت خانه موجب ملال اندوه هما شده بود .
خانه پر از دشمن باشد بهتر از آن است که خالی باشد.
با اینکه رفتن آهو به سراب در دنبال یک دعوای سد شکن و کتک کاری میان دو هووو پیش آمده بود . و از جانب زن بزرگ شکل قهر به خود گرفته بود اما هما دلش می خواست نزد آهو به سراب برود.
آهو معلوم نبود از کجا و به چه طریقی تحقیق کرده و دانسته که هما اینک در خانه شوهر حرام تر از حرام بود.علت خشمـبی یابقه سید نیز که نمی خواست به دنبالش برود و برش گرداند همین نکته نهفته بود.
او خود کوشش داشت هر چه زودتر با رجوع به محضر و پیدا کردن راهی این پرده نامیمون را از میان بردارد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هیجدهم
در غیاب سید میران ، معماری برای مساحی و دید خانه به آنجا رفته بود و شب که هما جریان را از وی جویا شد با لبخند پوشیده ای گفت:
شاید از طرف شهرداری ست.
هما:
شاید،اما نکند داستان آن مردی باشد که نصف شب پای در خانه ای کمانچه می کشید و گفت که صدایش فردا در خواهد آمد؟!
سید:
باز هم شاید، اما بدان که صدای کمانچه هر چه باشد و هر وقت به گوش برسد برای تو ضرری نخواهد داشت گل عزیزم.
عاشق و معشوق آنگاه به طور ابهام آلودی سینه به سینه چند لحظه در چشم های یکدیگر نگریستند.
یا این نگاهها می خواستند بگویند همدیگر را فهمیده اند.
آنـشب که سید با پول های حاصل از فروش خانه برگشت نزد هما وقتی آنها را دید اعتراض کرد و گفت :
آقا این همه پول دارد و تخت را عوض نمی کند ببین دیشب خرخاکی بی کردار چه به سرم آورده است!
سید با شوخ طبعی پدرانه بازوی سفید و نرم زن را که آستین بالا زده بود گرفت:
-ببینم،آخ!آخ! به خدا راست می گوید . همین حالاست که رودهایت از اینجا بیرون بیاید.
خوب،غصه نخور. من در کنار تو هستم . زوزتر بیا بنشین و به قول شاعر جامی پر کن. من امشب با تو کار دارم.
هما:
صدبار گفتم شکم خالی مشروب صدمه می رساند. این آبجو یا شراب نیست که
خودش مزه خودش باشد،وُدکاست، عرق مردافکن میهن است.
سید:می خواستم ببینم آیا غیر از بازو جاهای دیگر بدنت هم هست که خرخاکی خورده باشد؟
در کتاب آمده است که بوسه علاج گزیدگی است.؛ بوسه و مکیدن.
هما:
اشتباه است همانکه گفتم علامش فقط گشودن در کیسه ی فتوت و سفارش تختخواب است.
اگر تختواب هم نمی خری هیچ مانعی ندارد ، محبت روی بستر کاهی نبز محبت است.
همااین را گفت و گونه بزک کرده و لطیف خود را که همه گلهای دلاویز جوانی در آن شکفته شده بود با شیرینی و بخشندگی بی ریا به لب او نزدیک کرد.
سید وی را بوسید ،مثل یک بچه در آغوشش گرفت و گفت:
من همان بار اولی که گفتی سفارش تختخوابی که از آن خوشت بیاید داده ام به مبل ساز.
تختخواب ساخته و حاضر است.
اما اگر قرار است در این شهر ماندنی نباشیم تختخواب به چه دردمان می خورد؟!
سید گفت خانه را فروخته ام و همین فردا باید حرکت کنیم تا قبل اینکه کسی متوجه فروش خانه نشده که آهو را خبر دار کنند.
می خواهم تو را بردارم و به سوی تهران سرم را زیر آب کنم .
و به امید خدا آنجا دکان گِرده پزی باشد باز کنم.
هما گفت:
اگر آهو بفهمد کاری خواهد کرد کارستان،
بعد از آنکه بانومیدی سیاه دل از عشق تو برید همه ی امید و آرزویش بسته به این خانه بود. برای بچه هایش از مرگ تو و میراث تو کاخ های طلایی ساخته بود.
که آنجا چشت سرما پایها بکوبد.
و چارقدها به هوا اندازد.
او اگر زن بد دل و بدخواهی نبود خدا به این عقوبت گرفتارش نمی کرد.
او از دوری تو چندان ناراحت نیست.
خیلی دلم می خواهد روی یک تیکه کاغذ برایش این دو کلمه را بنویسم و جا بگذارم تا بخواند و معنی تلافی را بفهمد چیست:
"بالاخره هر طور که بود ما را از این شهر به در کردی ؛با دوستان جان در یک قالبت حالا دیگر تو خوش باش و سگهای چمچال ؛ بچه هایت هم که کوچک نیستند تا غم خورد و خوراکشان را داشته باشی."
سید گفت:
به قول ترک ها احمق آن کسی است که بگوید در این دنیا غم هست ؛ بگذار بنوشیم و عجالة خوش باشیم . به یاد دشت ها و کوه هاےی که همین فردای نزدیک مثل دو پرنده ی جفت ما را در آغوش می گیرد.
به عشق تسیمی که زلفهای زرین تو را بر باد می دهد.
به سلامت طاق آبروی آن کسی که در سفر جامه دانِ دست و در خانه جامه ی تنِ من است و هرگز مرا تنها نمی گذارد، و به شادکامی همه دوستان.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هیجدهم
در غیاب سید میران ، معماری برای مساحی و دید خانه به آنجا رفته بود و شب که هما جریان را از وی جویا شد با لبخند پوشیده ای گفت:
شاید از طرف شهرداری ست.
هما:
شاید،اما نکند داستان آن مردی باشد که نصف شب پای در خانه ای کمانچه می کشید و گفت که صدایش فردا در خواهد آمد؟!
سید:
باز هم شاید، اما بدان که صدای کمانچه هر چه باشد و هر وقت به گوش برسد برای تو ضرری نخواهد داشت گل عزیزم.
عاشق و معشوق آنگاه به طور ابهام آلودی سینه به سینه چند لحظه در چشم های یکدیگر نگریستند.
یا این نگاهها می خواستند بگویند همدیگر را فهمیده اند.
آنـشب که سید با پول های حاصل از فروش خانه برگشت نزد هما وقتی آنها را دید اعتراض کرد و گفت :
آقا این همه پول دارد و تخت را عوض نمی کند ببین دیشب خرخاکی بی کردار چه به سرم آورده است!
سید با شوخ طبعی پدرانه بازوی سفید و نرم زن را که آستین بالا زده بود گرفت:
-ببینم،آخ!آخ! به خدا راست می گوید . همین حالاست که رودهایت از اینجا بیرون بیاید.
خوب،غصه نخور. من در کنار تو هستم . زوزتر بیا بنشین و به قول شاعر جامی پر کن. من امشب با تو کار دارم.
هما:
صدبار گفتم شکم خالی مشروب صدمه می رساند. این آبجو یا شراب نیست که
خودش مزه خودش باشد،وُدکاست، عرق مردافکن میهن است.
سید:می خواستم ببینم آیا غیر از بازو جاهای دیگر بدنت هم هست که خرخاکی خورده باشد؟
در کتاب آمده است که بوسه علاج گزیدگی است.؛ بوسه و مکیدن.
هما:
اشتباه است همانکه گفتم علامش فقط گشودن در کیسه ی فتوت و سفارش تختخواب است.
اگر تختواب هم نمی خری هیچ مانعی ندارد ، محبت روی بستر کاهی نبز محبت است.
همااین را گفت و گونه بزک کرده و لطیف خود را که همه گلهای دلاویز جوانی در آن شکفته شده بود با شیرینی و بخشندگی بی ریا به لب او نزدیک کرد.
سید وی را بوسید ،مثل یک بچه در آغوشش گرفت و گفت:
من همان بار اولی که گفتی سفارش تختخوابی که از آن خوشت بیاید داده ام به مبل ساز.
تختخواب ساخته و حاضر است.
اما اگر قرار است در این شهر ماندنی نباشیم تختخواب به چه دردمان می خورد؟!
سید گفت خانه را فروخته ام و همین فردا باید حرکت کنیم تا قبل اینکه کسی متوجه فروش خانه نشده که آهو را خبر دار کنند.
می خواهم تو را بردارم و به سوی تهران سرم را زیر آب کنم .
و به امید خدا آنجا دکان گِرده پزی باشد باز کنم.
هما گفت:
اگر آهو بفهمد کاری خواهد کرد کارستان،
بعد از آنکه بانومیدی سیاه دل از عشق تو برید همه ی امید و آرزویش بسته به این خانه بود. برای بچه هایش از مرگ تو و میراث تو کاخ های طلایی ساخته بود.
که آنجا چشت سرما پایها بکوبد.
و چارقدها به هوا اندازد.
او اگر زن بد دل و بدخواهی نبود خدا به این عقوبت گرفتارش نمی کرد.
او از دوری تو چندان ناراحت نیست.
خیلی دلم می خواهد روی یک تیکه کاغذ برایش این دو کلمه را بنویسم و جا بگذارم تا بخواند و معنی تلافی را بفهمد چیست:
"بالاخره هر طور که بود ما را از این شهر به در کردی ؛با دوستان جان در یک قالبت حالا دیگر تو خوش باش و سگهای چمچال ؛ بچه هایت هم که کوچک نیستند تا غم خورد و خوراکشان را داشته باشی."
سید گفت:
به قول ترک ها احمق آن کسی است که بگوید در این دنیا غم هست ؛ بگذار بنوشیم و عجالة خوش باشیم . به یاد دشت ها و کوه هاےی که همین فردای نزدیک مثل دو پرنده ی جفت ما را در آغوش می گیرد.
به عشق تسیمی که زلفهای زرین تو را بر باد می دهد.
به سلامت طاق آبروی آن کسی که در سفر جامه دانِ دست و در خانه جامه ی تنِ من است و هرگز مرا تنها نمی گذارد، و به شادکامی همه دوستان.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هیجدهم
آن شب آنها تا لحظه ای که از مرکب عقل و اندیشه نیفتاده بودند خوش نوش در با صفاترین خیابانهای درختکاری شده ی خیال گردش کردند.
خاطره ی سفر قم و خوشی های دو نفره شان یک بار دیگر جلو چشم آندو زنده گردید.
آرزوی اینکه بالاخره بعد از هفت سال بی آنکه رقیب و مدعی یا سر خری مقابل آنها باشد عاشق و معشوق دوران شیرین تر از عسلی را از سر می گرفتند جامه ی حقیقت به خود می پوشید.
صبح روز بعد در تدارک سفر و بسته بندی اسباب های مختصر خود ، آنها همان شتابی را داشتند که سالار الدوله ی مستبد در آخرین شکستش هنگام ترک دیوانخان شهر داشت . زیرا هر لحظه خطر سر رسیدن ناگهانی آهو ، یکی از بچه ها، یا کسی از اقوام هما و در آن صورت باطل ماندن همه ی نقشه ها در میان بود.
سید به سراغ دکان رفت تا تحویلش دهد و هما ظرف مدت یک ساعت و نیم دوبار با درشکه و اثاث با گاراژ رفته و بازگشته بود.
دل زنانه ی او سودای دیدنی های تازه پر می زد.
این زن چقدر ماده اش برای ماجراهای مردانه مستعد بود!
سید لبخند افسرده ای زد به اتاق آهو رفت با دستی لرزان و حرکاتی شتاب آلود مقداری پول لای کاغذ نوشته ای نهاد
کنار آئینه زیر پایه ی چراغ گذاشت.
همزمان با لحظه ای که عاشق و معشوق به سوی گاراژ خانه و زندگی مألوف را پشت سر می گذاشتند،خورشید خانم شتابان خود را از شهر به ده سراب رسانیده بود.
آهو که در وسط حیاط به همراه زن همسایه پشم می ریسید، در کشمکش خیالات خود ناگهان از در نیمه باز حیاط خورشید را دیدکه داخل حیاط گردید.
تا چشمش به آهو افتاد سراسیمه و تبس زنان پیش دویدو گفت:
چه نشسته ای خانه خراب که هما گِل به سرت گرفت.
بجنب بدبخت که شوهرت از دستت رفت!
از شنیدن این خبر گوئی تشتی پر از خُلواره کردندو بر سرش ریختند.
در حقیقت از آن هووی گیسو بریده و نا اصل و این شوهر دیوانه و بی خیالی که او داشت انجام یک چنین عملی که پرده آخر درام بود دور نبود.
چادرش را پشت و رو به سر انداخت و به راه افتاد.
آهو چنان سینه کش جاده را می برید و می دوید که گوئی بال در آورده است.
آهو به وسیله درشکه ای خود را به شهر رساند اما دیر رسید ظاهرا زن و مرد رفته بودند.
آهو اول کاری که کرد به اتاق پنج دری رفت اتاق مثل یک خانه دزد زده در هم ریخته و لخت و خالی بود.
آهو پل های زیز چراغ را دید نخواست بردارد در این موقع پول اهمییتی نداشت اما وجود کاغذ سفید چیزی به دلش الهام کرد.
آن را برداشت.وتردید نکرد باید بدهد کسی بخواند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هیجدهم
آن شب آنها تا لحظه ای که از مرکب عقل و اندیشه نیفتاده بودند خوش نوش در با صفاترین خیابانهای درختکاری شده ی خیال گردش کردند.
خاطره ی سفر قم و خوشی های دو نفره شان یک بار دیگر جلو چشم آندو زنده گردید.
آرزوی اینکه بالاخره بعد از هفت سال بی آنکه رقیب و مدعی یا سر خری مقابل آنها باشد عاشق و معشوق دوران شیرین تر از عسلی را از سر می گرفتند جامه ی حقیقت به خود می پوشید.
صبح روز بعد در تدارک سفر و بسته بندی اسباب های مختصر خود ، آنها همان شتابی را داشتند که سالار الدوله ی مستبد در آخرین شکستش هنگام ترک دیوانخان شهر داشت . زیرا هر لحظه خطر سر رسیدن ناگهانی آهو ، یکی از بچه ها، یا کسی از اقوام هما و در آن صورت باطل ماندن همه ی نقشه ها در میان بود.
سید به سراغ دکان رفت تا تحویلش دهد و هما ظرف مدت یک ساعت و نیم دوبار با درشکه و اثاث با گاراژ رفته و بازگشته بود.
دل زنانه ی او سودای دیدنی های تازه پر می زد.
این زن چقدر ماده اش برای ماجراهای مردانه مستعد بود!
سید لبخند افسرده ای زد به اتاق آهو رفت با دستی لرزان و حرکاتی شتاب آلود مقداری پول لای کاغذ نوشته ای نهاد
کنار آئینه زیر پایه ی چراغ گذاشت.
همزمان با لحظه ای که عاشق و معشوق به سوی گاراژ خانه و زندگی مألوف را پشت سر می گذاشتند،خورشید خانم شتابان خود را از شهر به ده سراب رسانیده بود.
آهو که در وسط حیاط به همراه زن همسایه پشم می ریسید، در کشمکش خیالات خود ناگهان از در نیمه باز حیاط خورشید را دیدکه داخل حیاط گردید.
تا چشمش به آهو افتاد سراسیمه و تبس زنان پیش دویدو گفت:
چه نشسته ای خانه خراب که هما گِل به سرت گرفت.
بجنب بدبخت که شوهرت از دستت رفت!
از شنیدن این خبر گوئی تشتی پر از خُلواره کردندو بر سرش ریختند.
در حقیقت از آن هووی گیسو بریده و نا اصل و این شوهر دیوانه و بی خیالی که او داشت انجام یک چنین عملی که پرده آخر درام بود دور نبود.
چادرش را پشت و رو به سر انداخت و به راه افتاد.
آهو چنان سینه کش جاده را می برید و می دوید که گوئی بال در آورده است.
آهو به وسیله درشکه ای خود را به شهر رساند اما دیر رسید ظاهرا زن و مرد رفته بودند.
آهو اول کاری که کرد به اتاق پنج دری رفت اتاق مثل یک خانه دزد زده در هم ریخته و لخت و خالی بود.
آهو پل های زیز چراغ را دید نخواست بردارد در این موقع پول اهمییتی نداشت اما وجود کاغذ سفید چیزی به دلش الهام کرد.
آن را برداشت.وتردید نکرد باید بدهد کسی بخواند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هیجدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
در زندگی بعدی، کاش می شد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود.
در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هرروز همه چیز، بهتر و بهتر شود. به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند. بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم.و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت. سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هرروز ، جوان تر خواهم شد. آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان می روم و آنگاه کودک می شوم و بازی می کنم. هیچ مسئولیتی نخواهم داشت. آنقدر جوان و جوان تر می شوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد ... و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم !
#مرگ_در_می_زند
#وودی_آلن
@book_tips🐞
در زندگی بعدی، کاش می شد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکری بیجان و مرده باشم و آنگاه راه آغاز شود.
در خانه ای از انسانهای سالمند، زندگی را آغاز کنم و هرروز همه چیز، بهتر و بهتر شود. به خاطرِ بیش از حد سالم بودن، از خانه بیرونم کنند. بروم و حقوق بازنشستگی ام را جمع کنم.و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول، یک ساعتِ طلایی خواهم خرید و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت. سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد و هرروز ، جوان تر خواهم شد. آنگاه برای دبیرستان آماده ام؛ و سپس به دبستان می روم و آنگاه کودک می شوم و بازی می کنم. هیچ مسئولیتی نخواهم داشت. آنقدر جوان و جوان تر می شوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم. و آنگاه نه ماه ، در محیطی زیبا و لوکس ، چیزی شبیه استخر ، غوطه ور خواهم شد ... و سپس با یک لحظه برانگیختگیِ شورانگیز ، زندگی را در اوج به پایان برسانم !
#مرگ_در_می_زند
#وودی_آلن
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
خوشبختی با تملک به دست نمی آید. خوشبختی به دید شخص بستگی دارد. منظورم این است که آدم خوشبخت، طرف تاریک واقعیت را نمی بیند.
هیاهوی زندگی اش صدای موریانه ی مرگ را که وجودش را می جود، می پوشاند. خیال می کنیم ایستاده ایم، حال آنکه در حال سقوطیم.
این است که حال کسی را پرسیدن، یعنی به صراحت به او اهانت کردن.
مثل این است که سیبی از سیب دیگر بپرسد: حال کرمهای وجود مبارکتان چطور است؟
یا علفی از علف دیگر بپرسد: از پژمردن خود راضی هستید؟ حال پوسیدگی مبارکتان چطور است؟
حال کسی را پرسیدن، آگاهی از مرگ را در انسان تشدید می کند. و من که بیمارم، بی دفاع تر از دیگران رودررویش ایستاده ام.
#گفتگو_با_کافکا
#ﮔﻮﺳﺘﺎﻭ_ﯾﺎﻧﻮﺵ
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
خوشبختی با تملک به دست نمی آید. خوشبختی به دید شخص بستگی دارد. منظورم این است که آدم خوشبخت، طرف تاریک واقعیت را نمی بیند.
هیاهوی زندگی اش صدای موریانه ی مرگ را که وجودش را می جود، می پوشاند. خیال می کنیم ایستاده ایم، حال آنکه در حال سقوطیم.
این است که حال کسی را پرسیدن، یعنی به صراحت به او اهانت کردن.
مثل این است که سیبی از سیب دیگر بپرسد: حال کرمهای وجود مبارکتان چطور است؟
یا علفی از علف دیگر بپرسد: از پژمردن خود راضی هستید؟ حال پوسیدگی مبارکتان چطور است؟
حال کسی را پرسیدن، آگاهی از مرگ را در انسان تشدید می کند. و من که بیمارم، بی دفاع تر از دیگران رودررویش ایستاده ام.
#گفتگو_با_کافکا
#ﮔﻮﺳﺘﺎﻭ_ﯾﺎﻧﻮﺵ
@book_tips🐞