Book_tips
21.8K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
588 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
فصل شانزدهم

سه روز بعد وقتی آهو فهمید که سید میران جواب رد به خواستگاران داده است از حیرت دهانش باز ماند.
شوهرش از این وصلت تا آن زمان حرفی نداشت .
اگر داشت محال بود دعوت آنها را به مهمانی سراب نیلوفر بپذیرد.
این یک عمل خارج از نزاکت بود که هیچ نامی بر آن نمیشد نهاد.
اما غصه نخورد زیرا خود کلارا که در تمام آن مدت تقریبا بی اعتنایی نشان می داد مایل بود درسش را تمام کند.
دختر او کالایی نبود که خریدار نداشته باشد. شاید خیر و صلاح وی در همان بود که پیش آمده بود. زیرا استخاره آقا بزرگ هم عوض آنکه خوب یا عالی باشد وسط آمده بود.
خود او هم آرزوی جوان تحصیلکرده و امروزی تری را داشت که دامادش بشود:
یک مشت میز نشین آراسته و معقول یا صاحب منصب بلند بالا و خوش پوشی که صبح ها اسب به در خانه اش می رفت و گردنش را هم مثل لغوه گرفته ها پیوسته به یک طرف تکان نمی داد،
آنهم به شرطی که اهل همان دیار بود و دختر عزیزش را آواره ی شهر ها نمی کرد.


#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم
سعدی

از همان زمان که سید میران سرابی به عنوان رئیس صنف خبازان انتخاب شده بود،میرزا نبی لواش پز هم من غیر مستقیم سمتی داشت.

او چون هم دوست سید هم سواد داربود در کارها به وجودش نیاز بود.

در این اواخر بعد از قضیه قاچاق پارچه ها و سایر گرفتاریهایش همه گمان کرده بودند که سید از ریاست صنف دلسرد یا بیزار شده است.
این بود که در دعواها و گرفتاری ها سراغ میرزا نبی می رفتند اما با اینکه نسبت به سید قدم های بلندتری برمیداشت دیرتر به مقصد می رسید.
جرآت و برش او را نداشت. مس مس کار می کرد.

سید مرد بلند همت،چشم و دل سیر و خوش قلبی بود که روی کار اشخاص بیشتر از کار خودش دلسوزی می کرد.
محبوبیتی داشت که زائیده ی حسن تعاون و خیر خواهی بی توقع او بود.
همه نوع مساعدت در حق دیگران روا داشت،چه بسا از جیب خودش نیز چیزی ضرر می کرد.
خودش لنگ می ماند اما تا آنجا که می توانست می کوشید تا گره از کار مردم بگشاید.
با فرا رسیدن زمستان آن سال درد پای سید نیز افزایش پیدا کرده بود .
و این وضع ناگوار که خاطره شومش می باید برای همیشه در ذهن آهو و بچه ها باقی می ماند در سرتا سر فصل ادامه یافت.
در این مدت غیر از میرزا نبی و رضاخان آسیابان و اکبر قوش ،پیرمرد قوزی عصا به دستی که در عین حال لنگ هم می نمود هفته ای یک بار شب های شنبه در خانه را میزد.
دوسه بار هما به پروپای شوهر پیچیده بود که از هویت و کارو بار آن مرد با خبر شود.
سید میران خوشش نیامده و از دادن جواب طفره رفته بود.

با نزدیک شدن نوروز و بهتر شدن هوا درد پای سید کمی تخفیف پیدا کرد.
عصا را کنار گذاشت و چون حال و حوصله ی دید و بازدیدهای کسل کننده ی عید را نداشت هما را برداشت و به قم رفت .
حقیقت این بود که او ابتدا نه تنها قصد بردن هما را نداشت بلکه مخصوصا طبق همان نقشی قبلی با آهو بنا بود به خاطر دور شدن از او این مسافرت را بکند.
اما زنی مثل هما چگونه اجازه می داد شوهرش به تنهایی به مسافرت برود خصوصا که بچه ی دست و پا گیری هم نداشت.اعمالی که این مرد می کرد،بی ارادگی ها و ضعف نفس هایئ که در قبل این زن از خود نشان می داد برای آهو هزاران بار بدتر از رعشه های صندلی الکتریک بود.
آهو که تمام مخارج سفر را خود داده بود و از این مسئله می سوخت چند تا از قالی های اتاق خود را با اتاق بزرگ عوض کرد و تا آنجا که دستش گرفت از اشیاء بدرد بخور و تجملی برداشت و آورد.
او که زن صرفه جویی بود اما آن سال عید بچه ها را بهتر از هرسال برگزار کرد و لباس نو آنها از هر جهت بی عیب بود.

بهرام نیزطبق گفته سید شب به شب پنج شاهی از در دکان می گرفت برای خرج روزانه.
سید که به خانه گفته بود سر هفته بر خواهد گشت سفری به قدری طول کشید که همه گمان کردن به خراسان رفته.
دل و دلدار بعد از بیست روز از گرد راه رسیدند.
زن و مرد تا زه از راه رسیده از تغییراتی که در غیاب آنها در وضع اتاق بوجود آمده بود ابدا چیزی به روی خود نیاوردند.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم

سید به دکان برگشت.اوقاتش تلخ شده بود.آنجا دلو آبکشی همراه چنگکی که برای بیرون آوردنش به کار می رفت یک ماه می شد که در چاه افتاده بود.
و کارگران اهمییت نمی دادن .
وقتی شنید در این مدت برای خمیر از جوی سرباز و کثیف خیابان استفاده می شده است.
کفرش بالا آمد.
با عصبانیت لخت شد. سرطنابی را به کمر بست و برای بیرون آوردن دلو به چاه رفت.
این تصمیم تهورآمیز که نشان می داد نیروهای جوانی و کار در وی هنوز نمرده است بیش از هر کس در روی خود او تاثیر گذاشت.
اگر از آن پس تنبلی و بیهودگی را که از عرصه ی خیال و روح بر جسمش خیمه زده بود یکسره کنار می گذاشت کارها سربسر توفیر می کرد.
او کاملا با روحیه ی خود آشنا بود :
وقتی که چند روزی پشت سر هم در خانه می ماند آن طور می شد که حتی سنگینی اش می آمد شب ب شب بیاید و دخل دکان را تحویل بگیرد.
وقتی سید بالا آمد حبیب ترازو را به کناری نهاده بود و قصد ترک دکان را داشت. سید هم تصمیم گرفت از آن به بعد خودش پشت دستگاه بایستد.
و بهتر به کار و زندگیش برسد.
در این دو روز که برای او به قدر دو ماه طول کشید چنان از هدف زندگی زده شد که دلش می خواست به کوه بزند.

زندگی با همه ی رنگ و بوی فریبنده و نوش و نیش هایش مثل مجسمه ی نشسته ی بودا همیشه یک حالت را نشان می داد. چه می کوشیدند و زندگی را به دلخوها خود می ساختند و چه می نشستند و فساد یا فنای آن را می نگریستند نتیجه یکی بود.
در آن روزها که آمده بود تجدید نظری در کل اعمال خود بکند ؛فکر هما لحظه ای آسوده اش نمی گذاشت.
تجربه ثابت کرده بود حتی یک لحظه کوتاه نمی توانست از او دور بشود.باقی حرفها همه قصه بود.

او تصمیم گرفته بود دوباره هما را به عقد خود در بیاورد.
از هما زندگی کسب می کرد. همچنانکه ماه از خورشید. گریزگاه او از این زن باز به سوی خود او بود.در دل می اندیشید که دردانه ی بی همتای خود را بردارد و به جاےی دور ؛به جزیره ای گمشده ببرد که حتی اندیشه ی داستان پردازن را به آن راهی نباشد.فقط در این صورت بود که به سعادت و آرزوی خود می رسید که اگر همه چیز به پایان می رسید اهمییتی نمی داد.
سید می خواست کاری کند که درآمدش از دکان بیشتر باشد اما هر چه فکر کرد نه می توانست به مردم کمتر یا گران تر نان دهد نه می توانست کارگران را اخراج یا حقوقشان را کم کند بعلاوه فایده ای نداشت ، کوه می باید ویران شود تا دره را پر کند.
حتی فکر کرد که بار و بنه را جمع کند و به روستا برود و باغ یا مزرعه ی اجاره کند روی آن کار کند مسلما او نمی توانست از کارو کسب دیرین خود دست بشوید.و او ضمن اینکه در ده سکنی داشت هر چند روز یک بار به شهر می آمد و به کارها سرکشی می کرد.

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم

صحرا و باغ میان آرزوها و رویاهای حسرت بار او با جوانی از دست رفته پیوند دوباره ایجاد می کرد.
در ده پیمانه عمر گنجایش بیشتری داشت.
اشکالی که در این میان بود مدرسه رفتن بچه ها بود که می توانستند نروند.
اگر خدا می خواست از بعضی خرج های کمرشکنی که هما برایش می تراشید و زاییده ی تمدن آلوده و هردمبیل شهری بود خلاص می شد.
هما به این امر که برگشتی بود به اصل راضی بود فقط با این امتیاز که هر وقت شوهرش به شهر می آید او را نیز همراه بیاورد.
آهو که کرم این کار بود نان می پخت وبچه ها هر یک گوشه ای از فعالیت زندگی نوین را می چسبیدند.

با آمدن خالو کرم سید تصمیم گرفت رویا را به عمل برساند از بخت مساعد باغ موریچی را می خواستند پنج ساله به اجاره واگذارند.
سید تصمیم گرفت خود شخصا تحقیق کند . بنابراین دو روز بعد در حالی که هما را سوار بر مادیات خالو کرم می کرد به سوی ده حرکت کرد. آهو با بار غمی که اطلس وار ( اطلس فرزند ژوپیتر ،کسی که به جرم بی احترامی به خدایان الی الابد محکوم شد تا افلاک سپهر را بر زوش بکشد.)محکوم دایم به کشیدنش بود بر روی بام خانه ننه بی بی که بالای تپه بلند چغا سرخ واقع شده بود هیکل ریز شده ی اسبی در رصد چشمش آشکار شد.
نگاه کنندگان اگر دوربینی داشتند شاید از حرکت لبهای آنها که گاه سر خود را بر می گرداندند می توانستند فهمید هنگام رفتن با هم حرف می زدند یا خاموش بودند.
عشق آنها که گویی در گهواره ی ابدیت می جنبید مانند دشت های سرسبزی که تا چشم کار می کرد همه جا را فرا گرفته بود زمردین می نمود .
هنگام بازگشت در میان گردو غبار جاده سید ، سلیمان پساکش دکان را دید که دنبال او آمده بود.
حدس سید درست بود ترازو دار او کچو دخل دو روز را برداشته و سر زیر آب کرده بود.
کچو آدم یالقوز و بی اصل و نسبی بود از اهل سقز.
اولین نتیجه این ضربه آن بود که دکان تا دو هفته بعدش شل و لنگ ماند.
پختش منحصر به همان گندمی شد که اقتصاد می داد.
این نوع تصادفات بیشتر میوه های تلخ بی قیدی و بی نظمی یا ناپختگی بود که در دامان آدم خوش می افتاد.

میرزا نبی وقتی این مطلب را شنید به خانه دوستش آمد و او را مورد سرزنش قرار داد که چرا دخل دکان را به او واگذار نکرده است پس دوستی به چه درد می خورد.
بعد از رفتن میرزا نبی هما با خشمی ابراز نشده و درونی گفت:
دلم می خواست عینکی اختراع می شد که آدم درون سینه ی اشخاص را با آن می دید.
آن وقت معلوم می شد هر کس از حرف و عملش چه نقشه و نیتی در دل دارد.
اما زن ها در بعۻی مسائل خیلی زود ته دل مردها را می خوانند.
این نهایت پستی است که برای پیشرفت کار خودش چشم به جاه و مال یا عزت و احترام دوستش داشته باشد.
او می خواهد انگشت توی شیر بزند و پیوند ما را از هم بگسلاند.
کدام دوست یا برادر است که به زن برادر یا دوست خود یک چنین حرف شرم آوری بزند ؟
"تا کی می خواهی با این سیاه بر زنگی عمر عزیزت را تلف کنی. طلاقت را بگیر خودم منتت را دارم. "

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
آری، بشر موجود سرسختی‌ست.
من تصور می‌کنم بهترین تعریفی که
می‌توان از انسان کرد این است:
انسان عبارتست از موجودی که
به همه چیز عادت می‌کند.


#خاطرات_خانه_مردگان
#داستایفسکی

@book_tips🐞
🍃🌺🍃

در بیست سالگی یاد گرفتم
کار خلاف فایده ای ندارد،
حتی اگر با مهارت انجام شود.
در سی سالگی پی بردم که قدرت،
جاذبه ی مرد است
و جاذبه، قدرت زن.
در چهل سالگی آموختم که رمزِ ’خوشبخت زیستن‛
در انجام کاری نیست که دوستش داریم؛
بلکه در دوست داشتنِ کاریست که انجامش می دهیم.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز
و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت.
در۶۰ سالگی آموختم که بدون عشق میتوان ایثار کرد
اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشته شدن
و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست.
در ۸۵ سالگی دریافتم که زنـــــدگـــی زیباست...
باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای ؛
تحویل دهی ...
خواه با فرزندی خوب ...
خواه با باغچه ای سرسبز ...
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی ...
و اینکه بدانی ...
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است .
این یعنی تو موفق شده ای!

#گابریل_گارسیا_مارکز

@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#صبح_آمد
دفتر نقاشی خدا همیشه زیباست
اما فصل پاییز را برای دل خودت
آرام تر ورق بزن
و تمامی رنگ ها را به خاطر بسپار
که عشق لابلای همین
رنگهای زیباست...

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
‍ دل من دیر زمانیست که میپندارد:
“دوستی” نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل ست آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد!
در ضمیری که زمین من و توست
از نخستین دیدار؛
هر سخن،هر رفتار
دانه هایست که می افشانیم؛
برگ و باریست که می رویانیم،
آب و خورشید و نسیمش “مهر”است

قسمتی از "دوستی"
#فریدون_مشیری
@book_tips🐞
بسم الله الرحمن الرحیم

وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ۖ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
سوره ابراهیم آیه ۴
ترجمه استاد عبدالمحمد آیتی
هيچ پيامبرى را جز به زبان مردمش نفرستاديم، تا بتواند پيام خدا را برايشان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد گمراه مى‌كند و هر كه را بخواهد هدايت مى‌كند و اوست پيروزمند و حكيم .

محتواى سوره ابراهیم «ع»: 

چنانكه از نام سوره پيداست، قسمتى از آن در باره قهرمان توحيد ابراهيم بت شكن (بخش نيايشهاى او) نازل گرديده است.

بخش ديگرى از اين سوره اشاره به تاريخ انبياى پيشين همچون نوح، موسى و قوم عاد و ثمود، و درسهاى عبرتى كه در آنها نهفته است مى باشد.

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#داستانک

زاویـــه دیـــد . . .

بعد از نمايش يک فيلم ايرانی، با دوستان خارجی نشسته بوديم به گفتگو، يكيشان پرسيد: آن پسرک سر چهار راه چه می‌فروخت؟ مواد مخدر بود يا... من پاسخ دادم فال می‌فروخت. پرسيد: فال چيه؟ گفتم شعر، شعرهای شاعر بزرگمان حافظ. با هيجان گفت: يعنی شما از كشوری می‌آييد كه در خيابان‌هايش شعر می‌فروشند و مردم عادی پول می‌دهند و شعر می‌خرند؟! می‌رفت سر ميزهای مختلف و با شگفتی اين را به همه می‌گفت! و اين يعنی زاويه‌ی ديد؛ يكی سياهی می‌بيند و یکی زیبایی!

#از_خاطرات_اصغر_فرهادی

@book_tips🐞
Forwarded from Azar
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
تردیدی نیست که انسان موجودی است فانی با میدان آزادی محدود، او در انتخاب شرایط و عوامل آزاد نیست، بلکه آزاد است و اختیار دارد که در برخورد با شرایط چه عکس العمل و برخوردی را انتخاب کند. مثلا اگر موی من رو به سفیدی گذاشته است و من برخلاف خیلی ها به سلمانی نرفته و آن را رنگ نکرده ام خود نوعی آزادی انتخاب است. بنابراین در بسیاری از امور سهمی از آزادی و انتخاب برای انسان باقی مانده! حتی اگر مسأله رنگ کردن موی سفید باشد
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۲۰۸کتاب
@book_tips🐞
کتابخانه ی کوچکی برای آنان که تشنه ی کتابند و وقت کم دارند☕️
تکه هایی از بهترین کتاب ها، تمرین زبان انگلیسی، مطالعه ماهانه یک کتاب.

مدیریت : دکتر فرامرز

https://t.me/joinchat/AAAAAD52ESFYq8WxxaY7tQ
A dream written down with a date becomes a goal.
A goal broken down into steps becomes a plan.
A plan backed by action make your dreams come true.

رويايى كه با تاريخ رو كاغذ نوشته بشه، تبديل به هدف ميشه.هدفى كه به قدم هاى كوچك تقسيم بندى بشه تبديل به برنامه ميشه.برنامه اى كه با عمل پشتيبانى بشه روياهات رو به واقعيت تبديل ميكنه.

#سخن_روز

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سخن_ناب

اﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ "ﻏﯿﺒﺖ" ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته ﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻏﯿﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ. ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟
جواب با شما...
نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده..
"صادقانه زندگی کنید"
ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم!

#دکتر_الهی_قمشه‌‌ای
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم

هما اشک خود را پاک کرد و گفت مردک احمق اگر بار دیگر پایش را به در خانه گذاشت من می دانم و او و تو هم لازم نیست بعد از این به خانه ی آنها بروی.
ریاست صنفی که به او واگذار کردی دست کمش این بود که از حالا میرزا نبی از مالیه خودش هیچ به هیچ بیرون بیاید.
تو خودت را در چاه می اندازی و بعد التماس میکنی که دستت را بگیرند.
یا حتی این التماس را هم نمی خواهی بکنی.
برو حبیب را پیدا کن و سرکار خود برگردان .
هیچ صله ای بهتر از وصله ی شکم خود آدم نیست.
تو خود گفتی نصیب و قسمت دروغ است و هر کس آن بذری را می درود که خود کاشته است.
قدر حبیب را ندانستی خدا پشت دستت را داغ کرد.
سید: حبیب به دکان سنگکی قلیخان رفته است. نامرد گویا او را پخته کرده همان وقتی که ما به قم رفتیم.
هما:قلیخان او را پخته کرده تو او را برشته کن.
بی فکری و لاقیدی یعنی همین که آدم به هر چه پیش آمده است تسلیم شود.
می گویند این زن است که مرد را خراب می کند یا از نو می سازد .
من تو را به حال خود گذشته ام که این طور شدی به شرفم قسم اگر تا فردا شب حبیب سر دخل نباشد خودم با همین دستمال ابریشمین بر سر می روم و جلوی دخل می ایستم.
تنبلی را کنار بگذار برخیز و نمازت را بخوان، من وقتهایی که تو نماز می خوانی حقیقتا دلم روشن می شود.
سید میران با کج خلقی ملایم اخم کرد .
هما از نو گفت:
اگر چنین کاری را ننگ می دانستی چرا آهو را پیش از بچه دار شدن به دکان بردی که کمکت کار کند.
خیاطی را نگذاشتی یاد بگیرم خیال می کردی دیو در کوچه مرا خواهد قاپید.
به من ضعیفه و ناقص العقل می گوئی ،حال آنکه خود تو بیشتر لایق این اسمی و القاب هستی.
سید:
بهترین دلیل حرف من این است که فراموش کرده ای مردم این شهر تا چه اندازه پوچ و ندیده هستند.
هما:اما به بدعتهای نو هم زود عادت می کنند.حرفی که حسین خان زد هیچ وقت فراموش نمی کنم.
زن باید خودش پاک باشد. همین.
شاطر زمان از طرف سید رفته بود دست به گردن حبیب انداخته بود روی او را بوسید و از تندیهای خود نسبت به او عذر خواهی کرد . از قول خود و اربابش به او اطمینان داده بود که از آن پس هر چیز همانطور خواهد بود که او دلش می خواهد. و حبیب راۻی به برگشتن شد .



#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فص_‌‌هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم
ماه اردیبهشت گذشت و سید تحت تاثیر حرفهای زنها و میرزا نبی تا حدودی تنبلی را کنار گذاشته بود و به اوضاع دکان سر سامان داده بود.
سید مثل شیر تحمل پیری و ناتوانی را نداشت. این بود که اغلب به روزگار خود می اندیشید .
چشمانش از سایه ی افکار نا موافقیکه در مغزش می گذشت و حتی خود نیز نمی دانست که چیست رگ زده و غبار آمیز بود.
بیرون خانه حرکاتش از روی آشفته دلی و پریشانی بود و داخل خانه می خواست که او را به حال خود واگذارند.
هما هنگامی که می دید سرابی برای کار او به محضر نرفته تا دوباره عقدش کند می گفت:
پس اگر یک روز آمدی دیدی جاتر است و بچه نیست ناراحت نشوی.
زیرا من زن تو نیستم مالک نفس خود،هستم .
یک سند کاغذی تعیین کننده ی عشق نیست بیشتر به درد روزگاری می خورد که عشق از میان رفته و جدائی آمده است.
تو در روزگاری که عقد رسمیت هم بودم می گفتی مرا به چشم معشوقه ات می نگری نه زن شرعی ات.
این طور به مذاقت شیرین تر است . سند عشق من وجود خود توست، هر کاری می کنی خودت می دانی.
هما اگر می خواست می توانست با نفس گرم خود سید میران را به یک پارچه آتش تبدیل کند.

یک روز که سرابی حال خوشی نداشت و به دکان نرفته بود خلیفه طالب با عجله در خانه سرابی را زد و به او خبر داد،که دکان را حراج کرده اند.
سرابی مثل ترقه از جای جست.
اگرچه هنوز درست موضوع را درک نکرده بود اما سرش درد گرفت .
گویا ارژنگی یکی از همین هایی که هیچ خدمتی در دولت برای نانواها نکرده اما توقعشان زیاد،است و باج سبیل می خواهند.
گویا حبیب حواسش نبوده به پیرزنی نان کم داده او هم آنجا بوده با اشتلم پول پیرزن را گرفته نان را هم با خود،برده و بعد به همراه دو مامور کرواتی دیگر و یک پاسبان نان های پخت ظهر را به هرکس می رسیدند دانه ای پنج شاهی می دادند.
و بعد با خط،درشت اعلانی به این شرح نوشته و به در دکان چسبانده رفته بودند.

"به علت گران فروشی از بیست و سوم خرداد الی یک ماه این دکان بسته می شود.در صورت تکرار تخلف پروانه ی صاحب آن برای همیشه باطل خواهد شد."

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فص_‌‌هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم

دل سید میران از اینجا می سوخت که در تمام مدت بیست سال نانوائی در این شهر همیشه آبرومندانه کسب کرده بود،در میان مردم به درستکاری و امانت ،درست قولی ومردانگی معروف بود حبیب همان روز و طالب سه روز بعدش به سر کار رفتند .
خود،سید،میران در این مدت خانه نشین شده بود.
رئیس غله و نان و شهرداری هر دو در جواب میرزا نبی که در این خصوص با رئیس غله و همچنین شهرداری صحبت کرده گفته بودند:
متاسفیم از این پیشآمد اما قضیه از حوزه ی صلاحیت و دستور آنان خارج است.
و گفته بودند کار کمیسیون سیار خبط،بوده و آقای سرابی در هر صورت برای آنکه خیلی ضرر نکند بعد از گذشت یکی دو هفته می توانند آهسته بروند و اعلان را از دیوار بکنند و به کار پخت ادامه بدهند.
اما با گذشت موعد یک ماه هم سرابی روی بیرون آمدن از خانه را نداشت.
همکارانش بیشتر تقصیر را متوجه میرزا نبی می دانستند.
که فریب وعده و وعیدهای پوچ را می خورد.
که گوش به زنگ تصمیمات شهرداری و اقتصاد نبود.
به کارها اگر نفع آنی خودش نبود،اقتضا نمی کرد.
بیشتر بله به روی چشم بود تا کارهای حقیقی.
در همان جلسه صنفی یکی از آنها گفته بود میرزا نبی آدم خوبی است عیبش این است که خودش یک پا آسیابان است.
درباره ی سید میران گفته بود:

او الان هفت سال است که برای خوشی دل زنش عقلش را طاقچه گذاشته.
دلم می خواهد کسی برود عین گفته مرا برای او واگو کند .
ما همه دوستان قدیم او بوده و باز هم هستیم اما ارسطو می گویداگر نادانی در حال غرق شدن است باید در نجاتش کوشید ولی نباید نزدیکش رفت.

بعد از پنج هفته که میرزا نبی از هرسین بازگشت و متوجه شد سرابی هنوز دکان را باز نکرده به سراغ او رفت اما سرابی گفت تصمیم گرفته ام به کسب دیگری مشغول شوم این کار دیگر ب درد من نمی خورد.اصلا از این حول و حوش و مردمان آن بَری شده ام.وقتی این گِل گرفته را نداشتم مجبور خواهم شد که کار و پیشه ی دیگری زیر سر بگذارم .
میرزا نبی حیران حرف او بود.و گفت :مشهدی فکر می کنم دچار توهمات بیجا شده ای.من حرف تو را جدی نمیگیرم.نکند می خواهی قلندر بشوی . قلندری هم کشکول می خواهد.

دوست عزیز بی قیدی و خونسردی هم حدی دارد.
این تنبلی شریفانه ای که در جسم تو رسوخ کرده است شاید مانند پرده ی خاک آلود روی میوه جات بتواند روحت را از فساد مانع شود اما روز به روز از محیط،زندگی و جمع دوستان دورترت می سازد.
نتیجه اینکه تو از همه ی زندگی و خوب و بد آن بریده و به یک چیز چسبیده ای، این زن، که هم پدر و مادر، دوست و برادر، و هم فرزند و هست و نیست تو شده است.
همینت مانده که بچه هایت را آواره ی شهرها بکنی.
این حرفها به من نیامده که بگویم او را طلاق بده یا نگه دار.
اما دوستی و برادری حکم می کند نگذارم ییشتر از این بدبختی خود و خانواده ات را فراهم کنی.
هیچ دیوانه ای از این کارها می کند که تو کرده ای؟
سید که ساکت و پریشان بود گفت:
وقتی چاره ای نباشد ممکن است حتی آدم دست به خودکشی بزند.قرض دارم .سند،خانه رو گرو گذاشته ام و...... در این موقع مردک قوزی وارد شد که میرزا نبی او را شناخت نوکر محسن خان بود همان که سید از او قرۻ گرفته بود.
و سند خانه را گرو گذاشته بود.
میرزا نبی به آهو گفت تو چرا اجازه دادی قرۻ بگیرد نمی دانی قرض یعنی مصیبت، صرف پول یعنی آتش،یعنی خوره ی مال و منال چرا زودتر مرا خبر نکردی؟
زن بینوا با صدای شکسته ای نالید:
من، مشهدی نبی،آخر من چه می توانم بکنم؟!
به مرگ بیژنم اگر از هیچکدام قرض هایش خبر داشته باشم. پس اندازه چندین ساله ام که با سوزن زنی بدست آمده بود از دست رفت.
زنی که به تصدیق خودت آن زمان ها یک صندوق جواهر داشت حالا چه دارد.
وقتی که او عارش می آید با من حرف بزند من از کجا می توانم بفهمم او چه می کند؟
گوئی با از ما بهتران پیوند کرده جادوی این پتیاره همه چیز او را بلعیده است.
گوئی این بچه ها مال او نیستند.
آخر از کدام کارش برای تو بگویم؟!
تا حرف میزنم زن و شوهر نوکم می زنند.
بگویم وای سوخته ام، نگویم وای سوخته ام.
کاری از دستم ساخته نیست.
بوف شومی که سر دیوار ما لانه کرد، مشهدی نبی، خانه ی ما را خراب، بچه هایم را دربدر، و خودم را بدبخت کرد.
خدایا تکلیفم چیست؟!
(آهو جلوی گریه خود را گرفت)

میرزا نبی بعد سکوت طولانی گفت:
من خودم فردا برای بیرون آوردن کناره ها از گرو به اینجا می آیم .دکان را نیز به راه می اندازم. فردا خودش برود پشت ترازو بایستد.
درباره ی قرض ها هم خدا کریم است.
دوندگی های ارزاق و اینور و آن ور هم با من تا ببینم این طفل گریز پای به راه خواهد آمد یا نه.

چشمان آهو لبریز از حق شناسی و تاثر بود. پلکها را که بهم زد قطره اشک درشتی با صدا روی چادرش افتاد.
آیا ممکن بود این مرد بتواند خضر راه شوهرش بشود؟؟!!

#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_‌‌هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
هر چه انسان‌تر باشيم زخم‌ها عميق‌تر خواهند بود. هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت. بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی‌هايمان بيشتر خواهد شد. شادی‌ها لحظه‌ای و گذرا هستند. شايد خاطرات بعضی از آن‌ها تا ابد در ياد بماند اما رنج‌ها داستانش فرق می‌کند تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند و ما هر روز با آن‌ها زندگی می‌‌کنيم. انگار که اين خاصيت انسان بودن است.

👤اوریانا فالاچی

@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🔻اطلاعیه مهم 🔻

با سلام به همراهان و یاران همیشگی بوک تیپس🌺

دوستان قرار بر این شد که آندسته از عزیزانی که با برنامه ی مطالعه کتاب کانال همراه هستند به یک گروه که صرفا مربوط به مطالعه کتاب هست دعوت شوند ، این گروه یادآوری روزانه کتاب منتخب ،نقد کتاب و نظرات شما و همچنین کتابهای درخواستی شما عنوان می شود با لینک زیر عضو گروه" با هم کتاب بخوانیم" شوید.

https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب

گرچه آزادی و اپسین کلام نیست، بلکه تنها بخشی از داستان و نیمی از حقیقت است. آزادی تنها جنبه ی منفی کل این پدیده است که جنبه ی مثبت آن عبارت است از مسؤوليت. و در واقع آزادی اگر در چهارچوب مسؤولیت قرار نگیرد، در معرض انحطاط به حد دلخواه خواهد بود. به همین دلیل توصیه می کنم که در برابر مجسمه آزادی در سواحل شرقی آمریکا، مجسمه مسؤولیت نیز در سواحل غربی آن کشور نصب شود
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۲۱۲کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

همه یِ انسان ها برای ارضای پنج نیاز اساسی که در ژن های ما ریشه دارند، تلاش می کنند؛ این نیازها عبارت اند از:

۱) نیاز به بقا،
۲)نیاز به عشق و احساس تعلق،
۳) نیاز به قدرت و پیشرفت،
۴) نیاز به آزادی،
۵) نیاز به تفریح.

این سیستم ژنتیکی ساده در ارضای نیاز های افراد زیادی، عالی عمل می کند تا آن ها احساس شادی، سلامت و رضایت کنند. افرادی که در زندگی فاقد چنین احساس هایی باشند از ته دل آرزو دارند به شادی، سلامت، و خشنودی دست یابند. اما متاسفانه سیستم ژنتیکی ما در مورد "زندگی مشترک" خوب عمل نمی کند ...

ازدواج بدون شکست
#ویلیام_گلاسر

@book_tips🐞