You, yourself, as much as anybody in the entire universe, deserve your love and affection.
© Buddha
تو، خودت مثل هر آدم دیگری در این کهکشان، شایستگی عشق و محبت مخصوص به خودت هستی.
@book_tips 🐞
© Buddha
تو، خودت مثل هر آدم دیگری در این کهکشان، شایستگی عشق و محبت مخصوص به خودت هستی.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
خوبِ من
صـبحِ دل انگیزت بخیر
سوم مِـهر است و
پاییزت بخیر
صبحِ زیبا و
هوایى دلفـریب
بوی پاییز گُل ریزت بخیر
آرزو دارم شوى غرقِ اُمید
دائما صبح سحرخیزت بخیر
🍂🍁🍂🍁🍂🍁
@book_tips🐞
#صبح_آمد
خوبِ من
صـبحِ دل انگیزت بخیر
سوم مِـهر است و
پاییزت بخیر
صبحِ زیبا و
هوایى دلفـریب
بوی پاییز گُل ریزت بخیر
آرزو دارم شوى غرقِ اُمید
دائما صبح سحرخیزت بخیر
🍂🍁🍂🍁🍂🍁
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
دقايقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی او را از روياهايت بيرون بکشی و در دنيای واقعی بغلش کنی!
#گابريل_گارسيا_مارکز
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
دقايقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی او را از روياهايت بيرون بکشی و در دنيای واقعی بغلش کنی!
#گابريل_گارسيا_مارکز
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
هیچ شادی دنیایی نخواهد توانست آن همه رنجی را که متحمل شده ایم، جبران کند. ما به شادمانی روزگار آزادی دل نبسته بودیم و این امید نبود که به ما شهامت می بخشید و به رنجهای ما، فداکاری های ما و مردن ما معنا می بخشید. اما برای غم و اندوه هم دیگر آمادگی نداشتیم.
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۱۳۷کتاب
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
هیچ شادی دنیایی نخواهد توانست آن همه رنجی را که متحمل شده ایم، جبران کند. ما به شادمانی روزگار آزادی دل نبسته بودیم و این امید نبود که به ما شهامت می بخشید و به رنجهای ما، فداکاری های ما و مردن ما معنا می بخشید. اما برای غم و اندوه هم دیگر آمادگی نداشتیم.
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۱۳۷کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
تعارضات و تنش در حد متعادل، عادی و نشانه ی سلامت است. همچنین است رنج و درد. هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشاء نوروزها و نشانه ی بیماری های عصبی است. این درد و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد. بویژه که اگر این درد و رنج از ناکامی وجودی سرچشمه گرفته باشد.
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۱۵۵ کتاب
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
تعارضات و تنش در حد متعادل، عادی و نشانه ی سلامت است. همچنین است رنج و درد. هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشاء نوروزها و نشانه ی بیماری های عصبی است. این درد و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد. بویژه که اگر این درد و رنج از ناکامی وجودی سرچشمه گرفته باشد.
#انسان_در_جستجوی_معنی
ص.۱۵۵ کتاب
@book_tips🐞
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ
سوره آل عمران ۳۱
ترجمه استاد خرمشاهی
بگو(ای پیامبر)اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست داشته باشد و گناهانتان را بيامرزد، و خداوند آمرزگار مهربان است (۳۱)
شأن نزول.
درباره آيات فوق دو شان نزول در تفسير مجمع البيان و المنار، آمده است : نخست اين كه جمعى در حضور پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ادعاى محبت پروردگار كردند، در حالى كه عمل به برنامه هاى الهى در آنها كمتر ديده مى شد، آيات فوق نازل گرديد و به آنها پاسـخ گفت .
ديگر اين كه جمعى از مسيحيان نجران در مدينه به حضور پيامبر (ص) آمدند و ضمن سخنان خود، اظهار داشتند كه ما اگر مسيح (ع) را فوق العاده احترام ميگذاريم ، به خاطر محبتى است كه به خدا داريم ، آيات فوق نازل شد و به آنها پاسـخ گفت.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
سوره آل عمران ۳۱
ترجمه استاد خرمشاهی
بگو(ای پیامبر)اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست داشته باشد و گناهانتان را بيامرزد، و خداوند آمرزگار مهربان است (۳۱)
شأن نزول.
درباره آيات فوق دو شان نزول در تفسير مجمع البيان و المنار، آمده است : نخست اين كه جمعى در حضور پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ادعاى محبت پروردگار كردند، در حالى كه عمل به برنامه هاى الهى در آنها كمتر ديده مى شد، آيات فوق نازل گرديد و به آنها پاسـخ گفت .
ديگر اين كه جمعى از مسيحيان نجران در مدينه به حضور پيامبر (ص) آمدند و ضمن سخنان خود، اظهار داشتند كه ما اگر مسيح (ع) را فوق العاده احترام ميگذاريم ، به خاطر محبتى است كه به خدا داريم ، آيات فوق نازل شد و به آنها پاسـخ گفت.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
هر کسی میدونه چجوری عشقورزی کنه،
ولی کمتر افرادی هستند که بلدند چگونه در عشق با کسی باقی بمانند. 💓💓
@book_tips 🐞
ولی کمتر افرادی هستند که بلدند چگونه در عشق با کسی باقی بمانند. 💓💓
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
گفتم: "دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود."
گفت:"بله. آنقدر سریع است که ادم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد."
گفتم: "پس چه باید کرد؟"
گفت: "تحمل و سکوت."
گفت: " وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد."
سمفونی مردگان
#عباس_معروفی
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
گفتم: "دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود."
گفت:"بله. آنقدر سریع است که ادم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد."
گفتم: "پس چه باید کرد؟"
گفت: "تحمل و سکوت."
گفت: " وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد."
سمفونی مردگان
#عباس_معروفی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
اگر به مشکلاتت بیش از حد توجه کنی به آنها خوراک داده ای.
توجه خوراک ذهن است به هرچه که توجه کنی قویتر میگردد.
هرگز با توجه کردن به بدبختی ها به آنها خوراک نرسان. به چیزهای منفی کمتر توجه کن.
در باره رنجهایت زیاد سخن نگو و آنها را بزرگ نکن.
بیشتر به شادی متمایل شو، توجه ات را به شادی های کوچک معطوف کن.
لحظات کوتاه شادی را ارج بگذار و خودت را کامل در آنها غرقه کن. اینگونه آن لحظات کوتاه رشد خواهند کرد و در تمام زندگی ات منتشر خواهند شد.
@book_tips🐞
اگر به مشکلاتت بیش از حد توجه کنی به آنها خوراک داده ای.
توجه خوراک ذهن است به هرچه که توجه کنی قویتر میگردد.
هرگز با توجه کردن به بدبختی ها به آنها خوراک نرسان. به چیزهای منفی کمتر توجه کن.
در باره رنجهایت زیاد سخن نگو و آنها را بزرگ نکن.
بیشتر به شادی متمایل شو، توجه ات را به شادی های کوچک معطوف کن.
لحظات کوتاه شادی را ارج بگذار و خودت را کامل در آنها غرقه کن. اینگونه آن لحظات کوتاه رشد خواهند کرد و در تمام زندگی ات منتشر خواهند شد.
@book_tips🐞
Each time we face a fear, we gain strength, courage, and confidence in the doing.
هرزمان که با ترسی مواجه میشیم، باعث ایجاد استقامت، شجاعت و اطمینان برای انجام دادن آن میشود.
@book_tips 🐞
هرزمان که با ترسی مواجه میشیم، باعث ایجاد استقامت، شجاعت و اطمینان برای انجام دادن آن میشود.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تلنگر
ديده شده است كه درختان بسيار تنومند و بزرگ كه گياه شناسان عمر آن ها را چند صد سال تخمين زده اند، در طول قرن ها مورد هجوم صاعقه ها، طوفان ها و بهمن هاى سهمگين و وحشتناك قرار گرفته اند ولى هيچكدام از اين بلاياى طبيعى قادر به برانداختن و از ريشه كندن اين درخت ها نشده اند و آن ها همچنان با اقتدار و قدرتِ تمام استوارى خود را حفظ كرده اند.
تا اين كه مورد هجوم كرم هاى كوچك قرار گرفته اند، اين كرم هاى كوچك و بى اهميت كه به راحتى لاى دو انگشت دست له مى شوند، به آرامى و با حوصله به تنه هاى نيرومند نفوذ كرده و ذره ذره ريشه ها را خورده اند و توان و نيروى آن ها را از درون متلاشى كرده اند و اين درختان تنومند را از پاى درآورده اند.
🤔ما انسان ها نيز شبيه به همين درختان هستيم. در مقابل طوفان هاى شديد حوادث و اتفاقات ناگوار پايدارى ميكنيم، ولى قلب و مغز خود را به دست كرم هاى "نگرانى" مى سپاريم تا مارا از درون متلاشى كنند.
بسيارى از مسائل كوچك و كم اهميت زندگى ها و روابط را از بين ميبرند.
👈مراقب كرم هاى كوچك و ويران كننده ى زندگى تان باشيد.
@book_tips🐞
#تلنگر
ديده شده است كه درختان بسيار تنومند و بزرگ كه گياه شناسان عمر آن ها را چند صد سال تخمين زده اند، در طول قرن ها مورد هجوم صاعقه ها، طوفان ها و بهمن هاى سهمگين و وحشتناك قرار گرفته اند ولى هيچكدام از اين بلاياى طبيعى قادر به برانداختن و از ريشه كندن اين درخت ها نشده اند و آن ها همچنان با اقتدار و قدرتِ تمام استوارى خود را حفظ كرده اند.
تا اين كه مورد هجوم كرم هاى كوچك قرار گرفته اند، اين كرم هاى كوچك و بى اهميت كه به راحتى لاى دو انگشت دست له مى شوند، به آرامى و با حوصله به تنه هاى نيرومند نفوذ كرده و ذره ذره ريشه ها را خورده اند و توان و نيروى آن ها را از درون متلاشى كرده اند و اين درختان تنومند را از پاى درآورده اند.
🤔ما انسان ها نيز شبيه به همين درختان هستيم. در مقابل طوفان هاى شديد حوادث و اتفاقات ناگوار پايدارى ميكنيم، ولى قلب و مغز خود را به دست كرم هاى "نگرانى" مى سپاريم تا مارا از درون متلاشى كنند.
بسيارى از مسائل كوچك و كم اهميت زندگى ها و روابط را از بين ميبرند.
👈مراقب كرم هاى كوچك و ويران كننده ى زندگى تان باشيد.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل شانزدهم
یک روز سید و گنجی خان تصادفی هم دیگر را دیدند و قرار گذاشتند تا روز جمعه به همراه خانواده دسته جمعی به گردش بروند.
انهابه قصد دریاچه ی افسانه آمیز نیلوفر راه صحرا را در پیش گرفتند.
مسافرین در سایه ی درختان کنار برکه که در حاشیه ی جاده بود آبی به صورت زدند.
هما که شیطنت همیشگی اش را داشت رو به جوان گفت:
خوب آقای الماس حال شما چطور است؟امروز مسافر خارج از شهر گشته اید،آیا فنر دوچرخه نخواهد شکست ؟!
پیاله ی درشت چشمان سحر انگیزش ب طور سعادت باری او را غسل داد.
مثل اینکه به او گفت:
جوان،مقصود تو را خوب میفهمم،ایام در آینده به کام ماست.
با همان لحن شیطنت بار و وسوسه انگیز خود ادامه داد:
خیلی دلم می خواست درهمان درشکه ی آنروزی سوار می شدم .
سورچی آن قرار است شوهر من بشود.
ما باهم گفتگوهایمان را کرده ایم .
فقط یک شرط من با او این است که اگر مرا در کنار اسبانش بر بستر کاهی می خواباند،اما از شلاق دستش هرگز در پیشم سخنی نگوید که تاب شنیدنش را ندارم.
من آن زنی هستم که فقط باید با شاخه ی گل کتکم زد.
منظور هما از این لودگی ها گشودن باب صحبت با زنان همسفر بود و به خوبی معلوم بود که هیچ منظور خاصی ندارد.
اما الماس گفته او را آنطور که پسند دل بی باک خود بود تعبیر کرد. و با خود گفت:عوض اینکه من شروع کنم او شروع کرده است.
بی پیر ودکای روسی است. یک جرعه اش کافی است ادم را از این عالم بدر کند. این پهلوان جمال ستاره نیست که دست نیافتنی باشد.
داماد در حضور دیگران سعی می کرد خود را مبادی آداب نشان دهد.
گنجی و سید بعد از ناهار به طرف آسیابهای زیر دریاچه رفتند به منظور افتتاح صحبت.
جوان و دختر هم به پیشنهاد هما و همراهی او برخاستند تا با هم سوار قایق شوند.
در کفه ی سنجش مردان،زن نقره ای بود که فقط از رنگ ظاهر و زنگ صدایش عیار خود را آشکار می نمود.
این محک باهمه ی اشکالات اساسی که غالبا به بار می آورد روش متداولی به شمار می رفت که جامعه آن را قبول کرده بود.
قایق گنجایش بیش ازدو نفر را نداشت ابتدا الماس و کلارا سوار شدند که خیلی زود برگشتند گویا صحبتی با هم نداشتند و بعد الماس و هما که با هزار ناز و عشوه و داد و هوار طوری که توجه همه را ب خود جلب کرد پا به درون قایق نهاد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل شانزدهم
یک روز سید و گنجی خان تصادفی هم دیگر را دیدند و قرار گذاشتند تا روز جمعه به همراه خانواده دسته جمعی به گردش بروند.
انهابه قصد دریاچه ی افسانه آمیز نیلوفر راه صحرا را در پیش گرفتند.
مسافرین در سایه ی درختان کنار برکه که در حاشیه ی جاده بود آبی به صورت زدند.
هما که شیطنت همیشگی اش را داشت رو به جوان گفت:
خوب آقای الماس حال شما چطور است؟امروز مسافر خارج از شهر گشته اید،آیا فنر دوچرخه نخواهد شکست ؟!
پیاله ی درشت چشمان سحر انگیزش ب طور سعادت باری او را غسل داد.
مثل اینکه به او گفت:
جوان،مقصود تو را خوب میفهمم،ایام در آینده به کام ماست.
با همان لحن شیطنت بار و وسوسه انگیز خود ادامه داد:
خیلی دلم می خواست درهمان درشکه ی آنروزی سوار می شدم .
سورچی آن قرار است شوهر من بشود.
ما باهم گفتگوهایمان را کرده ایم .
فقط یک شرط من با او این است که اگر مرا در کنار اسبانش بر بستر کاهی می خواباند،اما از شلاق دستش هرگز در پیشم سخنی نگوید که تاب شنیدنش را ندارم.
من آن زنی هستم که فقط باید با شاخه ی گل کتکم زد.
منظور هما از این لودگی ها گشودن باب صحبت با زنان همسفر بود و به خوبی معلوم بود که هیچ منظور خاصی ندارد.
اما الماس گفته او را آنطور که پسند دل بی باک خود بود تعبیر کرد. و با خود گفت:عوض اینکه من شروع کنم او شروع کرده است.
بی پیر ودکای روسی است. یک جرعه اش کافی است ادم را از این عالم بدر کند. این پهلوان جمال ستاره نیست که دست نیافتنی باشد.
داماد در حضور دیگران سعی می کرد خود را مبادی آداب نشان دهد.
گنجی و سید بعد از ناهار به طرف آسیابهای زیر دریاچه رفتند به منظور افتتاح صحبت.
جوان و دختر هم به پیشنهاد هما و همراهی او برخاستند تا با هم سوار قایق شوند.
در کفه ی سنجش مردان،زن نقره ای بود که فقط از رنگ ظاهر و زنگ صدایش عیار خود را آشکار می نمود.
این محک باهمه ی اشکالات اساسی که غالبا به بار می آورد روش متداولی به شمار می رفت که جامعه آن را قبول کرده بود.
قایق گنجایش بیش ازدو نفر را نداشت ابتدا الماس و کلارا سوار شدند که خیلی زود برگشتند گویا صحبتی با هم نداشتند و بعد الماس و هما که با هزار ناز و عشوه و داد و هوار طوری که توجه همه را ب خود جلب کرد پا به درون قایق نهاد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل شانزدهم
هما وقتی که از قایق پیاده شد رنگ و رویش آشکارا تغییر کرده بود و گویی می خواست به گریه بیوفتد اما لبخند تصنعی بر چهره اش را حفظ کرده بود.
آهو بلافاصله دریافت که او باید ماداش جلف گریهای خود را نزد جوان دریافت داشته باشد.
یک چنین زن عشوه گر و سبک رفتاری قادر بود عاقلترین مردان را با یک نگاه خیالی کند.
ایا دختران ساده رو که دلی از آن ساده تر دارند هرگز می توانند حریف میدان سودابه هایی بشوند که با یک اشاره ی ابرو،سیاوشها را به زانو در می آورند؟!!
بالاخره گردش به پایان رسید و درشکه خانواده سرابی را تا سرکوچه ی علیخان لر رساند.
اهو فکر میکرد که نظر سید مساعد است و باید کم کم دخترش را مهیای رفتن کند.
هما تا هنگام خواب سکوتی که برای سید تعجب اور بود حفظ کرد و لحظاتی که قصد ورود به بستر داشتند با لحنی که از پشیمانی سنگینی می کرد مهر از لبان برداشت :
می خواهم به تو حرفی بزنم اگر خیر و صلاح دخترت را می خواهی از این وصلت چشم بپوش!!
این پسر برای دختر آهو شوهر خوبی نخواهد شد.
توقع نداشته باش بیش از این چیزی از من بشنوی که تحملش برای تو دشوار است.
این جوان زن نگهدار نیست. و تعجبی ندارد یک مهتر زاده ی بی مادر بزرگ شده از این بهتر نمی شود.
دخترت را با طمطراق هر چه تمام تر می برند و با خواری و ذلت بیرون می کنند.
همان خواری و ذلتی که من حاجی و دو بچه ام را گذاشتم و گریختم.
علاقه در وی هوسی بیش نیست که همان شب اول خاموش می شود و اگر نشوداز آن پس همیشه با هیزم تر پا در میانی ها،توسط ها و تشبث های تو و مادر بی دست و پایش شعله ور گردد و باز پس از چندی به خاکستر بنشیند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل شانزدهم
هما وقتی که از قایق پیاده شد رنگ و رویش آشکارا تغییر کرده بود و گویی می خواست به گریه بیوفتد اما لبخند تصنعی بر چهره اش را حفظ کرده بود.
آهو بلافاصله دریافت که او باید ماداش جلف گریهای خود را نزد جوان دریافت داشته باشد.
یک چنین زن عشوه گر و سبک رفتاری قادر بود عاقلترین مردان را با یک نگاه خیالی کند.
ایا دختران ساده رو که دلی از آن ساده تر دارند هرگز می توانند حریف میدان سودابه هایی بشوند که با یک اشاره ی ابرو،سیاوشها را به زانو در می آورند؟!!
بالاخره گردش به پایان رسید و درشکه خانواده سرابی را تا سرکوچه ی علیخان لر رساند.
اهو فکر میکرد که نظر سید مساعد است و باید کم کم دخترش را مهیای رفتن کند.
هما تا هنگام خواب سکوتی که برای سید تعجب اور بود حفظ کرد و لحظاتی که قصد ورود به بستر داشتند با لحنی که از پشیمانی سنگینی می کرد مهر از لبان برداشت :
می خواهم به تو حرفی بزنم اگر خیر و صلاح دخترت را می خواهی از این وصلت چشم بپوش!!
این پسر برای دختر آهو شوهر خوبی نخواهد شد.
توقع نداشته باش بیش از این چیزی از من بشنوی که تحملش برای تو دشوار است.
این جوان زن نگهدار نیست. و تعجبی ندارد یک مهتر زاده ی بی مادر بزرگ شده از این بهتر نمی شود.
دخترت را با طمطراق هر چه تمام تر می برند و با خواری و ذلت بیرون می کنند.
همان خواری و ذلتی که من حاجی و دو بچه ام را گذاشتم و گریختم.
علاقه در وی هوسی بیش نیست که همان شب اول خاموش می شود و اگر نشوداز آن پس همیشه با هیزم تر پا در میانی ها،توسط ها و تشبث های تو و مادر بی دست و پایش شعله ور گردد و باز پس از چندی به خاکستر بنشیند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل شانزدهم
سه روز بعد وقتی آهو فهمید که سید میران جواب رد به خواستگاران داده است از حیرت دهانش باز ماند.
شوهرش از این وصلت تا آن زمان حرفی نداشت .
اگر داشت محال بود دعوت آنها را به مهمانی سراب نیلوفر بپذیرد.
این یک عمل خارج از نزاکت بود که هیچ نامی بر آن نمیشد نهاد.
اما غصه نخورد زیرا خود کلارا که در تمام آن مدت تقریبا بی اعتنایی نشان می داد مایل بود درسش را تمام کند.
دختر او کالایی نبود که خریدار نداشته باشد. شاید خیر و صلاح وی در همان بود که پیش آمده بود. زیرا استخاره آقا بزرگ هم عوض آنکه خوب یا عالی باشد وسط آمده بود.
خود او هم آرزوی جوان تحصیلکرده و امروزی تری را داشت که دامادش بشود:
یک مشت میز نشین آراسته و معقول یا صاحب منصب بلند بالا و خوش پوشی که صبح ها اسب به در خانه اش می رفت و گردنش را هم مثل لغوه گرفته ها پیوسته به یک طرف تکان نمی داد،
آنهم به شرطی که اهل همان دیار بود و دختر عزیزش را آواره ی شهر ها نمی کرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل شانزدهم
سه روز بعد وقتی آهو فهمید که سید میران جواب رد به خواستگاران داده است از حیرت دهانش باز ماند.
شوهرش از این وصلت تا آن زمان حرفی نداشت .
اگر داشت محال بود دعوت آنها را به مهمانی سراب نیلوفر بپذیرد.
این یک عمل خارج از نزاکت بود که هیچ نامی بر آن نمیشد نهاد.
اما غصه نخورد زیرا خود کلارا که در تمام آن مدت تقریبا بی اعتنایی نشان می داد مایل بود درسش را تمام کند.
دختر او کالایی نبود که خریدار نداشته باشد. شاید خیر و صلاح وی در همان بود که پیش آمده بود. زیرا استخاره آقا بزرگ هم عوض آنکه خوب یا عالی باشد وسط آمده بود.
خود او هم آرزوی جوان تحصیلکرده و امروزی تری را داشت که دامادش بشود:
یک مشت میز نشین آراسته و معقول یا صاحب منصب بلند بالا و خوش پوشی که صبح ها اسب به در خانه اش می رفت و گردنش را هم مثل لغوه گرفته ها پیوسته به یک طرف تکان نمی داد،
آنهم به شرطی که اهل همان دیار بود و دختر عزیزش را آواره ی شهر ها نمی کرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم
نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم
سعدی
از همان زمان که سید میران سرابی به عنوان رئیس صنف خبازان انتخاب شده بود،میرزا نبی لواش پز هم من غیر مستقیم سمتی داشت.
او چون هم دوست سید هم سواد داربود در کارها به وجودش نیاز بود.
در این اواخر بعد از قضیه قاچاق پارچه ها و سایر گرفتاریهایش همه گمان کرده بودند که سید از ریاست صنف دلسرد یا بیزار شده است.
این بود که در دعواها و گرفتاری ها سراغ میرزا نبی می رفتند اما با اینکه نسبت به سید قدم های بلندتری برمیداشت دیرتر به مقصد می رسید.
جرآت و برش او را نداشت. مس مس کار می کرد.
سید مرد بلند همت،چشم و دل سیر و خوش قلبی بود که روی کار اشخاص بیشتر از کار خودش دلسوزی می کرد.
محبوبیتی داشت که زائیده ی حسن تعاون و خیر خواهی بی توقع او بود.
همه نوع مساعدت در حق دیگران روا داشت،چه بسا از جیب خودش نیز چیزی ضرر می کرد.
خودش لنگ می ماند اما تا آنجا که می توانست می کوشید تا گره از کار مردم بگشاید.
با فرا رسیدن زمستان آن سال درد پای سید نیز افزایش پیدا کرده بود .
و این وضع ناگوار که خاطره شومش می باید برای همیشه در ذهن آهو و بچه ها باقی می ماند در سرتا سر فصل ادامه یافت.
در این مدت غیر از میرزا نبی و رضاخان آسیابان و اکبر قوش ،پیرمرد قوزی عصا به دستی که در عین حال لنگ هم می نمود هفته ای یک بار شب های شنبه در خانه را میزد.
دوسه بار هما به پروپای شوهر پیچیده بود که از هویت و کارو بار آن مرد با خبر شود.
سید میران خوشش نیامده و از دادن جواب طفره رفته بود.
با نزدیک شدن نوروز و بهتر شدن هوا درد پای سید کمی تخفیف پیدا کرد.
عصا را کنار گذاشت و چون حال و حوصله ی دید و بازدیدهای کسل کننده ی عید را نداشت هما را برداشت و به قم رفت .
حقیقت این بود که او ابتدا نه تنها قصد بردن هما را نداشت بلکه مخصوصا طبق همان نقشی قبلی با آهو بنا بود به خاطر دور شدن از او این مسافرت را بکند.
اما زنی مثل هما چگونه اجازه می داد شوهرش به تنهایی به مسافرت برود خصوصا که بچه ی دست و پا گیری هم نداشت.اعمالی که این مرد می کرد،بی ارادگی ها و ضعف نفس هایئ که در قبل این زن از خود نشان می داد برای آهو هزاران بار بدتر از رعشه های صندلی الکتریک بود.
آهو که تمام مخارج سفر را خود داده بود و از این مسئله می سوخت چند تا از قالی های اتاق خود را با اتاق بزرگ عوض کرد و تا آنجا که دستش گرفت از اشیاء بدرد بخور و تجملی برداشت و آورد.
او که زن صرفه جویی بود اما آن سال عید بچه ها را بهتر از هرسال برگزار کرد و لباس نو آنها از هر جهت بی عیب بود.
بهرام نیزطبق گفته سید شب به شب پنج شاهی از در دکان می گرفت برای خرج روزانه.
سید که به خانه گفته بود سر هفته بر خواهد گشت سفری به قدری طول کشید که همه گمان کردن به خراسان رفته.
دل و دلدار بعد از بیست روز از گرد راه رسیدند.
زن و مرد تا زه از راه رسیده از تغییراتی که در غیاب آنها در وضع اتاق بوجود آمده بود ابدا چیزی به روی خود نیاوردند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هفدهم
نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم
سعدی
از همان زمان که سید میران سرابی به عنوان رئیس صنف خبازان انتخاب شده بود،میرزا نبی لواش پز هم من غیر مستقیم سمتی داشت.
او چون هم دوست سید هم سواد داربود در کارها به وجودش نیاز بود.
در این اواخر بعد از قضیه قاچاق پارچه ها و سایر گرفتاریهایش همه گمان کرده بودند که سید از ریاست صنف دلسرد یا بیزار شده است.
این بود که در دعواها و گرفتاری ها سراغ میرزا نبی می رفتند اما با اینکه نسبت به سید قدم های بلندتری برمیداشت دیرتر به مقصد می رسید.
جرآت و برش او را نداشت. مس مس کار می کرد.
سید مرد بلند همت،چشم و دل سیر و خوش قلبی بود که روی کار اشخاص بیشتر از کار خودش دلسوزی می کرد.
محبوبیتی داشت که زائیده ی حسن تعاون و خیر خواهی بی توقع او بود.
همه نوع مساعدت در حق دیگران روا داشت،چه بسا از جیب خودش نیز چیزی ضرر می کرد.
خودش لنگ می ماند اما تا آنجا که می توانست می کوشید تا گره از کار مردم بگشاید.
با فرا رسیدن زمستان آن سال درد پای سید نیز افزایش پیدا کرده بود .
و این وضع ناگوار که خاطره شومش می باید برای همیشه در ذهن آهو و بچه ها باقی می ماند در سرتا سر فصل ادامه یافت.
در این مدت غیر از میرزا نبی و رضاخان آسیابان و اکبر قوش ،پیرمرد قوزی عصا به دستی که در عین حال لنگ هم می نمود هفته ای یک بار شب های شنبه در خانه را میزد.
دوسه بار هما به پروپای شوهر پیچیده بود که از هویت و کارو بار آن مرد با خبر شود.
سید میران خوشش نیامده و از دادن جواب طفره رفته بود.
با نزدیک شدن نوروز و بهتر شدن هوا درد پای سید کمی تخفیف پیدا کرد.
عصا را کنار گذاشت و چون حال و حوصله ی دید و بازدیدهای کسل کننده ی عید را نداشت هما را برداشت و به قم رفت .
حقیقت این بود که او ابتدا نه تنها قصد بردن هما را نداشت بلکه مخصوصا طبق همان نقشی قبلی با آهو بنا بود به خاطر دور شدن از او این مسافرت را بکند.
اما زنی مثل هما چگونه اجازه می داد شوهرش به تنهایی به مسافرت برود خصوصا که بچه ی دست و پا گیری هم نداشت.اعمالی که این مرد می کرد،بی ارادگی ها و ضعف نفس هایئ که در قبل این زن از خود نشان می داد برای آهو هزاران بار بدتر از رعشه های صندلی الکتریک بود.
آهو که تمام مخارج سفر را خود داده بود و از این مسئله می سوخت چند تا از قالی های اتاق خود را با اتاق بزرگ عوض کرد و تا آنجا که دستش گرفت از اشیاء بدرد بخور و تجملی برداشت و آورد.
او که زن صرفه جویی بود اما آن سال عید بچه ها را بهتر از هرسال برگزار کرد و لباس نو آنها از هر جهت بی عیب بود.
بهرام نیزطبق گفته سید شب به شب پنج شاهی از در دکان می گرفت برای خرج روزانه.
سید که به خانه گفته بود سر هفته بر خواهد گشت سفری به قدری طول کشید که همه گمان کردن به خراسان رفته.
دل و دلدار بعد از بیست روز از گرد راه رسیدند.
زن و مرد تا زه از راه رسیده از تغییراتی که در غیاب آنها در وضع اتاق بوجود آمده بود ابدا چیزی به روی خود نیاوردند.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم
سید به دکان برگشت.اوقاتش تلخ شده بود.آنجا دلو آبکشی همراه چنگکی که برای بیرون آوردنش به کار می رفت یک ماه می شد که در چاه افتاده بود.
و کارگران اهمییت نمی دادن .
وقتی شنید در این مدت برای خمیر از جوی سرباز و کثیف خیابان استفاده می شده است.
کفرش بالا آمد.
با عصبانیت لخت شد. سرطنابی را به کمر بست و برای بیرون آوردن دلو به چاه رفت.
این تصمیم تهورآمیز که نشان می داد نیروهای جوانی و کار در وی هنوز نمرده است بیش از هر کس در روی خود او تاثیر گذاشت.
اگر از آن پس تنبلی و بیهودگی را که از عرصه ی خیال و روح بر جسمش خیمه زده بود یکسره کنار می گذاشت کارها سربسر توفیر می کرد.
او کاملا با روحیه ی خود آشنا بود :
وقتی که چند روزی پشت سر هم در خانه می ماند آن طور می شد که حتی سنگینی اش می آمد شب ب شب بیاید و دخل دکان را تحویل بگیرد.
وقتی سید بالا آمد حبیب ترازو را به کناری نهاده بود و قصد ترک دکان را داشت. سید هم تصمیم گرفت از آن به بعد خودش پشت دستگاه بایستد.
و بهتر به کار و زندگیش برسد.
در این دو روز که برای او به قدر دو ماه طول کشید چنان از هدف زندگی زده شد که دلش می خواست به کوه بزند.
زندگی با همه ی رنگ و بوی فریبنده و نوش و نیش هایش مثل مجسمه ی نشسته ی بودا همیشه یک حالت را نشان می داد. چه می کوشیدند و زندگی را به دلخوها خود می ساختند و چه می نشستند و فساد یا فنای آن را می نگریستند نتیجه یکی بود.
در آن روزها که آمده بود تجدید نظری در کل اعمال خود بکند ؛فکر هما لحظه ای آسوده اش نمی گذاشت.
تجربه ثابت کرده بود حتی یک لحظه کوتاه نمی توانست از او دور بشود.باقی حرفها همه قصه بود.
او تصمیم گرفته بود دوباره هما را به عقد خود در بیاورد.
از هما زندگی کسب می کرد. همچنانکه ماه از خورشید. گریزگاه او از این زن باز به سوی خود او بود.در دل می اندیشید که دردانه ی بی همتای خود را بردارد و به جاےی دور ؛به جزیره ای گمشده ببرد که حتی اندیشه ی داستان پردازن را به آن راهی نباشد.فقط در این صورت بود که به سعادت و آرزوی خود می رسید که اگر همه چیز به پایان می رسید اهمییتی نمی داد.
سید می خواست کاری کند که درآمدش از دکان بیشتر باشد اما هر چه فکر کرد نه می توانست به مردم کمتر یا گران تر نان دهد نه می توانست کارگران را اخراج یا حقوقشان را کم کند بعلاوه فایده ای نداشت ، کوه می باید ویران شود تا دره را پر کند.
حتی فکر کرد که بار و بنه را جمع کند و به روستا برود و باغ یا مزرعه ی اجاره کند روی آن کار کند مسلما او نمی توانست از کارو کسب دیرین خود دست بشوید.و او ضمن اینکه در ده سکنی داشت هر چند روز یک بار به شهر می آمد و به کارها سرکشی می کرد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هفدهم
سید به دکان برگشت.اوقاتش تلخ شده بود.آنجا دلو آبکشی همراه چنگکی که برای بیرون آوردنش به کار می رفت یک ماه می شد که در چاه افتاده بود.
و کارگران اهمییت نمی دادن .
وقتی شنید در این مدت برای خمیر از جوی سرباز و کثیف خیابان استفاده می شده است.
کفرش بالا آمد.
با عصبانیت لخت شد. سرطنابی را به کمر بست و برای بیرون آوردن دلو به چاه رفت.
این تصمیم تهورآمیز که نشان می داد نیروهای جوانی و کار در وی هنوز نمرده است بیش از هر کس در روی خود او تاثیر گذاشت.
اگر از آن پس تنبلی و بیهودگی را که از عرصه ی خیال و روح بر جسمش خیمه زده بود یکسره کنار می گذاشت کارها سربسر توفیر می کرد.
او کاملا با روحیه ی خود آشنا بود :
وقتی که چند روزی پشت سر هم در خانه می ماند آن طور می شد که حتی سنگینی اش می آمد شب ب شب بیاید و دخل دکان را تحویل بگیرد.
وقتی سید بالا آمد حبیب ترازو را به کناری نهاده بود و قصد ترک دکان را داشت. سید هم تصمیم گرفت از آن به بعد خودش پشت دستگاه بایستد.
و بهتر به کار و زندگیش برسد.
در این دو روز که برای او به قدر دو ماه طول کشید چنان از هدف زندگی زده شد که دلش می خواست به کوه بزند.
زندگی با همه ی رنگ و بوی فریبنده و نوش و نیش هایش مثل مجسمه ی نشسته ی بودا همیشه یک حالت را نشان می داد. چه می کوشیدند و زندگی را به دلخوها خود می ساختند و چه می نشستند و فساد یا فنای آن را می نگریستند نتیجه یکی بود.
در آن روزها که آمده بود تجدید نظری در کل اعمال خود بکند ؛فکر هما لحظه ای آسوده اش نمی گذاشت.
تجربه ثابت کرده بود حتی یک لحظه کوتاه نمی توانست از او دور بشود.باقی حرفها همه قصه بود.
او تصمیم گرفته بود دوباره هما را به عقد خود در بیاورد.
از هما زندگی کسب می کرد. همچنانکه ماه از خورشید. گریزگاه او از این زن باز به سوی خود او بود.در دل می اندیشید که دردانه ی بی همتای خود را بردارد و به جاےی دور ؛به جزیره ای گمشده ببرد که حتی اندیشه ی داستان پردازن را به آن راهی نباشد.فقط در این صورت بود که به سعادت و آرزوی خود می رسید که اگر همه چیز به پایان می رسید اهمییتی نمی داد.
سید می خواست کاری کند که درآمدش از دکان بیشتر باشد اما هر چه فکر کرد نه می توانست به مردم کمتر یا گران تر نان دهد نه می توانست کارگران را اخراج یا حقوقشان را کم کند بعلاوه فایده ای نداشت ، کوه می باید ویران شود تا دره را پر کند.
حتی فکر کرد که بار و بنه را جمع کند و به روستا برود و باغ یا مزرعه ی اجاره کند روی آن کار کند مسلما او نمی توانست از کارو کسب دیرین خود دست بشوید.و او ضمن اینکه در ده سکنی داشت هر چند روز یک بار به شهر می آمد و به کارها سرکشی می کرد.
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل هفدهم
صحرا و باغ میان آرزوها و رویاهای حسرت بار او با جوانی از دست رفته پیوند دوباره ایجاد می کرد.
در ده پیمانه عمر گنجایش بیشتری داشت.
اشکالی که در این میان بود مدرسه رفتن بچه ها بود که می توانستند نروند.
اگر خدا می خواست از بعضی خرج های کمرشکنی که هما برایش می تراشید و زاییده ی تمدن آلوده و هردمبیل شهری بود خلاص می شد.
هما به این امر که برگشتی بود به اصل راضی بود فقط با این امتیاز که هر وقت شوهرش به شهر می آید او را نیز همراه بیاورد.
آهو که کرم این کار بود نان می پخت وبچه ها هر یک گوشه ای از فعالیت زندگی نوین را می چسبیدند.
با آمدن خالو کرم سید تصمیم گرفت رویا را به عمل برساند از بخت مساعد باغ موریچی را می خواستند پنج ساله به اجاره واگذارند.
سید تصمیم گرفت خود شخصا تحقیق کند . بنابراین دو روز بعد در حالی که هما را سوار بر مادیات خالو کرم می کرد به سوی ده حرکت کرد. آهو با بار غمی که اطلس وار ( اطلس فرزند ژوپیتر ،کسی که به جرم بی احترامی به خدایان الی الابد محکوم شد تا افلاک سپهر را بر زوش بکشد.)محکوم دایم به کشیدنش بود بر روی بام خانه ننه بی بی که بالای تپه بلند چغا سرخ واقع شده بود هیکل ریز شده ی اسبی در رصد چشمش آشکار شد.
نگاه کنندگان اگر دوربینی داشتند شاید از حرکت لبهای آنها که گاه سر خود را بر می گرداندند می توانستند فهمید هنگام رفتن با هم حرف می زدند یا خاموش بودند.
عشق آنها که گویی در گهواره ی ابدیت می جنبید مانند دشت های سرسبزی که تا چشم کار می کرد همه جا را فرا گرفته بود زمردین می نمود .
هنگام بازگشت در میان گردو غبار جاده سید ، سلیمان پساکش دکان را دید که دنبال او آمده بود.
حدس سید درست بود ترازو دار او کچو دخل دو روز را برداشته و سر زیر آب کرده بود.
کچو آدم یالقوز و بی اصل و نسبی بود از اهل سقز.
اولین نتیجه این ضربه آن بود که دکان تا دو هفته بعدش شل و لنگ ماند.
پختش منحصر به همان گندمی شد که اقتصاد می داد.
این نوع تصادفات بیشتر میوه های تلخ بی قیدی و بی نظمی یا ناپختگی بود که در دامان آدم خوش می افتاد.
میرزا نبی وقتی این مطلب را شنید به خانه دوستش آمد و او را مورد سرزنش قرار داد که چرا دخل دکان را به او واگذار نکرده است پس دوستی به چه درد می خورد.
بعد از رفتن میرزا نبی هما با خشمی ابراز نشده و درونی گفت:
دلم می خواست عینکی اختراع می شد که آدم درون سینه ی اشخاص را با آن می دید.
آن وقت معلوم می شد هر کس از حرف و عملش چه نقشه و نیتی در دل دارد.
اما زن ها در بعۻی مسائل خیلی زود ته دل مردها را می خوانند.
این نهایت پستی است که برای پیشرفت کار خودش چشم به جاه و مال یا عزت و احترام دوستش داشته باشد.
او می خواهد انگشت توی شیر بزند و پیوند ما را از هم بگسلاند.
کدام دوست یا برادر است که به زن برادر یا دوست خود یک چنین حرف شرم آوری بزند ؟
"تا کی می خواهی با این سیاه بر زنگی عمر عزیزت را تلف کنی. طلاقت را بگیر خودم منتت را دارم. "
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل هفدهم
صحرا و باغ میان آرزوها و رویاهای حسرت بار او با جوانی از دست رفته پیوند دوباره ایجاد می کرد.
در ده پیمانه عمر گنجایش بیشتری داشت.
اشکالی که در این میان بود مدرسه رفتن بچه ها بود که می توانستند نروند.
اگر خدا می خواست از بعضی خرج های کمرشکنی که هما برایش می تراشید و زاییده ی تمدن آلوده و هردمبیل شهری بود خلاص می شد.
هما به این امر که برگشتی بود به اصل راضی بود فقط با این امتیاز که هر وقت شوهرش به شهر می آید او را نیز همراه بیاورد.
آهو که کرم این کار بود نان می پخت وبچه ها هر یک گوشه ای از فعالیت زندگی نوین را می چسبیدند.
با آمدن خالو کرم سید تصمیم گرفت رویا را به عمل برساند از بخت مساعد باغ موریچی را می خواستند پنج ساله به اجاره واگذارند.
سید تصمیم گرفت خود شخصا تحقیق کند . بنابراین دو روز بعد در حالی که هما را سوار بر مادیات خالو کرم می کرد به سوی ده حرکت کرد. آهو با بار غمی که اطلس وار ( اطلس فرزند ژوپیتر ،کسی که به جرم بی احترامی به خدایان الی الابد محکوم شد تا افلاک سپهر را بر زوش بکشد.)محکوم دایم به کشیدنش بود بر روی بام خانه ننه بی بی که بالای تپه بلند چغا سرخ واقع شده بود هیکل ریز شده ی اسبی در رصد چشمش آشکار شد.
نگاه کنندگان اگر دوربینی داشتند شاید از حرکت لبهای آنها که گاه سر خود را بر می گرداندند می توانستند فهمید هنگام رفتن با هم حرف می زدند یا خاموش بودند.
عشق آنها که گویی در گهواره ی ابدیت می جنبید مانند دشت های سرسبزی که تا چشم کار می کرد همه جا را فرا گرفته بود زمردین می نمود .
هنگام بازگشت در میان گردو غبار جاده سید ، سلیمان پساکش دکان را دید که دنبال او آمده بود.
حدس سید درست بود ترازو دار او کچو دخل دو روز را برداشته و سر زیر آب کرده بود.
کچو آدم یالقوز و بی اصل و نسبی بود از اهل سقز.
اولین نتیجه این ضربه آن بود که دکان تا دو هفته بعدش شل و لنگ ماند.
پختش منحصر به همان گندمی شد که اقتصاد می داد.
این نوع تصادفات بیشتر میوه های تلخ بی قیدی و بی نظمی یا ناپختگی بود که در دامان آدم خوش می افتاد.
میرزا نبی وقتی این مطلب را شنید به خانه دوستش آمد و او را مورد سرزنش قرار داد که چرا دخل دکان را به او واگذار نکرده است پس دوستی به چه درد می خورد.
بعد از رفتن میرزا نبی هما با خشمی ابراز نشده و درونی گفت:
دلم می خواست عینکی اختراع می شد که آدم درون سینه ی اشخاص را با آن می دید.
آن وقت معلوم می شد هر کس از حرف و عملش چه نقشه و نیتی در دل دارد.
اما زن ها در بعۻی مسائل خیلی زود ته دل مردها را می خوانند.
این نهایت پستی است که برای پیشرفت کار خودش چشم به جاه و مال یا عزت و احترام دوستش داشته باشد.
او می خواهد انگشت توی شیر بزند و پیوند ما را از هم بگسلاند.
کدام دوست یا برادر است که به زن برادر یا دوست خود یک چنین حرف شرم آوری بزند ؟
"تا کی می خواهی با این سیاه بر زنگی عمر عزیزت را تلف کنی. طلاقت را بگیر خودم منتت را دارم. "
#شوهرآهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_هفدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
آری، بشر موجود سرسختیست.
من تصور میکنم بهترین تعریفی که
میتوان از انسان کرد این است:
انسان عبارتست از موجودی که
به همه چیز عادت میکند.
#خاطرات_خانه_مردگان
#داستایفسکی
@book_tips🐞
آری، بشر موجود سرسختیست.
من تصور میکنم بهترین تعریفی که
میتوان از انسان کرد این است:
انسان عبارتست از موجودی که
به همه چیز عادت میکند.
#خاطرات_خانه_مردگان
#داستایفسکی
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
در بیست سالگی یاد گرفتم
کار خلاف فایده ای ندارد،
حتی اگر با مهارت انجام شود.
در سی سالگی پی بردم که قدرت،
جاذبه ی مرد است
و جاذبه، قدرت زن.
در چهل سالگی آموختم که رمزِ ’خوشبخت زیستن‛
در انجام کاری نیست که دوستش داریم؛
بلکه در دوست داشتنِ کاریست که انجامش می دهیم.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز
و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت.
در۶۰ سالگی آموختم که بدون عشق میتوان ایثار کرد
اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشته شدن
و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست.
در ۸۵ سالگی دریافتم که زنـــــدگـــی زیباست...
باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای ؛
تحویل دهی ...
خواه با فرزندی خوب ...
خواه با باغچه ای سرسبز ...
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی ...
و اینکه بدانی ...
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است .
این یعنی تو موفق شده ای!
#گابریل_گارسیا_مارکز
@book_tips🐞
در بیست سالگی یاد گرفتم
کار خلاف فایده ای ندارد،
حتی اگر با مهارت انجام شود.
در سی سالگی پی بردم که قدرت،
جاذبه ی مرد است
و جاذبه، قدرت زن.
در چهل سالگی آموختم که رمزِ ’خوشبخت زیستن‛
در انجام کاری نیست که دوستش داریم؛
بلکه در دوست داشتنِ کاریست که انجامش می دهیم.
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز
و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت.
در۶۰ سالگی آموختم که بدون عشق میتوان ایثار کرد
اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشته شدن
و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست.
در ۸۵ سالگی دریافتم که زنـــــدگـــی زیباست...
باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای ؛
تحویل دهی ...
خواه با فرزندی خوب ...
خواه با باغچه ای سرسبز ...
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی ...
و اینکه بدانی ...
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است .
این یعنی تو موفق شده ای!
#گابریل_گارسیا_مارکز
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
دفتر نقاشی خدا همیشه زیباست
اما فصل پاییز را برای دل خودت
آرام تر ورق بزن
و تمامی رنگ ها را به خاطر بسپار
که عشق لابلای همین
رنگهای زیباست...
@book_tips🐞
#صبح_آمد
دفتر نقاشی خدا همیشه زیباست
اما فصل پاییز را برای دل خودت
آرام تر ورق بزن
و تمامی رنگ ها را به خاطر بسپار
که عشق لابلای همین
رنگهای زیباست...
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
دل من دیر زمانیست که میپندارد:
“دوستی” نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل ست آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد!
در ضمیری که زمین من و توست
از نخستین دیدار؛
هر سخن،هر رفتار
دانه هایست که می افشانیم؛
برگ و باریست که می رویانیم،
آب و خورشید و نسیمش “مهر”است
قسمتی از "دوستی"
#فریدون_مشیری
@book_tips🐞
دل من دیر زمانیست که میپندارد:
“دوستی” نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل ست آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد!
در ضمیری که زمین من و توست
از نخستین دیدار؛
هر سخن،هر رفتار
دانه هایست که می افشانیم؛
برگ و باریست که می رویانیم،
آب و خورشید و نسیمش “مهر”است
قسمتی از "دوستی"
#فریدون_مشیری
@book_tips🐞