( يَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ ۖ قُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَيْرٍ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ ۗ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ )
البقرة (215) Al-Baqara
از تو می پرسند چه چیزی انفاق کنند؟ بگو: «هر مالی که انفاق کردید، پس برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است. و هر کار نیکی که انجام دهید، بدرستی که خداوند به آن آگاه است. »
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
البقرة (215) Al-Baqara
از تو می پرسند چه چیزی انفاق کنند؟ بگو: «هر مالی که انفاق کردید، پس برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است. و هر کار نیکی که انجام دهید، بدرستی که خداوند به آن آگاه است. »
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
💕حکایت !
ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺗﻨﮕﺪﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺍﻧﮕﺮﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﯾﺸﺎﻥ ﺩﻫﯽ، ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﻭﯾﺸﻢ ...
ﺧﻮﺍﺟﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻧﺬﺭ ﮐﻮﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ .
ﭘﺲ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺗﺎﻣﻠﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺧﻮﺍﺟﻪ ... ﮐﻮﺭ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﮔﺪﺍﺋﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ؛
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﻔﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪ ...
ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻭﯼ ﺷﺘﺎﻓﺖ ،
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻮﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﻭﯼ ﺩﻫﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ ...
ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ،
ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ...
«ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻧﺼﺎﺭﯼ »
@book_tips 🐞
ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺗﻨﮕﺪﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺍﻧﮕﺮﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﯾﺸﺎﻥ ﺩﻫﯽ، ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﻭﯾﺸﻢ ...
ﺧﻮﺍﺟﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻧﺬﺭ ﮐﻮﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ .
ﭘﺲ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺗﺎﻣﻠﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺧﻮﺍﺟﻪ ... ﮐﻮﺭ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﮔﺪﺍﺋﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ؛
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﻔﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪ ...
ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻭﯼ ﺷﺘﺎﻓﺖ ،
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻮﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﻭﯼ ﺩﻫﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ ...
ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ،
ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ...
«ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻧﺼﺎﺭﯼ »
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
روسو جمله ی خوبی خطاب به روحانیان مسیحی داشت، میگفت: دست از اثبات حقانیت مسیحیت بردارید، چون مسیحیت واقعاً برحق است، بیایید اثبات کنید که خودتان مسیحی هستید ...!
این چیزی ست که نیاز به اثبات دارد؛ به همین سیاق، باید خطاب به تمام مذهبیان گفت دست از اثبات وجود خدا بردارید، وجود خدا نیازی به اثبات ندارد!!
شما با رفتار نیکتان، اثبات کنید که به وجود خدا اعتقاد دارید!
@book_tips🐞
روسو جمله ی خوبی خطاب به روحانیان مسیحی داشت، میگفت: دست از اثبات حقانیت مسیحیت بردارید، چون مسیحیت واقعاً برحق است، بیایید اثبات کنید که خودتان مسیحی هستید ...!
این چیزی ست که نیاز به اثبات دارد؛ به همین سیاق، باید خطاب به تمام مذهبیان گفت دست از اثبات وجود خدا بردارید، وجود خدا نیازی به اثبات ندارد!!
شما با رفتار نیکتان، اثبات کنید که به وجود خدا اعتقاد دارید!
@book_tips🐞
#سخن_روز
تمامی رویاهایمان میتواند به حقیقت تبدیل شود،
درصورتیکه...
شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.
Walt Disney
@book_tips 🐞
تمامی رویاهایمان میتواند به حقیقت تبدیل شود،
درصورتیکه...
شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.
Walt Disney
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#تکه_ای_از_کتاب
انسان از یکسو همان موجودی است که اتاق گاز و کورههای آدمسوزی آشویتس را ساخته و از دیگر سو همان موجودی که با جرات و شهامت با یاد نام خداوند و خواندن دعای «شما یسراییل» به کورههای آدمسوزی پا نهاده است.
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۲۱۶
@book_tips🐞
#تکه_ای_از_کتاب
انسان از یکسو همان موجودی است که اتاق گاز و کورههای آدمسوزی آشویتس را ساخته و از دیگر سو همان موجودی که با جرات و شهامت با یاد نام خداوند و خواندن دعای «شما یسراییل» به کورههای آدمسوزی پا نهاده است.
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۲۱۶
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
چیزهایی که برای شما اتفاق میافتند تعیینکنندهی سرنوشتتان نیستند، همهی این اتفاقات برای میلیونها فرد دیگر نیز رخ میدهند و هرکدام از آنها سرنوشت متفاوتی دارند.
زیرا چیزی که در نهایت سرنوشت انسان را تعیین میکند، واکنشی است که او به آن اتفاقات نشان میدهد.
@book_tips 🐞
چیزهایی که برای شما اتفاق میافتند تعیینکنندهی سرنوشتتان نیستند، همهی این اتفاقات برای میلیونها فرد دیگر نیز رخ میدهند و هرکدام از آنها سرنوشت متفاوتی دارند.
زیرا چیزی که در نهایت سرنوشت انسان را تعیین میکند، واکنشی است که او به آن اتفاقات نشان میدهد.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ایمان شخص بسان دانه ایست که در زمینی کاشته می شود و هر کس آنچه را کشته درو می کند . پس دانه امید در دل بنشانید وآنرا با شادی و خوش بینی بارآورید وثمره اش بچشید.
#ژوزف_مورفی
#قدرت_تفکر
@book_tips 🐞
ایمان شخص بسان دانه ایست که در زمینی کاشته می شود و هر کس آنچه را کشته درو می کند . پس دانه امید در دل بنشانید وآنرا با شادی و خوش بینی بارآورید وثمره اش بچشید.
#ژوزف_مورفی
#قدرت_تفکر
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
رابطه انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستانهای عاشقانه با ریاکاری و احساسات گرایی چنین باوری ایجاد کردهاند که عشق هرگز نمیمیرد.
نه دوست من! عشق هم میمیرد. یک باره احساس میکنی دلت تنگ نمیشود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعا همه چیز تمام میشود. تمام میشود . جوری تمام میشود که انگار هرگز نبوده است.
#سید_ابراهیم_نبوی
مجنون لیلی
@book_tips 🐞
رابطه انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستانهای عاشقانه با ریاکاری و احساسات گرایی چنین باوری ایجاد کردهاند که عشق هرگز نمیمیرد.
نه دوست من! عشق هم میمیرد. یک باره احساس میکنی دلت تنگ نمیشود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعا همه چیز تمام میشود. تمام میشود . جوری تمام میشود که انگار هرگز نبوده است.
#سید_ابراهیم_نبوی
مجنون لیلی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
#دنیای_سوفی
#یوستین_گوردر
@book_tips🐞
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
#دنیای_سوفی
#یوستین_گوردر
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم
حقیقت واقع این بود که هما شب اول غیبت خود را در خانه ی مطربها گذرانده بود.
منتهی زن جوان از هر جهت فکرش را می کرد نمی خواست کسی بفهمد آن شب را کجا به سر برده است.
میرزا نبی هم با آن دروغ مصلحتی که گفت در حقیقت بیشتر توجهش حیثیت و آبروی سید میران بود تا پرده پوشی از کار هما.
اول وقت و روز بعد خواستم برای شما پیغام بفرستم کسی نبود حال طفلک هاجر هم خیلی وخیم بود که خودم بیایم
سید با خشمی که گلو و سینه و سه بند وجودش را در هم می فشرد گفت:اما بدبختانه یا خوشبختانه همانطور که می خواست رفتار کردم .نه او دیگر زن من است و نه من دیگر شوهر او.
نگاه دیر باور میرزا نبی از هما به سید میران و آهو گشت.
آهو حرف را به هاجر کشید و حال او را پرسید و اینکه میرزا چرا به فکر سلامتی او نیست.
هما از شنیدن نام طلاق گوئی زمین را از زیر پایش کشیده بودند کوچک نشسته بود چنان که می خواست جزئی از زمین شود.
ناگهان مه قلی نوکر میرزا نبی سر رسید
میرزا از چهره وحشت زده اش یکه خورد و او از حال بد هاجر خبر داد.
می گویند مرگ زن برای شوهر ناگوار است،و میرزا هم نمی توانست اندوهگین نباشد.
آهو و سید سه روز در خانه میرزا ماندند. هما شب ها به اتاق خورشید می رفت و روزها به بچه ها رسیدگی می کرد.
روز سوم خالو کرم از چغا سفید به شهر آمد و وقتی فهمید هما خود را طلاق سار کرده است کار سید را تایید کرد و گفت این زن لایق زندگی با عزت نیست. من اصلا کاری به کارش ندارم باشد که پشت پای جهالت هایش را بخورد.
تنها به سید گفت اگر هما گناهی دارد او را بکش اما طلاق نده.شهرت بد مشهدی بدتر از خود بد است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل پانزدهم
حقیقت واقع این بود که هما شب اول غیبت خود را در خانه ی مطربها گذرانده بود.
منتهی زن جوان از هر جهت فکرش را می کرد نمی خواست کسی بفهمد آن شب را کجا به سر برده است.
میرزا نبی هم با آن دروغ مصلحتی که گفت در حقیقت بیشتر توجهش حیثیت و آبروی سید میران بود تا پرده پوشی از کار هما.
اول وقت و روز بعد خواستم برای شما پیغام بفرستم کسی نبود حال طفلک هاجر هم خیلی وخیم بود که خودم بیایم
سید با خشمی که گلو و سینه و سه بند وجودش را در هم می فشرد گفت:اما بدبختانه یا خوشبختانه همانطور که می خواست رفتار کردم .نه او دیگر زن من است و نه من دیگر شوهر او.
نگاه دیر باور میرزا نبی از هما به سید میران و آهو گشت.
آهو حرف را به هاجر کشید و حال او را پرسید و اینکه میرزا چرا به فکر سلامتی او نیست.
هما از شنیدن نام طلاق گوئی زمین را از زیر پایش کشیده بودند کوچک نشسته بود چنان که می خواست جزئی از زمین شود.
ناگهان مه قلی نوکر میرزا نبی سر رسید
میرزا از چهره وحشت زده اش یکه خورد و او از حال بد هاجر خبر داد.
می گویند مرگ زن برای شوهر ناگوار است،و میرزا هم نمی توانست اندوهگین نباشد.
آهو و سید سه روز در خانه میرزا ماندند. هما شب ها به اتاق خورشید می رفت و روزها به بچه ها رسیدگی می کرد.
روز سوم خالو کرم از چغا سفید به شهر آمد و وقتی فهمید هما خود را طلاق سار کرده است کار سید را تایید کرد و گفت این زن لایق زندگی با عزت نیست. من اصلا کاری به کارش ندارم باشد که پشت پای جهالت هایش را بخورد.
تنها به سید گفت اگر هما گناهی دارد او را بکش اما طلاق نده.شهرت بد مشهدی بدتر از خود بد است.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم
وقتی خالو کرم رفت هما با نوعی بی اعتنایی تعمدی خرامان خرامان قطر حیاط را طی کرد و به اتاق بزرگ رفت.
سید آنجا تازه قامت نماز بسته ایستاده بود.
هما با حالتی نیمه بیگانه اما وسوسه انگیز شانه اش را به لنگه ی در تکیه داد و گفت:
اهووه،مردم نماز خوان شده اند!از کی تا به حال؟
سید از روزی که به خانه میرزا نبی رفته بود چند شبی که آنجا بود آتش جهنم و غرفه های بهشت را به یاد آورده بود.
وقتی تشهدش تمام شد سرش را به سوی فرد مزاحم برگرداند. زن یکوری روی صندلی نشسته بود. نگاه مرد از روی اندام خوش ترکیب او بر روی چهره گرد و سفیدش که به گلهای خدائی مهر و افسون آراسته شده بود ثابت ماند. خوب که نگاهش کرد گفت:
تو تارک الصلاتم کردی.
پلکهایش سنگینی می کرد. چشم هایش را پرده ضخیمی از شهوت و هوس فرا گرفته بود .
مرد عاشق شاهین وار به سوی وی خیز برداشت و از هر دو مچ دستش محکم گرفت:
_پدر سوخته افسوس که دوستت دارم.
هوس عشق ورزیدن با شهوت انتقام و کینه توزی که هنوز در سینه ی مرد خاموش نشده بود به چهره اش چنان حالتی داده بود که می خواست او را هم ببوسد و هم بزند. هما کوشید تا خود را از چنگش خلاص سازد.
هما:من که دیگر زن تو نیستم چه می گوئی؟!
با بوسه ی حرص آلود لب مهر خاموشی بر دهانش زد.
هما نالید و لبان خود را پاک کرد:
_آه..... دست از من بکش تو هنوز جانمازت پهن است. مگر نه اینکه مرا طلاق داده ای و به تو حرام هستم؟!
سید: درست است اما حالا رجوع می کنم.
هما: بیخود!من مایل نیستم.
طاقت مرد دلشده بعد از چند شب جدائی و طی یک مرحله بحران آمیز روحی مطلقا به پایان رسیده بود.
اگر چه او را طلاق داده بود و چنان تند رفته بود که او را سه طلاقه داده بود ولی نمی دانست چگونه باید برگشت.
او هما را به درجه نابودی خود و کل عالم هستی دوست داشت.
بدون او زندگی برایش میسر نبود. به او عادت کرده بود. (افتاده بود توی قلبش)
با این وجود در تصمیم قبلی اش که می باید بالاخره روزی گریبان را از چنگ عشق دیوانه کننده این زن برهاند ابدا تجدید نظر نکرده بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل پانزدهم
وقتی خالو کرم رفت هما با نوعی بی اعتنایی تعمدی خرامان خرامان قطر حیاط را طی کرد و به اتاق بزرگ رفت.
سید آنجا تازه قامت نماز بسته ایستاده بود.
هما با حالتی نیمه بیگانه اما وسوسه انگیز شانه اش را به لنگه ی در تکیه داد و گفت:
اهووه،مردم نماز خوان شده اند!از کی تا به حال؟
سید از روزی که به خانه میرزا نبی رفته بود چند شبی که آنجا بود آتش جهنم و غرفه های بهشت را به یاد آورده بود.
وقتی تشهدش تمام شد سرش را به سوی فرد مزاحم برگرداند. زن یکوری روی صندلی نشسته بود. نگاه مرد از روی اندام خوش ترکیب او بر روی چهره گرد و سفیدش که به گلهای خدائی مهر و افسون آراسته شده بود ثابت ماند. خوب که نگاهش کرد گفت:
تو تارک الصلاتم کردی.
پلکهایش سنگینی می کرد. چشم هایش را پرده ضخیمی از شهوت و هوس فرا گرفته بود .
مرد عاشق شاهین وار به سوی وی خیز برداشت و از هر دو مچ دستش محکم گرفت:
_پدر سوخته افسوس که دوستت دارم.
هوس عشق ورزیدن با شهوت انتقام و کینه توزی که هنوز در سینه ی مرد خاموش نشده بود به چهره اش چنان حالتی داده بود که می خواست او را هم ببوسد و هم بزند. هما کوشید تا خود را از چنگش خلاص سازد.
هما:من که دیگر زن تو نیستم چه می گوئی؟!
با بوسه ی حرص آلود لب مهر خاموشی بر دهانش زد.
هما نالید و لبان خود را پاک کرد:
_آه..... دست از من بکش تو هنوز جانمازت پهن است. مگر نه اینکه مرا طلاق داده ای و به تو حرام هستم؟!
سید: درست است اما حالا رجوع می کنم.
هما: بیخود!من مایل نیستم.
طاقت مرد دلشده بعد از چند شب جدائی و طی یک مرحله بحران آمیز روحی مطلقا به پایان رسیده بود.
اگر چه او را طلاق داده بود و چنان تند رفته بود که او را سه طلاقه داده بود ولی نمی دانست چگونه باید برگشت.
او هما را به درجه نابودی خود و کل عالم هستی دوست داشت.
بدون او زندگی برایش میسر نبود. به او عادت کرده بود. (افتاده بود توی قلبش)
با این وجود در تصمیم قبلی اش که می باید بالاخره روزی گریبان را از چنگ عشق دیوانه کننده این زن برهاند ابدا تجدید نظر نکرده بود.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم
آن شب زفافی که صاحبدلان کم از صبح پادشاهیش ندانسته اند اینک برای دو یار دلداده یک بار دیگر شیرین تر از همیشه تکرار شده بود.
آنها خود را در خلوت آن گوشه ی خالی از اغیار مطلقا تنها می پنداشتند و تا آنجا که آداب عشق توصیه می کرد شیداوار پیش می رفتند.
غافل از اینکه آهو همان ابتدای ورود هما به اتاق مثل یک شبح از پله ها بالا آمده و خود را پس پرده پنهان کرده و همه ی حرفهای میان آن دو را شنیده بوداینک از درز اتاق تمام حرکات آنها را می دید.
زن فلک زده می خواست بداند مردی که هما را طلاق داده با وی چگونه رفتار می کند. بالاخره لحظه بس حساس و باریکی رسید که دیگر طاقت او به پایان رسید.
بی آنکه فکر کندخود را لو خواهد داد،با حال خارج از طبیعی از پشت لنگه ی در بسته در به کنار آمد و در حالی که ایوان را ترک می کرد با خود غرید:
کوسه اگر ریش داشت روز پیش داشت.
با این چشم های کوچک چه چیزهای بزرگی که ندیدیم!
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل پانزدهم
آن شب زفافی که صاحبدلان کم از صبح پادشاهیش ندانسته اند اینک برای دو یار دلداده یک بار دیگر شیرین تر از همیشه تکرار شده بود.
آنها خود را در خلوت آن گوشه ی خالی از اغیار مطلقا تنها می پنداشتند و تا آنجا که آداب عشق توصیه می کرد شیداوار پیش می رفتند.
غافل از اینکه آهو همان ابتدای ورود هما به اتاق مثل یک شبح از پله ها بالا آمده و خود را پس پرده پنهان کرده و همه ی حرفهای میان آن دو را شنیده بوداینک از درز اتاق تمام حرکات آنها را می دید.
زن فلک زده می خواست بداند مردی که هما را طلاق داده با وی چگونه رفتار می کند. بالاخره لحظه بس حساس و باریکی رسید که دیگر طاقت او به پایان رسید.
بی آنکه فکر کندخود را لو خواهد داد،با حال خارج از طبیعی از پشت لنگه ی در بسته در به کنار آمد و در حالی که ایوان را ترک می کرد با خود غرید:
کوسه اگر ریش داشت روز پیش داشت.
با این چشم های کوچک چه چیزهای بزرگی که ندیدیم!
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
👍2
🍃🌺🍃
"یک معلم و یک درس عاشورایی واقعی برای همه ما"
در یکی از مدارس، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند. معلم متوجه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد. زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بيت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند. در روز دوم معلم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بيت شعر را پاک کرد و از بچه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد. هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچه ها بود. بچه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند. در طول این یک ماه، معلم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبت قرار می داد. کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد. آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلم سابقش "خنگ " می نامید، نیست. پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوب برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد. مدرک دکترای_فوق_تخصص_پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است. این قصه را دکتر ملک حسینی ) در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته . انسان ها دو نوعند: نوع اول کلید خير هستند. دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اولین شکست شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند. این دانش اموز میتوانست قربانی نوع دوم این انسان ها بشود که بخت با او یار بود.
@book_tips 🐞
"یک معلم و یک درس عاشورایی واقعی برای همه ما"
در یکی از مدارس، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند. معلم متوجه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد. زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بيت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند. در روز دوم معلم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بيت شعر را پاک کرد و از بچه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد. هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچه ها بود. بچه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند. در طول این یک ماه، معلم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبت قرار می داد. کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد. آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلم سابقش "خنگ " می نامید، نیست. پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوب برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد. مدرک دکترای_فوق_تخصص_پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است. این قصه را دکتر ملک حسینی ) در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته . انسان ها دو نوعند: نوع اول کلید خير هستند. دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اولین شکست شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند. این دانش اموز میتوانست قربانی نوع دوم این انسان ها بشود که بخت با او یار بود.
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
پنجشنبه ها،
از صبحِ اولِ وقتَش،
بخواهى نخواهى همه چيز عاشقانه شروع ميشود...
از آوازِ پرندگان بگير
تا صداىِ جاروى رفتگرِ دوست داشتنى روىِ برگها
همه و همه
بودنِ تو را صدا ميزنند!
هنوز دلَت به نيامدن است جانم...؟
#على_قاضى_نظام
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
پنجشنبه ها،
از صبحِ اولِ وقتَش،
بخواهى نخواهى همه چيز عاشقانه شروع ميشود...
از آوازِ پرندگان بگير
تا صداىِ جاروى رفتگرِ دوست داشتنى روىِ برگها
همه و همه
بودنِ تو را صدا ميزنند!
هنوز دلَت به نيامدن است جانم...؟
#على_قاضى_نظام
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
قومي خدا را به اميد پاداش نيايش ميكنند. اين عبادت بازرگانان است.
گروهي از روي ترس، بندگي ميكنند.
اين نوع بندگي مخصوص بردگان است.
مردمي خدا را از باب سپاس نعمتهايى او ستايش ميكنند.
اين روش آزادگان است.
امام حسین(ع)🖤❤️
@book_tips🐞
قومي خدا را به اميد پاداش نيايش ميكنند. اين عبادت بازرگانان است.
گروهي از روي ترس، بندگي ميكنند.
اين نوع بندگي مخصوص بردگان است.
مردمي خدا را از باب سپاس نعمتهايى او ستايش ميكنند.
اين روش آزادگان است.
امام حسین(ع)🖤❤️
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
طی چهل سال عمل و رفتار آدمها به من یاد داد که آنها میانهای با عقل ندارند.
دُم سرخرنگ ستارهی دنبالهداری را به آنها نشان بده، دلشان را از ترس پر کن، میبینی که آشفته و سراسیمه از خانه هاشان بیرون میریزند، و درهمبرهم چنان میدوند که قلم پایشان بشکند.
ولی بیا و به آنها حرف معقولی بزن، و به هزار دلیل ثابتش کن، میبینی که فقط به ریش ات میخندند.
#نمایشنامه_زندگی_گالیله
#برتولت_برشت
@book_tips🐞
طی چهل سال عمل و رفتار آدمها به من یاد داد که آنها میانهای با عقل ندارند.
دُم سرخرنگ ستارهی دنبالهداری را به آنها نشان بده، دلشان را از ترس پر کن، میبینی که آشفته و سراسیمه از خانه هاشان بیرون میریزند، و درهمبرهم چنان میدوند که قلم پایشان بشکند.
ولی بیا و به آنها حرف معقولی بزن، و به هزار دلیل ثابتش کن، میبینی که فقط به ریش ات میخندند.
#نمایشنامه_زندگی_گالیله
#برتولت_برشت
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
کتابهای پیشنهادی با موضوع عاشورا :
کتاب :پدر،عشق و پسر
مهدی شجاعی
▪▪▪
کتاب:سقای آب و ادب
مهدی شجاعی
▪▪▪
کتاب:ماه به روایت آه
ابوالفضل زورویی نصر آباد
▪▪▪
کتاب:فصل شیدایی لیلاها
سید علی شجاعی
▪▪▪
کتاب:نامیرا
صادق کرمیار
@book_tips 🐞
کتابهای پیشنهادی با موضوع عاشورا :
کتاب :پدر،عشق و پسر
مهدی شجاعی
▪▪▪
کتاب:سقای آب و ادب
مهدی شجاعی
▪▪▪
کتاب:ماه به روایت آه
ابوالفضل زورویی نصر آباد
▪▪▪
کتاب:فصل شیدایی لیلاها
سید علی شجاعی
▪▪▪
کتاب:نامیرا
صادق کرمیار
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#سخن_ناب
افسردگی به انسان
فرصت اندیشیدن نمیدهد.
بنابراین برای نادان نگهداشتن انسان؛
باید به هر روش ممکن اندوهگینش کرد ...
#فردریش_نیچه
@book_tips🐞
#سخن_ناب
افسردگی به انسان
فرصت اندیشیدن نمیدهد.
بنابراین برای نادان نگهداشتن انسان؛
باید به هر روش ممکن اندوهگینش کرد ...
#فردریش_نیچه
@book_tips🐞
🌺سلام و عرض ادب خدمت یاران بوک تیپس 🌺
🔔🔔🔔
دوستان این آدینه نگاه و صحبتمون درباره ی "نقش تقدیر و سرنوشت "در گروه بوک تیپس خواهد بود.
هرگونه چت و ارسال مطالب خارج از موضوع در روز آدینه ممنوع می باشد .
تاریخ :جمعه ۳۰شهریور۹۷
موضوع: تقدیر و سرنوشت
〰〰〰🍃🌺🍃〰〰〰
روزگار بر وفق مرادتان باد .
کانال بوک تیپس
لینک گروه:
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
🔔🔔🔔
دوستان این آدینه نگاه و صحبتمون درباره ی "نقش تقدیر و سرنوشت "در گروه بوک تیپس خواهد بود.
هرگونه چت و ارسال مطالب خارج از موضوع در روز آدینه ممنوع می باشد .
تاریخ :جمعه ۳۰شهریور۹۷
موضوع: تقدیر و سرنوشت
〰〰〰🍃🌺🍃〰〰〰
روزگار بر وفق مرادتان باد .
کانال بوک تیپس
لینک گروه:
https://t.me/joinchat/BOEO6RDd_e-PUl9SI-2KAg
🍃🌺🍃
شهریور چه عاشقانه روزهایش را ورق میزند
تا برسد به پاییز....
مجالی نیست باید رنگها را مهمان برگها کرد
پاییز می آید و باز شهریور میماند
و عاشقانه هایش...
عصرتون دلپذیر و در آرامش
@book_tips🐞
شهریور چه عاشقانه روزهایش را ورق میزند
تا برسد به پاییز....
مجالی نیست باید رنگها را مهمان برگها کرد
پاییز می آید و باز شهریور میماند
و عاشقانه هایش...
عصرتون دلپذیر و در آرامش
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل شانزدهم
آهو تصمیم گرفت از آن پس دیگر نه به شوهر نه به هما به هیچکدام اعتنائی نکند.
او به هر دلیل و جهت از قدرت امفالی (ملکه لیدی که هرکول را مقهور عشق خود ساخت) آن گونه زنانی که شوهر را پیش خود می نشاندند بهره نداشت پس چرا باید عمر عزیز را بیهوده بر خود تلخ سازد؟!
روز بعد هنگامی که کلارا از مدرسه آمد دستپاچه خود را به آغوش مادر انداخت و از جوانی گفت که دنبالش افتاده تا دم. خانه همان جوانی که جمعه پیش ،وقت سراب رفتن ،جلوی درشکه ی ما را گرفت و به سورتچی اشتلم کرد. کلارا گفت آیامن حرکتی کردم که او جسارت همچین کار بیشرمانه ای کرده؟!
آهو چشم های سیاه دختر را بوسید و دست روی سرش نهاد . در این حالت گوئی کاهن بزرگ اورشلیم دست بر سر سلیمان نهاد و او را به پادشاهی روی زمین مسح کرد.
فردای آنروز نیز جوان تصادفا یا از روی نقشه ی قبلی بر سر راه دختر آهو ظاهر شد.
کلارا از بین دوستانش چهره محجوب تر و مهرآمیزتری داشت اواز همه با نمکتر بود.
در اندام خود ،او ،ظرافت و لطافت را بهم آمیخته داشت.
بینی اش کوتاه و قلمی،چشم و ابرویش مشکی گیرنده و موهایش بلند بود.
طبق اندرز مادر هنگامی که در پیاده رو او را تشخیص داد چنان نمود گوئی اصلا وی را ندیده است.
آهو تصمیم گرفت بدون اینکه سرابی چیزی متوجه شود اگر جوان از عمل خود دست نکشید او را سر جای خود بنشاند.
با همه ی طبع سلیم و معتدل و بی آزارش که شش سال تمام مثل یک تیکه فلز در بوته ی سخت تربن اجحاف و جور و جفای شوهر بود و دم بر نمی آورد عجیب بود که بخواهد این طور مبارزه جویانه از حیثیت تهدید شده ی دخترش دفاع بکند.
آن بستر پر قوئی که زیرش عقرب لانه کرده باشد به بی خوابی های و هول و هراس هایش نمی ارزد.
وقتی بعد از ظهر روز سوم دو زن ناشناس در پوسیده ی خانه ی آنها را به صدا در آوردند شاد و پشیمان از تصمیم خود در گذشت و نفرت و ناراحتیش به محبت و احترام حقیقی تبدیل گشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل شانزدهم
آهو تصمیم گرفت از آن پس دیگر نه به شوهر نه به هما به هیچکدام اعتنائی نکند.
او به هر دلیل و جهت از قدرت امفالی (ملکه لیدی که هرکول را مقهور عشق خود ساخت) آن گونه زنانی که شوهر را پیش خود می نشاندند بهره نداشت پس چرا باید عمر عزیز را بیهوده بر خود تلخ سازد؟!
روز بعد هنگامی که کلارا از مدرسه آمد دستپاچه خود را به آغوش مادر انداخت و از جوانی گفت که دنبالش افتاده تا دم. خانه همان جوانی که جمعه پیش ،وقت سراب رفتن ،جلوی درشکه ی ما را گرفت و به سورتچی اشتلم کرد. کلارا گفت آیامن حرکتی کردم که او جسارت همچین کار بیشرمانه ای کرده؟!
آهو چشم های سیاه دختر را بوسید و دست روی سرش نهاد . در این حالت گوئی کاهن بزرگ اورشلیم دست بر سر سلیمان نهاد و او را به پادشاهی روی زمین مسح کرد.
فردای آنروز نیز جوان تصادفا یا از روی نقشه ی قبلی بر سر راه دختر آهو ظاهر شد.
کلارا از بین دوستانش چهره محجوب تر و مهرآمیزتری داشت اواز همه با نمکتر بود.
در اندام خود ،او ،ظرافت و لطافت را بهم آمیخته داشت.
بینی اش کوتاه و قلمی،چشم و ابرویش مشکی گیرنده و موهایش بلند بود.
طبق اندرز مادر هنگامی که در پیاده رو او را تشخیص داد چنان نمود گوئی اصلا وی را ندیده است.
آهو تصمیم گرفت بدون اینکه سرابی چیزی متوجه شود اگر جوان از عمل خود دست نکشید او را سر جای خود بنشاند.
با همه ی طبع سلیم و معتدل و بی آزارش که شش سال تمام مثل یک تیکه فلز در بوته ی سخت تربن اجحاف و جور و جفای شوهر بود و دم بر نمی آورد عجیب بود که بخواهد این طور مبارزه جویانه از حیثیت تهدید شده ی دخترش دفاع بکند.
آن بستر پر قوئی که زیرش عقرب لانه کرده باشد به بی خوابی های و هول و هراس هایش نمی ارزد.
وقتی بعد از ظهر روز سوم دو زن ناشناس در پوسیده ی خانه ی آنها را به صدا در آوردند شاد و پشیمان از تصمیم خود در گذشت و نفرت و ناراحتیش به محبت و احترام حقیقی تبدیل گشت.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_شانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞