Book_tips
21.7K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
588 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم
نزدیک ظهر سید خسته و کوفته به خانه باز می گشت که همسر اکرم را دید .او که خود را به دولت چسبانیده بودبدون اینکه کار مثبتی برای دستگاه انجام دهد. سید بااینکه از او بدش می آمد و پشیمان بود چرا بی مطالعه به اجاره نشینی در خانه قبولش کرده است. اما نسبت به او احساس حق شناسی میکرد.زیرا همین مرد بود که به او گفته بود که جافر ،خویش هما مورد تعقیب است به خانه راهش نده یا اینکه قبل از لو رفتن پارچه های قاچاق به او گفته بود جایشان را عوض کند.
خانجان تا او را دید گفت:ب موقع رسیدی آنجا را نگاه کن زن بازو لخت. سید تا چشمش به خانه یا مرکز کار عصمت کورده افتاد دریافت که منظور خانجان این است که او هما نیست؟
مثل درندگان جنگل چنان نگاه زهرآگین و شرر باری به مرد ابله گون افکند که اگر تیر چراغ برق نبود از پل سرنگون میشد.
غضبی که در درون سید زبانه می کشید بدون طلاق هما امکان پذیر نبود یکدنگی او اینجا بود که به اثبات می رسید.
سید به خانه که رسید
با سرافرازی نفس کشید،و گفت:حالا هر گوری می خواهد رفته باشد،می خواهم نه او برگردد نه سال گرانی.
طلاقش داددددددم!!!!!
تعجب نکنید :دستی که از من برید می خواهد سگ بخورد می خواهد گربه.
آهو یک لحظه نفهمید شوهرش چه می گوید..ناله ی ضعیفی کرد و هیکل نشسته اش کوچکتر شد.
زن ها که دور هم نشسته و گیوه می بافتند جیغ و ویغ کنان دور او حلقه زده مژده می خواستند.
آهو با این وصف متانت ظاهری خود را از دست نداده بود.
دریچه ی قلبش بار دیگر به روی بهار از دست رفته ی زندگی و سعادت گشوده شده بود . اندوه شومی که مثل خرده الماس شش سال تمام بود جگر او را لخته لخته میکرد.
مثل پژواک صدا در کوهستان هنوز زود بود که از پرده ی گوشش بیرون ببرد.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم

شوهرش بی آنکه شریکی و رقیبی داشته باشد،از آن پس مال خود او بود.
دلش می خواست از روی حقشناسی دست های کار کرده و گردنش را که رگهای ورم کرده آن شاخه گسترانده بود با بوسه ی اشک آلود خود تر کند.
زن به اصطلاح صیغه ای که پایش روی پوست خربزه بند بود،شش سال کشنده مثل دوالپا بر دوش زندگی و خانمان او سواری کرده بود.
چه ها که از دست او نکشیده بود!
سرابی مثل بازرگان ابریشم فروش قدیم که از سفر طولانی دریاها و خطرها و بلاها صحیح و سالم به کانون خانواده بازگشته با زن و فرزند هجران کشیده به لطف و خوشی رفتار می کرد.

آهو رختخواب شوهر را که از اتاق بزرگ آورده بود جدا افکند.
پس از شش سال دوری از مرد نازنین خود اکنون که باز به او می رسید همچون ناروان جوانی که در یک خشکسالی بی امان آخرین قطره آب خود را از دست داده باشد تشنه بود.

سر سودایش خسته،دل گفتارش پر خون بود.
اگر هر شب از غم نمی خوابید آن شب از شادی نخوابید.
گذشته گذشته بود،حال نیز مهم نبود باید آینده را می ساخت.

به قول معروف قدر چمن را بلبل افسرده می داند.
اگر کودکان بیخواب شده و مراقب او نبودند که از شدت ذوق یا دلواپسی گاه و بیگاه سر از روی بالش بر می داشتند و احوال پدر را می گرفتند آهو با همه ی آنکه پای رفتنش ابله گونه بود افتان و خیزان می رفت و خود را تسلیم تمناهای جسمانی شوهر می کرد.

آهو به وسوسه ی لبخندهای ظریف شوهر بر آن شده بود که با روانه کردن بچه های دیگر هر یک به جایی و پی کاری خانه را از غیر بپردازد،
می خواست با دادن و گرفتن بوسه ای جانانه بوسه ای که مهر محبت و کلید دریچه دل بود پای حکم قطعی خود را به امضا برساند.
در همین لحظه صدای چکش در خانه و کمتر از یک دقیقه با دیدن میزرانبی و هما پشت سرش گویی عزرائیل را در آستانه در دیده است.احساس کرد چیزی در درونش گسیخت و پایین افتاد.
هما با حالتی گناهبار و پشیمان پا به درون اتاق گذارد.
میرزا نبی:این دخترش حرفش چیست که از خانه خارج شده است؟
آهو با همان بیدل و حوصلگی اول گفت:
ما گمان نمی کردیم شما به این زودی از هرسین برگشته باشید.
میرزا نبی :هاجر را آورده ام بیمار است واقعا آدم بیمار باشد بیمار دار نباشد.
عصر پریروز به خانه رسیدم . هما که به خانه ما آمد فکر میکردم به دیدن هاجر آمده اما تو نگو که خانم قهر کرده است.
همان روز می خواستم شما را از بودن او در خانه ام آگاه سازم اما قرآن کوچکی را از جیب در آورد و روی دست و پای من افتاد و گفت اگر می خواهی من را در خانه ات نگه داری نباید تا یک هفته ب سید خبر بدهی بگذار خودش مرا پیدا کند. اگر او فی الواقع علاقه ی مرا در دل دارد باید همه ی این شهر را دنبالم زیر و رو کند. این یک تنبیهی است که من به سزای درشتی او می کنم . وگرنه چه بهتر که بدون رودروایسی و در آزادی کامل مرا طلاق دهد.
ببین چه افکار قلنبه و در عین حال کودکانه ای !

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

در زندگی هرکسی لحظه‌ای هست که درمسیر اندوه و افسوس قرار میگیرد. آنوقت یک راه برای عبور وجود دارد: کتاب، کتاب و کتاب را فراموش نکن در آن لحظه شگفت‌انگیز!

#هاوارد_بارکر
کاکتوس

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

نفس باد صبا
صبحدم از راه رسید
قاصدک پر زد و
گل وا شد و خورشید دمید

بلبل از هلهلۀ
باد به رقص آمد و گفت
باید از باغ خدا عطر محبت را چید

@book_tips🐞
( يَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ ۖ قُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَيْرٍ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ ۗ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ )

البقرة (215) Al-Baqara

از تو می پرسند چه چیزی انفاق کنند؟ بگو: «هر مالی که انفاق کردید، پس برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است. و هر کار نیکی که انجام دهید، بدرستی که خداوند به آن آگاه است. »

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞
💕حکایت !

ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺗﻨﮕﺪﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺍﻧﮕﺮﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﯾﺸﺎﻥ ﺩﻫﯽ، ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﻭﯾﺸﻢ ...

ﺧﻮﺍﺟﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻧﺬﺭ ﮐﻮﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ .

ﭘﺲ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺗﺎﻣﻠﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺧﻮﺍﺟﻪ ... ﮐﻮﺭ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﮔﺪﺍﺋﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ؛
ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﻔﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﺪ ...

ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻭﯼ ﺷﺘﺎﻓﺖ ،
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻮﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﻭﯼ ﺩﻫﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ ...

ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ،
ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ...

«ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻧﺼﺎﺭﯼ »


@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
روسو جمله ی خوبی خطاب به روحانیان مسیحی داشت، میگفت: دست از اثبات حقانیت مسیحیت بردارید، چون مسیحیت واقعاً برحق است، بیایید اثبات کنید که خودتان مسیحی هستید ...!

این چیزی ست که نیاز به اثبات دارد؛ به همین سیاق، باید خطاب به تمام مذهبیان گفت دست از اثبات وجود خدا بردارید، وجود خدا نیازی به اثبات ندارد!!
شما با رفتار نیکتان، اثبات کنید که به وجود خدا اعتقاد دارید!

@book_tips🐞
#سخن_روز
تمامی رویاهایمان میتواند به حقیقت تبدیل شود،
درصورتیکه...
شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.
Walt Disney

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#تکه_ای_از_کتاب

انسان از یکسو همان موجودی است که اتاق گاز و کوره‌های آدم‌سوزی آشویتس را ساخته و از دیگر سو همان موجودی که با جرات و شهامت با یاد نام خداوند و خواندن دعای «شما یسراییل» به کوره‌های آدم‌سوزی پا نهاده است. 
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۲۱۶
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃

چیزهایی که برای شما اتفاق می‌افتند تعیین‌کننده‌ی سرنوشت‌تان نیستند، همه‌ی این اتفاقات برای میلیون‌ها فرد دیگر نیز رخ می‌دهند و هرکدام از آن‌ها سرنوشت متفاوتی دارند.
زیرا چیزی که در نهایت سرنوشت انسان را تعیین می‌کند، واکنشی است که او به آن اتفاقات نشان می‌دهد.

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
ایمان شخص بسان دانه ایست که در زمینی کاشته می شود و هر کس آنچه را کشته درو می کند . پس دانه امید در دل بنشانید وآنرا با شادی و خوش بینی بارآورید وثمره اش بچشید.

#ژوزف_مورفی
#قدرت_تفکر
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

رابطه‌ انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستان‌های عاشقانه با  ریاکاری و احساسات گرایی چنین باوری ایجاد کرده‌اند که عشق هرگز نمی‌میرد.

نه دوست من! عشق هم می‌میرد. یک باره احساس می‌کنی  دلت تنگ نمی‌شود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعا همه چیز تمام می‌شود. تمام می‌شود . جوری تمام می‌شود که انگار هرگز نبوده است.


#سید_ابراهیم_نبوی
مجنون لیلی
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.


#دنیای_سوفی
#یوستین_گوردر
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم

حقیقت واقع این بود که هما شب اول غیبت خود را در خانه ی مطربها گذرانده بود.
منتهی زن جوان از هر جهت فکرش را می کرد نمی خواست کسی بفهمد آن شب را کجا به سر برده است.
میرزا نبی هم با آن دروغ مصلحتی که گفت در حقیقت بیشتر توجهش حیثیت و آبروی سید میران بود تا پرده پوشی از کار هما.
اول وقت و روز بعد خواستم برای شما پیغام بفرستم کسی نبود حال طفلک هاجر هم خیلی وخیم بود که خودم بیایم
سید با خشمی که گلو و سینه و سه بند وجودش را در هم می فشرد گفت:اما بدبختانه یا خوشبختانه همانطور که می خواست رفتار کردم .نه او دیگر زن من است و نه من دیگر شوهر او.

نگاه دیر باور میرزا نبی از هما به سید میران و آهو گشت.
آهو حرف را به هاجر کشید و حال او را پرسید و اینکه میرزا چرا به فکر سلامتی او نیست.
هما از شنیدن نام طلاق گوئی زمین را از زیر پایش کشیده بودند کوچک نشسته بود چنان که می خواست جزئی از زمین شود.
ناگهان مه قلی نوکر میرزا نبی سر رسید
میرزا از چهره وحشت زده اش یکه خورد و او از حال بد هاجر خبر داد.

می گویند مرگ زن برای شوهر ناگوار است،و میرزا هم نمی توانست اندوهگین نباشد.
آهو و سید سه روز در خانه میرزا ماندند. هما شب ها به اتاق خورشید می رفت و روزها به بچه ها رسیدگی می کرد.
روز سوم خالو کرم از چغا سفید به شهر آمد و وقتی فهمید هما خود را طلاق سار کرده است کار سید را تایید کرد و گفت این زن لایق زندگی با عزت نیست. من اصلا کاری به کارش ندارم باشد که پشت پای جهالت هایش را بخورد.
تنها به سید گفت اگر هما گناهی دارد او را بکش اما طلاق نده.شهرت بد مشهدی بدتر از خود بد است.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم

وقتی خالو کرم رفت هما با نوعی بی اعتنایی تعمدی خرامان خرامان قطر حیاط را طی کرد و به اتاق بزرگ رفت.
سید آنجا تازه قامت نماز بسته ایستاده بود.
هما با حالتی نیمه بیگانه اما وسوسه انگیز شانه اش را به لنگه ی در تکیه داد و گفت:
اهووه،مردم نماز خوان شده اند!از کی تا به حال؟
سید از روزی که به خانه میرزا نبی رفته بود چند شبی که آنجا بود آتش جهنم و غرفه های بهشت را به یاد آورده بود.
وقتی تشهدش تمام شد سرش را به سوی فرد مزاحم برگرداند. زن یکوری روی صندلی نشسته بود. نگاه مرد از روی اندام خوش ترکیب او بر روی چهره گرد و سفیدش که به گلهای خدائی مهر و افسون آراسته شده بود ثابت ماند. خوب که نگاهش کرد گفت:
تو تارک الصلاتم کردی.
پلکهایش سنگینی می کرد. چشم هایش را پرده ضخیمی از شهوت و هوس فرا گرفته بود .
مرد عاشق شاهین وار به سوی وی خیز برداشت و از هر دو مچ دستش محکم گرفت:
_پدر سوخته افسوس که دوستت دارم.
هوس عشق ورزیدن با شهوت انتقام و کینه توزی که هنوز در سینه ی مرد خاموش نشده بود به چهره اش چنان حالتی داده بود که می خواست او را هم ببوسد و هم بزند. هما کوشید تا خود را از چنگش خلاص سازد.
هما:من که دیگر زن تو نیستم چه می گوئی؟!
با بوسه ی حرص آلود لب مهر خاموشی بر دهانش زد.
هما نالید و لبان خود را پاک کرد:
_آه..... دست از من بکش تو هنوز جانمازت پهن است. مگر نه اینکه مرا طلاق داده ای و به تو حرام هستم؟!
سید: درست است اما حالا رجوع می کنم.
هما: بیخود!من مایل نیستم.
طاقت مرد دلشده بعد از چند شب جدائی و طی یک مرحله بحران آمیز روحی مطلقا به پایان رسیده بود.
اگر چه او را طلاق داده بود و چنان تند رفته بود که او را سه طلاقه داده بود ولی نمی دانست چگونه باید برگشت.
او هما را به درجه نابودی خود و کل عالم هستی دوست داشت.
بدون او زندگی برایش میسر نبود. به او عادت کرده بود. (افتاده بود توی قلبش)
با این وجود در تصمیم قبلی اش که می باید بالاخره روزی گریبان را از چنگ عشق دیوانه کننده این زن برهاند ابدا تجدید نظر نکرده بود.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم

آن شب زفافی که صاحبدلان کم از صبح پادشاهیش ندانسته اند اینک برای دو یار دلداده یک بار دیگر شیرین تر از همیشه تکرار شده بود.
آنها خود را در خلوت آن گوشه ی خالی از اغیار مطلقا تنها می پنداشتند و تا آنجا که آداب عشق توصیه می کرد شیداوار پیش می رفتند.
غافل از اینکه آهو همان ابتدای ورود هما به اتاق مثل یک شبح از پله ها بالا آمده و خود را پس پرده پنهان کرده و همه ی حرفهای میان آن دو را شنیده بوداینک از درز اتاق تمام حرکات آنها را می دید.
زن فلک زده می خواست بداند مردی که هما را طلاق داده با وی چگونه رفتار می کند. بالاخره لحظه بس حساس و باریکی رسید که دیگر طاقت او به پایان رسید.
بی آنکه فکر کندخود را لو خواهد داد،با حال خارج از طبیعی از پشت لنگه ی در بسته در به کنار آمد و در حالی که ایوان را ترک می کرد با خود غرید:
کوسه اگر ریش داشت روز پیش داشت.
با این چشم های کوچک چه چیزهای بزرگی که ندیدیم!

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
👍2
🍃🌺🍃

"یک معلم و یک درس عاشورایی واقعی برای همه ما"

در یکی از مدارس، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند. معلم متوجه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد. زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بيت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند. در روز دوم معلم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بيت شعر را پاک کرد و از بچه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد. هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچه ها بود. بچه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند. در طول این یک ماه، معلم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبت قرار می داد. کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد. آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلم سابقش "خنگ " می نامید، نیست. پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوب برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد. مدرک دکترای_فوق_تخصص_پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است. این قصه را دکتر ملک حسینی ) در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته . انسان ها دو نوعند: نوع اول کلید خير هستند. دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اولین شکست شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند. این دانش اموز میتوانست قربانی نوع دوم این انسان ها بشود که بخت با او یار بود.
@book_tips 🐞
‎‌
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

پنجشنبه ها،
از صبحِ اولِ وقتَش،
بخواهى نخواهى همه چيز عاشقانه شروع ميشود...
از آوازِ پرندگان بگير
تا صداىِ جاروى رفتگرِ دوست داشتنى روىِ برگها
همه و همه
بودنِ تو را صدا ميزنند!
هنوز دلَت به نيامدن است جانم...؟

#على_قاضى_نظام
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

قومي خدا را به اميد پاداش نيايش مي‌كنند. اين عبادت بازرگانان است.

گروهي از روي ترس، بندگي مي‌كنند.
اين نوع بندگي مخصوص بردگان است.

مردمي خدا را از باب سپاس نعمت‌‌هايى او ستايش مي‌كنند.
اين روش آزادگان است.


امام حسین(ع)🖤❤️


@book_tips🐞
🍃🌺🍃

طی چهل سال عمل و رفتار آدم‌ها به من یاد داد که آن‌ها میانه‌ای با عقل ندارند.
دُم سرخ‌رنگ ستاره‌ی دنباله‌داری را به آن‌ها نشان بده، دلشان را از ترس پر کن، می‌بینی که آشفته و سراسیمه از خانه هاشان بیرون می‌ریزند، و درهم‌برهم چنان می‌دوند که قلم پایشان بشکند.
ولی بیا و به آن‌ها حرف معقولی بزن، و به هزار دلیل ثابتش کن، می‌بینی که فقط به ریش ات می‌خندند.

#نمایشنامه_زندگی_گالیله
#برتولت_برشت

@book_tips🐞
🍃🌺🍃
کتابهای پیشنهادی با موضوع عاشورا :


کتاب :پدر،عشق و پسر
مهدی شجاعی

کتاب:سقای آب و ادب
مهدی شجاعی

کتاب:ماه به روایت آه
ابوالفضل زورویی نصر آباد

کتاب:فصل شیدایی لیلاها
سید علی شجاعی

کتاب:نامیرا
صادق کرمیار
@book_tips 🐞