Book_tips
21.8K subscribers
7.06K photos
2.34K videos
68 files
588 links
اهدای کتاب اهدای کلمه است.
کلمات نور هستند، باعث می‌شوند زندگی را بهتر ببینیم.

ارتباط با ادمین
@zarnegar503
@Lady_bug_33

تبلیغات
@booktips_ads


❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016

زاپاس
https://t.me/+ZYkaFxh2tAoyMjNk
Download Telegram
🍃🌺🍃

معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز، ساعت به ساعت در تغییر است. از این رو آنچه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست، بلکه هر فرد می‌بایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات مختلف دریابد. 
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۱۶۷
@book_tips🐞
فرويد با حيرت به بروير نگريست:
"يوزف،تو دچار نا اميدى نيستى، تو همه چيز دارى.مايه ى حسادت همه ى پزشكان وينى.
كارهايت در اروپا غوغا به پاكرده هر دانشجوى پزشكى هر كلام تو را مى ستايد، پژوهش هايت بسيار جالب توجه است.
تو و نا اميدى!!!!
تو در اوج رفيع ترين قله ى زندگى هستى!"
بروير دست بر دست فرويد گذاشت و گفت:
"قله ى زندگى! درست گفتى، زيگ.
قله، نقطه ى اوج صعود زندگى است!
👈ولى ايراد قله ها اين است كه انسان را به سراشيبى مى اندازد."

بروير بر خود لرزيد. چگونه اقرار كند كه همه ى زندگى اش رابر سر دستيابى به چنين نتيجه اى به قمار گذاشته است.
🤔🤔🤔
اروين يالوم
وقتى نيچه گريست صفحه ٢٣٤

@book_tips 🐞
فصل چهاردهم

میان سید و آهو،وقتی که هما از پهلوی آنها برخاست و رفت تا چند دقیقه سکوت بود.
زن شکسته حال و فروتن گوشه ی فرش نزدیک سماور نشست و در طرف دیگر فرش سرابی نشسته بود از روی یک احساس باطنی دو نفر متقابلا احتیاج یکدیگر را به صحبت و همدردی درک می کردند
اما گویی عایقی آنها را از هم دور نگه می داشت.
ترس و تشویش گفتن و نگفتن در دل زن می جوشید و سرابی در خود احساس پریشانی و شرم می کرد.
بالاخره زن به حرف آمد: حالاتنت سالم باشد. امااین قضیه باید تو را خوب غلتانده باشد؟
سیدبا خونسردی ظاهری جواب داد: حرفش رانزنیم بهتر است. بچه گریه میکرد میگفت قسمتم کم است،آنهم که بودگربه برد.این مدت شیری که از پستان
مادرم خورده بود زیر زبانم آمد.
مثل مار هفت خط پوست انداختم .
آهو:این ضربه ها مرد را اگر کوه هم باشد از پا در می آورد. سید میران نگاه ناآرام و گریزانش را سمت شاخه ی درختی متوجه کرد و با خود اندیشید چقدر انسان و نبات بهم شبیه هستند.
آهو:چرا نمی خواهی به من بروز بدهی که حال و وضع از چه قرار است؟!
تو به من که می رسی مهر سکوت می زنی یا باهما هم همین طوری؟!
سید:مدینه گفتی و کردی کبابم. میگویند فراش های حکومتی مردی را از خانه اش بیرون می کشیدند تا ببرند دار بزنند. زنش دنبالش دوید و گفت:
آن کفش قرمزی که به تو سفارش کرده بودم یادت نرود برابم بخری!
حالا هم قضیه من و هما هم اینگونه است اصلا درک نمی کند در چه اوضاعی قرار دارم غافل است. از اینکه باغ و زمین طلای پشتوانه ی خود او را فروخته ام .
آهو با صدای بیمار مانند و ضعیفی که فقط خود آن را شنید پرسید:تو این را به من نگفته بودی؟
سید با اندوه پکی به سیگار زد و ابروهایش در هم گره خورد:غیر اینکه سر باری بر بار غمت بگذارد چه نفعی به حال تو داشت. ؟!
آهو:چرا شوهرم! چرا؟توقع چنین حرفی را نداشتم. چرا باید گرفتاری هایت را پوشیده نگه داری؟!
تو داری یک باره از دست می روی غمگساری بی گفتگوئی چهره ساده و مهربان او را پوشانده بود.
کلمه ی شوهرم ،چنان شیرین از سینه ی سوزان او بیرون آمده بودکه قلب تیره ی سید را بی اختیار لرزاند.
این زن همدل و همراز اول و آخر او بود. سید از رفتارهای سنجیده هما گفت و ادامه داد هنوز نمی توانم چشم عقلم را بگشایم و به احساسات کور و حیوانیم دهانه بزنم.
آهو با نوک سوزن گیوه دوزی که در دستش بودقطره اشک درشت و چسبناکی را که از مژگانش سوا شده بود خط خطی می کرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_چهاردهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل چهاردهم
سید به نادرستی و شوخی کاری که می کرد اقرار داشت و متوجه بود که زن فریبکار دواسبه او را به سوی نابودی می کشاند،با این وجود همچنان با سر می دوید.
مهدی با یک مشت تمشک برای مادر کنارش نشست که مادر به او گفت :ببر برای کلارا که مراقب قالی است .

سید در چشمان مشکی جوهری تاثری کودکانه را دید که موج میزد. طوفان دل کوچکش را حس کرد.
سید مثل قاتلی که روح مقتولش را بر سرپا می بیندرعشه ای بر اندامش افتاد.و طاقت نیاورد.
برخاست و او را صدا زد:مهدی آقاجان بیا ببینم . بچه با دو دلی ایستاد. سید با ناتوانی پیرمردانی که رنجی در دل دارند،سر تکان داد.
لحن صدایش چنان بود که ترحم بچه را به خود جلب کرد.
سید:بیا پهلوی آقا جون. بیا ببینم این تمشک ها را از کجا چیدی؟
بغلش کرد و روی فرش آورد. شقیقه هایش را بوسید و سوال خود را تکرار کرد. به من نگفتی تمشک ها را از کجا چیدی؟
مهدی به سمتی که صدای زمزمه ی برادر می آمد اشاره کرد.
سید در حالی که یکی را در دهان می گذاشت گفت:اما زیادش ضرر دارد اینها از کافور هم سردترند.
بگو ببینم به مادر هم دادی بخورد؟او را دوست داری؟
بچه سکوت کرد. آهو نظاره گر بوداما افتان و خیزان و با اندوه و سرشکستگی هر چه عمیق تر محض نجات شوهر دور این قلعه ی شوم و سهمیگن می دوید،تا مگر راهی به درون آن بیابد و نمی یافت.
مثل یک مرده ی از دست رفته باید برای همیشه دل از امیدش برکند.
سید بغل گوش مهدی گفت:
آیا مرا هم دوست داری؟سر را به نشانه ی مثبت تکان داد.
روح سید به سان کبوتری ناتوان در چنگال عقاب اندیشه پرپر می زد.
اندیشه ای شبیه یک محاکمه درونی.
آهو که شوهر خود را این گونه دید پرسید:
شوهرم،عقل همه ی ما حیران این مسئله است که تو در او چه دیده ای که روزبروز بیشتر دلبسته اش می شوی.

شوهرم،تو گرفتار مقهور و سستی خود هستی،نه زیبائی و لطف و کمال او.

داستان همان مردی است که بر روی شاخه نشسته بودو آن را از ته می برید.
عشق تو مانند آب کوهساران از روح پاک و بلند پایه ی تو سرچشمه می گیرد. اما،ما را به تباهی و فساد می کشاند شوهرم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_چهاردهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
قلب خانه‌ای است با دو اتاق خواب.
در یکی، رنج زندگی می‌کند و در دیگری شادی.
نباید خیلی بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگر بیدار می‌شود.

یانوش: شادی چطور؟ از سر و صدای رنج بیدار نمی‌شود؟
نه، گوش شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاق مجاور نمی‌شنود.

فرانتس کافکا

#گفتکو_با_کافکا
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

دست برداشتن از زندگی خیلی آسان‌تر است تا دست برداشتن از عشق! آدم در این دنیا عمرش را به کشتن و پرستیدن می‌گذراند. و هر دوی اینا‌ها را با هم. از تو متنفرم! می پرستمت!
از خودت دفاع می‌کنی، خوش می‌گذرانی و دیوانه‌وار به هر قیمتی که هست زندگی را به موجود دوپای دیگری در قرن آینده وا می‌گذاری، طوری که انگار هیچ لذتی بالاتر از ادامه پیدا کردن نیست! طوری که انگار این کار در نهایت عمرت را جاودانه می‌کند!
به هر حال میل به عشق ورزی چاره ناپذیر است. مثل میل به خاراندن تن آدم ...


#لویی_فردینان_سلین
سفر به انتهای شب
@book_tips🐞
یک پیرمرد انگلیسی پس از 3 سال تلاش توانست بزرگترین ساعت کوکویی دنیا را بسازد. این ساعت دقیقا به اندازه یک خانه واقعی وسعت دارد و 8 متر ارتفاع دارد.

@book_tips 🐞
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمایش خیلی زیبا از گرمایش زمین

🌺🌺🌺🌺

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

صبحِ زیبا آمده عشق و صفا آغاز کن

مثلِ بلبل شاد باش و صبح را آغاز کن

خنده بر دنیا بزن، مهر و وفا، در زندگی

با خدا باش و با نام خدا، امروز را آغاز کن

#منصور_قادری_زنوز
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

تجربه به ما می‌آموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛ عشق آن است که هردو به یک‌سو بنگریم.


کتاب : زمین انسان‌ها
#آنتوان_دوسنت‌_اگزوپری
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

امنیت درونی و خلوت ؛

افرادی که امنیت درونی ندارند، همیشه از خلوت و تنهایی فرار می کنند، آنها بسیار مستعد برده شدن هستند تا از تنهایی درآیند.

این فرار کردن از خلوتِ خود، با مشغولیت های پی در پی هم صورت می گیرد، افراطی کار کردن، ساعتها مشغول شدن در شبکه های اجتماعی مجازی، روشن گذاشتن دائمی تلویزیون و... همه برای فرار از خلوت و مواجهه با خود است چراکه وقتی امنیت درونی وجود ندارد هرگونه مواجهه با خود ترسناک است.

#روانشناسی
@book_tips🐞
👍1
🍃🌺🍃
ميگويندکه شهریور تمام شد
ومهر در راه است
چه خوش خیالند
مهربرای ما
مدتهاست که آغاز شده
مهرآنهایی که دوستشان داريم
ودوستمان دارند
مهر به ماه نیست
مهر به"دل"است
مهرتان ماندگار


@book_tips🐞
🍃🌺🍃

در حالیکه بیرون را نگاه میکنم حواسم هم ب او هست ...
زیرچشمی نگاهش را دنبال میکنم خیره بمن در افکار خودش غرق َ ست از من می پرسد: به چی فکر میکنی ؟؟
میگویم به همه چیز و هیچ چیز

میگوید همه چیز و هیچ چیز یعنی چی ؟؟!!
میگویم: همه چیز یعنی زندگی، گذشته، حال و آینده
هیچ چیز یعنی پوچی و نبود هیچ کدام از اینها ...

لبهایش را وارونه میکند در کوپه را باز میکند و از پنجره ی روبرویش بیرون را نگاه میکند ...
نگاهم را از او بر می دارم و سرم را به پنجره ای ک کنارم هست تکیه میدهم
کویر میبینم و برهوت ..‌.
خس و خاشاک دیگر هیچ ...
زیر لب می گویم اینجا حتما زمانی سبز بوده و این کویر قطعا درختانی را در آغوشش نگه می داشته!!!
پس چرا حالا باید برهوت باشد و خشک ... چرا باید ب پوچی مطلق رسیده باشد؟؟...
با خودم میگویم ب کدامین گناه یا به کدامین جرم محکوم ب تنهایی شده
چرا باید با این همه عظمت تنها همدمش خس و خاشاکی بیش نباشد ...

براستی به کدامین گناه ؟؟!!...

#مریم_اولیائی
#کویر_تنهائی
#دلنوشته_های_شما
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃

شخصی می گفت:
"من شانزده سال دارم"
سرنوشت ساز خردمند به او خرده گرفت:
" نباید بگویی شانزده سال دارم،
باید بگویی شانزده سال ندارم! "

راستی شما به جای سالهایی که دیگر ندارید، چه دارید؟

#مسعود_لعلی
روز را خورشید می سازد روزگار را ما

@book_tips 🐞
Forwarded from Book_tips (M F)
نامه ای از دکتر ویکتور فرانکل

مردی که از زندان آشويتس در لهستان (قتلگاه آدم سوزی) توانست فرار کند، دكتر ويكتور فرانكل اتریشی بود و با توجه به خودكشيها و فجايع زیادی كه با چشم خودش ديده بود روانشناسی بسيار متبحر شده بود مدير مدرسه‌ای فعال بود. او در آغاز هرسال تحصیلی برای معلمان مدرسه این نامه را میفرستاد!
کسی هستم که از یک اردوگاه اسیران جان سالم به در برده است. چشمانم چیزهایی دیده که چشم هیچ انسانی نباید میدیده، اتاق های گازی را ديدم كه توسط بهترين و ماهرترين مهندسين ساختمان ساخته شده بودند. بهـترين و متخصص‌ترين پزشكانی را ديدم كه كودكان را به شكل ماهرانه ای مسموم ميكردند. نوزادانی که توسط آمپول های پرستارهایی مـُردند که بهترين پرستاران بودند، انسانهایی که توسط فارغ‌التحصیلان دبیرستان ها و دانشگاه ها سوزانده شدند.
به آموزش به این دلیل مَشکوکم. چیزی که از شما میخواهم این است که:
برای انسان شدن دانش آموزان تلاش کنید و تلاش شما موجب تربیت «جانورانِ دانشمند» و «بیماران روانیِ ماهر» نشود. خواندن، نوشتن، ریاضیات و... زمانی اهمیت پیدا میکند که به انسان شدن کودکان کمک کنيد و اين كليد انسان بودن اين كودكان در آينده ميباشد.
پزشك شدن ، مهندس شدن ، متخصص شدن ،كار سختی نيست و ميشه با چند سال درس خوندن بهشون رسيد و چه بسا امروز ما در جامعه هم پزشكان زیادی داريم و هم مهندسين زیادی داريم. اما بزرگترين ثروت ما انسانيت و اخلاق ما هست كه با هـيچ مدركی قابل مقايسه نيست...!

@book_tips 💕
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم

فردای روز باغ طرف عصر بود که سید هنگام بازگشت به خانه زنی بلند بالا،کمر باریک ،زیبا و دلفریب را دید که از طرف مقابل او می آمد.
چنان شکوه غیر عادی و خیره کننده ای داشت که فکر مرد هرگز منتقل به موضوع نشد که زن نیمه لخت سرتا پا فرنگی مآب دلبر خانگی خود او یعنی هماست.
از یکه ای که خورد چنان گیج و پریشان شد که دشوارش آمد بایستد و با وی حرف بزند.
یار او با این شکل و شمایل دلفریب بی شک مروارید هرمز را به بازار خجند می برد.
سید به خانه رفت و هما هم گویی خشم و عصبانیت سید را دریافته بود که طولی نکشید و بازگشت.
با همه اعتمادی که به عزت خود داشت اما تا چشم در چشم شوهر شد نتوانست سلام کند.
سید:به تو نگفته بودم این تیکه ی بی حیا را به تن نکنی؟!
سیلی کوچکی به طرف راست گونه اش نواخت:
پدر سوخته بی حیا ،حالا نوبت آبروی من است که به باد دهی؟!
هما:آری من شش سال زندگی تو را به باد دادم حالا می خواهم آبروی تو را به باد دهم.
من بهترین سالهای زندگی ام را با پاک دلی با چون تو گذرنده ام اما اکنون از من سیر شده ای؟!
من از نیت تو زنت خبر دارم.قرار گذاشتید مرا از سر وا کنید.اما من در این خانه درس خواری نگرفته بودم.
قبل از اینکه با طلاق من از زنت دلجویی کنی من رفته ام.
سید :به جهنم که می روی .هر چه بخواهی به تو می دهم.این صندوقچه و هر چه دستت بهش خورده به تو می دهم.
هما با گریه نفس خود را بالا کشید .
بگذار بروم و کلید سعادت زنی را که کودکان ریز دارد به او بدهم.
سید:برو به امان خدا من هم چند صباحی با آسودگی زندگی کنم.
هما وقتی از پله ها سرازیر شد دل در درونش نبود. هر جه با چشم دنبال خورشید گشت تا او را از رفتن منصرف کند اما افسوس.
هما رفت و سید بدون اینکه آثار ناراحتی در چهره اش مشخص باشد با خود اندیشید:فردا به سر خالو کرم پیغام می دهم که برای کار مهمی به اینجا بیاید و او را طلاق خواهم داد.اما او در حقیقت از خانه بیرون می رفت تا هما را بیابد.

نزدیک غروب خورشید به خانه آمد و به دستور سید و همراهی آهو تمام شهر را دنبالش گشتند و پیدایش نکردند . آن شب را هما بدور از سید گذراند و سید آنقدر عصبانی بود که صبح زود به محضر رفت تا هما را طلاق بدهد.
تمام دقایق شبی که هما نبود به کندی گذشت.
تقصیر خود او بود که زن را چنین افسار سر خود بار آورده بود.آیا اکنون در قدرت او بود که جلوش را بگیرد.
و به میل خود اداره اش کند ؟!.
جمله آخر هما این بود که:آدم با ننگ و رسوائی حقیقی روسپیان زندگی کند بهتر است تا با این مرد.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم
نزدیک ظهر سید خسته و کوفته به خانه باز می گشت که همسر اکرم را دید .او که خود را به دولت چسبانیده بودبدون اینکه کار مثبتی برای دستگاه انجام دهد. سید بااینکه از او بدش می آمد و پشیمان بود چرا بی مطالعه به اجاره نشینی در خانه قبولش کرده است. اما نسبت به او احساس حق شناسی میکرد.زیرا همین مرد بود که به او گفته بود که جافر ،خویش هما مورد تعقیب است به خانه راهش نده یا اینکه قبل از لو رفتن پارچه های قاچاق به او گفته بود جایشان را عوض کند.
خانجان تا او را دید گفت:ب موقع رسیدی آنجا را نگاه کن زن بازو لخت. سید تا چشمش به خانه یا مرکز کار عصمت کورده افتاد دریافت که منظور خانجان این است که او هما نیست؟
مثل درندگان جنگل چنان نگاه زهرآگین و شرر باری به مرد ابله گون افکند که اگر تیر چراغ برق نبود از پل سرنگون میشد.
غضبی که در درون سید زبانه می کشید بدون طلاق هما امکان پذیر نبود یکدنگی او اینجا بود که به اثبات می رسید.
سید به خانه که رسید
با سرافرازی نفس کشید،و گفت:حالا هر گوری می خواهد رفته باشد،می خواهم نه او برگردد نه سال گرانی.
طلاقش داددددددم!!!!!
تعجب نکنید :دستی که از من برید می خواهد سگ بخورد می خواهد گربه.
آهو یک لحظه نفهمید شوهرش چه می گوید..ناله ی ضعیفی کرد و هیکل نشسته اش کوچکتر شد.
زن ها که دور هم نشسته و گیوه می بافتند جیغ و ویغ کنان دور او حلقه زده مژده می خواستند.
آهو با این وصف متانت ظاهری خود را از دست نداده بود.
دریچه ی قلبش بار دیگر به روی بهار از دست رفته ی زندگی و سعادت گشوده شده بود . اندوه شومی که مثل خرده الماس شش سال تمام بود جگر او را لخته لخته میکرد.
مثل پژواک صدا در کوهستان هنوز زود بود که از پرده ی گوشش بیرون ببرد.

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
فصل پانزدهم

شوهرش بی آنکه شریکی و رقیبی داشته باشد،از آن پس مال خود او بود.
دلش می خواست از روی حقشناسی دست های کار کرده و گردنش را که رگهای ورم کرده آن شاخه گسترانده بود با بوسه ی اشک آلود خود تر کند.
زن به اصطلاح صیغه ای که پایش روی پوست خربزه بند بود،شش سال کشنده مثل دوالپا بر دوش زندگی و خانمان او سواری کرده بود.
چه ها که از دست او نکشیده بود!
سرابی مثل بازرگان ابریشم فروش قدیم که از سفر طولانی دریاها و خطرها و بلاها صحیح و سالم به کانون خانواده بازگشته با زن و فرزند هجران کشیده به لطف و خوشی رفتار می کرد.

آهو رختخواب شوهر را که از اتاق بزرگ آورده بود جدا افکند.
پس از شش سال دوری از مرد نازنین خود اکنون که باز به او می رسید همچون ناروان جوانی که در یک خشکسالی بی امان آخرین قطره آب خود را از دست داده باشد تشنه بود.

سر سودایش خسته،دل گفتارش پر خون بود.
اگر هر شب از غم نمی خوابید آن شب از شادی نخوابید.
گذشته گذشته بود،حال نیز مهم نبود باید آینده را می ساخت.

به قول معروف قدر چمن را بلبل افسرده می داند.
اگر کودکان بیخواب شده و مراقب او نبودند که از شدت ذوق یا دلواپسی گاه و بیگاه سر از روی بالش بر می داشتند و احوال پدر را می گرفتند آهو با همه ی آنکه پای رفتنش ابله گونه بود افتان و خیزان می رفت و خود را تسلیم تمناهای جسمانی شوهر می کرد.

آهو به وسوسه ی لبخندهای ظریف شوهر بر آن شده بود که با روانه کردن بچه های دیگر هر یک به جایی و پی کاری خانه را از غیر بپردازد،
می خواست با دادن و گرفتن بوسه ای جانانه بوسه ای که مهر محبت و کلید دریچه دل بود پای حکم قطعی خود را به امضا برساند.
در همین لحظه صدای چکش در خانه و کمتر از یک دقیقه با دیدن میزرانبی و هما پشت سرش گویی عزرائیل را در آستانه در دیده است.احساس کرد چیزی در درونش گسیخت و پایین افتاد.
هما با حالتی گناهبار و پشیمان پا به درون اتاق گذارد.
میرزا نبی:این دخترش حرفش چیست که از خانه خارج شده است؟
آهو با همان بیدل و حوصلگی اول گفت:
ما گمان نمی کردیم شما به این زودی از هرسین برگشته باشید.
میرزا نبی :هاجر را آورده ام بیمار است واقعا آدم بیمار باشد بیمار دار نباشد.
عصر پریروز به خانه رسیدم . هما که به خانه ما آمد فکر میکردم به دیدن هاجر آمده اما تو نگو که خانم قهر کرده است.
همان روز می خواستم شما را از بودن او در خانه ام آگاه سازم اما قرآن کوچکی را از جیب در آورد و روی دست و پای من افتاد و گفت اگر می خواهی من را در خانه ات نگه داری نباید تا یک هفته ب سید خبر بدهی بگذار خودش مرا پیدا کند. اگر او فی الواقع علاقه ی مرا در دل دارد باید همه ی این شهر را دنبالم زیر و رو کند. این یک تنبیهی است که من به سزای درشتی او می کنم . وگرنه چه بهتر که بدون رودروایسی و در آزادی کامل مرا طلاق دهد.
ببین چه افکار قلنبه و در عین حال کودکانه ای !

#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_پانزدهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃

در زندگی هرکسی لحظه‌ای هست که درمسیر اندوه و افسوس قرار میگیرد. آنوقت یک راه برای عبور وجود دارد: کتاب، کتاب و کتاب را فراموش نکن در آن لحظه شگفت‌انگیز!

#هاوارد_بارکر
کاکتوس

@book_tips 🐞
🍃🌺🍃

#صبح_آمد

نفس باد صبا
صبحدم از راه رسید
قاصدک پر زد و
گل وا شد و خورشید دمید

بلبل از هلهلۀ
باد به رقص آمد و گفت
باید از باغ خدا عطر محبت را چید

@book_tips🐞
( يَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ ۖ قُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَيْرٍ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ ۗ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ )

البقرة (215) Al-Baqara

از تو می پرسند چه چیزی انفاق کنند؟ بگو: «هر مالی که انفاق کردید، پس برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است. و هر کار نیکی که انجام دهید، بدرستی که خداوند به آن آگاه است. »

#کلام_روزانه_پروردگار

@book_tips 🐞