🍃🌺🍃
#صبح_آمد
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با بوی خوشِ نسترن و سنبل و سوسن
با پر زدنِ چند کبوتر سرِ هر بام
با دلخوشیِ زندگی و لذتِ بودن
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با تابشِ یک پرتوِ نور از افقِ پاک
با عطرِ گل و باغچه و نغمه ی بلبل
با بوی نمی گم شده در حافظه ی خاک
@book_tips🐞
#صبح_آمد
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با بوی خوشِ نسترن و سنبل و سوسن
با پر زدنِ چند کبوتر سرِ هر بام
با دلخوشیِ زندگی و لذتِ بودن
یک صبحِ دل انگیزِ دگر آمده از راه
با تابشِ یک پرتوِ نور از افقِ پاک
با عطرِ گل و باغچه و نغمه ی بلبل
با بوی نمی گم شده در حافظه ی خاک
@book_tips🐞
( كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ )
البقرة (216) Al-Baqara
جهاد(در راه خدا) بر شما واجب شده است، در حالی که برای شما ناگوار است، چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه آن برای شما بهتر باشد، و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه آن برای شما بد باشد، و خدا می داند، و شما نمی دانید.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
البقرة (216) Al-Baqara
جهاد(در راه خدا) بر شما واجب شده است، در حالی که برای شما ناگوار است، چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه آن برای شما بهتر باشد، و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه آن برای شما بد باشد، و خدا می داند، و شما نمی دانید.
#کلام_روزانه_پروردگار
@book_tips 🐞
کتاب خوب بخوانید، تا مغزتان بهتر کار کند.
دانشمندان می گویند:
پس از خواندن یک کتاب، عملکرد مغز به مدت حداقل پنج روز افزایش می یابد.
@book_tips🐞
دانشمندان می گویند:
پس از خواندن یک کتاب، عملکرد مغز به مدت حداقل پنج روز افزایش می یابد.
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
#سخن_ناب
آسوده باش و همه چیز را در مورد "گناه" و "تقدیس" فراموش کن! زیرا هر دو با هم تمام شادیهای انسانی را نابود میکنند.
گناهکار مدام احساس گناه میکند، از این رو شادیاش از بین میرود. کسی که فکر میکند کار اشتباهی کرده و مجرم است چگونه میتواند عشق بورزد، آواز بخواند یا برقصد؟
کسی هم که فکر میکند قدیس است نمیتواند خوشحال باشد. زیرا میترسد اگر لذت ببرد شاید تقدسش را از دست بدهد. اگر بخندد ممکن است سقوط کند. نمیتواند برقصد زیرا ممکن است او را منحرف کند. نمیتواند دست کسی را بگیرد زیرا ممکن است عاشق شود و امیال سرکوب شده ظاهر شوند.
گناهکار و قدیس هر دو بازندهاند.
#اشو
@book_tips🐞
#سخن_ناب
آسوده باش و همه چیز را در مورد "گناه" و "تقدیس" فراموش کن! زیرا هر دو با هم تمام شادیهای انسانی را نابود میکنند.
گناهکار مدام احساس گناه میکند، از این رو شادیاش از بین میرود. کسی که فکر میکند کار اشتباهی کرده و مجرم است چگونه میتواند عشق بورزد، آواز بخواند یا برقصد؟
کسی هم که فکر میکند قدیس است نمیتواند خوشحال باشد. زیرا میترسد اگر لذت ببرد شاید تقدسش را از دست بدهد. اگر بخندد ممکن است سقوط کند. نمیتواند برقصد زیرا ممکن است او را منحرف کند. نمیتواند دست کسی را بگیرد زیرا ممکن است عاشق شود و امیال سرکوب شده ظاهر شوند.
گناهکار و قدیس هر دو بازندهاند.
#اشو
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
من به جرات میگویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن «معنی» وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که «کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.»
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۱۵۹
@book_tips🐞
من به جرات میگویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن «معنی» وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که «کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.»
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۱۵۹
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز، ساعت به ساعت در تغییر است. از این رو آنچه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست، بلکه هر فرد میبایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات مختلف دریابد.
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۱۶۷
@book_tips🐞
معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز، ساعت به ساعت در تغییر است. از این رو آنچه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست، بلکه هر فرد میبایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات مختلف دریابد.
#انسان_در_جستجوی_معنا
صفحه ۱۶۷
@book_tips🐞
فرويد با حيرت به بروير نگريست:
"يوزف،تو دچار نا اميدى نيستى، تو همه چيز دارى.مايه ى حسادت همه ى پزشكان وينى.
كارهايت در اروپا غوغا به پاكرده هر دانشجوى پزشكى هر كلام تو را مى ستايد، پژوهش هايت بسيار جالب توجه است.
تو و نا اميدى!!!!
تو در اوج رفيع ترين قله ى زندگى هستى!"
بروير دست بر دست فرويد گذاشت و گفت:
"قله ى زندگى! درست گفتى، زيگ.
قله، نقطه ى اوج صعود زندگى است!
👈ولى ايراد قله ها اين است كه انسان را به سراشيبى مى اندازد."
بروير بر خود لرزيد. چگونه اقرار كند كه همه ى زندگى اش رابر سر دستيابى به چنين نتيجه اى به قمار گذاشته است.
🤔🤔🤔
اروين يالوم
وقتى نيچه گريست صفحه ٢٣٤
@book_tips 🐞
"يوزف،تو دچار نا اميدى نيستى، تو همه چيز دارى.مايه ى حسادت همه ى پزشكان وينى.
كارهايت در اروپا غوغا به پاكرده هر دانشجوى پزشكى هر كلام تو را مى ستايد، پژوهش هايت بسيار جالب توجه است.
تو و نا اميدى!!!!
تو در اوج رفيع ترين قله ى زندگى هستى!"
بروير دست بر دست فرويد گذاشت و گفت:
"قله ى زندگى! درست گفتى، زيگ.
قله، نقطه ى اوج صعود زندگى است!
👈ولى ايراد قله ها اين است كه انسان را به سراشيبى مى اندازد."
بروير بر خود لرزيد. چگونه اقرار كند كه همه ى زندگى اش رابر سر دستيابى به چنين نتيجه اى به قمار گذاشته است.
🤔🤔🤔
اروين يالوم
وقتى نيچه گريست صفحه ٢٣٤
@book_tips 🐞
فصل چهاردهم
میان سید و آهو،وقتی که هما از پهلوی آنها برخاست و رفت تا چند دقیقه سکوت بود.
زن شکسته حال و فروتن گوشه ی فرش نزدیک سماور نشست و در طرف دیگر فرش سرابی نشسته بود از روی یک احساس باطنی دو نفر متقابلا احتیاج یکدیگر را به صحبت و همدردی درک می کردند
اما گویی عایقی آنها را از هم دور نگه می داشت.
ترس و تشویش گفتن و نگفتن در دل زن می جوشید و سرابی در خود احساس پریشانی و شرم می کرد.
بالاخره زن به حرف آمد: حالاتنت سالم باشد. امااین قضیه باید تو را خوب غلتانده باشد؟
سیدبا خونسردی ظاهری جواب داد: حرفش رانزنیم بهتر است. بچه گریه میکرد میگفت قسمتم کم است،آنهم که بودگربه برد.این مدت شیری که از پستان
مادرم خورده بود زیر زبانم آمد.
مثل مار هفت خط پوست انداختم .
آهو:این ضربه ها مرد را اگر کوه هم باشد از پا در می آورد. سید میران نگاه ناآرام و گریزانش را سمت شاخه ی درختی متوجه کرد و با خود اندیشید چقدر انسان و نبات بهم شبیه هستند.
آهو:چرا نمی خواهی به من بروز بدهی که حال و وضع از چه قرار است؟!
تو به من که می رسی مهر سکوت می زنی یا باهما هم همین طوری؟!
سید:مدینه گفتی و کردی کبابم. میگویند فراش های حکومتی مردی را از خانه اش بیرون می کشیدند تا ببرند دار بزنند. زنش دنبالش دوید و گفت:
آن کفش قرمزی که به تو سفارش کرده بودم یادت نرود برابم بخری!
حالا هم قضیه من و هما هم اینگونه است اصلا درک نمی کند در چه اوضاعی قرار دارم غافل است. از اینکه باغ و زمین طلای پشتوانه ی خود او را فروخته ام .
آهو با صدای بیمار مانند و ضعیفی که فقط خود آن را شنید پرسید:تو این را به من نگفته بودی؟
سید با اندوه پکی به سیگار زد و ابروهایش در هم گره خورد:غیر اینکه سر باری بر بار غمت بگذارد چه نفعی به حال تو داشت. ؟!
آهو:چرا شوهرم! چرا؟توقع چنین حرفی را نداشتم. چرا باید گرفتاری هایت را پوشیده نگه داری؟!
تو داری یک باره از دست می روی غمگساری بی گفتگوئی چهره ساده و مهربان او را پوشانده بود.
کلمه ی شوهرم ،چنان شیرین از سینه ی سوزان او بیرون آمده بودکه قلب تیره ی سید را بی اختیار لرزاند.
این زن همدل و همراز اول و آخر او بود. سید از رفتارهای سنجیده هما گفت و ادامه داد هنوز نمی توانم چشم عقلم را بگشایم و به احساسات کور و حیوانیم دهانه بزنم.
آهو با نوک سوزن گیوه دوزی که در دستش بودقطره اشک درشت و چسبناکی را که از مژگانش سوا شده بود خط خطی می کرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_چهاردهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
میان سید و آهو،وقتی که هما از پهلوی آنها برخاست و رفت تا چند دقیقه سکوت بود.
زن شکسته حال و فروتن گوشه ی فرش نزدیک سماور نشست و در طرف دیگر فرش سرابی نشسته بود از روی یک احساس باطنی دو نفر متقابلا احتیاج یکدیگر را به صحبت و همدردی درک می کردند
اما گویی عایقی آنها را از هم دور نگه می داشت.
ترس و تشویش گفتن و نگفتن در دل زن می جوشید و سرابی در خود احساس پریشانی و شرم می کرد.
بالاخره زن به حرف آمد: حالاتنت سالم باشد. امااین قضیه باید تو را خوب غلتانده باشد؟
سیدبا خونسردی ظاهری جواب داد: حرفش رانزنیم بهتر است. بچه گریه میکرد میگفت قسمتم کم است،آنهم که بودگربه برد.این مدت شیری که از پستان
مادرم خورده بود زیر زبانم آمد.
مثل مار هفت خط پوست انداختم .
آهو:این ضربه ها مرد را اگر کوه هم باشد از پا در می آورد. سید میران نگاه ناآرام و گریزانش را سمت شاخه ی درختی متوجه کرد و با خود اندیشید چقدر انسان و نبات بهم شبیه هستند.
آهو:چرا نمی خواهی به من بروز بدهی که حال و وضع از چه قرار است؟!
تو به من که می رسی مهر سکوت می زنی یا باهما هم همین طوری؟!
سید:مدینه گفتی و کردی کبابم. میگویند فراش های حکومتی مردی را از خانه اش بیرون می کشیدند تا ببرند دار بزنند. زنش دنبالش دوید و گفت:
آن کفش قرمزی که به تو سفارش کرده بودم یادت نرود برابم بخری!
حالا هم قضیه من و هما هم اینگونه است اصلا درک نمی کند در چه اوضاعی قرار دارم غافل است. از اینکه باغ و زمین طلای پشتوانه ی خود او را فروخته ام .
آهو با صدای بیمار مانند و ضعیفی که فقط خود آن را شنید پرسید:تو این را به من نگفته بودی؟
سید با اندوه پکی به سیگار زد و ابروهایش در هم گره خورد:غیر اینکه سر باری بر بار غمت بگذارد چه نفعی به حال تو داشت. ؟!
آهو:چرا شوهرم! چرا؟توقع چنین حرفی را نداشتم. چرا باید گرفتاری هایت را پوشیده نگه داری؟!
تو داری یک باره از دست می روی غمگساری بی گفتگوئی چهره ساده و مهربان او را پوشانده بود.
کلمه ی شوهرم ،چنان شیرین از سینه ی سوزان او بیرون آمده بودکه قلب تیره ی سید را بی اختیار لرزاند.
این زن همدل و همراز اول و آخر او بود. سید از رفتارهای سنجیده هما گفت و ادامه داد هنوز نمی توانم چشم عقلم را بگشایم و به احساسات کور و حیوانیم دهانه بزنم.
آهو با نوک سوزن گیوه دوزی که در دستش بودقطره اشک درشت و چسبناکی را که از مژگانش سوا شده بود خط خطی می کرد.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_چهاردهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
فصل چهاردهم
سید به نادرستی و شوخی کاری که می کرد اقرار داشت و متوجه بود که زن فریبکار دواسبه او را به سوی نابودی می کشاند،با این وجود همچنان با سر می دوید.
مهدی با یک مشت تمشک برای مادر کنارش نشست که مادر به او گفت :ببر برای کلارا که مراقب قالی است .
سید در چشمان مشکی جوهری تاثری کودکانه را دید که موج میزد. طوفان دل کوچکش را حس کرد.
سید مثل قاتلی که روح مقتولش را بر سرپا می بیندرعشه ای بر اندامش افتاد.و طاقت نیاورد.
برخاست و او را صدا زد:مهدی آقاجان بیا ببینم . بچه با دو دلی ایستاد. سید با ناتوانی پیرمردانی که رنجی در دل دارند،سر تکان داد.
لحن صدایش چنان بود که ترحم بچه را به خود جلب کرد.
سید:بیا پهلوی آقا جون. بیا ببینم این تمشک ها را از کجا چیدی؟
بغلش کرد و روی فرش آورد. شقیقه هایش را بوسید و سوال خود را تکرار کرد. به من نگفتی تمشک ها را از کجا چیدی؟
مهدی به سمتی که صدای زمزمه ی برادر می آمد اشاره کرد.
سید در حالی که یکی را در دهان می گذاشت گفت:اما زیادش ضرر دارد اینها از کافور هم سردترند.
بگو ببینم به مادر هم دادی بخورد؟او را دوست داری؟
بچه سکوت کرد. آهو نظاره گر بوداما افتان و خیزان و با اندوه و سرشکستگی هر چه عمیق تر محض نجات شوهر دور این قلعه ی شوم و سهمیگن می دوید،تا مگر راهی به درون آن بیابد و نمی یافت.
مثل یک مرده ی از دست رفته باید برای همیشه دل از امیدش برکند.
سید بغل گوش مهدی گفت:
آیا مرا هم دوست داری؟سر را به نشانه ی مثبت تکان داد.
روح سید به سان کبوتری ناتوان در چنگال عقاب اندیشه پرپر می زد.
اندیشه ای شبیه یک محاکمه درونی.
آهو که شوهر خود را این گونه دید پرسید:
شوهرم،عقل همه ی ما حیران این مسئله است که تو در او چه دیده ای که روزبروز بیشتر دلبسته اش می شوی.
شوهرم،تو گرفتار مقهور و سستی خود هستی،نه زیبائی و لطف و کمال او.
داستان همان مردی است که بر روی شاخه نشسته بودو آن را از ته می برید.
عشق تو مانند آب کوهساران از روح پاک و بلند پایه ی تو سرچشمه می گیرد. اما،ما را به تباهی و فساد می کشاند شوهرم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_چهاردهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
سید به نادرستی و شوخی کاری که می کرد اقرار داشت و متوجه بود که زن فریبکار دواسبه او را به سوی نابودی می کشاند،با این وجود همچنان با سر می دوید.
مهدی با یک مشت تمشک برای مادر کنارش نشست که مادر به او گفت :ببر برای کلارا که مراقب قالی است .
سید در چشمان مشکی جوهری تاثری کودکانه را دید که موج میزد. طوفان دل کوچکش را حس کرد.
سید مثل قاتلی که روح مقتولش را بر سرپا می بیندرعشه ای بر اندامش افتاد.و طاقت نیاورد.
برخاست و او را صدا زد:مهدی آقاجان بیا ببینم . بچه با دو دلی ایستاد. سید با ناتوانی پیرمردانی که رنجی در دل دارند،سر تکان داد.
لحن صدایش چنان بود که ترحم بچه را به خود جلب کرد.
سید:بیا پهلوی آقا جون. بیا ببینم این تمشک ها را از کجا چیدی؟
بغلش کرد و روی فرش آورد. شقیقه هایش را بوسید و سوال خود را تکرار کرد. به من نگفتی تمشک ها را از کجا چیدی؟
مهدی به سمتی که صدای زمزمه ی برادر می آمد اشاره کرد.
سید در حالی که یکی را در دهان می گذاشت گفت:اما زیادش ضرر دارد اینها از کافور هم سردترند.
بگو ببینم به مادر هم دادی بخورد؟او را دوست داری؟
بچه سکوت کرد. آهو نظاره گر بوداما افتان و خیزان و با اندوه و سرشکستگی هر چه عمیق تر محض نجات شوهر دور این قلعه ی شوم و سهمیگن می دوید،تا مگر راهی به درون آن بیابد و نمی یافت.
مثل یک مرده ی از دست رفته باید برای همیشه دل از امیدش برکند.
سید بغل گوش مهدی گفت:
آیا مرا هم دوست داری؟سر را به نشانه ی مثبت تکان داد.
روح سید به سان کبوتری ناتوان در چنگال عقاب اندیشه پرپر می زد.
اندیشه ای شبیه یک محاکمه درونی.
آهو که شوهر خود را این گونه دید پرسید:
شوهرم،عقل همه ی ما حیران این مسئله است که تو در او چه دیده ای که روزبروز بیشتر دلبسته اش می شوی.
شوهرم،تو گرفتار مقهور و سستی خود هستی،نه زیبائی و لطف و کمال او.
داستان همان مردی است که بر روی شاخه نشسته بودو آن را از ته می برید.
عشق تو مانند آب کوهساران از روح پاک و بلند پایه ی تو سرچشمه می گیرد. اما،ما را به تباهی و فساد می کشاند شوهرم.
#شوهر_آهو_خانم
#علی_محمد_افغانی
#فصل_چهاردهم
#برداشتی_از_کتاب
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
قلب خانهای است با دو اتاق خواب.
در یکی، رنج زندگی میکند و در دیگری شادی.
نباید خیلی بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگر بیدار میشود.
یانوش: شادی چطور؟ از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟
نه، گوش شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاق مجاور نمیشنود.
فرانتس کافکا
#گفتکو_با_کافکا
@book_tips🐞
قلب خانهای است با دو اتاق خواب.
در یکی، رنج زندگی میکند و در دیگری شادی.
نباید خیلی بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگر بیدار میشود.
یانوش: شادی چطور؟ از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟
نه، گوش شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاق مجاور نمیشنود.
فرانتس کافکا
#گفتکو_با_کافکا
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
دست برداشتن از زندگی خیلی آسانتر است تا دست برداشتن از عشق! آدم در این دنیا عمرش را به کشتن و پرستیدن میگذراند. و هر دوی ایناها را با هم. از تو متنفرم! می پرستمت!
از خودت دفاع میکنی، خوش میگذرانی و دیوانهوار به هر قیمتی که هست زندگی را به موجود دوپای دیگری در قرن آینده وا میگذاری، طوری که انگار هیچ لذتی بالاتر از ادامه پیدا کردن نیست! طوری که انگار این کار در نهایت عمرت را جاودانه میکند!
به هر حال میل به عشق ورزی چاره ناپذیر است. مثل میل به خاراندن تن آدم ...
#لویی_فردینان_سلین
سفر به انتهای شب
@book_tips🐞
دست برداشتن از زندگی خیلی آسانتر است تا دست برداشتن از عشق! آدم در این دنیا عمرش را به کشتن و پرستیدن میگذراند. و هر دوی ایناها را با هم. از تو متنفرم! می پرستمت!
از خودت دفاع میکنی، خوش میگذرانی و دیوانهوار به هر قیمتی که هست زندگی را به موجود دوپای دیگری در قرن آینده وا میگذاری، طوری که انگار هیچ لذتی بالاتر از ادامه پیدا کردن نیست! طوری که انگار این کار در نهایت عمرت را جاودانه میکند!
به هر حال میل به عشق ورزی چاره ناپذیر است. مثل میل به خاراندن تن آدم ...
#لویی_فردینان_سلین
سفر به انتهای شب
@book_tips🐞
یک پیرمرد انگلیسی پس از 3 سال تلاش توانست بزرگترین ساعت کوکویی دنیا را بسازد. این ساعت دقیقا به اندازه یک خانه واقعی وسعت دارد و 8 متر ارتفاع دارد.
@book_tips 🐞
@book_tips 🐞
🍃🌺🍃
#صبح_آمد
صبحِ زیبا آمده عشق و صفا آغاز کن
مثلِ بلبل شاد باش و صبح را آغاز کن
خنده بر دنیا بزن، مهر و وفا، در زندگی
با خدا باش و با نام خدا، امروز را آغاز کن
#منصور_قادری_زنوز
@book_tips🐞
#صبح_آمد
صبحِ زیبا آمده عشق و صفا آغاز کن
مثلِ بلبل شاد باش و صبح را آغاز کن
خنده بر دنیا بزن، مهر و وفا، در زندگی
با خدا باش و با نام خدا، امروز را آغاز کن
#منصور_قادری_زنوز
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
تجربه به ما میآموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛ عشق آن است که هردو به یکسو بنگریم.
کتاب : زمین انسانها
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
@book_tips🐞
تجربه به ما میآموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛ عشق آن است که هردو به یکسو بنگریم.
کتاب : زمین انسانها
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
امنیت درونی و خلوت ؛
افرادی که امنیت درونی ندارند، همیشه از خلوت و تنهایی فرار می کنند، آنها بسیار مستعد برده شدن هستند تا از تنهایی درآیند.
این فرار کردن از خلوتِ خود، با مشغولیت های پی در پی هم صورت می گیرد، افراطی کار کردن، ساعتها مشغول شدن در شبکه های اجتماعی مجازی، روشن گذاشتن دائمی تلویزیون و... همه برای فرار از خلوت و مواجهه با خود است چراکه وقتی امنیت درونی وجود ندارد هرگونه مواجهه با خود ترسناک است.
#روانشناسی
@book_tips🐞
امنیت درونی و خلوت ؛
افرادی که امنیت درونی ندارند، همیشه از خلوت و تنهایی فرار می کنند، آنها بسیار مستعد برده شدن هستند تا از تنهایی درآیند.
این فرار کردن از خلوتِ خود، با مشغولیت های پی در پی هم صورت می گیرد، افراطی کار کردن، ساعتها مشغول شدن در شبکه های اجتماعی مجازی، روشن گذاشتن دائمی تلویزیون و... همه برای فرار از خلوت و مواجهه با خود است چراکه وقتی امنیت درونی وجود ندارد هرگونه مواجهه با خود ترسناک است.
#روانشناسی
@book_tips🐞
👍1
🍃🌺🍃
ميگويندکه شهریور تمام شد
ومهر در راه است
چه خوش خیالند
مهربرای ما
مدتهاست که آغاز شده
مهرآنهایی که دوستشان داريم
ودوستمان دارند
مهر به ماه نیست
مهر به"دل"است
مهرتان ماندگار
@book_tips🐞
ميگويندکه شهریور تمام شد
ومهر در راه است
چه خوش خیالند
مهربرای ما
مدتهاست که آغاز شده
مهرآنهایی که دوستشان داريم
ودوستمان دارند
مهر به ماه نیست
مهر به"دل"است
مهرتان ماندگار
@book_tips🐞
🍃🌺🍃
در حالیکه بیرون را نگاه میکنم حواسم هم ب او هست ...
زیرچشمی نگاهش را دنبال میکنم خیره بمن در افکار خودش غرق َ ست از من می پرسد: به چی فکر میکنی ؟؟
میگویم به همه چیز و هیچ چیز
میگوید همه چیز و هیچ چیز یعنی چی ؟؟!!
میگویم: همه چیز یعنی زندگی، گذشته، حال و آینده
هیچ چیز یعنی پوچی و نبود هیچ کدام از اینها ...
لبهایش را وارونه میکند در کوپه را باز میکند و از پنجره ی روبرویش بیرون را نگاه میکند ...
نگاهم را از او بر می دارم و سرم را به پنجره ای ک کنارم هست تکیه میدهم
کویر میبینم و برهوت ...
خس و خاشاک دیگر هیچ ...
زیر لب می گویم اینجا حتما زمانی سبز بوده و این کویر قطعا درختانی را در آغوشش نگه می داشته!!!
پس چرا حالا باید برهوت باشد و خشک ... چرا باید ب پوچی مطلق رسیده باشد؟؟...
با خودم میگویم ب کدامین گناه یا به کدامین جرم محکوم ب تنهایی شده
چرا باید با این همه عظمت تنها همدمش خس و خاشاکی بیش نباشد ...
براستی به کدامین گناه ؟؟!!...
#مریم_اولیائی
#کویر_تنهائی
#دلنوشته_های_شما
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
در حالیکه بیرون را نگاه میکنم حواسم هم ب او هست ...
زیرچشمی نگاهش را دنبال میکنم خیره بمن در افکار خودش غرق َ ست از من می پرسد: به چی فکر میکنی ؟؟
میگویم به همه چیز و هیچ چیز
میگوید همه چیز و هیچ چیز یعنی چی ؟؟!!
میگویم: همه چیز یعنی زندگی، گذشته، حال و آینده
هیچ چیز یعنی پوچی و نبود هیچ کدام از اینها ...
لبهایش را وارونه میکند در کوپه را باز میکند و از پنجره ی روبرویش بیرون را نگاه میکند ...
نگاهم را از او بر می دارم و سرم را به پنجره ای ک کنارم هست تکیه میدهم
کویر میبینم و برهوت ...
خس و خاشاک دیگر هیچ ...
زیر لب می گویم اینجا حتما زمانی سبز بوده و این کویر قطعا درختانی را در آغوشش نگه می داشته!!!
پس چرا حالا باید برهوت باشد و خشک ... چرا باید ب پوچی مطلق رسیده باشد؟؟...
با خودم میگویم ب کدامین گناه یا به کدامین جرم محکوم ب تنهایی شده
چرا باید با این همه عظمت تنها همدمش خس و خاشاکی بیش نباشد ...
براستی به کدامین گناه ؟؟!!...
#مریم_اولیائی
#کویر_تنهائی
#دلنوشته_های_شما
#یار_بوک_تیپس
@book_tips🐞
Forwarded from Book_tips (Azar)
🍃🌺🍃
شخصی می گفت:
"من شانزده سال دارم"
سرنوشت ساز خردمند به او خرده گرفت:
" نباید بگویی شانزده سال دارم،
باید بگویی شانزده سال ندارم! "
راستی شما به جای سالهایی که دیگر ندارید، چه دارید؟
#مسعود_لعلی
روز را خورشید می سازد روزگار را ما
@book_tips 🐞
شخصی می گفت:
"من شانزده سال دارم"
سرنوشت ساز خردمند به او خرده گرفت:
" نباید بگویی شانزده سال دارم،
باید بگویی شانزده سال ندارم! "
راستی شما به جای سالهایی که دیگر ندارید، چه دارید؟
#مسعود_لعلی
روز را خورشید می سازد روزگار را ما
@book_tips 🐞